دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

من از حمل اين جنازهء هوشيار خسته ام*

يه جور غم
يه جور افسردگی همراه با فکر کردن...
زندگی در سکوت...
حال و هوای الانمه٬ يه زمانی بود صدای نوحه و عزاداری يا حتی صوت قرآن عذابم ميداد ياد مرگ ميوفتادم ولی امشب چند تا نوحه دی ال کردم و گوش کردم بلکه گريه کنم دوست دارم گريه کنم نميدونم چر
اامروزمثه سرگردونا تو خيابونا ميگشتم بعد از ۳ سال رفتم گواهی آفيسم و از مديريت صنعتی گرفتم ٬ رفتم خواجه نصير گفتن نميشه ...
توی هياهوی خيابون وليعصر آدمايی و ميديدی که بيخيال دنيا همين طور دارن خريد ميکنن کيسه های بزرگ خريدشونو سپردن به يه باربر که تا ماشينشون بياره پسر کوچولوی واکسی ساکت٬ مرد هيز دم پاساژ٬ جوون کارگری که تو سرگشتگياش غرق بود چقد اختلاف طبقاتی بده ...
دوستم ميگه سر کوچشون يه نوزاد گذاشته بودن سر راه که در اثر سرما مرده:( ولی کاش ميشد نيست بشيم نه؟ آخه مردن مکافات بيشتری از اين دنيا داره رد شدن از پل صراطی که از مو باريکتر و از شمشير تيز تره, کار سختيه حتما...تو اين حال و هوا فقط يه چيزی لااقل پوزخند و به لبم آورد عشرت السلطنه (جی جی بيگم!) شده رييس امور ورزشهای بانوان استقلال!! وقتی گفتن يه زنم هست فک کرديم يه کاری ميکنه لااقل بريم بازيای استق و ببينيم چه ميدونستيم بابای مريم کاظمی گند ميزنه...
تو وبلاگ گردباد يه مطلب خيلی قشنگ بود با شعری از *انديشه فولادوند که من صداشو از لابلای شعر ميشنيدم کاش حميدرضا صداشو(صدای انديشه رو) برای منم ميفرستاد هر چی خواستم کامنت بزارم باز نشد...