شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

نوستالژی

این روزا وقتی تو خیابونا میرم همش یاد پارسال میوفتم
اشک تو چشمام جمع میشه وقتی یادش میوفتم وقتی هوا مثه شبای انتخابات پارسال میشه که یه بوی خاصی داشت
چقدر پرامید بودیم
امروزم وقتی داشتم از تمایش یک دقیقه سکوت یر می گشتم بازم همون حس ها و خاطره ها تو ذهنم تداعی میشد
آخرین بار که رفته بودم تالار کوچک مولوی نمایش خواب های خاموشی بود که اون هم راجع یه سالهای تلخ بچگیمون توی دهه 60 بود
دیروز بلیط گرفتم ولی ورودی توحید رد کردم و دیر به نمایش رسیدم این شد که امروز دوباره رفتم
نمایش جالبیه و تلخ
و پر از دیالوگ های جالب و بازی های خوب
فقط کاش مردم با خودشون دستمال ببرن! ‏
زمان داره به سرعت برق و باد می گذره و من همش احساس می کنم عقب موندم
کاش انقد امتحانام طولانی نبود
کاش قبل از جام جهانی تموم میشد