Friday، July 17، 2009

خوب فکر کنم با دوستان قراره بریم نماز جمعه
امیدوارم اتفاق بدی نیوفته
یه وصیت نامه سیاسی طنز هم داشتم که فعلا خسته تر از اونم که بنویسمش

Thursday، July 16، 2009

کاش حرفی برای زدن داشتم
این روزها خیلی زیاد به زلزله فکر می کنم ،دقیقا و بیشتر از قبل ، از روزی که تهران انار ندارد رو دیدم
60% از مردم در دم می میرند و بقیه آرزوی مرگ می کنند"
این همه دل سوخته تو این شهر، حتما خیلی هاشون آرزوی مرگ می کنن
این روزها برای من روزها خاموشی است روزهای صبر کردن و بی امیدی به آینده شب رو به صبح رسوندن
فقط کاش امید های زیادی که گوشه دلم جاخوش کردن می تونستن خودشونو نشون بدن
کاش جرات کتک خوردن داشتم
کاش هیچ مادری مثل مادر ژیلا و شیوا وقتی از بچه اش حرف می زنه بغضش نگیره
کاش هیچ زندان و دیواری نباشه
هیچ سقوطی نباشه...

I pray you’ll be our eyes,
and watch us where we go
And help us to be wise,
in times when we don’t know
Let this be our prayer,
when we lose our way
Lead us to the place,
guide us with your grace
To a place where we’ll be safe.
La luce che tu dai
I pray we’ll find your light
Nel cuore resterà
And hold it in our hearts
A ricordarci che
When stars go out each night
L’eterna stella sei
Nella mia preghiera
Let this be our prayer
Quanta fede c’è
When shadows fill our day
Lead us to a place
Guide us with your grace

Give us faith so we’ll be safe
Sognamo un mondo senza più violenza

Un mondo di giustizia e di speranza

Ognuno dia la mano al suo vicino

Simbolo di pace e di fraternità


La forza che ci dia
We ask that life be kind
È il desiderio che
And watch us from above
Ognuno trovi amor
We hope each soul will find
Intorno e dentro a sè
Another soul to love
Let this be our prayer
Let this be our prayer
Just like every child
Just like every child

Need to find a place,
guide us with your grace
Give us faith so we’ll be safe
E la fede che
Hai acceso in noi
Sento che ci salverà

Friday، July 03، 2009

سبززز

میدونی مشکل ما چیه
ما همیشه وقتی تاریخ و خوندیم که سر و تهش معلوم بوده یعنی میدونستیم عاقبت و سرانجام کار چی شده
ولی هیچ وقت وسط تاریخ نبودیم یا شایدم هیچ وقت به اندازه امروز دلمون نمی خواست بدونیم سرانجام کار چی میشه
الان می فهمم که از مرداد 32 تا بهمن 57 حتما هزار قرن گذشته برای اونایی که دیگه دیکتاتوری نمی خواستن
و چقدر زود آرزوهاشون بر باد رفت

تو این روزا خیلی زیاد به کسایی فکر می کنم که تو این سالها از دست رفتن و مردن
همش فکر میکنم اگر فلانی بود چیکار می کرد
اگر خسرو شکیبایی بود حتما بخاطر سبز های غط و غلیظی که گفته الان زندان بود
یا مثلا قیصر ، قیصر امین پور واسه این روزای ما چی می گفت
و خیلی های دیگه

Monday، June 29، 2009

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Saturday، June 20، 2009

ما ازین خیابونا نتیجه گرفتیم

نمی دونم کی قراره بشینم حسابی راجع به روزا بنویسم
همیشه اینجا می نوشتم برای اینکه یادم نره چه اتفاقایی برام افتاده ولی مگه میتونم این روزا رو فراموش کنم؟
یک ماه پیش بود حدودا قسمت آخر پریزن داشتم می دیدم برای مردن مایکل داشتم گریه می کردم خدا خودش شاهده که چقدر خوشحال بودم تنها مشکل زندگیم مردن یه کاراکتر تلویزیونیه
خیلی شبا وقتی روی تخت عزیزم میخوابیدم برای اینکه سقف بالا سرمه تحت شکنجه نیستم و راحت نفسم بالا و پایین میره شکر کردم
همیشه به این خدا می گفتم من و هیچ وقت اسیر مشکلای بزرگ نکن من ظرفیتش و ندارم
و حالا یک هفته گذشته
 پراز بغض ، ناراحتی ، عصبانیت
وقتی عصبانیم میگم میرم فلان کار انجام میدم توی تظاهرات اینکار و می کنم
و وقتی نا امیدم به فکر مهاجرت میوفتم
چون واقعاااا حاضر نیستم توی مملکت گهیی که اینا نماینده اش باشن زندگی کنم
این روزا چه سخت گذشت الان میبینم که ما هم فرقی با خیلی از کشورایی که تا الان توی تلویزیون میدیدم نداریم
داریم به کجا میریم
خدایا چه نقشه ای تو سرته؟
یا این بار ما داریم برات اسپویل می دیم؟؟
در عرض یک هفته دغدغه های خیلی هامون عوض شد چهره مون عوض شد دستبند سبزمون ازمون جدا نمیشه لباس تیره می پوشیم
دلم می خواد یه وقتی که اوضاع آروم و خوب بود برگردم دوباره همه عکسها و فیلمها و موزیک هایی که تو این روزا گذاشتیم تو فیس بوک و ببینم  و یادم بمونه این هفته هر روزش هر روزش یک برگ از تاریخ بود
داریم تاریخ  می نویسیم
خدا کنه آخرش هممون لبختند بزنیم
فردا فردا روز مهمیه
روزیه که باید کاری کنیم صدای انقلاب سبزمون رو بشوند
تا یادشون بیاد دیکتاتورهای قبلی هم تا قبل از سقوطشون مثل اینا انقدر مطمئن بودن
میدونین تقصیر خودتون بود چیزایی که تو کتابای درسی نوشتین و ما مجبور بودیم یاد بگیریم اینا رو به ما یاد داد
کی باورش میشه ما یک شبه از آدمایی سرشار از امید و شادی تبدیل به افسرده ترین و ناراحت ترین آذمها بشیمIMG_2002.jpg


دلم می خواد خواب های صبح شنبه  بعد از انتخاباتمو بنویسم تا یادم نره
خواب دیدم یه جایی هستم که فکر می کنم اسراییله آفتابی با همون تپه ها  .. دم یه ماشین وایسادم یه آدمی که میدونم نباید منو بشناسه منو میبینه تا بیام فرار کنم دستگیرم کرده منو برد توی یه خونه می خواد بهم تجاوز کنه وقتی می خوام فرار کنم دیوار انقد بلندن که نمی تونم ازشون بالا برم توی یه زندان گرفتار شده بودم و باید تحمل می کردم
بعد هم خواب دیدم که کسی بهم می گه گرداننده اصلی این اتفاقا 3 تا حسین بودن! حسین شریعتمداری حسین درخشان و یکی دیگه که یادم نمیاد:)
آهنگ های این روزا مطمئنن هیچ وقت بیادم نمیره حتما هر وقت دیگه ای اگر زنده باشم و گوششون کنم بوی این روزا رو حس می کنم   

Saturday، June 13، 2009

cheat

یه منطق ساده رو در نظر بگیرین
کسی که میدونه با رای بالا پیروزه هیچ وقت توی مناظره ها هاراگیری نمی کنه و همه رو با خودش دشمن نمی کنه
کسی که میدونه پیروزه هیچ وقت نمیگه من تنهام و در برابر 3 نفر قرار دارم
کسی که میدونه پیروزه به ستاد رقیب حمله نمی کنه
کسی که میدونه پیروزه اس ام اس ها رو قطع نمی کنه
از همه مهم تر کسی که میدونه پیروزه قیافه یه شکست خورده رو موقع رای دادن نداره

نمی دونم این کاسه صبر که لبریز بشه چه اتفاقی میوفته
یعنی در مزر سکته ام
حالم بده
بعد از خوشحالی از این که فکر کردم موسوی برنده اس ، الان خبرهای بدی داره میرسه
امشب هم مثه دیشب خواب ندارم
منتظرم

Wednesday، June 10، 2009

go green

درسته خیلی از حرفها رو توی فیس بوک و توییتر می نویسم و شاید حس لحظه ایم از بین میره ولی هیچ جا امن تر از اینجا برام نیست
این روزها فراموش نشدنین اتفاقی که داره میوفته باور نکردنیه هر شب از 12 به بعد تازه ترافیک تو تهران شروع میشه مردمی که ریختن تو خیابونا و مشغول شادی کردن و بوغ زدن هستن 95% هم طرفدار میر حسینن این 5 درصد تقریبا با ارفاق کنم گفتم!

روز دوشنبه که فوق العاده بود قرار بود زنجیر انسانی باشه ولی جمعینی ده ها برابر اومده بودند حتی تصورشم نمی تونستم بکنم ماشینو بغل ایستگاه اتوبوس پارک وی پارک کردم و رفتم اول یه 300 نفری بودن ولی مرتب جمعیت اضافه می شد خیلی جالب بود
بخصوص که از هر قشری می تونستین اونجا آدم ببینین

این روزها دیگه بحث اصلی همه جا موضوع انتخابات و حرفهای ا.ن و ایناست با هیجان شعار و چرت و پرتهاشو برای هم تعریف می کنن و میخندن
ولی راستش من حرصم می گیره و گاهی اوقات گریه ام میگیره از این حرفها
تو این 4 سال این ملت کجا بودن
به قول اون جوکه که اینا که شما بهش می خندین واسه ما خاطره اس
البته از نوع دردناکش

این روزها هزار بار یه چیزیو می نویسمو و پاک می کنم اختیار کلمات از دستم خارج شده
اعصابمو این آدمهایی که میگن اینا همشون سر و ته کرباسن و اینا بازیه و گول نخورین خورد میکنن  آخه مثلا خاتمی با ا.ن یکین؟؟
چرا چرند میگین کاش اندکی جرات داشتم زیر مطلبشون تو فیس بوک اینو می نوشتم
دلم می خواد روزها بگذره دیگه هیچ وقت این 4 سال یادم نیاد ، یادم نیاد که همچین آدمی 4 سال رییس جمهور بود و کسی چیزی نگفت (منظورم از کسی مسئولای حکومتن) کاش بشه فراموش کرد

وقتی بچه ها رو می بینم که دارن با چه ذوقی پوستر پخش میکنن در حالیکه نمی تونن رای بدن یاد خودم میوفتم 12 سال پیش- چقد زود گذشت- سر همین کوچه نبوی وقتی از مدرسه میومدیم شروع می کردیم به ماشینا پوستر خاتمی دادن تکون دادن پوستر خاتمی حتی بچه ها مون عکس امام از بالای تخته برداشته بودن عکس خاتمیو زده بودن! البته بعدش کلی دعوامون کردن

آستانه تحملم به زیر صفر رسیده کوچکترین چیزی میتونه تا سرحد مرگ عصبانیم کنه و این برای من که در بدترین شرایط هم روحیه مو حفظ میکنم عذاب آوره استرس و فشارهای این چند روز خیلی تاثیر داشته  سخته دیگه این مردک و تحمل کردن از اون بدتر طرفداراشن بابا لجباز نباشین میدونم سخته قبول اشتباه  ولی...

این چند شب باحال ترین چیز اینه که همه اکثرا باهم خوبن یعنی اگه ماشین احمدی نژادی اگه رد میشه نهایتا ملت هوش میکنن کسی دعوا نمیکنه تازه تو محل حتی یه دونه پلیس و انتظاماتم وجود نداره ولی دیشب که لحظاتی ساعت 3 نصفه شب توی ترافیک وحشتناک ولیعصر گیر افتادیم ترسیدم کاملا یه هرج و مرج حسابی بود جمعیت یه خورده قاطی بودن و موتور سوارا هم از هر طرف می رفتن و میومدن کلی ها هم فکر کنم حسابی خورده بودن و حال طبیعی نداشتن ترسناک بود
اگر سالهای طلایی زندگی آدم ، اون سالهایی که آینده تو میسازی 22 تا 26 سالگی باشه من از دستش دادم:(

یه دوست از استرالیا اومده پریروز توی شلوغی سر تجریش به زور همدیگرو پیدا کردیم و چون ساعت به وقت سیدنی 2 نصفه شب بود گفت اگر میشه من چند تا قهوه بخورم که بیدار بمونم یه یک ساعتی باهم بودیم و من باز هم آرزو کردم چی میشد اگه انگلیسی و مثه بلبل حرف میزدم! الان که اوضام خرابتر هم شده چون با ایتالیایی حسابی قر و قاطی کردم:) الانم ، فکر کن ساعت 3 صبح میگه من تو میدون تجریش گیر کردم کافه ای کافی نتی میشناسی من برم!

امتحانا هم شروع شده و یکشنبه امتحان بیان شفاهی دارم و طبق معمول مثه ریگ دارم وقت می کشم

راستی گفتم با یه موتور تصادف کردم؟ آره تا اومدم در ماشین و باز کنم یکدفعه محکم خورد به موتوریه و چراغشو و اینا شکست حالا موتورشم به یه نیسانی که تو خیابون داشت رد میشد گیر کرده بود مرتیکه راننده نیسان اومده بود پایین با من داشت دعوا میکرد و داد میزد حالا خود موتوریه هیچی نمی گفت تا آخر سرم در این وضعیت بی پولی شدید 32 هزار تومن بهش پول دادم.
 فکر کنم دوستم چشمم زد:)) آخه باهم رفتیم پارک بعد از 4 ماه که همدیگرو ندیده بودیم شروع کرد به تعریف کردن که چه گندهایی زده که یه مامور اداره اماکن نزدیک بوده بهش تجاوز کنه و دوست پسر 5 سال کوچکتر از خودش پیدا کرده و کلی پول بهش قرض داده و خلاصه فکر کنم حس کرد که من خیلی خوشبختم و راحت زندگی می کنم:))هی تعریف کرد از من...

مانتو خریدم هرچند که ازش خوشم نمیاد یعنی کلا از مانتو خوشم نمیاد هیچ مانتویی بهم نمیاد که چی یه دست لباس، زیر بپوشی یه دست رو ،  چادر راحت تر از مانتوئه:))لااقل یه خورده باد می خوری:)  

Wednesday، June 03، 2009

election no.1

می دونین یکی از بزرگترین پرسشهایی که همش تو ذهن من تکرار میشه اینه که:
گیرم که برنامه های کروبی برای زنان ، بهترین باشه
ولی آخه اون ماجراهای صیغه کردن زنان شهید پس چی میشه؟

اینو نمی خواستم بنویسم ولی کروبی برای من مثه مردای هیزی می مونه که طرفدار حقوق زنانند:)

Sunday، May 31، 2009

امروز خواب الکسی و دیدم:)
تازه زیر دوش بود که یادم اومد
یادم اومد که باهاش انگلیسی حرف زدم و حتی تو خوابم موقع ایتالیایی حرف زدن باید قبلش فکر می کردم!!
چقدر خوب
عاشق این خواباییم هستم که انرژی مثبت بهم میده

Thursday، May 28، 2009

RIP

قسمتهای باقیمونده پریزن و الان دیدم و با اینکه قبلا ونت روث میلر توی تویترش داستانو لو داده بود ولی نمی دونم چرا اشکهام بند نمیاد
مایکل بیچارهPrison_Break_S03E01129.jpg

pep2

برای همین چیزاس که از قدیم دوستت داشتم حتی اون موقع که خیلی ها فراموشت کرده بودن

Friday، May 22، 2009

من به بعضی آدمها و کارهاشون وسواس دارم
من با اینکه از آدمهای خسیس بدم میاد ولی گاهی اوقات خودم دلم نمی خواد بعضی چیزامو به دیگران بدم
در کنار کتاب ها و مجله هام
مهمترین چیزی که معمولا دلم نمی خواد با کسی شیرش کنم موزیک هایی که کشف می کنم!!
بعضی ها آخه موقع گوش کردن آهنگی که با هزار عشق پیداش کردی چنان بی تفاوتن و یا انگار دارن مثلا آهنگ کامران هومن گوش میدن
خوب آدم دلش نمی خواد خوشی هاشو و لذتهایی که از یه آهنگش می بره با هر کسی تقسیم کنه
نتیجه این میشه که وقتی ازت (با احمقانه ترین سئوال ممکن) می پرسن چیا گوش میدی
تو هم نهایتا یه آهنگ معمولی از یه خواننده معمولی رو می کنی و اصلا بروی خودت نمیاری که یه گنجینه هم تو فولدر های موزیکت داری که نمی خوای رو کنی!!
تازه فکر کن طرف بعدش بدون اینکه اجازه بگیره هندزفری منو گذاشت تو گوشهای چندششش:(((
کلی الکلی و ضد عفونیش کردم گوشی های هندز فریمو ولی بازم چندشم میشه تو گوشم میزارمشون

Friday، May 15، 2009

some music

این چند روز به آشنایی من با چند آدم تازه گذشت
که لحظه های خوبی برام درست کردند
povia:Luca era gay
که یه جاهاییش گریه ام می گرفت

و وقتی داشتم گومورا رو می دیدم که هنوز البته نتونستم کامل ببینمش بسکه ناراحت کننده است عاشق یکی از صحنه های فیلم شدم که دو تا پسر فیلم مواد دزدیدن و حالا آهنگ گذاشتن و خوشحالن یه ذره گشتم فهمیدم خواننده اش آلسیو هستش و محض رضای خدا از دیروز تا حالا هر چی این آهنگ و گوش کردم نتونستم آهنگشو یاد بگیرم ناپلی حرف زدن کار هر کسی نیست که!

و امشب که داشتم یورو ویژن نگاه می کردم در کنار خیلی از اجراهای قشنگ از نماینده نروژ خیلی خوشم اومد
الکساندر ریبک

Monday، May 11، 2009

link hug me

خوب الان دی وی دی های پریزن بریکم تموم شد تا قسمت 16 سیزن 4
قلبم الان تقریبا فشرده است و چشمام اشکین!
حسابی معتاد شدم نمی دونم چیکار کنم تا بتونم بقیه قسمتهاشو ببینم
انقدر رو اعصاب و روانم تاثیر ناخود آگاه گذاشته که امروز بعد از ظهر که خوابیده بودم همش داشتم یه خوابایی می دیدم که لینک توش بود چقدرم اعصاب خورد کن بود...انقد نشستم این سریالها رو دیدم که خوابهامم به انگلیسی میبینم:)
امیدوارم خوابم یادم بمونه چون نمی تونم اینجا بنویسمش

امشب که پریزن تموم شد دلم می خواست یه خورده آهنگ گوش کنم تو فولدرهای مدیای پلیر همین طوری یه آهنگی و زدم و اول یه ذره چندش ولی بعد هجوم اتفاقات که تو ذهنم پر شد
 آهنگ دی جی مریم بود! اولش یاد این افتادم که با دو سه تا از بچه های دانشگاه تو ماشین بودم مهدی که راننده بود خیلی تند میرفت و این آهنگ با صدای بلند پخش میشد توی چمران بود بعد رفتیم یه جا توی کوه های درکه اوین بعد حرف زدن ها و بعد سارا که بد جوری روی سنگ ها خورد زمین و خون بود که از چونه اش میریخت...
اتفاق بعدی که یادم افتاد این بود که دی جی مریم توی انتخابات قبلی توی یه ورزشگاه توی رشت خوندش
کابوس انتخابات مثه یه هیولا داره نزدیک و نزدیک تر میشه واقعا تحمل ا.ن کار حضرت فیله ولی میترسم با این اوضاع میر حسین و بقیه که باعث دلسردی شدیدن که نتیجه اش این میشه که خیلیها اصلا رای ندن و دوباره مردک میاد سرکار
آخه چرا یه آدم حسابی تو این مملکت پیدا نمیشه؟
چند روز تعطیل بودم بخاطر کنکور ارشد و همش و نشستم پای کامپیوتر
دلم میخواد زمان کش میومد و من ورزش میکردم فقط بدم میاد برای ورزش کردن برم بیرون هم دود بخورم هم پام تو چاله چوله ها بپیچه هم نگاه مضخرف عمله ها رو تحمل کنم آخه لعنتی توی حیاطمونم آسایش نداریم این لرهای بغلی زوم میکنن روی حیاط ما، نمیشه با یه اعصاب راحت دوچرخه سواریتو بکنی
نصرت کریمی جان آخه چرا اون خونه فوق العاده تو به اینا فروختی؟؟

Friday، May 01، 2009

اردیبهشت88

1. چقدر بارون خوبه مرسی مرسی
بازم چقدر بارون خوبه حتی اگر زیر زمینمون پر آب شده باشه
البته امیدوارم واسه کسی دردسر درست نشه

2. این گوگل تم " هوشمنده؟! آخه مال من استگاه اتوبوسه و کاملا با هوای تهران منطبقه هر وقت داره بارون میاد ، بارونی میشه حتی امروز صبح که هوا یه خورده مه آلود بود صفحه جی میل مه آلود بود!

3.برای خیلی از آدمها مثل من روزهای خوب و پر انرژی معمولا روزهایی هستن که هوا خوب باشه بعد فکر کنین با این حس خوب میرین بیرون بعد می بینین که مامورهای سد معبر شهرداری ریختن و بساط مردی که داره نخود پاک کرده می فروشه رو با لگد میزنن پرت میکنن وسط خیابون بعدش مرده به طرز جگر خراشی گریه میکنه و میگه حالا چرا زدی زیر بساطم؟ من از این راه نون زن و بچه ام و در میاوردم... این شهرداری که این همه برای مردم سد معبر ایجاد میکنه و نمی تونه 4 تا محل درست کنه که این دست فروشها برن اونجا بساط کنن که این طوری به روز مردم گند نزنه
در ضمن دقت کردین که تو این مملکت هر کی یه ذره قدرت پیدا میکنه سعی میکنه به وحشیانه ترین شکل ممکن حال دیگران و بگیره؟ از مدیر و مسئولش بگیرین تا این مامورا

4. یه جوریم نمی دونم چطوری توضیحش بدم یه جور غم مومور کننده که البته آخرش خنده ات میگیره!!! همون نوستول خودمون

5.ماشین و دادم صاف کاری 190 تومنم به باد فنا رفت الهی بمیرم برای پولهای زحمت کشیم:)

6.لاست و تموم کردم و پریزن بریک میبینم هیکلم شبیه صندلی شده ! انقد نشستم

7.این روزها همش به پول فکر می کنم
و آرزومه برای یک بار هم که شده تابستونم شبیه اون چیزی که می خوام بشه

Sunday، April 26، 2009

آبیته

خوب با یک واقعا معجزه ما قهرمان شدیم
مسلما این قهرمانی نه از طرح و برنامه سرمربی و نه از مدیریت درست و حسابی میاد
این قهرمانی فقط برای شاد کردن ماست!!
و فکر کنم دلیل اصلی قهرمانی استقلال اینه که من بازیشو ندیدم! چون همون اول بازی انقد در حال حرص خوردن بودم و فاز منفی داشتم که ترجیح دادم این 90 دقیقه رو از زندگیم حذف کنم:)) و خوابیدم
دقیقه 93:36 ثانیه از خواب بیدار شدم! که دیگه چند ثانیه مونده بودیم قهرمان شیم
فقط طبق محاسبات هر وقت استقلال قهرمان میشه پوونتوسم باید قهرمان شه امیدوارم محاسبات درست از آب دراد

Monday، April 20، 2009

انگار یکی قلبمو فشار میده
سیزن 3 لاست تموم شد
نمی تونم تحمل کنم اسیر بودنشونو
فردا صبح کلاس دارم ولی نمی دونم چرا خوابم نمی بره

Thursday، April 16، 2009

انقد که همه خونه های قدیمی رو دارن خراب میکنن من چند وقته هر جا خونه قدیمی و باغ می بینم ازش عکس می گیرم تا بعدم یادم باشه چه خونه هایی رو از دست دادیم
این چند روز که هوا باحال شده و بارون گلها هم حسابی در اومدن ، بین دو تا کلاسم رفتم توی کوچه پس کوچه ها از خونه ها عکس گرفتم اینم یکیشونه


بالاخره هم مفتی این لاست و گیر آوردم و دارم میبینم درگیر شدیم دیگه حسابی البته به نظرم سیزن 1 باحالتر از سیزن دو بود

کاش زمان کش میومد به شدت وقت کم میارم باید درس بخونم ورزش کنم لاست ببینم اینترنت و ...
همش هم وقت کم میاد
توی عید یکی از معدود کارهای بدرد خوری که کردم این بود که رفتم مرکز شهر تهران قدیم جایی که قشنگی هاش مسلما فقط تو خلوتی عید دیده میشه
حالا فیلمشو آپلود میکنم

دلم پول می خواد پول زیاددد

Monday، April 13، 2009

I lost in " LOST"

Wednesday، April 08، 2009

honey i miss you
really

Saturday، March 21، 2009

first after new year


الان روز اول فروردین 88 است

باز هم پیر تر شدم افتادم تو سرازیری زندگی!

قبل از اینکه این پست و بنویسم یه سری تمام مطالبی که پارسال نوشته بودم و خوندم و برای منی که در بعضی موارد حافظه ام ضعیفه ، خیلی خوب بود چون یادم انداخت

:

پارسال فیلمهای زیادی دیدم و دو تا جشنواره رفتم (در طول جشنواره اون شبی که رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت سر فیلم بی پولی)، چندتا تئاتر رفتم که مال دوستم بود و کنسرت محسن یگانه ، عصار ,کنسرت بزرگ پاپ و کر نوری رفتم

و البته چند تا تئاتر و کنسرتی که دوست داشتم و نرفتم

پارسال برای اولین رفتم استادیوم (ثبت شد در تاریخ برای همیشه)!

و همین طور رفتم مجلس

کارهای فمنیستی پارسال خوب بودن و فعالتر از سال قبلش برای من بودن

دو تا مهمون از سایت couch - surfing داشتم یه دوست اسپانیایی که باهاش رفتم خونه امام:))

و یه دوست آلمانی که هنوزم لحظاتی که باهم گذروندیمو یادمه... اتوبان گردیها !و یکی از بهترین کوه نوردیهای چند سال اخیرم و ...

دوستیهایی که تازه در لحظه دیدن همدیگر بوجود میومد

دوربین خوشگلی خریدن برام! که بی نهایت دوستش دارم

از کانکشن اینترنتم راضیم در حد بضاعت این مملکت

دختر عموم و دختر خالم عروسی کردن  

پارسال دو بار احساس مرگ کردم

دعواهای زیادی کردم!

آدمهای خیلی زیادی با ندونم کاری رفتارهای زشت و دور از آدمیتشون اعصابمو خورد کردن

برای مرورش به ای میلهام رجوع کردم ولی نتونستم دوباره بخونمشون

امیدوارم از شر اذیت و آزار بعضی از فامیلهامون راحت شم

اعصاب خورد کننده ماهها ، ماه هایی بود که کوچه مونو بسته بودن که حتی یادآوریشم ناراحتم میکنه

تابستون پارسال سخت گذشت برق رفتنهای متوالی واقعا اعصاب برامون نذاشت والبته در حینش جام ملتهای اروپا فوق العاده بود مطمئنا هیچ وقت بازیهای تیم ملی ترکیه ، سویس ، جمهوری چک ، کرواسی و شاید هلند! رو یادم نمیره

اومدم سالگرد نبودنت ، یکی از بهترین مراسمهای بزرگداشت تو ایران بود

همیشه در همین نزدیکی هستی

آدمهای زیادی پارسال بودن که الان نیستن 

...

..

و اما دلم میخواد امسال آخرین سالی باشه که این مردک پیام نوروزی فرستاد هرچند که انصراف خاتمی کاملا باعث شد مردک شانسش در انتخابات به شدت بالا بره

یک سری اتفاقات آرام بخش برای این مردم بیوفته انقد فقیر و دست فروش و .. نداشته باشیم انقد بچه از سرما نلرزن تو خیابونا 

تکلیف کلیه کشورهای عربی بی عرضه یک سره بشه و تکلیفشون معلوم بشه تا مسئولهای مملکت یاد بچه های خودمون بیوفتن

مرگ و زلزله و سقوط هواپیما این نزدیکی ها نیاد

و دلم می خواد انقد پول داشته باشم که هیچ آدمی برای پول نتونه بهم زور بگه

ولی انقد زیاد نباشه که از بچه های شهرم که گرسنه اند و جایی ندارن خجالت بکشم(ترجیح میدم خجالت نکشم تا اینکه به به بعضی آرزوهام برسم)کلا پولداری رو در جمع پولدار دوست دارم نه اینکه من تنها پولدار جمع باشم

دلم هوای خوب و زندگی متفاوت میخواد ولی غربت سخت نداشته باشه

دلم میخواد حالا که افتادم تو سراشیبی زندگی موسیقی یاد بگیرم ، یکی از بزرگترین حسرتهام

سفر رفتن ، هوش و حواس و تمرکز برای درس خوندن  و مریضی نداشتن هیچ کس 

هم...

Monday، March 16، 2009

پنجشننبه ای رفتم کنسرت عصار تکراری بود مثل دفعه قبل  البته برای منی که بی نهایت عاشق فواد حجازی ام بد نبود :) البته اگر میذاشتن تمرکز آدم حفظ بشه

من از اون آدمایی هستم که وقتی در اوج هیجان و خوشحالی ، عصبی بشم یه دفعه دپ میزنم و میرم تو خودم ،غمگین می شم

دلم میخواد سکوت باشه 

حالا نه خیلی ولی لااقل حواس آدم پرت نشه

وسط این ماجرا هم سه شنبه پیش علاوه بر اینکه در روز روشن یه دزد صاف اومد خونه خالم اینا و چند تا از وسایلشون و برد ، شوهر خاله مامانم هم فوت کرده بود دانشگاهم داشتم مهمونی هم می خواستم برم:)) خودم موندم چطوری وقت کردم این همه جا برم

تازه فرداش هم رفتم بهشت زهرا هم فرودگاه!

به له شدن اعتقاد دارین؟!

دیروزم به هوای کفش خریدن رفتیم بیرون سر از باغ گل درآوردیم واسه باغچه مون خرید کردیم 

یکی از کیسه های کود هم صندوق عقب جا نشد گذاشتیمش تو ، تا آخر شب تن من می خارید!!

Thursday، March 05، 2009

minority report

فکر کنم رقیق ترین احساساتم و موقعی روبروی مانیتور نشستم و دارم تو اینترنت مطلب می خونم، دارم

اگر یه فیلم از خودم بگیرم میبینم که واقعی ترین گریه ها و خنده هامو موقعی که نصفه شب همه خوابن و من دارم مطلب می خونم ، دارم

امشب وقتی داشتم مطالب معلم روستای کالو و می خوندم اشکهام بود که سرازیر می شد و نمی دونم چرا و یا موقعی که داشتم کامنتهای مطلب دستگیری ساسی مانکن تو بالاترین و می خوندم و موقعی که مطلب ژوله رو داشتم می خوندم (اگه شانس مائه که جای آنجلینا جولی اپرا وینفری میاد ایران) کلی خندیدم

امروز بالاخره طلسم شکسته شد و رفتم جشنواره فیلم شهر کاش مدتش طولانی تر بود خیلی خوبه

فیلم برخورد خیلی نزدیک و دیدم اول بگم که اگر می خواین برین پردیس ملت بدونین که برای پارک کردن توی اون بیابون ازتون 2000 تومن پول پارکینگ می گیرن قبلش یه جا هست اونجا پارک کنین بعد هم کلی به تابلو ها اینا توجه کنین تا مثه من برای پیدا کردن سالن شماره 4 توی اون لایبرنت گم نشین

رکسانا صابری یک ماهه زندانه

ساعت نزدیکه 6 صبحه و من روز به شدت شلوغی و در پیش دارم در حالیکه هنوز نخوابیدم!

Thursday، February 26، 2009

حسهای مضخرف و اعصاب خورد کن همراه با خبرهای ناراحت کننده این روزها به علاوه درگیری ادامه دار ما دراین محل ، را میشه با این آهنگ کمی  ، فقط کمی تعدیل کرد

Thursday، February 12، 2009

من دیروز برای اولین بار رفتم استادیوم 

بازی ایران کره

یک معجزه بود باور کردنی نبود

Tuesday، February 10، 2009

به لاستیکی پسر نداشته ام:))

سانس 12 تا 2 نصفه شب بی پولی و دیدم

دیروز از ساعت 1:30 بعد از ظهر که از خونه اومدم به قصد سینما ساعت 3 نصفه شب برگشتم خونه!! اولش که به شدت عصبی شدم تو این کوچمونو با این آژانهای سر کوچه دعوام شد گفت بزن کنار منم گفتم.... ولی بقیه دیروز خیلی خوش گذشت رفتیم پستچی 3 بار... آشغال بوداااااا افتضاح مثلا قرار بود ترسناک باشه ما که وسط سینما صدای هیولا در میاوردیم مثلا بترسیم:) بعد هم کلی رو دوستم کار کردیم که با ما بیاد اریکه برای بی پولی خلاصه رفتیم بلیط 12 تا 2 خریدیم و بعد هم رفتیم فرحزاد قلیون و جوجه:)) کلی حال داد چه این فرحزاد خفنه

بی پولی هم نمیدونم حس بعد از فیلمم خوب بود البته اصلا با بوتیک مقایسه اش نکنین آخر فیلم اون آواز و کلوز چشمهای بهرام رادان و بعد از دیدن پول کلی باعث بغض میشد بعد از اون همه خنده ها

*تیتر، یکی از دیالوگهای بهرام رادان بود ، ورژن جدید یه چیز قدیمی!

Sunday، February 08، 2009

catasrophe

من عصبانیم

هر وقت که از این کوچه مضخرف رد میشم عصبانیم در حد انفجار 

اسرائیل و فلسطین به توافق رسیدن اینا هنوز به توافق نرسیدن که این کوچه سفارت مصر رو باز کنن مجبوری از تنها کوچه باقیمونده رد بشی ف کوچه ای که سرش و برای مترو کندن هزار تا ماشین که میخوان برن تجریش کج و راست پارک کردن

رد شدن از این کوچه عذاب علیمه 

من متنفرم از این کوچه از این حکومت که ما مردمش به .. هم نیستیم من متنفرم از اینکه به دنیا اومدم تو این مملکت گهی و از اونایی که منو به دنیا آوردن

هر روز چیزی وجود داره که بتونه تا سرحد مرگ منه خونسرد و عصبانی کنه از رفتار آدما تا وضع خیابونا و تا هزار چیز دیگه

نمی دونم کی میشه که خوشحال باشم مطلق یا حداقل برای چند روز


شبانه روز و دیدم بهتر از شبانه بود

درباره الی و دیدم 1 ساعت اول فیلم فوق العاده است یکی از بهترین ها با هنرپیشه های عالی ولی بعدش نمی دونم چی شد دیگه هی حسم کمتر شد گم کردم جریانو ، سردر گم شدم

میرم تردید و ببینم اگه بشه

Wednesday، February 04، 2009

جشنواره

مطابق هر سال دارم میرم جشنواره

امسال که تو پیش فروش بلیط فرهنگ نفروختن و من مجبور شدم بلیط موزه رو بخرم که البته چند روز پیش یکی از دوستام گفت که نفر یازدهم صف بوده و بهش فروختن در حالی که من نفر نهم بودم خلاصه که عصبانیم

نمره هامم اومده که واقعا عجیبا غریبا شده درسی و که به شدت امتحانشو بد دادم حتی خواب دیدم که 2 شدم! شدم 14:25 ، بعد درس ادبیات فارسی که اصولا من یادم نمیاد هیچ وقت ازش نمره ای زیر 18 گرفته باشم و با سئوالهایی بسیار راحت و شدم 15!!!! در مورد استاد ... حتما باید بنویسم مرتیکه....به خاطر نمره نیست اینو نوشتم مردک رفتار بسیار چندش آوری داره

تا الان فیلم بیضایی ، سوپر استار ، عیار 14 ، هر شب تنهایی  وزادبوم و دیدم راجع بهشون مینویسم بعدا

فقط اینکه تصاویر زادبوم و خیلی دوست داشتم بخصوص اگر شما هم مثل من قبلش با تلاشهای مافوق تصور دکتر دره شوری آشنا شده بودین و تو فیلم قسمتیشو میدین خیلی لذت می بردین البته با ماجراهای موازی فیلم کاری ندارم  

واقعا الان یکی از آرزوهام اینه یه جایی باشم مثه اونجایی که بهرام رادان و مسعود رایگان با خیال راحت کنار دریا خوابیده بودن صدای امواج دریا میومد خیلی رویایی بود

دوباره باید مثه پارسال برم این بلیطامو بفروشم احیانا اگر کسی اینجا رو می خونه تعدادی بلیط موزه سینما مال ساعت 6 و 8 شب به فروش میرسد از هر سئانس یه دونه بلیط دارم 

Wednesday، January 21، 2009

امروز یه اتفاقی برام افتاد که نزدیک بود سکته کنم

امروز یکی از سخت ترین امتحانا مو داشتم امتحان دستور 3 ساعت 8:30 صبح طبق معمول هم که اصولا دقیقه نود تازه شروع میکنم به درس خوندن ، دیروز هم که تحلیف اوباما بود نهایتا ساعت فکر کنم 10:30 شب بود شروع کردم به درس خوندن! البته یه مقدار کمیشو قبلا خونده بودم خلاصه این درس خوندن ما تا 4 صبح طول کشید که البته فکر کنم نهایتا 45 دقیقه درس خوندن مفید توش بود دقت دارید که اصولا شب امتحان فکر آدم طی الارض میکنه! مگه میزاره درس بخونیم

خلاصه ساعت 4 صبح گفتم میخوابم تا 5:30 ، موبایلم کوک کردم و خوابیدم بعد یه لحظه صدای مادربزرگمو شنیدم و دیدم چقدر اتاق روشنه سرمو برگردوندم چشمتون روز بد نبینه ساعت 8:25 دقیقه بود الان که اینا رو تایپ میکنم سرم درد گرفته! اصلا نمی دونم چه جوری رفتم دستشویی و مسواک زدم تو آیینه فقط یادمه می گفتم خدایا چرا اینطوری شد حالا کلی از قسمتهای مهم جزوه مونده بود که بخونم ساعت 9 رسیدم دانشگاه نشستم تو ماشین فقط خیلی سریع اون قسمتهای مهم جزوه رو خوندم تا 9:15 ساعت 10 هم امتحان تموم میشد:( رفتم شماره صندلیمو پیدا کردم رفتم بالا حالا مسئول امتحانا منو دیده میگه کلاس چند امتحان داری میگم 205 حالا رفته 204 از مراقب می پرسه اینجا کسی برگه شو داده اونم میگه آره بهش میگم بابا من کلاس 205 امتحان دارم اینا که بچه های کلاس ما نیستن  حالا با یه حالت وحشیانه ای میگه اصرار نکن مقرراته ولی خدایی مراقبمون دختر خوبی بود اون یکی دختره رفته کلاس 204 میگه نه اینا امتحانشون فرق داره مرده میگه از این کلاس 205 چی کسی رفته مراقبمون میگه همین دختری که الان از کلاس رفت بیرون...

خلاصه که گذاشتن من با 45 دقیقه تاخیر برم سر جلسه ، لحظه اول که چشمام چیزیو نمی دید ولی کم کم شروع کردم به نوشتن و در کمال تعجب امتحانمو خوب دادم:) و زودتر از خیلیها برگه مو دادم مراقبه که به خاطر من 5 دقیقه اضافه به همه وقت داده بود وقتی من برگه مو دادم گفت ببینین این که از همه دیرتر  اومد زودتر داره میره

خلاصه که من برای بار دوم در زندگیم یه همچین اتفاقی برام افتاد بار اول که اصلا نمی دونستم امتحان برنامه ریزی دارم و تخت خوابیده بودم که از مدرسه زنگ زدن چقدر بد بود 

اینم بار دوم فقط لحظات آخر امتحان احساس کردم معده ام داره سوراخ میشه انقد اسید ترشح کرده بود

امیدوارم واسه هیچ کس همچین اتفاقی نیوفته ولی فکرکنم خدا گفته بود اینکه بیدارم بشه درست حسابی درس نمی خونه بزار لااقل بخوابه البته خدای عزیزم از این به بعد لطفا زودتر بیدارم کن

همه جا صحبت برنامه 90 ه ،راستش وقتی قیافه غمگین عادل  فردوسی پور و میدیدم دلم یه جوری میشد از ناراحتی نمی دونستم چیکار کنم وقتی میدیدم حتی سرش بالا نمیاره که به دوربین نگاه کنه و شاید تنها جایی که عادل همیشگی شد اونجا بود که آروم راجع به توپ جمع کنهای مشهد گفت : اونا که معروفن.. یه لحظه خنده ام گرفت و همزمان اشک از چشمام میومد دلم میسوخت که این مملکت هر کی سرش به تنش بیارزه بیشتر از همه اذیتش میکنن

قشنگترین حرفش این بود که همه فعلها ماضی شد...

فقط موندم چرا باید اصلا مسابقه اس ام اس برگزار کرد و پول میلیونی ریخت تو جیب مخابرات آشغال ، نهایتا یه نظرسنجی اینترنتی بزارن تا مخابرات بفهمه نتیجه این مسخره بازیاش این میشه

اینا برای ثبت در تاریخ

Saturday، January 17، 2009

من خرم خر 

روزی چند بار اینو بخودم بگم خوبه؟نمی دونم چرا خدا ژن درس خوندن به من نداده اصلا حوصله درس خوندن ندارم حتما باید دقیقه نود بشه تا من برم سر درس،

 من خرم!

این غزه و اینها تبعاتی هم برای ما داشت گفته بودم که خونمون نزدیک سفارت مصره حدود یک هفته و نیم روی مبایلها نویز انداخته بودن و نه کسی میتونست بهمون زنگ بزنه نه ما به کسی، راه ها رو هم که بستن و یه خبر دردناک تر اینکه خانم پیر همسایمون که دو تا خونه با سفارت مصر و انبوه نیروهای ویژه فاصله داشته رو کشتن از جزییاتش خبر ندارم ولی خیلی ناراحت شدم به این خانومه ما میگفتیم زن گربه ایه! آخه تو خونش هزار تا گربه داشت:) معمولا خونه بزرگشو برای فیلمبرداری سریالها و فیلمها اجاره میداد و یه خصوصیت جالب دیگه اش این بود که ما اینو هیچ وقت با روسری ندیدیم اعتقاد نداشت حتی اگر میرفت سر کوچه بانک نهایتا یه کلاه میذاشت سرش،

تحصیل کرده بود و .... این دومین مرگ این کوچه بود اول خود صاحب خونه سفارت مصر که با زنش کشتنش و حالا این ، قبلا هم یکی دیگه از زنهای همسایه رو، اینجا وحشتناک شده

تصاویر غزه نگاه نمیکنم تحمل نمیتونم بکنم صدای زجه ها رو نمی تونم تحمل کنم پریروز خواب دیدم دارم از کوچمون فرار میکنم دارن کوچمونو با خمپاره(اینطوری فکر میکردم) میزنن خیلی وحشتناک بود انقد قلبم تند میزد برام جالبه که این همه سال این فلسطینیا چشم به بیرون داشتن که یکی بیاد کمکشون کنه کسی تا خودش تو این موقعیتها نبوده باشه نمیتونه درک کنه زیر بمبارون زندگی کردن یعنی چی و اصولا مسخره تر اجلاسهای بی پایان سرانه که فکر میکنم بیشتر خودنماییه و رفع عذاب وجدان

دیشب توی برنامه آخر شب کانال یک حمید عجمی خوشنویش معروف آورده بودن طبق معمول مجری راجع به غزه ازش پرسید حرفی زد که مطمئنم اگر برنامه زنده نبود پخشش نمی کردن اول که گفت: به هر حال جنگه مثل جنگ خودمون که چقدر مردم بیگناه کشته شدن و بعد گفت این تصاویر دلخراش صورت ظاهره نباید خیلی ناراحت شد این اتفاقها  مقدمه اون اتفاق بزرگه! یه لحظه مجریه موند

این مادر ما که مالک قانونی هر دو تا کنترل تلویزیون و ماهواره هستن یا دارن شبکه خبر وقایع غزه رو دنبال میکنن یا 5-6 تا کانال خبری ماهواره بالا پایین میکنن غزه رو چک میکنن تازگی هم بی بی سی پرشین ، به خدا ایدز گرفتیم تو این خونه:) از چیزی که متنفرم اینه که آدمها تبدیل به عدد و رقم بشن بعد هر چی تعداد بالاتر میره ما هم بیشتر تعجب میکنیم و متاسف میشیم

یه شاگرد دارم از باباش میترسم از اونها که در لحظه اول چندش آور و هیز و ...همه این حسهای بد و به آدم منتقل میکنه جالب اینه که مثلا مومنن جلسه قبلی اومده میگه من برای اینکه بچه نرن تو اینترنت پسورد گذاشتم روی اینترنت ولی الان بلد نیستم برش دارم میشه بهم یاد بدین یعنی میخواستم بزنم تو.... دیدین این آدمهایی که خودشون لجن و کثیفن از همه بیشتر گیرن من دور اطرافم هرکیو دیدم که از شوهرش/پدرش بیشتر گله میکرد که سخت گیره اون مرده خودش آدم آشغال و لجنی بود

راستی یه چیزی خیلی لجم و در میاره این اسراییل این همه بهش اعتراض میشه این همه آدم میکشه ولی ندیدم محرومیتی توی دنیای اینترنت داشته باشه ولی یادم نمیاد در 2 سال اخیر کشور ایران چه جنایتی تو دنیا مرتکب شده که دارن از تو اینترنت محوش میکنن این چندروز هر چی نرم افزار خواستم دانلود کنم برای ایران ممنوع بود و مسلما این کار بد بختی و اعصاب خوردیش برای جوونا و کسایی که از اینترنت استفاده میکننه و نه برای مسئولای حکومت واقعا اینجا میفهمم که چوب دو سر گهی به ما میگن  هم از خودمون میخوریم هم از اون ور 

Wednesday، January 14، 2009

بالاخره بعد از 3 هفته این کامپیوتر درست شد پارتیشن بندیش از بین رفته بود دیشب بعد 1 هفته و نیم آقاهه هارد آورد و گفت قیمت روتین بازار هر گیگ 15 هزار تومنه و برای من 50 گیگ بازیابی کرده بود

فکر کنین!! داشتم پس میوفتادم انقدر سرخ شده بودم  و دود از کله ام بلند شده بود که آقاهه گفت حالا چون شما مشتریمون بودین 150 هزار تومن بدین بعد که دید دارم از دست میرم گفت حالا میخواین 120 تومن بدین

من بدبخت این همه به سختی یک قرون یک قرون زحمت میکشم پول در میارم باید این طوری بدم بره به نظرتون مجازات دو روز پیشه که چند تا وسیله کامپیوتر برای شاگردم خریدم ولی یکی 500 تومن کشیدم روش؟ برای اولین بار این کار و کردم و پشیمونم، پیش خودم اینطوری فکر کردم که منم وقت و حوصله گذاشتم رفتم اینا رو خریدم پس لااقل یه چندغازی باید نصیبم بشه

خلاصه که خیلی ناراحتم

راستی تاسوعا عاشورا هم تموم شد مثه تمام این سالا رفتم تکیه البته تاسوعا نرفتم بعدازظهرش رفتیم ولنجک که نخل بلند میکنن و یکی از بچه ها دانشگاهمونو با یکی از پسرا دانشگاه دیدم :)) که کلی جالب بود(البته اونا منو ندیدن) دوست همیشگی و هم دیدم :-)

امتحان دارم مثه چی و پشت سر هم ، تا الان بیان شفاهی و تنظیم و دادم امیدوارم نمره هاش خوب شه(همین الان یکی از همکلاسیام زنگ زد گفت بیان شفاهی 15 شدم امتحانی که خوب دادم شدم 15 وای به حال اونایی که بد بدم)

بیچاره شدم دقیقا روز پیش فروش بلیطای جشنواره امتحان دارم خدا کنه مثه پارسال زود بتونم برم بلیطا رو بگیرم و به امتحانمم که 10:30 برسم

خوب فعلا 

Sunday، December 28، 2008

سالگرد آیدین نیکخواه بهرامی


دیروز سالگرد آیدین نیکخواه بهرامی بود
توی سالن بسکتبال آزادی، یه برنامه فوق العاده که  من لااقل نظیرش و ندیده بودم تو ایران که همچین یادبود هایی بگیرن
یه مقداری دیر رسیدم و صحبتهای خانواده آیدین و آقای مشحون و نشنیدم .
دم در ورودی چایی و شیرینی و یه دی وی دی از عکس ها و کلیپ آیدین گذاشته بودن ، توی سالن یه استیج زده بودن با پوستر های بزرگش و همین طور گل و شمع،
در حین مراسم عکسها و کلیپ زیبای آیدین از اسکوربرد پخش میشد همراه با موسیقی، بعد چراغ ها رو خاموش کردن و دو تیم وارد شدن تیم ملی با شماره 8 آیدین و صبا با شماره 9 آیدین،
همراه با نورپردازی هر کدوم از بازیکنها معرفی میشدن که همراه با اسم همشون اسم آیدین تکرار میشد
بعد موقعی که تیم داشت گرم می کرد تا بازی کنن لباس تیم ملی و 
بعد بازی شروع شد صمد جزء تیم ملی بود بعد از کوارتر دوباره چراغها خاموش و همراه موسیقی و نورپردازی همه بازیکنا از کنار تصویر آیدین شمع برداشتن و اومدن وسط  زمین،
یکی از آهنگ های حامی پخش شد و بعد دیدیم خودش اومد وسط حلقه بازیکنا و آهنگ بعدیشو خوند و تقدیمش کرد به آیدین و در آخر هم یه لباس آیدین و از صمد به عنوان تشکر گرفت،
دوباره دو تیم شروع به بازی کردن و این بار صمد عضو تیم صبا بود
و در آخر گروهی از اقوام آیدین یه قطعه موسیقی بسیار زیبا اجرا کردن به اسم نادعلی، و در پایان مراسم هم دوباره کلیپ اصلی آیدین و پخش کردن که واقعا غم انگیز بود بخصوص اونجا که خسرو شکیبایی برای آیدین شمع روشن کرده بود...
برنامه فوق العاده ای بود که هم به کسانی که اومده بودن نهایت احترام و گذاشتن هم امیدوارم برای خانواده اش خوب بوده باشه
چند تا فیلم کوتاه هم گرفتم  حیف که انقد سرعت اینترنت کمه که نمی تونم  بزارم  

Sunday، December 14، 2008

رفتیم کنسرت محسن یگانه
فکر می کردم خیلی حالم بد شه ولی نشد
حراست ارشاد تمام سعیشو برای زهر کردن این کنسرت به تماشاچیان انجام داد با روشن نگه داشتن چراغها
این پلیسها الهی بمیرن که راه به راه آدمو جریمه میکنن کیه که بده
این چهارشنبه که بیاد یک ساله که نیستی 
اینم آهنگی که پارسال این موقعها خیلی گوش میکردم 
ولی الان اصلا نمی تونم

Tuesday، December 09، 2008

راستش امروز انقدر روز اعصاب خوردکنی بود که ترجیح میدم خیلی راجع بهش نگم چون تکرارشم عصبیم میکنه
ماجرا اینه که دو تا کوچه پایین تر از خونه ما سفارت مصر هستش یکی دو روزی بود که تو کوچه پر پلیس میشد و یه سری لباس شخصی تابلو هم در رفت و آمد بودن تا اینکه دیگه امروز دوشنبه که به خاطر روز عرفه و مراسم توی امامزاده صالح میدون قدس و بسته بودن و شریعتی داشت می ترکید ، ظاهرا یه عده هم رفته بودن جلوی سفارت تجمع کرده بودن و فکر کنم دو برابر اینا نیروی ضد شورش پیاده کرده بودن و کل کوچه که ورودی کلی خونه هست و بسته بودن
یعنی ترافیکی درست کرده بودن که بیا و ببین من که کس خاصی و جلوی سفارت ندیدم و اصولا نمیدونم بسیجی ها چرا باید روز عرفه و ول کنن برن جلوی سفارت مصر و نیروی ضد شورش هم صاف صاف وایسن اونجا و هیچ کاری انجام ندن  ولی واقعا روز بسیار وحشتناکی برای ما درست کردن و...
ولش کن ادامه ندم بهتره

Friday، November 21، 2008

1.از عروسی دختر عموم نگفتم
خوب بود یعنی بد نبود نکته خنده دارش این بود که موقعی که برگشتیم فهمیدیم کلید یادمون رفته بیاریم
خلاصه 40 دقیقه به در کلی ور رفتیم تا باز شد رسما قندیل بستیم!

2.آهان چیزی که باعث شد امشب کلی احساس خوب و اندکی غم انگیز پیدا کنم یکی شعر های مونا برزویی ه که جدیدا شادمهر و علی لهراسبی و قبلا خیلیای دیگه خوندن هر چند که شادمهر با کلیپش گند زده
و آهنگ علی لهراسبی هم اولش یه ماندولین فوق العاده داره...

3.و از همه مهم تر اینکه امشب بعد از چند 
وقت رفتم وبلاگ امیر قادری و خوندم و کلی
 انرژی گرفتم
 دقیقا تو همین روزهایی 
که نوشته در بروژ و دیدم و
 

عاشق مونیخ هم بودم وبلاگ امیر قادری و نوشته هاشو به دلیل خیلی مهم دوست دارم اونم اینه که احساس های خودمو خیلی بهتر از خودم مینویسه چیزایی که نمی تونم قشنگ و درست بگم و خیلی خوب مینویسه
الکس ما رو که دیدین ؟!
در بروژ رو هم حتما ببینین خیلی خاصه
 و کلی جالبه اصلا نمی تونم بگم چه
 جوریه!! 

مونیخ رو هم اگه ندیدین واقعا خیلی ضرر کردین مونیخ از اون فیلمهایی بود که فضای فیلم خیلی منو گرفت و تا همین الان اون صحنه های فوق العاده اش فراموشم نمیشه 

Wednesday، November 19، 2008

adsl

من الان مثل کسی هستم شماره چشمش 5 بوده و حالا با لیزر عمل کرده و داره بخوبی میبینه
بله ای دی اس ال وصل شد!
و من اصلا باورم نمیشه صفحه ها به این راحتی باز بشه و فایلهای سنگین( اصلا معیار وزن هم باید تغییر کنه) سه سوت دانلود بشن

فقط چون هیچ عیشی نباید کامل باشه از دیروز تا حالا موس از کار افتاده:|
نمی دونم چرا

Friday، November 14، 2008

مستند + کنسرت + فواد

روزهای شلوغی و گذروندم هفته قبل که هر روز هی دنبال لباس خریدن و این چیزا بودیم و دانشگاه و درس دادن و .. بعد هم 3 روز کلاس فشرده مستند سازی که خیلی جالب بود کلی فیلمهای باحال دیدیم و نتهای جالبی نوشتم این سه روز مثه یه جور زندگی بود از صبح تا شب مثه یه خانواده کنار هم ناهار می خوردیم و..
فیلمهای باحالی که دیدم اینا بود : نانوک اولین فیلم مستند که راجع به یک اسکیمو ساخته شده که تصاویرش واقعا باحال بود ، مستند هیتلر که اونو مثه یک خدا نشون میداد، یه مستند وحشتناک راجع به زندانی های روانی که یک قاضی(وکیل) درستش کرده بود برای اینکه نشون بده وقتی یک نفر و محکوم می کنن به این زندانها، اونا کجا میرن، یک مستند راجع یک دختر کره ای که توسط یک خانواده امریکایی به فرزندی قبول  شده بود و...
و بعد هم سه شنبه شب رفتیم کنسرت بزرگ پاپ، اول از همه که با توجه به ریخت و رفتار جمعیتی که اومده بودن ما به این نتیجه رسیدیم که بیشتر اینها یا مهمونن یا فامیل این حراستیها و مسئولای سالن، بسکه بعضی هاشون بی فرهنگ بودن سر برنامه مهران مدیری که لاینقطع عربده میکشیدن پشت سر ما ، وسطاشم میزدن رو شونه من که یعنی کوتاه تر بشینم! و کلی کارهای دیگه...
ما که شماره مون با اینکه 20 تومن داده بودیم قشنگ ردیف آخر بالکن بود تازه بغل هم، هم نبود! ما هم در یک اقدام ایرانی بازی دیدیم که پایین که خیلی جاهای 40 تومن 50 تومنیش خالیه رفتیم پایین کنار حمید مهین دوست نشستیم که خیلی آدم خوبی به نظر میرسید کم کم بقیه هم از بالا میومدن پایین.. آهان راستی یه بدبختیی کشیدیم تا جا پارک پیدا کردیم این ساختمون به این عظمت یه پارکینگ نداره کلی هم نگران بودیم نکنه برنامه شروع شده باشه که خوشبختانه فکر کنم بعد از 8 شروع شد!
اول مانی رهنما برنامه داشت که نقطه عطفش یه جوون خیلی باحال بود که هارمونیکا میزد و فکر کنم رهبر ارکسترش بود خیلی خوب بودش،
 مانی رهنما آهنگ هاش خوب بود ولی چیزی که نچسبش می کنه اکت روی صحنه شه که اصلا خوب نیست مثلا همون جوون هارمونیکایی انقد اکتش خوب بود آدمو یاد بهرام رادان  مینداخت!
بعد هم برنامه مهران مدیری بود که اول  یه عده همش بی سیم بدست با صدابردار حرف میزدن تا اینکه خودش با تیپ ثکثی! اومد روی سن ، شلوار سفید تی شرت زرد و پیراهن آبی!!  این ملت انقد عربده زدن براش که نگو تازه سر آهنگهای قردارشم به طور مبسوطی قر دادن! یعنی این ملت آب ندیدن و گرنه خیلی شناگر های خوبین ولی برنامه مهران مدیری به نظرم اصلا جالب نبود آخه اصلا گروه دارکوب به صدای مهران مدیری نمی خورد تازه همشم آهنگهای مضخرف تلویزیونیشو اجرا کرد :بیا بریم دشت و ... یه کار بدی که به نظرم تو این کنسرت انجام میدادن این بود که برای پر کردن تایم نوازنده ها شروع میکردن به هنرنمایی و تک نوازی که خیلی گل درشت بود تو برنامه مهران مدیری، انگار که می خواستن کارشونو تو چشم مردم کنن یعنی که ببینین ما چقدر حرفه اییم در کل به نظرم مهران مدیری خیلی ارزشی قائل نشده بود برای اون همه آدمی که اومده بودن 
بعد آنتراکت دادن و بعدش برنامه رضا یزدانی بود
بین انتراکت یکی از آشناهای جلویی ها اومد و گفت برنامه رضا از همه بهتره من که راستش فکرشو نمی کردم ولی واقعا برنامه رضا یزدانی خیلی خوب بود به نظرم تنها کسی بود که واقعا با انگیزه و احترام به تماشاچیها برنامه اجرا کرد چند تا ترک نوستالژیکشو اجرا کرد و بعد یه ترک به اسم کارتون که واقعا باحال بود و آخرش یه ترک به اسم خلیج فارس که اولش من یه پوزخندی زدم و گفتم اینم خلیج فارس.. ولی وقتی انقد خوب اجرا کرد که منی که دیگه عرق ملی ندارم هم کلی براش دست زدم فقط یه مسئله خیلی اذیت میکرد اونم حجم بسیار زیاد صدا بود که واقعا قلب آدم درد می گرفت بعد تازه در نظر بگیرین آهنگ راک ، بعد شما باید صاف رو صندلیت بشینی!! 
بعد هم برنامه علیرضا عصار بود که اول بابک ریاحی پور اومد رو سن و ماشالا مثه قالی کرمون!! و من لحظه شماری می کردم برای اومدن فواد حجازی به دوستم گفته بودم همه جیغ هامونو نگه داریم برای فواد آخی الهی یه خورده پیر شده بود ولی همچنان فوق فوق العاده! عاشق اجراهاشم اون لبخندهاش..
خلاصه فواد اومد روی سن و کلی ملت براش دست زدن و بعد علیرضا عصار اومد که کلی دلم برای اجراهاش تنگ شده بود اول مثه انسان، توضیح داد چرا توی این برنامه شرکت کرده و گفت این برنامه از طرف یونیسف برگزار میشه و عوایدش صرف آموزش پیشگیری از ایدز برای نوجوان ها میشه و گفت برام جای تعجبه که تو این مملکت ثروتمند انقد کودک فقیر هست که ملت کلی براش دست زدن خلاصه 4 تا آهنگ تکراری با تنظیم های فواد اجرا کرد که ملت همشو باهاش می خوندن خلاصه همینا دیگه یک سری حاشیه های دیگه هم داره که بهتره ننویسم:)
راستی عصار گفت اسفند کنسرت داره
خوش بحال اونا که تو این جور جاها مهمون میشن یه بار آرزو به دل من موند یه جا با بلیط مهمان برم!!   
 

Wednesday، November 05، 2008


چیزای خوبی خریدم که خیلی خیلی خوشحالم اولیش یه دوربین باحال و بعد هم ای دی اس ال و
یه چند تا خرده ریزه دیگه کلا تکنولوژی کلی به آدم روحیه میده

Friday، October 31، 2008

شادم که می گذرد

گاهی اوقات آدم دلش می خواد فرار کنه همه زنجیرها رو باز کنه و فرار کنه انقد که این زنجیرها به دست و پای آدم سنگینی میکنن
خسته شدم
کاش یکی بود باهاش فرار می کردم یک دفعه از این وضعیت شلوغ و درهم برهم و عذاب آور آزاد میشدم...
خسته شدم
از صداها، از تکرار حرفها، از اینکه بعضی فکر میکنن کری و نمی شنوی چون خودشون کرن...
خسته شدم
چرا اصلا من خودمو درگیر کردم... یه باتلاق...
 
 
این روزها یه بوی خاصی دارن
ماه رمضون که تموم شده بود همش یاد 2 سال پیش که میرفتم سر کار میوفتادم ادمایی که شب و روز باهاشون بودیم رابطه ها اعصاب خوردی ها از اونجا پناه میبردم به بچه های کلاسمون...
هوا که یه خورده سرد شد یاد کلاس فوق العاده ترم اولمون با دکتر کردستانی میوفتادم الانم که با بچه ها حرف میزنم همیشه میگن دیگه اون کلاس تکرار نمیشه پر از لحظه های جالب گاهی اوقات ناراحت کننده ولی بیشتر اوقات فوق العاده الان انقد فاصله گرفتم از اون زمان که راحت بتونم هضمشون کنم الان مثه یه خاطره شیرین دور می مونه
و الان که هوا خیلی سرد شده و دوباره بخاری ماشینو روشن میکنم و صدای محسن چاووشی میاد یاد تو میوفتم که زود رفتی ولی تو خیلی از لحظه های من اسمت هست...
و یاد علی سنتوری
 
خدا این همه آدم بیخود روی زمین هست چرا قیصر؟
بهم میگه مرگ چرا نداره
 
 
چقدر خواب دو شب پیشم خوب بودکلی بهم انرژی داد اون خونه سقف شیشه ای بزرگ ، اون رعد و برقهای فوق العاده قشنگ و اون شخص ، (من حتی بهت فکر نمی کردم) و صورتت که هنوز ته ریشتو
حس میکنم... توی تعبیر خواب نوشته دیدن آدمهای معروف برای آدم شانس میاره چه جالب که تو خواب اون خونه خوشگله هم تو سهیل بود

Saturday، October 25، 2008

دلم چقدر براي اينجا تنگ شده
ديشب يه اتفاقي برام افتاد كه از اون اتفاق هاست كه دلم نمي خواد به هيچ كس بگم يعني تكرارش آزار دهنده است
 يه زن.. كه با سرعت دنده عقب ميومد منو داشت به ماشينم له مي كرد خيلي وحشتناكه كه اگه يك ثانيه ديرتر جنبيده بودم الان معلوم نبود چه بلايي سرم اومده بود بعدش واقعا اعصابم خورد شده بود كلي گريه ام گرفته بود هم از بي تفاوتي زن راننده هم از اينكه يك ثانيه واقعا تا از بين رفتن فاصله داشتم....

Thursday، October 16، 2008

چرا انقد نوشتن برام سخت شده؟
این کامپیتر پکیده تازگی ها مانیتورشم روشن نمیشه به خاطر همین یه هفته اس استند بای نگه اش میدارم
کسی جایی که لب تاپ قسطی بدن یا جایی که وام بدن سراغ نداره؟
این هفته گذشته انقد در رفت و آمد بودم واقعا کسری خواب دارم فینال فوتبال زنان اسلامی رفتم جالب بود تجربه استادیوم رفتن جالبه هر چند که یه صحنه تصادف خیلی فجیع دیدم و حسابی گریه کردم تو راه، جالبی این مسابقه این بود که مردها هم میتونستن بیان بازی و ببینن!!
امروز یه صحنه از فوتبال ایران و کره شمالی و که دیدم واقعا ناراحت شدم وقتی دختر کره ای وسط استادیوم پرچم کره رو میگردوند...
سه سری امسال کیک و شیرینی خریدم برای تولدم، شیرینی و بردم یونی
کلا تا حالا نشده هیچ کدوم از دوستام بدون اینکه خودم بگم تولدم یادشون باشه! غیر از هیوا که با هم تو یه روز به دنیا اومدیم!
دلم بغل کردن می خواست از بغل ها که تموم انرژی های منفی آدمو خالی میکنه و یه حس خیلی خوب جاشو میگیره
راستی چرا این طرح فری هاگ تو مملکت ما اجرا نمیشه؟!

Friday، October 10، 2008

1/4 قرن

حس خاصی ندارم از اینکه فردا 25 سالم میشه
هر چند همچنان فکر میکنم 19 مهر واقعا یک روز خاصه
دلم میخواست وقتی 25 سالم شد خیلی جایگاه بهتری می داشتم ولی با توجه به
امکانات نشد دیگه!
کاش لااقل یه خورده بارون بیاد دلمون خوش شه

Tuesday، September 23، 2008

خوب دانشگاهم به سلامتی و میمنت باز شده و از شنبه رفتیم سر کلاس فعلا که خوب بوده 20 واحد برداشتم طبق معمول البته بگم که معمولا انتخاب واحد مضخرفی داریم ما
 ولی خوب با شروع ترم یه خورده فراموش میشه
ماه رمضون هم کم کم داره به آخراش میرسه امسال شب احیاء هم حس و حال درست حسابی پیدا نکردم 
به نظرم آدم باید تو وبلاگش ریزه کاری ها و جزییات زندگیشو بنویسه چون اتفاقات بزرگ که فراموش نمی شن این جزییاته که فراموش میشه 
برای همین می نوسم که دیروز یک شنبه وقتی کلاسمون تشکیل نشد کلی با بچه ها نشستیم و خندیدیم راجع به یکی از دخترا و یکی از استادا که فقط از دختر خوشگلا خوشش میاد و ماجراهایی که با این استاده داریم...

Friday، September 19، 2008

چهارشنبه بعد یک شوک کوتاه که به خاطر تموم شدن بیمه شخص ثالث ماشین بهم وارد شد و نتیجه اش اینکه نباید از ماشین استفاده کنم ، شب جالبی و گذروندم با تاکسی (که بسیار وحشتناک میروند ) رفتم آزادی و از اونجا با چند تا از بچه ها رفتیم استادیوم خدایی استادیوم توی شب خیلی ابهت و هیجان داره ولی خوب راهمون ندادن ما که از تک و تا نمیوفتیم ولی کاش راهمون می دادن

Wednesday، September 10، 2008

چیزایی که نوشتم پاک شد کامپیوتر هنگ کرد
ذهن ایده آلم جای دیگه اس و من توی همین زندگی روتین معمولی افتاده ام..
لایحه های مسخره هم تصویب شد و رفت حالا ماجرای این چند روزه کنکور و سهمیه بندیه این مملکت شاهکاره نمی زاره هیچ وقت حوصله آدم سر بره
نگرانم، آدمهایی که قول میدن یکی یکی دارن جا میزنن، استرس استرس...
جمعه رفتم فینال بسکتبال ، جوش فوق العاده بود
ولی یه چیزی بود نمی ذاشت لذت ببرم همش آدمها رو شبیه تو میدیدم وقتی داشتن تور و پاره میکردن اشک توی چشمام جمع شد خیلی های دیگه هم گریه کردن
کلی فیلم گرفتم میزارم اینجا حالا
قسمت خانم ها پر پر بود از روی اون میله های خطرناک رفتیم قسمتی که قزاقستانی ها نشسته بودن سکوریتی ها که پسرهای خوبی هم بودن قزاق ها رو جمع و جور کردن تا ما بتونیم بشینیم یکی از قزاق ها گفت این زنها چی ان من خودم دو تا شو تو خونه دارم ... سکوریتی هم گفت شاید من اصلا دلم خواست تموم این بالا رو بدم خانم ها بشینن..
خیلی حیف بودی..
 

Monday، September 01، 2008

مجلس جای جالب و البته دردناکی بود پر از آدمهایی که راه حل مشکلات بزرگشونو تو دیدار با نماینده ها می دیدند
آدم مشکلات این آدمها رو میدید واقعا مشکلات خودشو فراموش میکرد
این جور وقتها همیشه حس اون حرف شکسپیر رو دارم که میگه جهان یک صحنه نمایشه وما بازیگراهای اونیم
بعضی هامون جاهای خوب میوفتیم و بعضی دیگه جاهای خیلی بد...
 
دیروز بخاطر این روز بزرگی بود که زنها نشون دادن میتون جلوی قوانین تبعیض آمیز و بگیرن
.
.
.
بعدش جمع شدن دور هم همدیگه، که حال داد و خوش گذشت

Friday، August 29، 2008

سه روز آخر این هفته خیلی خوب بود
سه شنبه که با یکی از دوستان دوران استادیوم و جشنواره! رفتم بیرون و کلی اطلاعات بهم دادیم و حرف زدیم
چهارشنبه هم با دوستان دبیرستان رفتیم بیرون و بعد ازظهر هم رفتیم نمایشگاه حجم دوستم، توی فرهنگسرای ارسباران و برای بار هزارم ثابت شد حتی آدمهای هنرمند هم میتونن بی شعور باشن و بخصوص بچه هاشون..
حتی اگه فامیل رضا کیانیان باشن(این بی شعوری در حدی بود که منه خونسرد از عصبانیت داشتم منفجر می شدم)
پنجشنبه هم تولد یکی از دوستان .. و برنامه ریزی دوستان برای یک کار بزرگ که حتما نتایج بزرگشو روزهای دیگه میبینیم
این چند روز مونده به ماه رمضون انگار همه با یه سرعت فوق العاده دارن کار می کنن و آدم احساس می کنه تابستون و تعطیلات چند روز دیگه تموم میشه در حالیکه هنوز یک ماه مونده
این یکشنبه ای هم میتونم بگم شلوغ ترین روز هفته بعده هر جایی که تصمیم داشتم برم افتاده یکشنبه...
خدایا یک مسافرت عالی لطفا
بارون هم اگه بفرستی عالی تر میشه ها

Tuesday، August 19، 2008

2 days surfing

آدم باید همون وقتی که یه چیزی به نظرش میاد بنویسه وگرنه فراموشش می کنه مثه الان من که چند تا از چیزایی که میخواستم بگم و یادم نمیاد
دو روز یه دوست آلمانی مهمون من بود و این تهران و بالا و پایین می کردیم! اول رفتیم توچال تله کابین و بعد موقع پایین اومدن گفت اصلا این راه های عادی هیجان انگیز نیست بیا همه مسیر صاف بریم پایین! در کنار خطرهاش خیلی هیجان انگیز بود البته یه صورت حسابی قرمز هم رای من باقی گذاشت
 البته یه واقعیتی رو بگم توی این دو روز مرتب به خودم میگفتم چرا آخه داری برای این آدم پولهاتو خرج میکنی چرا انقد حال میدی به این خارجیها راستش کلی دلم برای پولهام سوخت ولی الان حالم خوبه چون کلی انرژی گرفتم از این دو روز و اندازه یک ماه تفریح کردم!
کلی موزه و شهر کتاب و جاهای جالب رفتیم حتی دکتر قلب!
ولی شاید جالبترین بخش این دو روز بحثهایی بود که با هم کردیم و موزیک هایی که با هم شیر کردیم بود کلی راجع به خانواده اش گفت و من آرزو کردم کاش منم یه همچین خانواده باحالی داشتم (البته نه از همه لحاظ! یه بخش هاییش زیاد جالب نبود!) کلی از کشورهای اروپایی و افریقا و گشته بود با couch-surfing حالا هم داشت از ایران میرفت پاکستان و بعد هند
یه دوست دختر ترک داشت و کلی راجع به تفاوت فرهنگی خودش و اون صحبت کرد و منو کلی یاد فیلم فاتح آکین انداخت
آخرهای این گردشهامون گفت میشه منو ببری استادیوم فوتبال! حالا من هر وقت میرم سمت اتوبان کرج و گم میشم سر از استادیوم در میارم ولی این دفعه نمی دونم چرا هرچی می گشتم پیداش نمی کردم ماشالا تابلوهای اوتوبانها هم که یکی در میون کنده شده بودن یه جای که دیگه من گفتم موریتز فکر کنم دیگه رفتیم شمال چون کاملا از تهران زده بودیم بیرون  و باعث خجالت آخر سر اون بود که راه درست نشونم داد اونم از روی نقشه فارسی ! 
روز یکشنبه هم بعد از خونه چند تا فامیل رفتن، رفتم نمایش آنات که دوستم توش بازی میکنه که جالب بود( توی فرهنگسرای نیاوران ساعت 8) و بعد هم رفتم خونه دوستم تا ساعت 3 صبح کلی حرف زدیم و فیلم دیدیم)
یه چیز جالب این بود که این دوروز ماه کامل بود و وقتی تو اتوبانها میچرخیدیم خیلی میدیدیمش بعد دوستم گفت همیشه مامان من میگه وقتی ماه کامله به ماه نگاه نکنین شب خوابتون نمیبره ولی ما چه ماه کامل باشه چه ناقص راحت میخوابیم! منم برای اینکه کم نیارم گفتم ما هم یه ضرب المثل داریم میگه اگه زن حامله به ماه کامل نگاه کنه بچه اش خل میشه!! بیچاره کلی کفش برید با این ضرب المثل ما و حسابی خندید