یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱

این چند روز خیلی زیاد به دوستهام و دوستی هام فکر می کنم
شاید چون یکیشون داره می‌ره
تو این 2-3 سال اخیر دوستیمو با خیلی آدمهایی که دوستی باهاشونو دوست داشتم از دست دادم مشخصا آدمهای باسواد و کسایی که وقت ای که باهاشون می گذرونی نه تنها حروم نمیشه بلکه کلی هم چیز یاد می گیری.
در عین حال رابطه ام و با چند تا از دوستهای ظاهرا نزدیکم هم قطع کردم فکر کردم دیگه تو این سن فرصت دوستیهای اعصاب خورد کن و ندارم و وقتمو تلف نکنم،
 یکیشون مشخصا 15 سال دوست نزدیکم بوده ولی الان که رابطه مو قطع کردم تازه می‌فهمم چقد تلفنهاش بهم استرس می داد چقد تکه کلام های فحش دارش حال بهم زن بود برام، و اون عدم احترام.. نمی دونم چطوری بگم ولی بعضی آدما با اینکه آدمهای بدی نیستن و اتفاقا آدمهای خوبی هم شاید باشن ولی به اون محدوده شخصی آدم، اون خط هایی که آدم دور خودش می‌کشه و لیمیتهاش هستن، تجاوز می کنن یا احترام نمی‌زارن؛
فقط مساله اینه که هنوز خیلی جا نیافتاده آدمها از دوست نزدیک به دوست معمولی راحت تبدیل شن منم دیگه حوصله حرف زدن و توضیح و چلنج با آدما رو ندارم.

کلا داشتم حساب می کردم فامیلهامو یا دوستامو چند وقته ندیدم دیگه فاصله دیدن ها سالی شده اصن همه چی به طرز غریبی سرد شده هفته پیش خونه عموم سر شام سکوت عجیبی بود انگار دیگه حرف مشترکی برامون(کل اون جمع) نمونده هر چند من سعی کردم هی شوخی کنم و یه ذره فضا سبکتر شه ولی کلا یه بلایی سر ما اومده

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۹۰

شبی که سمیه توحیدلو نوشت حکم شلاقش اجرا شده شب سختی بود گریه ام گرفته بود ازون گریه های داغ و از سر ناباوری، تصور اینکه چه جوری اون حجم درد و تحقیر قرون وسطایی رو تحمل کرده برام خیلی آزار دهنده بود
تا فرداش که فهمیدم کیفیت اجرای حکم چطوری بوده و تحقیرش بیشتر بوده
و بعد کلی مطلب و نظر که راجع به اجرای حکم و نحوه مطرح و ... نوشته شد
چند روز پیش حکم پیمان عارف رو واقعا اجرا کردن، دیدن تصویر کمر مجروحش دل آدمو خون می کرد ولی دیگه از اون همه آه و ناله و شعر و مطلب خبری نبود

داشتم فکر می کردم واقعا اونا می دونن با اجرای سوری یک حکم شلاق و اشک های بعدش ، انگار قبح یه موضوع و از بین می برن و انگارکه دیگه ما بی حس شده باشیم و از اجرای واقعیش ابایی ندارن
یا
چی شد که ما ، اتفاقات هر چقدر هم بزرگ و سنگین باشه بعد از یه مدتی شایعه یا ندونستن ماجرای واقعی انقدر نسبت بهش بی تفاوت شدیم
ولی یه چیزی ته ذهنم همش وجود داره که به هیچ بهانه ای آدمهایی که با احساساتشون با خبرها برخورد می کنن و رو بی اعتماد نکنیم
...

 

چهارشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۰

دو سال پیش همچین روزایی یعنی دقیقا شب مبعث یکی از دوستان زندان بود و گفته بودن احتمالا آزادش می کنن
ما هم رفته بودیم دم زندان فکر کنم از سال 2:30  اونجا بودیم یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای زندگی من اونجا بود همین طور جوونایی بودن که آزاد می شدن و میومدن بیرون بعد همه دورشون جمع می شدن و باهاشون حرف می زدن
خانواده های زیادی اونجا بودن ولی انگار  هممون یه خانواده بودیم و هر کس داستان خودش و عزیزشو تعریف می کرد
یه خانمی بود که شوهرشو گرفته بودن و حالا منتظر بود شوهرش بیاد، یه خانواده با کلاس و البته پر جمعیت که دو تا پسرشون اون تو بودن ، یه خانواده شمالی که برادرشون اونجا بود و ما ، هممون زیر پل نشسته بودیم درد ها رو با هم تقسیم می کردیم بعد ناخودآگاه گریه مون می گرفت تا چند ماه قبلش تصور یه همچین روزایی رو نداشتیم
هر چند دقیقه یکبار یکی از زیر سایه پل میومد بیرون و از پله ها می رفت بالا تا ببینه اسمی نزدن تا اینکه کم کم چند نفری و آزاد کردن
یکیشون یه پسری قد بلند و آفتاب سوخته ای بود باباش با چشم های گریون و یه جوریایی از حدقه درومده نگاهش می کرد  لباساش پاره بود و صورتش کبود و از پارگی لباس کبودی های تنش هم معلوم بود یه کفش یکی دو سایز بزرگتر از پاش هم پاش بود.
یه عده ریختن دورش و ازش راجع به اطرافیانشون که زندان بودن پرسیدن انقدر خوشحال بود از اینکه اومده بیرون که رو پاش بند نبود بالا پایین می پرید و به باباش هی می گفت بریم دیگه و خیلی زود از اونجا دور شدن
خانواده با کلاس! همچنان در رفت و آمد بودن و مادرشون که معلوم بود خیلی سختی و ناراحتی کشیده تو این چند روز هی می رفت و می آمد تا اینکه یه دفعه صدای خوشحالیش اومد یه پسر جوون 19 - 20 ساله که می لنگید در آغوشش بود و اشکای من که قلپ قلپ می ریخت پسر کلی ازین ور به اون ور می رفت به سئوالای همه جواب می داد و می گفت چه اتفاقایی براش افتاده و کیا رو دیده و چیزای دیگه ، همه به مادرش تبریک می گفتن ولی گفت دوباره از فردا پس فردا آواره اینجاست چون اون یکی پسرش هنوز اون توئه . پسر خیلی آدم سمپاتیکی بود کلی به همه انرژی داده بود و آخر سر از پایین تپه زیر پل براش نا خود آگاه دست تکون دادم و اونم یه لبخندی زد و دستی تکون داد و سوار ماشین شدن و رفتن
دیگه نوبت خانم چادری و غمگین بود که شوهرشو گرفته بودن و با یکی دو تا از همکارای شوهرش اومده بودن دنبال شوهرش ، می گفت براش تو اداره زدن .. شوهر خانم اومد و بالای پله ها یه مدت طولانی همدیگرو بغل کرده بودن و باز این پایین من گریه ام گرفته بود کلا زیادی رقیق و قلب شده بودم!‏
گرم بود بچه های س بازی می کردن و از گرما کلافه بودن ما خسته بودیم و غمگین که خبری نیست از دوستمون و کنار خانواده شمالی نشسته بودیم و حرف می زدیم م اومد با همه خانم های اون خانواده هم دست داد و ما کلی خنده مون گرفت و گفت فکر کرده ما ها با هم هستیم
یه دختری بیرون اومد با یه قیافه خیلی معصوم ، باباش همون موقع رسیده بود نمی دونین چه جوری بغلش کرده بود همه گریه شون گرفته بود
خودم دیگه خجالت می کشیدم انقد گریه کرده بودم:)‏
دیگه کسی بیرون نمیومد بازم نشستیم گفتیم شاید یه ساعت دیگه بازم آزاد کردن ولی دیگه کسی رو آزاد نمی کردن قیافه همه اونایی که از ظهر اونجا بودن و عزیزشون نیومده بود خیلی خسته به نظر می رسید و  نزدیک غروب تصمیم گرفتیم بر گردیم  سوار ماشین شدیم و ح گفت که چه برنامه هایی برای آینده داشتن و این دستگیری و ضبط کردن بعضی وسایلشون چقدر باعث شده بعضی کاراشون دچار مشکل بشه...‏

همه این خاطرات با جزیبات بیشتر، این چند روز همش داره از جلو چشمام رژه میره و باز دو نفر دیگه از دوستام اون تو هستن هر چند شاید دیگه مثه قبل کسی دور اوین جمع نشه و صمیمیت ها و رقیق القلبی ها مثه قبل نیست ولی هنوزم امیدوارم دوستام و خیلی از اونایی که این دو سال همش دارم بهشون فکر می کنم و یه لحظه از نظرم بیرون نرفتن از پشت دیوارها بیان
 

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

چی می تونم راجع به فیلم agora بگم
غیر از اینکه توی تمام تاریخ، بنیادگرایی مذهبی صدای آدمای آزادیخواه و خفه کرده
یادم نمیاد فیلمهای خارجی اشکمو در آورده باشن ولی این فیلم و مقایسه هایی که با الان می کردی اشک آدمو در میاورد
یک سال اخیر انگار آستانه تحملمونو پایین آورده
می تونیم با هر آدم تحت ظلمی در تمام طول تاریخ همذات پنداری کنیم

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

نوستالژی

این روزا وقتی تو خیابونا میرم همش یاد پارسال میوفتم
اشک تو چشمام جمع میشه وقتی یادش میوفتم وقتی هوا مثه شبای انتخابات پارسال میشه که یه بوی خاصی داشت
چقدر پرامید بودیم
امروزم وقتی داشتم از تمایش یک دقیقه سکوت یر می گشتم بازم همون حس ها و خاطره ها تو ذهنم تداعی میشد
آخرین بار که رفته بودم تالار کوچک مولوی نمایش خواب های خاموشی بود که اون هم راجع یه سالهای تلخ بچگیمون توی دهه 60 بود
دیروز بلیط گرفتم ولی ورودی توحید رد کردم و دیر به نمایش رسیدم این شد که امروز دوباره رفتم
نمایش جالبیه و تلخ
و پر از دیالوگ های جالب و بازی های خوب
فقط کاش مردم با خودشون دستمال ببرن! ‏
زمان داره به سرعت برق و باد می گذره و من همش احساس می کنم عقب موندم
کاش انقد امتحانام طولانی نبود
کاش قبل از جام جهانی تموم میشد

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

آنتی فمنیسم

یکی دو هقته ای هست روی برد بسیج دانشجویی دانشگاه چند تا پوستر برای مقابله با فمنیسم! نصب کردن

اون روز اول که من داشتم از عصبانیت می مردم ولی رفتم اول به چند تا از بچه ها گفتم چون معمولا اکثرشون توجهی به برد ها ندارن

بعد به یکی از مسئولای دانشگاه گفتم: شما این پوسترا رو دیدن؟ لااقل تو این دانشگاه که 90% اش رو زنها اداره می کنن اینو نمی زدن ، ابراز تاسف کرد ولی بعدش گفت ببین اینا بسیجین بهتره کاری بهشون نداشته باشی:|

یکی دو روز بعد به معاونت دانشگاه گفتم :گفت واقعا عجیبه من حتما بهشون تذکر می دم خودتم بهشون بگو ، گفتم آخه می گن اینا بسیجین کاری بهشون نداشته باش گفت نه اینا هم دانشجو هستن برو باهاشون حرف بزن.

دو روز پیش هم استاد اندیشه به بهانه تولد حضرت زینب یه نیم ساعتی برای ما از مدیریت و نقش ایشون در جامعه و روشنگری هاشون در مورد عاشورا... صحبت کرد، آخرش بهش گفتم شما این پوسترها رو دیدن؟ گفت نه ، گفتم اونطور که اینا می گن همه زنها باید خونه نشین بشن و از شوهر و بچه شون نگه داری کنن اگه اینطوری باید باشه که پس حضرت زینب هم باید توی خونه میشسته و به خونه زندگیش می رسیده ، یه لبخند زورکی زد و رد شد...

تو این فاصله دو تا از پوسترها پاره شدن که از تو برد درشون آوردن

یکیش که خیلی توهین آمیز بود کاش لااقل این موسسه خیبر یه سرچ تو اینترنت کرده بود قیافه فمنیستها و افکارشونو خونده بود بعد اون کارتون بیخود و درست کرده بود...
خلاصه دیروز بالاخره تونستم ازشون عکس بگیرم

1.jpg2.jpg3.jpg4.jpg

پی نوشت: برای یکی از عکسها مجبور شدم با فلاش عکس بگیرم چون بدون فلاش نوشته ها خونده نمی شد.
پی نوشت 2 : ظاهرا اکثر سایت های آپلود عکس فیلتر شدن ، عکسها بدون فیلتر:

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

0/0/89

می دونی حتی نمی تونم تو فیس بوک برای دوستام مسیج بفرستم
بی بی سی رو هم قطع کردن
از صدای مجری های لوس تلویزیون لجم می گیره
دلم می خواد بعد از سال تحویل برم دم زندان
چقدر حس های منفی دارم

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

فیلم بینی

امروز دو تا فیلم دیدم
hurt locker و brothers
هر دو در مذمت جنگ
brothers البته جیک جیلنهال داره ! فیلم بدی نیست موضوع خوبی داره ولی یه مقدار سردستی کار شده
و یه بچه کوچک تو فیلم هست که به همه فیلم می ارزه
فیلم چند تا هنرپیشه ایرانی هم داره که همگی نقش افراد طالبان! رو بازی می کنن













hurt locker هم که فیلم برنده اسکاره
نمی شه گفت شاهکاره ولی فیلم خوبیه فیلم جزییاته بیشتر تا داستان و روایت
وقتی داشتم می دیدمش همش یاد فیلم بدرود بغداد میوفتادم و مقایسه می کردم
بدرود بغداد فیلم خوش ساختیه تقریبا شاید مشابه شو تو سینما ایران ندیده باشیم فقط فکر می کنم ریتم فیلم ، به فیلم ضربه زده یه جاهایی خسته کننده میشه
هنرپیشه هرت لاکر خیلی زیاد منو یاد مزدک میر عابدینی بازیگر فیلم بدرود بغداد مینداخت















همش از خودم می پرسم چه چیزی باعث میشه فیلمی مثه هرت لاکر این همه اسکار دریافت می کنه و فیلم مثه بدرود بغداد حتی به مسابقه سینمای ایران هم راه پیدا نمی کنه
منظورم هم عوامل بیرونیه هم خود این دو فیلم

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۸

وقتی نمی تونم برم تو توییترم چیکار کنم؟
دلم براش تنگ شده
میکرو بلاگینگ یه چیز دیگه است

1.با اینکه نزدیک عیده ولی هوا چه غمگینه
2.اغراق نمی کنم اگه بگم هر لحظه منتظر رلرله ام ، یه وقتی میشیم مبدا تاریخ - یعنی می گن دو سال بعد از زلزله تهران ...
3.یه آهنگ دارم گوش می کنم که خیلی انرژی های منفی مو داره تخلیه می کنه بخصوص باعث میشه صدای این مردکی که داره تو تلویزیون حرف می زنه و مادربزرگم صداشو زیاد کرده نشنوم
4. یه غم بزرگی دارم که نگو
برای بار دوم هاردم خراب شد بدونین که حتما برای ماردهای مکستور و سی گیت باید فریم ورک نصب کرد وگرنه یه روز چشم باز می کنین میبینین سیستم ، هارد و نمی شناسه و بدانید که از آن لحظه بدبخت شده اید بخصوص اگه مثه من  500 گیگ هارد پر داشته باشین ، بر گردوندنشون وقت و پول زیادی می بره بالای 200 - 300 تومن
فعلن که رفتم یه هارد 160 گرفتم کامپیوتر و راه انداختم ولی غم بزرگی دارم
توش پر فیلم و عکس بود
5. عاشق فستیوالهای موسیقی ام از جمله سن رمو،  ولی وای به حال دنیا که بزرگترین مراکز مد و سلیقه اش از ایتالیا میاد ، من که رسما نا امید شدم ازشون، با این انتخاب بهترین آهنگ سال ، همچنین اضافه کنم برنده مسابقه امسال گرانده فرتلو ( بیگ برادر ایتالیا) که واقعا مضخرف(می دونم اشتباهه ولی به نظرم اینطوری قشنگتره!) و بیخود بود
6. وقتی دیر به دیر وبلاگ می نویسی یه سری از مشکلات بوجود اومده بعد طی دوران سختی شون دیگه تقریبا حل شدن
از جمله مشکلات درسی ، واحد هایی که باید بر می داشتم و یه ماهی فکر و ذهنم و درگیر کرده بود...
گاهی اوقات وقتی به عقب بر می گردم میبینم من هیچ وقت ( کمی اغراق!) مثه آدم راحت و آسون به چیزی نرسیدم همیشه اولش باید زجر بکشم بعد بهش برسم
7.یه کفش ریبوک دارم که خیلی دوسش دارم ولی شده آینه دقم ، حراج بود  75 تومن خریدمش با اینکه می دونستم سایزش 42.5 و برای من دو سایز بزرگه ولی فکر کردم با کفی درست میشه! که نشد حالا هر کاری می کنم هیچ کی و پیدا نمی کنم لااقل ازم بخردش کمتر دلم بسوزه
8. دلم سفر می خواد جاهای قشنگ ولی حیف که تو این مملکت هم مسافرت رفتن گرونه هم دردسرهای خودشو داره  

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

8 مارس امسال چقدر سخت گذشت
فکر کردن به تمام گروه های فمنیستی ای که داشتیم و شاید الان دیگه نمی تونن کار کنن
فکر کردن به سالهای گذشته که حداقل می تونستیم اعتراض کنیم می تونستیم دور هم جمع شیم
امسال عجب سالی بود
همه چی کن فیکون شد
بیشتر از همه چی امسال به زنهایی فکر کردم که زندگیشون در راه آزادی گذشت شایدم از بین رفت
توی زندانها
سختیهای یک زن زندانی بی شماره
یاد تمام دوستام می افتم وقتی از مشکلاتشون توی زندان می گفتن
بقول یکی از دوستان پارسال خیلی امیدوار بودیم که سال بعد سال خیلی بهتری داشته باشیم
ولی نشد
امیدوارم حکایتمون نشه سال به سال دریغ از پارسال

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

وقتی یه وبلاگ خوب پیدا می کنم میشینم تمام آرشیوشو می خونم واقعا لذت می برم
وبلاگ پرسه خوانی یه حس خاصی داشت ..
از لینک هایی که داده بود رفتم یوتیوب و حرفهای فرزندان شهدا و گوش کردم
توی ویدئو حسین بروجردی آخرش یه حرف جالب میزنه می گه تو این شرایط میرحسین یه فرصت برای این مملکته که اگه این فرصت از دست بره بدون شک به بزرگترین تهدید علیه انقلاب تبدیل خواهد شد!

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۸

بارون

مدتها بود ، نمی دونم چند وقت ، چند سال، این صدا رو دیگه نمی شنیدم
الان که تو سکوت نیمه شب پای کامپیوتر نشستم صداش داره میاد و چه حس خوبی به من میده
صدای رودخونه صدای هوهوی جریان آب

مدتهای خیلی زیادی بود که دیگه ستاره ای تو آسمون نمیدیدیم نهایتا یه سیاره زهره رو می تونستی ببینی
ولی امشب بعد اون بارون سیل آسا آسمون صاف و پر از ستاره شده

تازه تهرون داره خوشگلیاشو نشون میده برگهای درختا خیلی خوشگل شدن بیچاره ها تازه از شر یه عالمه خاک و خل خلاص شدن
بارون حال هممونو خوب کرده

من راجع به بارون و کلا هوای خوب آدم خرافیم البته از نظر خودم خرافات نیست! ولی آخه شما ببینین یه هفته حسابی بارون اومده ولی درست الان دم دمای صبح آسمون صافه صافه
خودشو آماده کرده برای یه روز خاص
حتی خدا هم طرف ماست:-)

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸

اون آدم رفت خونه دوستش حس خوبی نداشت انگار که بی خانمان باشه...
ماجرا در سکوت هنوز ادامه داره و سرنوشت نامعلومی هم احتمالا داره
از فکر کردن مدام به این مسئله اعصابش خورد میشه

امروز استادمون نیومد ولی تولد یکی دیگه از استادامون بود و رفتیم سر کلاس اونا باحال بود بعد هم تو این هوای باحال رفتیم پارک جمشیدیه چقد اکسیژن داشت!
راستی استادمون گفت جمعه دیگه توی رادیو گفتگو ساعت 10:30 شب در مورد فیلم صداها صحبت می کنن توی برنامه فرزاد حسنی
به نظر من که اصلا فیلم خوبی نبود نهایتن باید ازش دوتا فیلم کوتاه در میاوردن نمی دونم چرا انقد بعضی کارگردانهای ما که البته کلی هم ادعای کارگردانی دارن نسبت به مسائل فنی کار بی توجهن


وقتی دیشب زیرنویس تلویزیون دیدم مسعود رسام فوت کرده شوکه شدم کسایی می میرن که اصلا انتظارشو نداشتی
بیاد چاق و لاغر و کلی برنامه های باحال که توی بچگیمون برامون ساختین

 

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

یه آدمی هست مریضه یعنی سرما خورده تب داره حالش خوب نیست
خانواده اش فردا ناهار می خوان برن خونه عموش یعنی دعوت دارن اونم دعوت داره ولی دلش نمی خواد بره حوصله احمدی نژادیا رو نداره به اضافه ماچ و کلی تعارف و ...
مادر بزرگ این آدم برداشته کلی مهمون سرخود دعوت کرده یعنی عوض اینکه بتونی راحت بشینی خونه استراحت کنی و بخوابی باید از یه عالمه آدم بیخود هم پذیرایی کنی
این آدم کلی گریه کرده دلش برای خودش می سوزه برای اینکه آسایش نداره از دست آدمهای اطرافش از اینکه پسر مادر بزرگ یه نیش و کنایه هایی بهش میزنه که کلی گریه اش می گیره برای خودش،
 برای اینکه مادر بزرگ عادت داره هروقت چیزی برخلاف میلش باشه کلی جیغهای بنفش می کشه و میگه به پسرم میگم بیاد تکلیفمو معلوم کنه ولی هیچ وقت تکلیفش معلوم نشده
و پسرمادربزرگ چون به این آدم کمک مالی کرده داره پدرشو درمیاره بس که اذیتش می کنه
این آدم الان مونده فردا بمونه خونه و فحش ها و پررویی ها و .. آدمهای دیگه و رو که بر علیه اش سنگر بندی کردن تحمل کنه گریه کنه از خودش دفاع کنه مثه الان سرش بخواد بترکه ولی بازم آخرش همه اونو مقصر بدونن
یا بزنه بیرون بره کجا آخه جایی هست که بشه رفت راحت گریه کرد و کسی نگه چرا ( پیشنهاد امامزاده و مسجد ندین)
اون فقط فقط دلش می خواد یه روز جمعه آروم و راحت تو خونه ، توی اتاقش بشینه و استراحت کنه( لباس بشوره بره اینترنت کتاب بخونه و ... اینا استراحتهای منه) منتظر شه تا لوکا بده .. و با کسی حرف نزنه آروم باشه و هیچ فکر اضافه ای رو مخش نباشه

دلش می خواد همه ظرفا رو بشکونه قابلمه فسنجون و بریزه کف آشپزخونه و تمام چیزایی که دیگران بهش دادن و پس بده و لباساشو جمع کنه و بره
و به تموم اون مدعی ها بگه آخه چقدر منو اذیت می کنین چقدر پررویین چرا انقد ظلم می کنین
من توانایی مقابله با اذیتهای شما رو ندارم...
فردا رو چیکار کنم

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

من 6 صبح 19 مهر به دنیا اومدم
امسال چند ساعتی قبل از سالگرد تولدم ، پسری رو کشتن
26 سالگی جذابی خواهد شد احتمالا:|

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۸

bye 25

در آستانه 26 سالگی چی دارم بنویسم؟
از غرغر های هر روزم چون از زندگی خودم و اطرافیانم راضی نیستم به نظرم مستحق زندگی بهتری هستیم
از اینکه کوچه مونو برداشتن یه طرفه کردن و حسابی رو نرو ما سنتور میزنن البته در راستای انقلابی گری هر جایی که بوده زنگ زدم و اعتراض کردم
از اینکه حتی اگر آدم پول داشته باشه باید توی خرید شانس داشته باشه چون میری یه کفش خوشگل می خری ولی برات بزرگه به امید اینکه با کفی درست میشه ولی درست نمیشه حالا دربدر دنبال آدمها و فک و فامیل می گردی که کی پاش 42.5 ئه.
و دیگه اینکه دانشگاه شروع شده برخلاف ترمهای پیش دوستایی که باهم کلاس داشتیم دیگه تو این ترم نیستن و البته بعضی از دوستای دیگه هستن که رسما روی اعصاب من لی لی می کنن: کثیفن، کارای غیر بهداشتی می کنن! همش خودشونو به خنگی میزنن و سئوالی که 2 ثانیه قبل استاد جواب داده رو ازت می پرسن منم موقع جواب دادن اسید معده ام ترشح میشه ازینکه بابا خوب منم همونی تو شنیدی و شنیدم دیگه
کاش مثل شنیدنم ، یه خورده حرف زدنم هم تو ایتالیایی خوب میشد
اعتماد به نفسش هنوز بوجود نیومده

از سیاست چی بنویسم که کلا زندگیمون توش گره خورده و اشکمونو در آورده (البته یه جاهایی هم خنده مونو!) عاشق بیانیه های میرحسینم موجز پر معنا، چیزی که در کمتر نوشته و بیانیه ای رعایت میشه
جمله هاش به یاد موندنیه
زندانی ها رو تو روزمره گی هامون فراموش نکنیم فراموش نکنیم
وفتی میری ملاقات یه زندانی که زیاد حرف نمیزنه می تونی بفهمی چی کشیده که نمی خواد با باز کردنش دوباره تکرارش کنه

خوبیه سایتی مثه تویتر اینه که برای امثال من که پست های وبلاگشون باید یه ماه بگذره تا بشه 10 خط، میشه تلگرافی همه اتفاقات لحظه تو ، توش بنویسی

هوا انقد آلوده شده که اکثر روزا که میرم بیرون با سردرد بر می گردم اکثر همکلاسیام هم همین مشکل و دارن
فردا صبخ بعد مدتها میرم خونه کسی بهش درس بدم تنها دلیلی که باعث میشه اضطراب آشنایی با افراد جدید و از صفر کامپیوتر درس دادن و تحمل کنم ، پوله! امیدوارم چونه نزنه با 15 تومن آخه چی میدن تو این زمان

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

بازجوی درون

معمولا نزدیک هر تظاهراتی که میشه این بازجوی درون من فعالیتهاشو بیشتر می کنه
این چند روز هم همش فکر می کنم اگر گرفتنم چیکار کنم چی جواب بدم
...
ولی امیدوارم هیچ وقت نگیرنم چون لازم نیست حتما بهت تجاوز کنن همون اجبار به لخت شدن جلوی چشمای زل زنهای زندانبان خودش یه نوع تجاوزه
و اینجاست که من به تمام زنانی که احساسی به تنشون ندارند و خیلی راحت می تونن جلوی همه لخت شن حسادت می کنم:|

صد دفعه تا الان فکر کردم از کدوم مسیر برم ، ماشین ببرم ، نبرم
اگر ببرم برگشتنه موقعی که خلوت شده مجبورم پیاده بیام و احتمال دستگیری بالا میره
اگر هم نبرم که چه جوری این همه راه و بیام تا خونه
کسیم ندارم که باهاش برم
دوستای عزیزم که درست سر بزنگاه تنهایی دسته جمعی مون ، بهم ریختن
و روم نمیشه که بهشون بگم بریم تظا هرات
دوستای قدیمیم هم فکر نمی کنم بیان
کی دیگه می مونه؟

اون وصیت نامه سیاسی طنزمو کی مینوسم خدا میدونه فکر کنم بمیرم و آخر سرشم ننویسمش

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

قسمت آخر پریزن و الان دیدم
قبلا راحت فیلمهای نسبتا اکشن و می دیدم ولی الان هر ضربه ای که زده میشه و رو فکر می کنم واقعیه، درد می گیره...
آخرش انگار مایکل داره برای ما پیام میده:)
مهمترین چیز اینه که الان آزادیم

حیف شد تموم شد دلم براتون تنگ میشه هرچند که این قسمت آخری و معلومه خیلی با عجله ساختین و خیلی به خوبیو محکمی قسمتهای قبل نبود ولی همینم تو این برهوت حس خوبی بهم داد

 

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

تا همین چند وقت پیش کابوسهای من دیدن مردهای سیاه پوشی بود که بهمون حمله می کردن یا هواپیماهایی که خونمونو بمبارون می کردن و ما داشتیم از بمب و آتیش فرار می کردیم اینا تاثیرات کودکی سپری شده در زمان جنگ بود مردای سیاه پوش عراقی ها بودن  و این کابوس دقیقا تا همین چند وقت پیش توی ذهن و خوابهای من بود
ولی تازگی کابوسهام فرق کرده شبا که اصلا نمی تونم بخوابم انگار صدای شکنجه می شنوم و خوابهای وحشتناک میبینم کابوسهام شده مردمی که همه بیجون وخونین روی زمین افتادن خونمون که داغونش کردن چون به چند نفر پناه داده بودیم و کسی که مدام داره تعقیبم می کنه...
نمی دانم چطوری میشه به کسایی که توی این اتفاقات آسیب دیدن آرامش داد چطوری میشه به کسی که تجاوز شده گفت دوباره به زندگی برگرد
منی که خوشبختانه حتی یه باتوم هم نخوردم تمام وجودم و اعصابم دردگیره داغون شده ...

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸

نزدیک یک هفته شمال بودم از شنبه تا پنجشنبه( البته اول قرار بود فقط دو روز اونجا باشم!)
اولین بار تو جاده شمال رانندگی کردم که خیلی حال داد تنها چیزی که باعث میشه ساعتهای طولانی رسیدن تا مقصد و تحمل کنی رانندگیه
هوا هم خیلی خوب بود دو روز اول یه خورده دم داشت ولی از سه شنبه چنان بارونی اومد که نگو مثل بهار شده بود(اونجا همش آرزو کردم کاش یه ذره شم تهران بیاد)
وقتی اومدیم تهران انگار که داشتن کتکتمون میزدن انقد که هوا گرم بود
جاده جدید دیزین شمشک هم که از وسط جاده چالوس جدا میشه باحاله فقط سربالایی هاش وحشتناکه دنده یک هم به زور میشه رفت
البته وسط این سفر یک اتفاق خاطره انگیز هم افتاد که خوب هیچ وقت یادم نمیره دعوا و کتک کاری دونفر از همسفرا و جیغهای ما!!
نمک آبرود هم خیلی خوب بود پر از مه ، پایین تله کابین قرمزها (آخه یه تله کابین دیگه هم زدن) یه سورتمه هایی گذاشتن که خیلی جالبه مثه لوژ سواریه ولی چیزی که سوارش میشین یه ماشین اسباب بازیه که یه دسته داره که برای ترمز و گاز ازش استفاده میشه هم خیلی هیجان انگیزه هم با استانداردهای ایران وحشتناک!
یک هفته دوری از ماهواره و اینترنت کمر شکن بود تا سه روز بعد از اینکه اومدیم لحافمو تو اینترنت پهن کرده بودم تا عقب موندگیمو جبران کنم فقط 2 روز داشتم گودرمو می خوندم:|
راستی شما شمالی های محترم چه جوری لباساتونو خشک می کنین ؟
دلم بازم هوای خوب می خواد

و واقعا به این نتیجه رسیدم که بی خبری ، روزمرگی میاره
ولی موقع برگشتن تو جاده چالوس کلی حال کردیم با تجمع سبزها سهم منم از روز جهانی چپ دستها (13 اگوست) دو انگشت دست چپم بود که کل مسیر داشت وی نشون می داد و یخ زد!

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

امشب که از مراسم دایی نیما برمیگشتم غصه ام شد
وقتی می دیدم انقد زود فراموشتون شد وقتی که داشتین برای شیرینی و شربت هایی که اتفاقا پایگاه های بسیج پخش می کردن ، سر و دست می شکوندین
کاش بودین تو این مراسم و غم خانواده های این کشته شدگان و میدیدید وقتی که با حسرت می گفتن مگه چکار کرده بود که کشتینش
وقتی مادر اشکان سهرابی با حسرت گفت خیلی جیگرمو سوزوندین من همین یه دونه پسر و داشتم...
کاش حافظه تاریخیمون ضعیف نباشه
وقتی آدم میاد توی نت دلش باز میشه وقتی لینکهای شیر شده توی گودر میخونه وقتی احساسات جوونا رو تو بالاترین میبینه حال آدم خوب میشه کاش میشد تو نت زندگی کرد روزمرگیه آدمهای بیرون عذاب میده منو

توی رودرواسی مجبورم برم مسافرت آخرین بار عید 85 پامو از تهران گذاشتم بیرون الان بعد از 3 سال سختمه برم ،همش فکر میکنم وقتی نیستم نکنه تهران زلزله بیاد نکنه تصادف کنم و هزار اتفاق بد دیگه که همیشه ذهن من از اونا پره
سخت ترین قسمت ماجرا اینه که دسترسی به اینترنت ندارم و فکر کنم دیوونه بشم
کاش یه پایگاهی راه اندازی کنیم مثلا لینکهای مهم و پای تلفن برامون بخونه بگه چه خبره

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۸

evin

گفتم امیدوارم اتفاقی نیوفته
برای خودم اتفاقی نیوفتاد از قضا خیلیم خوش گذشت
ولی دوستمو دستگیر کردن
به خاطر اینکه موبایلا رو قطع کردن من دوستامو پیدا نکردم و تنهایی رفتم نماز جمعه ، اول که از خیابونای پایینی دانشگاه حرکت کردم و بعد رفتم بالا و تا بلوار کشاورز گشتی زدم ببینم چه خبره که مشالا هر چی مدرسه دیدم پر نیروی ضد شورش بود میانگین سنی هم 16 سال! بعد هم تو بلوار کشاورز پارک کردم و خطبه ها رو گوش کردم
هوا هم به شدت گرم بود
حالا یه جاهایی تو خطبه ها من گریه ام می گرفت دقیقا هم همون موقع چند نفر می اومدن میگفتن خانم میشه صدای رادیو تو بیشتر کنی ما نمی فهمیم چی میگه!
خلاصه بعدشم که تموم شد به سرعت اومدم که برم، سر فاطمی افتادم وسط دسته مردمی که داشتن از پایین میومدن بالا و همه خوشحال و شاد بودن، و لباس شخصیا و گاردیا ،
بعد یه دفعه گاردیا شروع کردن گیر دادن، هر کی دستش موبایل بود و می گرفتن و تشنج داشت شروع میشد و ترسناک شده بود حالا هی پشتیام هم میومدن میزدن به شیشه که خانم برو چرا وایسادی یه سانت هم جلو می رفتم یه دفعه یه خانومه هوار زد هوی کجا میای
در همین موقع من شرمنده ام واقعا یه کسی که شبیه برادرا بود اومد گفت خانم می خوای بری گفتم بله گفت بیا من راهو برات باز می کنم خلاصه بین جمعیت راه باز کرد و من تونستم فرار کنم بعد چند تا مسافر زدم که با هم از امیر آباد رفتیم بالا خیلیم حال داد بین جمعیت مردمی که بعد چند وقت با اعتماد به نفس پارچه های سبزشونو در آورده بودن و شعار میدادن
و بعد دوباره سر گیشا کنار جمعیت فوق العاده زیادی دوتا خانم و سوار کردم که بیچاره ها وقتی میدیدن من حواسم همش پشت سرمه و به جمعیت، هی می گفتن وای حواست به رانندگیت باشه:) چقدرم این سبزا با فرهنگن کلا از کنار خیابون حرکت می کردن و راه برای ماشینا باز می کردن حتما تو ویدئو ها تصویر پل گیشا رو دیدین که گاردیا بهشون حمله کردن...

تو راه برگشت بودم که فهمیدم دوستم و گرفتن و بقیه هم گاز اشک آور و باتوم خوردن
این یکی دو روزه که به خونوادش سر زدیم واقعا دیدم چقدرر سخته انتظار کشیدن برای اینکه هر لحظه فکر می کنی الان زنگ میزنه الان میگن آزاد شده یاد چهره مامان ژیلا بنی یعقوب میوفتم که همش بغض می کرد ..

امروز هم رفتیم دم اوین چون گفته بودن می خوان آزادش کنن
خواهش می کنم هر فامیل احمدی نژادیی که دارین و یه بار ببرین دم اوین ، اگر با دیدن اون خونواده ها همچنان طرفدار ا.ن بود معلوم میشه دلش واقعا از سنگه
امروز صحنه هایی دیده بودم که قبلا فقط تو تلویزیون دیده بودم موقعی که اسرا آزاد شده بودن...
یک عالمه خانواده ساعت های زیاد زیر پل یادگار، روبروی اوین میشینن روی زمین و چشمشون به در ه تا سرباز بیاد و اسم بچه هاشون و بخونه امروز 6- 7 نفری و آزاد کردن برق شادی و از فاصله دور هم میشد تو چشمهای اونایی که آزاد شدن ، دید هرچند که چندتاییشون پاهاشون ناراحت بود یا سر و صورتشون کبود بود
و بعد اشکهایی بود که خونواده هاشون می ریختن و بعد یه عالمه از پدر و مادرا دورشون حلقه میزدن و عکسهای بچه هاشونو نشون میدادنو از اونا می پرسیدن بچه هاشونو دیدن یا نه ..
واقعا صحنه دردناکی بود وقتی مایوس بر میگشتن یعنی که کسی بچه شونو ندیده و مثل ابر بهار گریه می کردن
مطمئنا اتفاقاتی و که امروز دیدم هیچ وقت یادم نمیره بخصوص حس آزادی رو
و چهره های معصوم بعضی از این بچه ها که انگار قبلا دیده بودمشون و چهره شون نورانی و پاک بود و دلم می خواست برم بغلشون کنم و بگم آزادیتون مبارک
خانومی که شوهرش از 9 تیر زندان بود و موقعی که شوهرش اومد همه ما خوشحال شدیم و خانواده ای که یکی از پسراشونو آزاد کرده بودن (و تازه با پای داغون) و وقتی بهش تبریک گفتیم ، گفت بازم در خدمتتون هستم تازه یکیشون آزاد شده و چهره بسیار خوشحال پسرشون که سر از پا نمی شناخت
و دختری که زندانی بود و خونوادش انگار دنیا رو بهش داده بودن وقتی که اومد ...

ولی بقول این وبلاگ من می ترسم از این اینکه شما نمی ترسین از این همه خون دل از این همه چشمی که به در سفید شده بود....

"عکس از سایت میدان"

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸

خوب فکر کنم با دوستان قراره بریم نماز جمعه
امیدوارم اتفاق بدی نیوفته
یه وصیت نامه سیاسی طنز هم داشتم که فعلا خسته تر از اونم که بنویسمش

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

کاش حرفی برای زدن داشتم
این روزها خیلی زیاد به زلزله فکر می کنم ،دقیقا و بیشتر از قبل ، از روزی که تهران انار ندارد رو دیدم
60% از مردم در دم می میرند و بقیه آرزوی مرگ می کنند"
این همه دل سوخته تو این شهر، حتما خیلی هاشون آرزوی مرگ می کنن
این روزها برای من روزها خاموشی است روزهای صبر کردن و بی امیدی به آینده شب رو به صبح رسوندن
فقط کاش امید های زیادی که گوشه دلم جاخوش کردن می تونستن خودشونو نشون بدن
کاش جرات کتک خوردن داشتم
کاش هیچ مادری مثل مادر ژیلا و شیوا وقتی از بچه اش حرف می زنه بغضش نگیره
کاش هیچ زندان و دیواری نباشه
هیچ سقوطی نباشه...

I pray you’ll be our eyes,
and watch us where we go
And help us to be wise,
in times when we don’t know
Let this be our prayer,
when we lose our way
Lead us to the place,
guide us with your grace
To a place where we’ll be safe.
La luce che tu dai
I pray we’ll find your light
Nel cuore resterà
And hold it in our hearts
A ricordarci che
When stars go out each night
L’eterna stella sei
Nella mia preghiera
Let this be our prayer
Quanta fede c’è
When shadows fill our day
Lead us to a place
Guide us with your grace

Give us faith so we’ll be safe
Sognamo un mondo senza più violenza

Un mondo di giustizia e di speranza

Ognuno dia la mano al suo vicino

Simbolo di pace e di fraternità


La forza che ci dia
We ask that life be kind
È il desiderio che
And watch us from above
Ognuno trovi amor
We hope each soul will find
Intorno e dentro a sè
Another soul to love
Let this be our prayer
Let this be our prayer
Just like every child
Just like every child

Need to find a place,
guide us with your grace
Give us faith so we’ll be safe
E la fede che
Hai acceso in noi
Sento che ci salverà

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۸

سبززز

میدونی مشکل ما چیه
ما همیشه وقتی تاریخ و خوندیم که سر و تهش معلوم بوده یعنی میدونستیم عاقبت و سرانجام کار چی شده
ولی هیچ وقت وسط تاریخ نبودیم یا شایدم هیچ وقت به اندازه امروز دلمون نمی خواست بدونیم سرانجام کار چی میشه
الان می فهمم که از مرداد 32 تا بهمن 57 حتما هزار قرن گذشته برای اونایی که دیگه دیکتاتوری نمی خواستن
و چقدر زود آرزوهاشون بر باد رفت

تو این روزا خیلی زیاد به کسایی فکر می کنم که تو این سالها از دست رفتن و مردن
همش فکر میکنم اگر فلانی بود چیکار می کرد
اگر خسرو شکیبایی بود حتما بخاطر سبز های غط و غلیظی که گفته الان زندان بود
یا مثلا قیصر ، قیصر امین پور واسه این روزای ما چی می گفت
و خیلی های دیگه

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۸

ما ازین خیابونا نتیجه گرفتیم

نمی دونم کی قراره بشینم حسابی راجع به روزا بنویسم
همیشه اینجا می نوشتم برای اینکه یادم نره چه اتفاقایی برام افتاده ولی مگه میتونم این روزا رو فراموش کنم؟
یک ماه پیش بود حدودا قسمت آخر پریزن داشتم می دیدم برای مردن مایکل داشتم گریه می کردم خدا خودش شاهده که چقدر خوشحال بودم تنها مشکل زندگیم مردن یه کاراکتر تلویزیونیه
خیلی شبا وقتی روی تخت عزیزم میخوابیدم برای اینکه سقف بالا سرمه تحت شکنجه نیستم و راحت نفسم بالا و پایین میره شکر کردم
همیشه به این خدا می گفتم من و هیچ وقت اسیر مشکلای بزرگ نکن من ظرفیتش و ندارم
و حالا یک هفته گذشته
 پراز بغض ، ناراحتی ، عصبانیت
وقتی عصبانیم میگم میرم فلان کار انجام میدم توی تظاهرات اینکار و می کنم
و وقتی نا امیدم به فکر مهاجرت میوفتم
چون واقعاااا حاضر نیستم توی مملکت گهیی که اینا نماینده اش باشن زندگی کنم
این روزا چه سخت گذشت الان میبینم که ما هم فرقی با خیلی از کشورایی که تا الان توی تلویزیون میدیدم نداریم
داریم به کجا میریم
خدایا چه نقشه ای تو سرته؟
یا این بار ما داریم برات اسپویل می دیم؟؟
در عرض یک هفته دغدغه های خیلی هامون عوض شد چهره مون عوض شد دستبند سبزمون ازمون جدا نمیشه لباس تیره می پوشیم
دلم می خواد یه وقتی که اوضاع آروم و خوب بود برگردم دوباره همه عکسها و فیلمها و موزیک هایی که تو این روزا گذاشتیم تو فیس بوک و ببینم  و یادم بمونه این هفته هر روزش هر روزش یک برگ از تاریخ بود
داریم تاریخ  می نویسیم
خدا کنه آخرش هممون لبختند بزنیم
فردا فردا روز مهمیه
روزیه که باید کاری کنیم صدای انقلاب سبزمون رو بشوند
تا یادشون بیاد دیکتاتورهای قبلی هم تا قبل از سقوطشون مثل اینا انقدر مطمئن بودن
میدونین تقصیر خودتون بود چیزایی که تو کتابای درسی نوشتین و ما مجبور بودیم یاد بگیریم اینا رو به ما یاد داد
کی باورش میشه ما یک شبه از آدمایی سرشار از امید و شادی تبدیل به افسرده ترین و ناراحت ترین آذمها بشیمIMG_2002.jpg


دلم می خواد خواب های صبح شنبه  بعد از انتخاباتمو بنویسم تا یادم نره
خواب دیدم یه جایی هستم که فکر می کنم اسراییله آفتابی با همون تپه ها  .. دم یه ماشین وایسادم یه آدمی که میدونم نباید منو بشناسه منو میبینه تا بیام فرار کنم دستگیرم کرده منو برد توی یه خونه می خواد بهم تجاوز کنه وقتی می خوام فرار کنم دیوار انقد بلندن که نمی تونم ازشون بالا برم توی یه زندان گرفتار شده بودم و باید تحمل می کردم
بعد هم خواب دیدم که کسی بهم می گه گرداننده اصلی این اتفاقا 3 تا حسین بودن! حسین شریعتمداری حسین درخشان و یکی دیگه که یادم نمیاد:)
آهنگ های این روزا مطمئنن هیچ وقت بیادم نمیره حتما هر وقت دیگه ای اگر زنده باشم و گوششون کنم بوی این روزا رو حس می کنم   

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

cheat

یه منطق ساده رو در نظر بگیرین
کسی که میدونه با رای بالا پیروزه هیچ وقت توی مناظره ها هاراگیری نمی کنه و همه رو با خودش دشمن نمی کنه
کسی که میدونه پیروزه هیچ وقت نمیگه من تنهام و در برابر 3 نفر قرار دارم
کسی که میدونه پیروزه به ستاد رقیب حمله نمی کنه
کسی که میدونه پیروزه اس ام اس ها رو قطع نمی کنه
از همه مهم تر کسی که میدونه پیروزه قیافه یه شکست خورده رو موقع رای دادن نداره

نمی دونم این کاسه صبر که لبریز بشه چه اتفاقی میوفته
یعنی در مزر سکته ام
حالم بده
بعد از خوشحالی از این که فکر کردم موسوی برنده اس ، الان خبرهای بدی داره میرسه
امشب هم مثه دیشب خواب ندارم
منتظرم

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

go green

درسته خیلی از حرفها رو توی فیس بوک و توییتر می نویسم و شاید حس لحظه ایم از بین میره ولی هیچ جا امن تر از اینجا برام نیست
این روزها فراموش نشدنین اتفاقی که داره میوفته باور نکردنیه هر شب از 12 به بعد تازه ترافیک تو تهران شروع میشه مردمی که ریختن تو خیابونا و مشغول شادی کردن و بوغ زدن هستن 95% هم طرفدار میر حسینن این 5 درصد تقریبا با ارفاق کنم گفتم!

روز دوشنبه که فوق العاده بود قرار بود زنجیر انسانی باشه ولی جمعینی ده ها برابر اومده بودند حتی تصورشم نمی تونستم بکنم ماشینو بغل ایستگاه اتوبوس پارک وی پارک کردم و رفتم اول یه 300 نفری بودن ولی مرتب جمعیت اضافه می شد خیلی جالب بود
بخصوص که از هر قشری می تونستین اونجا آدم ببینین

این روزها دیگه بحث اصلی همه جا موضوع انتخابات و حرفهای ا.ن و ایناست با هیجان شعار و چرت و پرتهاشو برای هم تعریف می کنن و میخندن
ولی راستش من حرصم می گیره و گاهی اوقات گریه ام میگیره از این حرفها
تو این 4 سال این ملت کجا بودن
به قول اون جوکه که اینا که شما بهش می خندین واسه ما خاطره اس
البته از نوع دردناکش

این روزها هزار بار یه چیزیو می نویسمو و پاک می کنم اختیار کلمات از دستم خارج شده
اعصابمو این آدمهایی که میگن اینا همشون سر و ته کرباسن و اینا بازیه و گول نخورین خورد میکنن  آخه مثلا خاتمی با ا.ن یکین؟؟
چرا چرند میگین کاش اندکی جرات داشتم زیر مطلبشون تو فیس بوک اینو می نوشتم
دلم می خواد روزها بگذره دیگه هیچ وقت این 4 سال یادم نیاد ، یادم نیاد که همچین آدمی 4 سال رییس جمهور بود و کسی چیزی نگفت (منظورم از کسی مسئولای حکومتن) کاش بشه فراموش کرد

وقتی بچه ها رو می بینم که دارن با چه ذوقی پوستر پخش میکنن در حالیکه نمی تونن رای بدن یاد خودم میوفتم 12 سال پیش- چقد زود گذشت- سر همین کوچه نبوی وقتی از مدرسه میومدیم شروع می کردیم به ماشینا پوستر خاتمی دادن تکون دادن پوستر خاتمی حتی بچه ها مون عکس امام از بالای تخته برداشته بودن عکس خاتمیو زده بودن! البته بعدش کلی دعوامون کردن

آستانه تحملم به زیر صفر رسیده کوچکترین چیزی میتونه تا سرحد مرگ عصبانیم کنه و این برای من که در بدترین شرایط هم روحیه مو حفظ میکنم عذاب آوره استرس و فشارهای این چند روز خیلی تاثیر داشته  سخته دیگه این مردک و تحمل کردن از اون بدتر طرفداراشن بابا لجباز نباشین میدونم سخته قبول اشتباه  ولی...

این چند شب باحال ترین چیز اینه که همه اکثرا باهم خوبن یعنی اگه ماشین احمدی نژادی اگه رد میشه نهایتا ملت هوش میکنن کسی دعوا نمیکنه تازه تو محل حتی یه دونه پلیس و انتظاماتم وجود نداره ولی دیشب که لحظاتی ساعت 3 نصفه شب توی ترافیک وحشتناک ولیعصر گیر افتادیم ترسیدم کاملا یه هرج و مرج حسابی بود جمعیت یه خورده قاطی بودن و موتور سوارا هم از هر طرف می رفتن و میومدن کلی ها هم فکر کنم حسابی خورده بودن و حال طبیعی نداشتن ترسناک بود
اگر سالهای طلایی زندگی آدم ، اون سالهایی که آینده تو میسازی 22 تا 26 سالگی باشه من از دستش دادم:(

یه دوست از استرالیا اومده پریروز توی شلوغی سر تجریش به زور همدیگرو پیدا کردیم و چون ساعت به وقت سیدنی 2 نصفه شب بود گفت اگر میشه من چند تا قهوه بخورم که بیدار بمونم یه یک ساعتی باهم بودیم و من باز هم آرزو کردم چی میشد اگه انگلیسی و مثه بلبل حرف میزدم! الان که اوضام خرابتر هم شده چون با ایتالیایی حسابی قر و قاطی کردم:) الانم ، فکر کن ساعت 3 صبح میگه من تو میدون تجریش گیر کردم کافه ای کافی نتی میشناسی من برم!

امتحانا هم شروع شده و یکشنبه امتحان بیان شفاهی دارم و طبق معمول مثه ریگ دارم وقت می کشم

راستی گفتم با یه موتور تصادف کردم؟ آره تا اومدم در ماشین و باز کنم یکدفعه محکم خورد به موتوریه و چراغشو و اینا شکست حالا موتورشم به یه نیسانی که تو خیابون داشت رد میشد گیر کرده بود مرتیکه راننده نیسان اومده بود پایین با من داشت دعوا میکرد و داد میزد حالا خود موتوریه هیچی نمی گفت تا آخر سرم در این وضعیت بی پولی شدید 32 هزار تومن بهش پول دادم.
 فکر کنم دوستم چشمم زد:)) آخه باهم رفتیم پارک بعد از 4 ماه که همدیگرو ندیده بودیم شروع کرد به تعریف کردن که چه گندهایی زده که یه مامور اداره اماکن نزدیک بوده بهش تجاوز کنه و دوست پسر 5 سال کوچکتر از خودش پیدا کرده و کلی پول بهش قرض داده و خلاصه فکر کنم حس کرد که من خیلی خوشبختم و راحت زندگی می کنم:))هی تعریف کرد از من...

مانتو خریدم هرچند که ازش خوشم نمیاد یعنی کلا از مانتو خوشم نمیاد هیچ مانتویی بهم نمیاد که چی یه دست لباس، زیر بپوشی یه دست رو ،  چادر راحت تر از مانتوئه:))لااقل یه خورده باد می خوری:)  

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

election no.1

می دونین یکی از بزرگترین پرسشهایی که همش تو ذهن من تکرار میشه اینه که:
گیرم که برنامه های کروبی برای زنان ، بهترین باشه
ولی آخه اون ماجراهای صیغه کردن زنان شهید پس چی میشه؟

اینو نمی خواستم بنویسم ولی کروبی برای من مثه مردای هیزی می مونه که طرفدار حقوق زنانند:)

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

امروز خواب الکسی و دیدم:)
تازه زیر دوش بود که یادم اومد
یادم اومد که باهاش انگلیسی حرف زدم و حتی تو خوابم موقع ایتالیایی حرف زدن باید قبلش فکر می کردم!!
چقدر خوب
عاشق این خواباییم هستم که انرژی مثبت بهم میده

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

RIP

قسمتهای باقیمونده پریزن و الان دیدم و با اینکه قبلا ونت روث میلر توی تویترش داستانو لو داده بود ولی نمی دونم چرا اشکهام بند نمیاد
مایکل بیچارهPrison_Break_S03E01129.jpg

pep2

برای همین چیزاس که از قدیم دوستت داشتم حتی اون موقع که خیلی ها فراموشت کرده بودن

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۸

من به بعضی آدمها و کارهاشون وسواس دارم
من با اینکه از آدمهای خسیس بدم میاد ولی گاهی اوقات خودم دلم نمی خواد بعضی چیزامو به دیگران بدم
در کنار کتاب ها و مجله هام
مهمترین چیزی که معمولا دلم نمی خواد با کسی شیرش کنم موزیک هایی که کشف می کنم!!
بعضی ها آخه موقع گوش کردن آهنگی که با هزار عشق پیداش کردی چنان بی تفاوتن و یا انگار دارن مثلا آهنگ کامران هومن گوش میدن
خوب آدم دلش نمی خواد خوشی هاشو و لذتهایی که از یه آهنگش می بره با هر کسی تقسیم کنه
نتیجه این میشه که وقتی ازت (با احمقانه ترین سئوال ممکن) می پرسن چیا گوش میدی
تو هم نهایتا یه آهنگ معمولی از یه خواننده معمولی رو می کنی و اصلا بروی خودت نمیاری که یه گنجینه هم تو فولدر های موزیکت داری که نمی خوای رو کنی!!
تازه فکر کن طرف بعدش بدون اینکه اجازه بگیره هندزفری منو گذاشت تو گوشهای چندششش:(((
کلی الکلی و ضد عفونیش کردم گوشی های هندز فریمو ولی بازم چندشم میشه تو گوشم میزارمشون

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

some music

این چند روز به آشنایی من با چند آدم تازه گذشت
که لحظه های خوبی برام درست کردند
povia:Luca era gay
که یه جاهاییش گریه ام می گرفت

و وقتی داشتم گومورا رو می دیدم که هنوز البته نتونستم کامل ببینمش بسکه ناراحت کننده است عاشق یکی از صحنه های فیلم شدم که دو تا پسر فیلم مواد دزدیدن و حالا آهنگ گذاشتن و خوشحالن یه ذره گشتم فهمیدم خواننده اش آلسیو هستش و محض رضای خدا از دیروز تا حالا هر چی این آهنگ و گوش کردم نتونستم آهنگشو یاد بگیرم ناپلی حرف زدن کار هر کسی نیست که!

و امشب که داشتم یورو ویژن نگاه می کردم در کنار خیلی از اجراهای قشنگ از نماینده نروژ خیلی خوشم اومد
الکساندر ریبک

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

link hug me

خوب الان دی وی دی های پریزن بریکم تموم شد تا قسمت 16 سیزن 4
قلبم الان تقریبا فشرده است و چشمام اشکین!
حسابی معتاد شدم نمی دونم چیکار کنم تا بتونم بقیه قسمتهاشو ببینم
انقدر رو اعصاب و روانم تاثیر ناخود آگاه گذاشته که امروز بعد از ظهر که خوابیده بودم همش داشتم یه خوابایی می دیدم که لینک توش بود چقدرم اعصاب خورد کن بود...انقد نشستم این سریالها رو دیدم که خوابهامم به انگلیسی میبینم:)
امیدوارم خوابم یادم بمونه چون نمی تونم اینجا بنویسمش

امشب که پریزن تموم شد دلم می خواست یه خورده آهنگ گوش کنم تو فولدرهای مدیای پلیر همین طوری یه آهنگی و زدم و اول یه ذره چندش ولی بعد هجوم اتفاقات که تو ذهنم پر شد
 آهنگ دی جی مریم بود! اولش یاد این افتادم که با دو سه تا از بچه های دانشگاه تو ماشین بودم مهدی که راننده بود خیلی تند میرفت و این آهنگ با صدای بلند پخش میشد توی چمران بود بعد رفتیم یه جا توی کوه های درکه اوین بعد حرف زدن ها و بعد سارا که بد جوری روی سنگ ها خورد زمین و خون بود که از چونه اش میریخت...
اتفاق بعدی که یادم افتاد این بود که دی جی مریم توی انتخابات قبلی توی یه ورزشگاه توی رشت خوندش
کابوس انتخابات مثه یه هیولا داره نزدیک و نزدیک تر میشه واقعا تحمل ا.ن کار حضرت فیله ولی میترسم با این اوضاع میر حسین و بقیه که باعث دلسردی شدیدن که نتیجه اش این میشه که خیلیها اصلا رای ندن و دوباره مردک میاد سرکار
آخه چرا یه آدم حسابی تو این مملکت پیدا نمیشه؟
چند روز تعطیل بودم بخاطر کنکور ارشد و همش و نشستم پای کامپیوتر
دلم میخواد زمان کش میومد و من ورزش میکردم فقط بدم میاد برای ورزش کردن برم بیرون هم دود بخورم هم پام تو چاله چوله ها بپیچه هم نگاه مضخرف عمله ها رو تحمل کنم آخه لعنتی توی حیاطمونم آسایش نداریم این لرهای بغلی زوم میکنن روی حیاط ما، نمیشه با یه اعصاب راحت دوچرخه سواریتو بکنی
نصرت کریمی جان آخه چرا اون خونه فوق العاده تو به اینا فروختی؟؟

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

اردیبهشت88

1. چقدر بارون خوبه مرسی مرسی
بازم چقدر بارون خوبه حتی اگر زیر زمینمون پر آب شده باشه
البته امیدوارم واسه کسی دردسر درست نشه

2. این گوگل تم " هوشمنده؟! آخه مال من استگاه اتوبوسه و کاملا با هوای تهران منطبقه هر وقت داره بارون میاد ، بارونی میشه حتی امروز صبح که هوا یه خورده مه آلود بود صفحه جی میل مه آلود بود!

3.برای خیلی از آدمها مثل من روزهای خوب و پر انرژی معمولا روزهایی هستن که هوا خوب باشه بعد فکر کنین با این حس خوب میرین بیرون بعد می بینین که مامورهای سد معبر شهرداری ریختن و بساط مردی که داره نخود پاک کرده می فروشه رو با لگد میزنن پرت میکنن وسط خیابون بعدش مرده به طرز جگر خراشی گریه میکنه و میگه حالا چرا زدی زیر بساطم؟ من از این راه نون زن و بچه ام و در میاوردم... این شهرداری که این همه برای مردم سد معبر ایجاد میکنه و نمی تونه 4 تا محل درست کنه که این دست فروشها برن اونجا بساط کنن که این طوری به روز مردم گند نزنه
در ضمن دقت کردین که تو این مملکت هر کی یه ذره قدرت پیدا میکنه سعی میکنه به وحشیانه ترین شکل ممکن حال دیگران و بگیره؟ از مدیر و مسئولش بگیرین تا این مامورا

4. یه جوریم نمی دونم چطوری توضیحش بدم یه جور غم مومور کننده که البته آخرش خنده ات میگیره!!! همون نوستول خودمون

5.ماشین و دادم صاف کاری 190 تومنم به باد فنا رفت الهی بمیرم برای پولهای زحمت کشیم:)

6.لاست و تموم کردم و پریزن بریک میبینم هیکلم شبیه صندلی شده ! انقد نشستم

7.این روزها همش به پول فکر می کنم
و آرزومه برای یک بار هم که شده تابستونم شبیه اون چیزی که می خوام بشه

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

آبیته

خوب با یک واقعا معجزه ما قهرمان شدیم
مسلما این قهرمانی نه از طرح و برنامه سرمربی و نه از مدیریت درست و حسابی میاد
این قهرمانی فقط برای شاد کردن ماست!!
و فکر کنم دلیل اصلی قهرمانی استقلال اینه که من بازیشو ندیدم! چون همون اول بازی انقد در حال حرص خوردن بودم و فاز منفی داشتم که ترجیح دادم این 90 دقیقه رو از زندگیم حذف کنم:)) و خوابیدم
دقیقه 93:36 ثانیه از خواب بیدار شدم! که دیگه چند ثانیه مونده بودیم قهرمان شیم
فقط طبق محاسبات هر وقت استقلال قهرمان میشه پوونتوسم باید قهرمان شه امیدوارم محاسبات درست از آب دراد

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

انگار یکی قلبمو فشار میده
سیزن 3 لاست تموم شد
نمی تونم تحمل کنم اسیر بودنشونو
فردا صبح کلاس دارم ولی نمی دونم چرا خوابم نمی بره

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

انقد که همه خونه های قدیمی رو دارن خراب میکنن من چند وقته هر جا خونه قدیمی و باغ می بینم ازش عکس می گیرم تا بعدم یادم باشه چه خونه هایی رو از دست دادیم
این چند روز که هوا باحال شده و بارون گلها هم حسابی در اومدن ، بین دو تا کلاسم رفتم توی کوچه پس کوچه ها از خونه ها عکس گرفتم اینم یکیشونه


بالاخره هم مفتی این لاست و گیر آوردم و دارم میبینم درگیر شدیم دیگه حسابی البته به نظرم سیزن 1 باحالتر از سیزن دو بود

کاش زمان کش میومد به شدت وقت کم میارم باید درس بخونم ورزش کنم لاست ببینم اینترنت و ...
همش هم وقت کم میاد
توی عید یکی از معدود کارهای بدرد خوری که کردم این بود که رفتم مرکز شهر تهران قدیم جایی که قشنگی هاش مسلما فقط تو خلوتی عید دیده میشه
حالا فیلمشو آپلود میکنم

دلم پول می خواد پول زیاددد

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

first after new year


الان روز اول فروردین 88 است

باز هم پیر تر شدم افتادم تو سرازیری زندگی!

قبل از اینکه این پست و بنویسم یه سری تمام مطالبی که پارسال نوشته بودم و خوندم و برای منی که در بعضی موارد حافظه ام ضعیفه ، خیلی خوب بود چون یادم انداخت

:

پارسال فیلمهای زیادی دیدم و دو تا جشنواره رفتم (در طول جشنواره اون شبی که رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت سر فیلم بی پولی)، چندتا تئاتر رفتم که مال دوستم بود و کنسرت محسن یگانه ، عصار ,کنسرت بزرگ پاپ و کر نوری رفتم

و البته چند تا تئاتر و کنسرتی که دوست داشتم و نرفتم

پارسال برای اولین رفتم استادیوم (ثبت شد در تاریخ برای همیشه)!

و همین طور رفتم مجلس

کارهای فمنیستی پارسال خوب بودن و فعالتر از سال قبلش برای من بودن

دو تا مهمون از سایت couch - surfing داشتم یه دوست اسپانیایی که باهاش رفتم خونه امام:))

و یه دوست آلمانی که هنوزم لحظاتی که باهم گذروندیمو یادمه... اتوبان گردیها !و یکی از بهترین کوه نوردیهای چند سال اخیرم و ...

دوستیهایی که تازه در لحظه دیدن همدیگر بوجود میومد

دوربین خوشگلی خریدن برام! که بی نهایت دوستش دارم

از کانکشن اینترنتم راضیم در حد بضاعت این مملکت

دختر عموم و دختر خالم عروسی کردن  

پارسال دو بار احساس مرگ کردم

دعواهای زیادی کردم!

آدمهای خیلی زیادی با ندونم کاری رفتارهای زشت و دور از آدمیتشون اعصابمو خورد کردن

برای مرورش به ای میلهام رجوع کردم ولی نتونستم دوباره بخونمشون

امیدوارم از شر اذیت و آزار بعضی از فامیلهامون راحت شم

اعصاب خورد کننده ماهها ، ماه هایی بود که کوچه مونو بسته بودن که حتی یادآوریشم ناراحتم میکنه

تابستون پارسال سخت گذشت برق رفتنهای متوالی واقعا اعصاب برامون نذاشت والبته در حینش جام ملتهای اروپا فوق العاده بود مطمئنا هیچ وقت بازیهای تیم ملی ترکیه ، سویس ، جمهوری چک ، کرواسی و شاید هلند! رو یادم نمیره

اومدم سالگرد نبودنت ، یکی از بهترین مراسمهای بزرگداشت تو ایران بود

همیشه در همین نزدیکی هستی

آدمهای زیادی پارسال بودن که الان نیستن 

...

..

و اما دلم میخواد امسال آخرین سالی باشه که این مردک پیام نوروزی فرستاد هرچند که انصراف خاتمی کاملا باعث شد مردک شانسش در انتخابات به شدت بالا بره

یک سری اتفاقات آرام بخش برای این مردم بیوفته انقد فقیر و دست فروش و .. نداشته باشیم انقد بچه از سرما نلرزن تو خیابونا 

تکلیف کلیه کشورهای عربی بی عرضه یک سره بشه و تکلیفشون معلوم بشه تا مسئولهای مملکت یاد بچه های خودمون بیوفتن

مرگ و زلزله و سقوط هواپیما این نزدیکی ها نیاد

و دلم می خواد انقد پول داشته باشم که هیچ آدمی برای پول نتونه بهم زور بگه

ولی انقد زیاد نباشه که از بچه های شهرم که گرسنه اند و جایی ندارن خجالت بکشم(ترجیح میدم خجالت نکشم تا اینکه به به بعضی آرزوهام برسم)کلا پولداری رو در جمع پولدار دوست دارم نه اینکه من تنها پولدار جمع باشم

دلم هوای خوب و زندگی متفاوت میخواد ولی غربت سخت نداشته باشه

دلم میخواد حالا که افتادم تو سراشیبی زندگی موسیقی یاد بگیرم ، یکی از بزرگترین حسرتهام

سفر رفتن ، هوش و حواس و تمرکز برای درس خوندن  و مریضی نداشتن هیچ کس 

هم...

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

پنجشننبه ای رفتم کنسرت عصار تکراری بود مثل دفعه قبل  البته برای منی که بی نهایت عاشق فواد حجازی ام بد نبود :) البته اگر میذاشتن تمرکز آدم حفظ بشه

من از اون آدمایی هستم که وقتی در اوج هیجان و خوشحالی ، عصبی بشم یه دفعه دپ میزنم و میرم تو خودم ،غمگین می شم

دلم میخواد سکوت باشه 

حالا نه خیلی ولی لااقل حواس آدم پرت نشه

وسط این ماجرا هم سه شنبه پیش علاوه بر اینکه در روز روشن یه دزد صاف اومد خونه خالم اینا و چند تا از وسایلشون و برد ، شوهر خاله مامانم هم فوت کرده بود دانشگاهم داشتم مهمونی هم می خواستم برم:)) خودم موندم چطوری وقت کردم این همه جا برم

تازه فرداش هم رفتم بهشت زهرا هم فرودگاه!

به له شدن اعتقاد دارین؟!

دیروزم به هوای کفش خریدن رفتیم بیرون سر از باغ گل درآوردیم واسه باغچه مون خرید کردیم 

یکی از کیسه های کود هم صندوق عقب جا نشد گذاشتیمش تو ، تا آخر شب تن من می خارید!!