شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

یه عالمه چیز نوشته بودم پرید حیف نوشته بودم که امروز چون یه ذره هوا بهتر شده بود رفتم پیاده روی بعد موقعی که داشتم حرص می خوردم از این همه آپارتمان، پام تو یه چاله گیر کرد و رگ به رگ شده
بعد هم راجع به این سیگارتا و نارنجکهای کوفتی نوشتم و آدمایی مثه من که قلب ندارن و زهره می ترکونن!!
بعد هم یه عکس....

۱ نظر:

امید گفت...

میگن آدم نباید سر به هوا باشه!! راست میگن