Saturday، May 22، 2010

نوستالژی

این روزا وقتی تو خیابونا میرم همش یاد پارسال میوفتم
اشک تو چشمام جمع میشه وقتی یادش میوفتم وقتی هوا مثه شبای انتخابات پارسال میشه که یه بوی خاصی داشت
چقدر پرامید بودیم
امروزم وقتی داشتم از تمایش یک دقیقه سکوت یر می گشتم بازم همون حس ها و خاطره ها تو ذهنم تداعی میشد
آخرین بار که رفته بودم تالار کوچک مولوی نمایش خواب های خاموشی بود که اون هم راجع یه سالهای تلخ بچگیمون توی دهه 60 بود
دیروز بلیط گرفتم ولی ورودی توحید رد کردم و دیر به نمایش رسیدم این شد که امروز دوباره رفتم
نمایش جالبیه و تلخ
و پر از دیالوگ های جالب و بازی های خوب
فقط کاش مردم با خودشون دستمال ببرن! ‏
زمان داره به سرعت برق و باد می گذره و من همش احساس می کنم عقب موندم
کاش انقد امتحانام طولانی نبود
کاش قبل از جام جهانی تموم میشد

Friday، May 07، 2010

انجا که اعدام از حبس ابد بهتر است

فیلم el secreto de sus ojos  و دیدم
مثه فیلمهای تیپیکال امریکای جنوبی داستان گو
جالب بود خسته کننده نبود هرچند دلیل اینکه اسکار گرفت و نفهمیدم چون شبیه فیلمهای دیگه ای که اسکار بهشون جایزه میده نبود

فیلم پر از دیالوگ های یه یاد موندنیه
A guy can change anything. His face, his home, his family, his girlfriend, his religion,his God. But there's one thing he can't change. He can't change his passion...

"How do you manage to live an empty life, how do you live a life full of nothing?"

"Por favor... Dígale que... Dígale que aunque sea me hable."