جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷
سهشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷
نکبت
واقعا چقدرعنوان این پست زیبا و درست نوشته شده
اگه تو فلسطین یک روز نکنبتی وجود داره ما داریم توی کشور سراسر نکبتی زندگی می کنیم
اگه تو فلسطین یک روز نکنبتی وجود داره ما داریم توی کشور سراسر نکبتی زندگی می کنیم
دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷
جمعه شب رفتم کنسرت کر گروه نوری، خوب بود و باحال، یعنی تا حالا
اینطوریشو تو ایران ندیده بودم دو تا قطعه وسطیش یه خورده خوصله سر بر
بود(برای من البته) ولی قطعه اول و آخر خیلی خوب بودن
شنبه شب هم مادربزرگ ام برگشت نه به اینکه می خواست 4 سال بمونه نه به
اینکه 40 روزه برگشت البته با توجه به یک سری مسائل هم اینکه با ما زندگی
می کنه اعصابمون راحت تره ...
فوتبال دیدن تو دانشگاه خیلی کیف میده بخصوص از پشت پنجره سلف پسرا! آخه
تصویر سلف دخترا برفکی بود ما هم رفتیم پشت سلف پسرا مامور حراست هم هی
می رفت میومد که نکنه دخترا برن تو سلف پسرا ، (چقد رفتار بعضی دخترا رو
نرو ه ، اومدن میگن یه ذره دخترونه رفتار کنین یعنی چی فوتبال نگاه
میکنین فوتبال ماله پسراس ، یعنی اینجاست که دلم می خواد همچین حال دختره
رو بگیرم...)
از پنج شنبه تا حالا کابوس ترافیکی که دیدم از ذهنم نمیره یه شورش
اجتماعی بود حسابی،
برای گذشتن از پل رومی و رفتن بالاتر از اونجا نزدیک 2 ساعت!! تو ترافیکی
بودم که کاملا فقل شده بود و ماشینا پیچیده بودن تو هم ، همه فحش میدادن
و دعوا میکردن این وسط فحش خور راننده های خانوم هم که ملس بود و تا
میتونستن بهشون فحش میدادن یعنی انقدر عصبی شده بودم که رسیدم خونه آرام
بخش خوردم خوابیدم تو آینه که خودمو نگاه کردم چشمام مثه آدمای وحشت زده
وق زده بود بیرون(هر چی فکر کردم معادل برای وق ! پیدا نکردم) واقعا از
اینکه تو این مملکت به دنیا اومدم پشیمونم این روزا کارد و دیگه واقعا
نزدیک استخونام حس می کنم...
اینطوریشو تو ایران ندیده بودم دو تا قطعه وسطیش یه خورده خوصله سر بر
بود(برای من البته) ولی قطعه اول و آخر خیلی خوب بودن
شنبه شب هم مادربزرگ ام برگشت نه به اینکه می خواست 4 سال بمونه نه به
اینکه 40 روزه برگشت البته با توجه به یک سری مسائل هم اینکه با ما زندگی
می کنه اعصابمون راحت تره ...
فوتبال دیدن تو دانشگاه خیلی کیف میده بخصوص از پشت پنجره سلف پسرا! آخه
تصویر سلف دخترا برفکی بود ما هم رفتیم پشت سلف پسرا مامور حراست هم هی
می رفت میومد که نکنه دخترا برن تو سلف پسرا ، (چقد رفتار بعضی دخترا رو
نرو ه ، اومدن میگن یه ذره دخترونه رفتار کنین یعنی چی فوتبال نگاه
میکنین فوتبال ماله پسراس ، یعنی اینجاست که دلم می خواد همچین حال دختره
رو بگیرم...)
از پنج شنبه تا حالا کابوس ترافیکی که دیدم از ذهنم نمیره یه شورش
اجتماعی بود حسابی،
برای گذشتن از پل رومی و رفتن بالاتر از اونجا نزدیک 2 ساعت!! تو ترافیکی
بودم که کاملا فقل شده بود و ماشینا پیچیده بودن تو هم ، همه فحش میدادن
و دعوا میکردن این وسط فحش خور راننده های خانوم هم که ملس بود و تا
میتونستن بهشون فحش میدادن یعنی انقدر عصبی شده بودم که رسیدم خونه آرام
بخش خوردم خوابیدم تو آینه که خودمو نگاه کردم چشمام مثه آدمای وحشت زده
وق زده بود بیرون(هر چی فکر کردم معادل برای وق ! پیدا نکردم) واقعا از
اینکه تو این مملکت به دنیا اومدم پشیمونم این روزا کارد و دیگه واقعا
نزدیک استخونام حس می کنم...
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷
نموییشگاه(راننده تاکسیا اینطوری میگن!)
امروز بالاخره تصمیم گرفتم برم نمایشگاه کتاب، پارسال که نرفتم و بعد از 13 سال مدام نمایشگاه رفتن، بیخیالش شدم البته واقعیت اینه توی این 13 سال جذابیت اصلی برام جشنواره مطبوعات بود نه نمایشگاه کتاب و خوب از پارسال که از هم جدا شدن انگیزه منم کم شد!
توی این 2 - 3 سال اخیر به جای اینکه خودمو سرگردون کنم تو نمایشگاه، فقط چند تا از انتشارات باحال میرم و یا از قبل کتابی و که دوست دارم اسم انتشاراتشو نگاه میکنم و بعد میرم اونجا می خرم، البته احتمالا کتابهای خوبی این وسط از قلم میوفته ولی واقعا سخته توی این جمعیت خیلی زیادی که جلوی غرفه ها هستن و معطر به انواع بوهای خوش هستن بری خودتو بچپونی لاشون تا بتونی کتابا رو ببینی!
امسال با همین روش یه 10 تایی کتاب خریدم و خیلی سریع از نمایشگاه بی آب و علف اومدم بیرون ولی چه می دونستم که این خواهر کوچیکم روانیم میکنه بسکه منو تو آفتاب میکاره موبایلها که به هیچ وجه آنتن نمی داد و با اینکه من کتاب خریدنم ساعت 12:30 تموم شد ساعت 3 رسیدیم خونه له و لورده!
راستی دادم لگن خاصره ماشینو که تو تصادف له شذه بود درست کردن واسه یه جفت لگن 260 هزار تومن:(( سلفیدم
دعا کنین فردا بیمه بهم پول بده و انقد گیر الکی بهم نده
یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۷
گاهی این تلویزیون یه چیزایی نشون میده که کلی باعث تعجب میشه! برنامه اردیبهشت حتی اگه تو مرده ترین ساعت تلویزیون هم باشه بازم یه گام خیلی بلنده برای تلویزیونی که کمترین اهمیتها رو به حقوق زن میده ،بخصوص با مجریش که من چند چشمه خیلی باحال ازش دیدم که کاملا حرفهاش طرفدار حقوق زنها بود
اردیبهشت هر روز حدود ساعت 12 ظهر از شبکه 4 پخش میشه
برنامه دو روز پیشش راجع به حقوق زنها بعد از فوت شوهراشون و مسئله حضانت و مسائل مربوط به تامین مالی بچه ها بود
یه جاش مجری برنامه گفت: خیلی عجیبه که تو قوانین سهم مادر یک خانواده و صلاحیت اون پایینتر از سهم و صلاحیت بقیه اقوام مرد مثل پدر شوهر هستش...
اردیبهشت هر روز حدود ساعت 12 ظهر از شبکه 4 پخش میشه
برنامه دو روز پیشش راجع به حقوق زنها بعد از فوت شوهراشون و مسئله حضانت و مسائل مربوط به تامین مالی بچه ها بود
یه جاش مجری برنامه گفت: خیلی عجیبه که تو قوانین سهم مادر یک خانواده و صلاحیت اون پایینتر از سهم و صلاحیت بقیه اقوام مرد مثل پدر شوهر هستش...
دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷
دلم برای خودم می سوزه
دیروز دوستم اجرا داشت توی تالار مولوی :ساعتهای خاموشی
و چقدر جالب که دیدم اونم تمام خاطرات بچه گی هامونو از زمان جنگ و همه
چیزای دیگه خیلی خوب تو نمایشش آورده بود شاید انقدر منو غرق خودش کرد که
یادم رفت دو روز گذشته برام مثه یک فیلم سینمایی گذشته ، از اون تصادف
مضخرف ، آدمهای متلک اندازی که تا میبینن تو زن با هم تصادف کردن هر چی
از دهنشون در میاد میگن ، زنی که نمی دونم چرا باید دروغ می گفت که من
بهش فحش دادم منی که حتی باهاش حرف نزدم و اعصابی که حسابی ازم خورد کرد
، قوانین بسیار خنده دار( در واقع گریه دار ) رانندگی ایران که توش اصلا
سرعت ملاک نیست و اگر کسی با سرعت بالای 100 تا محکم بکوبه به شما ، چون
شما با احتساب اینکه ماشینی که داره میاد بیشتر از 700 - 800متر با شما
فاصله داره از فرعی به اصلی اومدین ، بازهم مقصرین حالا این قانون نمی گه
تکلیف آدمی مثه من که تمام مسیر های خونمون فرعی به اصلیه باید چه غلطی
کنم موقع رانندگی، اگه همه راننده ها بخوان بکوبن بهم بعد هم خسارت
بگیرن......
تازه فردا صبحشم سر کلاس وقتی استاد سر کلاس میگه چرا دیر اومدی من میگم
جای پارک پیدا نمی کردم ، یه موجودی که مثلا فکر میکنه دوست منه با صدا
بلند میگه : فلانی تو که خونتون نزدیکه چرا با ماشین میای؟ من نمی دونم
اولا زندگی شخصی آدمها چه ربطی به دیگران داره ، اگر من بخوام به جای نیم
ساعت پیاده رفتن توی گرمای وحشتناک و رد شدن از کوچه ای که هم پر از
ساختمون در حال ساخته هم من کلی حس بد نسبت بهش دارم، بخوام با ماشین
بیام دانشگاه باید کیو ببینم ؟ نمی دونم چرا بعضی آدمها فکر می کنن و
شاید اینطور بزرگ شدن که فکر می کنن دیگران هیچی نمی فهمن و اونا عقل
کلن؟ تازه بقیه دیالوگ ها رد و بدل شده بینمونو نمی گم چون واقعا اعصاب
خورد کنه
حالا باز یکی اینو میگفت که یه جلسه هم غیبت نداشت آدم حرصش نمی گرفت طرف
5 تا غیبت داره خودش، به من که تا حالا یه جلسه هم غیبت نداشتم میگه!!
پست مضخرفی شد ولی لازم داشتم بنویسمشون چون من این جور وقتها همش توی
ذهنم در حال کلنجار رفتن و جواب دادن به این جور آدمهای فرضی هستم و دیگه
سرم در حال پکیدن بود...
ولی با همه اینها وقتی دیشب ساعت 11 داشتم از تاتر دوستم بر میگشتم
انگار من به جای مامان نگین فارغ شده بودم و کلی سبک شده بودم شاید چون
منو برد به فضای نوستالژیک در عین حال غم انگیز دهه 60،
راستی چرا همه از ما و دوستم می پرسیدن این چیزا که مسئله شما دهه 60 ها
نیست ، چرا این موضوع؟ ...من خودم کلی خاطره و اتفاق یادمه از اون سالها
، یعنی یه بخش خیلی مهم از خاطرات کودکیمه...
و چقدر جالب که دیدم اونم تمام خاطرات بچه گی هامونو از زمان جنگ و همه
چیزای دیگه خیلی خوب تو نمایشش آورده بود شاید انقدر منو غرق خودش کرد که
یادم رفت دو روز گذشته برام مثه یک فیلم سینمایی گذشته ، از اون تصادف
مضخرف ، آدمهای متلک اندازی که تا میبینن تو زن با هم تصادف کردن هر چی
از دهنشون در میاد میگن ، زنی که نمی دونم چرا باید دروغ می گفت که من
بهش فحش دادم منی که حتی باهاش حرف نزدم و اعصابی که حسابی ازم خورد کرد
، قوانین بسیار خنده دار( در واقع گریه دار ) رانندگی ایران که توش اصلا
سرعت ملاک نیست و اگر کسی با سرعت بالای 100 تا محکم بکوبه به شما ، چون
شما با احتساب اینکه ماشینی که داره میاد بیشتر از 700 - 800متر با شما
فاصله داره از فرعی به اصلی اومدین ، بازهم مقصرین حالا این قانون نمی گه
تکلیف آدمی مثه من که تمام مسیر های خونمون فرعی به اصلیه باید چه غلطی
کنم موقع رانندگی، اگه همه راننده ها بخوان بکوبن بهم بعد هم خسارت
بگیرن......
تازه فردا صبحشم سر کلاس وقتی استاد سر کلاس میگه چرا دیر اومدی من میگم
جای پارک پیدا نمی کردم ، یه موجودی که مثلا فکر میکنه دوست منه با صدا
بلند میگه : فلانی تو که خونتون نزدیکه چرا با ماشین میای؟ من نمی دونم
اولا زندگی شخصی آدمها چه ربطی به دیگران داره ، اگر من بخوام به جای نیم
ساعت پیاده رفتن توی گرمای وحشتناک و رد شدن از کوچه ای که هم پر از
ساختمون در حال ساخته هم من کلی حس بد نسبت بهش دارم، بخوام با ماشین
بیام دانشگاه باید کیو ببینم ؟ نمی دونم چرا بعضی آدمها فکر می کنن و
شاید اینطور بزرگ شدن که فکر می کنن دیگران هیچی نمی فهمن و اونا عقل
کلن؟ تازه بقیه دیالوگ ها رد و بدل شده بینمونو نمی گم چون واقعا اعصاب
خورد کنه
حالا باز یکی اینو میگفت که یه جلسه هم غیبت نداشت آدم حرصش نمی گرفت طرف
5 تا غیبت داره خودش، به من که تا حالا یه جلسه هم غیبت نداشتم میگه!!
پست مضخرفی شد ولی لازم داشتم بنویسمشون چون من این جور وقتها همش توی
ذهنم در حال کلنجار رفتن و جواب دادن به این جور آدمهای فرضی هستم و دیگه
سرم در حال پکیدن بود...
ولی با همه اینها وقتی دیشب ساعت 11 داشتم از تاتر دوستم بر میگشتم
انگار من به جای مامان نگین فارغ شده بودم و کلی سبک شده بودم شاید چون
منو برد به فضای نوستالژیک در عین حال غم انگیز دهه 60،
راستی چرا همه از ما و دوستم می پرسیدن این چیزا که مسئله شما دهه 60 ها
نیست ، چرا این موضوع؟ ...من خودم کلی خاطره و اتفاق یادمه از اون سالها
، یعنی یه بخش خیلی مهم از خاطرات کودکیمه...
پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷
باغ هنر ایرانی
حتی هنوزم مجله مو نیاوردن:(
پنج شنبه هفته قبل بود که با مامانم رفتیم باغ هنر ، مدتهاست می خواستیم بریم، کلی هم به همه پیشنهادش می کردم ولی خودم نرفته بودم با اینکه نزدیک خونمونه ولی نمی دونم چرا وقت نمیشد برم تا اینکه بعد از فراغت از انواع مهمونی ها و بدرقه مادر بزرگ یه کم وقت آزاد پیدا کردم،
پنج شنبه هفته قبل بود که با مامانم رفتیم باغ هنر ، مدتهاست می خواستیم بریم، کلی هم به همه پیشنهادش می کردم ولی خودم نرفته بودم با اینکه نزدیک خونمونه ولی نمی دونم چرا وقت نمیشد برم تا اینکه بعد از فراغت از انواع مهمونی ها و بدرقه مادر بزرگ یه کم وقت آزاد پیدا کردم،
جای خوبیه حداقلش اینه تبدیل به آپارتمان نشده، ورودیش گرونه به نظرم ! ولی از اون جالب تر تیپ ملتیه که میان اونجا !! باباجان اومدین باغ و بوستان نیومدین فشن که:) تازه اونم نه فشن قشنگ ...
خلاصه ما کلی برای خودمون عکس انداختیم به نگاههای متعجب ملت کلی خندیدیم خلاصه خوش گذشت فقط موقع برگشت توهم داشتیم که الان سگها می خورنمون:)آخه خیلی سر و صدا میکردن
خلاصه ما کلی برای خودمون عکس انداختیم به نگاههای متعجب ملت کلی خندیدیم خلاصه خوش گذشت فقط موقع برگشت توهم داشتیم که الان سگها می خورنمون:)آخه خیلی سر و صدا میکردن
شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷
صدای انفجار
امشب یه اتفاقی افتاد که حسابی ما رو یاد خاطرات زمان جنگ و زیر راه پله رفتن ها و نوار چسبهای روی شیشه انداخت،
نشسته بودیم داشتیم حرف می زدیم راجع به سفر مادر بزرگم که یه دفعه 4 تا صدای خیلی قوی شنیدیم همه مون پریدیم رفتیم سمت در ، فکر کردیم بهمون حمله کردن خاله ام اینا هم فکر کرده بودن صدای ضد هواییه و کلی ترسیده بودن یکی از دختر خاله هامم که سمت دربند بوده گفت بعد از صداها یه دفعه آسمون سمت شمال قرمز شد خالا نمی دونم این یه انفجار مربوط به مترو بوده یا شاید گازی چیزی بوده،
خلاصه ما فهمیدیم کلی اعصابامون ضعیفه، چون بعدش که داییم اینا اومدن و دم در قبل از اینکه زنگ بزنن در ماشینشونو کوبیدن بهم!، ما هممون دوباره کلی ترسیدیم:)
فقط خدا هیچ وقت روزای جنگ و نیاره دیگه
دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷
اشتراک مجله فیلم
لطفا و تحت هیچ شرایطی مشترک مجله فیلم نشین
تو این 3 ماهی که خدا زد پس سرم و مشترک شدم چنان اعصابی از من خورد شده که نگو اولا که میزارن اواسط ماه تازه اگه خیلی خوش شانس باشین براتون میارنش و گرنه که مثه من اواخر ماه براتون میارن
در صورتیکه از روز اول هر ماه تو روزنامه فروشیها هست و شما با هر بار دیدنش دلتون ضعف میره که برین بخرینش...
حالا تازه اگه بیارن پستچی محترم که اصولا متوجه نیست داره یه کالای فرهنگی رو جابجا میکنه همچین مجله رو لای فنس ها و میله های در میزاره و میره که دفعه پیش مجله کاملا خورد و له شده بود اونم برای من که اصلا نمی زارم کسی دست به مجله هام بزنه و مجله های 10 - 20 سال پیشم نو نو هنوز هستن( البته اگه مادربزرگم بلایی سرشون نیاره!) بعد من اگه در طول یکسال هیچ کدوم از مجله های فیلم و نخرم ، شماره فصل بهارشو حتما می خرم و قبل از عید همشو می خونم و کلی خاطره دارم با این بهاریه ها ، حالا فکر کنین الان اولین سالیه که 12 روز از عید رفته و من مجله فیلم مخصوص بهار رو نخوندم:((
ماه اول جند بار زنگ زدم مجله ، ولی بعد از کلی صغری کبری گفت مشکل از پسته ...
تو عید چند بار خودم رفتم پست که برم تحویلش بگیرم ولی گفتن هنوز حتی کیسه های مرسولات و باز نکردیم ، پستچی ها هم شنبه هفدهم میان!!
جایی نمیشه از پست شکایت کرد؟
اینجا مگه سویسه؟ چه توقعهایی منم دارما
جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۷
Domenico marra
امروز 28 مارچ ، تولد یکی از اولین دوستای اینترنتیه منه .
خیلی خوب یادمه 20 شهریور سال 80 بود من مهمترین هدفم از کامپیوتر خریدن رفتن تو اینترنت بود همین که کامپیوتر و آوردن سریع یه کانکشن ساختم و رفتم تو اینترنت ، تو این مدت ،توی مجله ها و روزنامه ها آدرس هر چی سایت بود می نوشتم که موقعی که کامپیوتر دار شدم برم ببینمشون! اون موقعم مثه الان خیلی فوتبال ایتالیا رو دوست داشتم برای همین رفتم یه سرچی کردم ببینم راجع به فوتبال ایتالیا به چه سایتی میرسم که به سایت http://sportal.it رسیدم کاملا ایتالیایی بود و من فقط عکسهای کمی و که داشت نگاه می کردم تا اینکه یه کلمه آشنا دیدم: chat!!
باید ثبت نام میکردیم و وارد چت می شدیم ، چتشم هیچ شباهتی به چتهایی که دیدیم تا حالا، نداشت صفحه باحالی بود و اونجا من اولین چتهای زندگیمو کردم:)) دو سه روز بعد وقتی وارد چت شدم و شروع به حرف زدن با بقیه کردم یکی از کاربرها ازم پرسید ماله کدوم کشورم؟ چشمتون روز بد نبینه همین که گفتم ایران ، از اونجایی که تازه چند روز از 11 سپتامبر معروف گذشته بود ، هر چی فحش و .. بار من کرد خلاصه حسابی ضایعم کرد فرداش که دوباره رفتم تو سایت زیاد کسی تو چت روم نبود یکی از کسایی که بود اسمش ادگار داویدز بود منم که یوونتوسی! رفتم باهاش حرف بزنم و یه کم که حرف زدیم گفت من همون دیروزیم که کلی بهت فحش دادم! ببخشید و اینا...
این شد ماجرای اولین دوستی اینترنتیه من با دومنیکو مارا!که کلی چیز ازش یاد گرفتم (کلی چیزم یاد دادم!) کلی اطلاعات اجتماعی راجع به ایتالیا و ناپل پیدا کردم کلی کلمه انگلیسی و ایتالیایی یاد گرفتم و هنوز اولین ویس چتمون که 2 دقیقه بیشتر نشد هم خوب یادمه و همین طور اولین بار که عکسشو فرستاد و با اون قیافه اش کلی کلیشه پسر ایتالیایی رو تو ذهن ما شکوند:))
چند سال مرتب با هم ای میل رد و بدل می کردیم تا اینکه کم کم ارتباط کمتر شد و دیگه الان مدتهاست گمش کردم ولی 28 مارچ هر سال که میاد کل خاطرات اون اولینها تو ذهنم حسابی زنده میشه...
چهارشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۷
عید خود را چگونه می گذرانید؟
این رخوت بهارم منو گرفته:) دیگه خیلی کم می نویسم
نکه آخه قبلا زیاد مینوشتم!
توی این عید چون بیشتر فامیلامون رفتن مسافرت اولای عید به نسبت سالهای قبل کمتر مهمون داشتیم ولی سالهای قبل دیگه از سوم به بعد کسی خونمون نمیومد ولی امسال همچنان مهمونا ادامه دارن تازه علاوه بر اینکه این مادربزرگ ما اقامت انگلیس گرفته میخواد یه مهمونی مفصلم قبل از رفتنش بده
خدا به خیر کنه:
منم دیگه بس که هیچی تفریح نداشتم دوبار رفتم سینما
مجنون لیلی و دایره زنگی که البته دایره زنگی رو با خانواده و دختر دایی و .. اینا رفتیم سینما آزادی
در مورد مجنون لیلی چیزی ندارم بگم واقعا، من اگه بودم نهایتا دو تا فیلم کوتاه متوسط از این فیلم در میاوردم البته فیلم که پر آهنگ و موزیک بود یکی دو جا این آهنگا خوب بود بعدا تو اینترنت دیدم فیلم سایت هم داره و ساوند ترک ! فیلم توش هست چون اتفاقا دم در سینما قاسم جعفری هم بود و داشت استند های فیلم و میاورد می خواستم بهش بگم بد نیست ساوند ترک فیلمم بیرون بدین که دیدم تو سایتش هست من از آهنگ حامد بهداد خوشم اومد ، روی صحنه و موضوعش خوب نشسته بود
در ضمن اگر میخوان گلزار ببینین بیخودی این فیلم و نرین 10 دقیقه بیشتر تو فیلم نیست بقیه هنر پیشه ها هم بد نبودن در واقع برعکس تبلیغات قسمت گلزار و الناز شاکر دوست اصلا خوب نبود و انگار خودشونم می دونستن ، چون خیلی بی مزه بازی کردن
ولی دایره زنگی یه فیلم کاملا رئاله ، یعنی خیلی امکان داره مشابه درگیری های این فیلم و اگه تو آپارتمان زندگی می کنین داشته باشین بخصوص اگه ساکنان آپارتمان هر کدوم از یه تیپ و فرقه باشن! فیلم با نمکی هم هست در مجموع به قول یکی راحت الحلقومه یعنی اذیت نمی کنه!
یکی دیگه از برنامه های روزانه ام اینه که میرم تو کوچه ها دوچرخه سواری ،انقد حال میده سر بالایی ها کلی آدم می بره:) دیروز یه خانومه می گفت خوشبحالت ، گفتم خوب بیا دوچرخه سواری کن گفت نه دیگه یادم رفته..
انقد دلم هوس دریا کرده انقدددددددد دلم دریا می خواد کی منو دو سه روزه می بره شمال؟:(
نکه آخه قبلا زیاد مینوشتم!
توی این عید چون بیشتر فامیلامون رفتن مسافرت اولای عید به نسبت سالهای قبل کمتر مهمون داشتیم ولی سالهای قبل دیگه از سوم به بعد کسی خونمون نمیومد ولی امسال همچنان مهمونا ادامه دارن تازه علاوه بر اینکه این مادربزرگ ما اقامت انگلیس گرفته میخواد یه مهمونی مفصلم قبل از رفتنش بده
خدا به خیر کنه:
منم دیگه بس که هیچی تفریح نداشتم دوبار رفتم سینما
مجنون لیلی و دایره زنگی که البته دایره زنگی رو با خانواده و دختر دایی و .. اینا رفتیم سینما آزادی
در مورد مجنون لیلی چیزی ندارم بگم واقعا، من اگه بودم نهایتا دو تا فیلم کوتاه متوسط از این فیلم در میاوردم البته فیلم که پر آهنگ و موزیک بود یکی دو جا این آهنگا خوب بود بعدا تو اینترنت دیدم فیلم سایت هم داره و ساوند ترک ! فیلم توش هست چون اتفاقا دم در سینما قاسم جعفری هم بود و داشت استند های فیلم و میاورد می خواستم بهش بگم بد نیست ساوند ترک فیلمم بیرون بدین که دیدم تو سایتش هست من از آهنگ حامد بهداد خوشم اومد ، روی صحنه و موضوعش خوب نشسته بود
در ضمن اگر میخوان گلزار ببینین بیخودی این فیلم و نرین 10 دقیقه بیشتر تو فیلم نیست بقیه هنر پیشه ها هم بد نبودن در واقع برعکس تبلیغات قسمت گلزار و الناز شاکر دوست اصلا خوب نبود و انگار خودشونم می دونستن ، چون خیلی بی مزه بازی کردن
ولی دایره زنگی یه فیلم کاملا رئاله ، یعنی خیلی امکان داره مشابه درگیری های این فیلم و اگه تو آپارتمان زندگی می کنین داشته باشین بخصوص اگه ساکنان آپارتمان هر کدوم از یه تیپ و فرقه باشن! فیلم با نمکی هم هست در مجموع به قول یکی راحت الحلقومه یعنی اذیت نمی کنه!
یکی دیگه از برنامه های روزانه ام اینه که میرم تو کوچه ها دوچرخه سواری ،انقد حال میده سر بالایی ها کلی آدم می بره:) دیروز یه خانومه می گفت خوشبحالت ، گفتم خوب بیا دوچرخه سواری کن گفت نه دیگه یادم رفته..
انقد دلم هوس دریا کرده انقدددددددد دلم دریا می خواد کی منو دو سه روزه می بره شمال؟:(
سهشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۶
این بدو بدوهای دم عید همچنان ادامه داره فقط نمی دونم چرا انقد ملت میدون ولی هنوز سال تحویل نشده میزارن میرن مسافرت،
عین ماجرایی که سر ماشین امیر قادری اومد و پگاه آهنگرانی زده بود به ماشینش برای منم موقعی که جشنواره بود اتفاق اوفتاد البته اینجا الناز شاکر دوست دم سینما فرهنگ یه خط زیبا از در عقب تا در جلو کشید رو ماشین و یه درشم قر کرد ولی هی اومدن با گوهر خیراندیش قربونت برم و بی خیال شو اینا گفتن منم گفتم نکنه من مقصر باشم بیخیال شدم ولی وقتی از افسری که اونجا بود پرسیدم گفت نه اونا مقصرن
نمی دونم چرا حالا دارم اینو مینویسم شاید چون دیروز که ماشینو میشستم داغ دلم حسابی تازه شد
حالا پریروزم دیدم این چرخ های ماشین کم باده رفتم دادم بادش زدن! ولی وقتی دیروز صبح رفتم تو حیاط دیدم یکی از لاستیکاش پنچره فکر کنم سوپاپشو سفت نکرده بود حالا اومدم برم لاستیک عوض کنم جکش هی هرز می رفت خلاصه که زنگ زدم امداد خودرو که بعد 2 ساعت اومد (البته من کاری نداشتم) و گفت جکت خرابه و بابت یه تعویض لاستیک 2 دقیقه ای 2 تومنم پول دادم که البته موردی نداشت پسره بچه خوبی بود!!(در ضمن خدا بگم چیکارتون کنه باباجان چرا همه چیزای دنیا رو واسه راست دستا می سازین ما چپ دستای بدبخت چیکار کنیم من اصلا نمی توستم این میله جک و بچرخونم)
خونمون کنف یکونه یه طرف دارن کمد نصب میکنن یه طرف ، در حال، نصب میکنن تو حموم دارن ماشین لباسشویی درست میکنن تمام اتاقا ریخته بهم این کارگرا هم انقد رفتن و اومدن تمام خونه رو کثیف کردن یکیشونم که گند نهایی رو زد با کفش رفت دستشویی و اومد بیرون الان داره واسه خودش قدم میزنه تو خونه:
عین ماجرایی که سر ماشین امیر قادری اومد و پگاه آهنگرانی زده بود به ماشینش برای منم موقعی که جشنواره بود اتفاق اوفتاد البته اینجا الناز شاکر دوست دم سینما فرهنگ یه خط زیبا از در عقب تا در جلو کشید رو ماشین و یه درشم قر کرد ولی هی اومدن با گوهر خیراندیش قربونت برم و بی خیال شو اینا گفتن منم گفتم نکنه من مقصر باشم بیخیال شدم ولی وقتی از افسری که اونجا بود پرسیدم گفت نه اونا مقصرن
نمی دونم چرا حالا دارم اینو مینویسم شاید چون دیروز که ماشینو میشستم داغ دلم حسابی تازه شد
حالا پریروزم دیدم این چرخ های ماشین کم باده رفتم دادم بادش زدن! ولی وقتی دیروز صبح رفتم تو حیاط دیدم یکی از لاستیکاش پنچره فکر کنم سوپاپشو سفت نکرده بود حالا اومدم برم لاستیک عوض کنم جکش هی هرز می رفت خلاصه که زنگ زدم امداد خودرو که بعد 2 ساعت اومد (البته من کاری نداشتم) و گفت جکت خرابه و بابت یه تعویض لاستیک 2 دقیقه ای 2 تومنم پول دادم که البته موردی نداشت پسره بچه خوبی بود!!(در ضمن خدا بگم چیکارتون کنه باباجان چرا همه چیزای دنیا رو واسه راست دستا می سازین ما چپ دستای بدبخت چیکار کنیم من اصلا نمی توستم این میله جک و بچرخونم)
خونمون کنف یکونه یه طرف دارن کمد نصب میکنن یه طرف ، در حال، نصب میکنن تو حموم دارن ماشین لباسشویی درست میکنن تمام اتاقا ریخته بهم این کارگرا هم انقد رفتن و اومدن تمام خونه رو کثیف کردن یکیشونم که گند نهایی رو زد با کفش رفت دستشویی و اومد بیرون الان داره واسه خودش قدم میزنه تو خونه:
جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶
من هستم
زنده هم هستم!
اتفاق هم زیاد افتاده
ولی چرا من ننوشتمشون؟ نمی دونم
تو این روزها چند باری با دوستان فعال حقوق زنان دور هم جمع شدیم خوش گذشت خیلیم خوش گذشت
هم استادیومی حال کردیم هم فیلمی:))
کاش از اون جمعه فوق العاده میتونستم بنویسم که تجربه اش تکرار نشدنیه
از پستهای مبهم خوشم نمی آد چون بعدشم که خودم میخونم چیزی ازش سر در نمیارم
تو این یک هفته کاملا مثل یک کارمند که بعد از کارشم 3 جا دیگه کار میکنه شدم:) دانشگاه بعد سرکار بعد خرید دستورات افراد منزل و بعد ترافیک ترافیک ... یعد هم خستگی دوباره از ساعت 7 صبح فرداش دوباره همه چی تکرار میشه
کامیم هم مریض بود الان بهتره ولی فایلاش بایذ ریکاوری بشه آخه همشون پریده:|
جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶
یادداشت جشنواره
من 14 تا فیلم دیدم تو جشنواره امسال یکی از یکی زیباتر انقد زیبا که اصلا باعث نشدن که من لااقل دو خط بنویسم راجع بهشون!
تنها از آواز گنجشک ها و مقداری از به همین سادگی خوشم اومد مقادیر متنابهی از بلیطامم فروختم که لااقل از لحاظ مالی زور بهم نیاد و لجم نگیره!
کی گفته دوبار فقط زندگی میکنیم؟ تو این جشنواره ما روزی دو سه بار میمردیم دوباره به دنیا میومدیم!!
بهترین نقد و به فیلم بالا البته با مقداری زیادی لطف، امیر قادری نوشته
واقعیتش نمیدونم چرا این ملت انقد براش شلوغ میکنن
من توی جشنواره روزی چند بار از خودم می پرسیدم کسایی که برای اولین بار رفتن تو سالن سینما و فیلمی مثه نفس عمیق دیدن چی به روزشون اومد چرا دیگه از این لذت های ناب گیر ما نمیاد؟
سهشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶
16بهمن
یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶
حواشی پیش خرید بلیط جشنواره فیلم فجر
از مراسم و آیین !! پیش خرید بلیطهای جشنواره هیچی نگم واقعا بهتره بلبشویی بود امسال که نگو تازه با دوستام میگفتیم امسال سرده کسی نمی آد ولی به اصرار یکی از دوستام ساعت 12 شب رفتیم ببینیم چه خبره جمعیتی بود که نگو خلاصه ما اسممونو نوشتیمو برگشتیم و دوباره ساعت 3 و خورده ای رفتیم
چی بگم براتون دعوا و اندکی کتک کاری و فحش و... دلیل اصلیشم این بود که پسرایی که اسم مینویسن چون میدونن تعداد دخترا کمتره و زودتر میرن تو حدود 30 نفر اسمای دوستاشونو نوشته بودن از اون طرفم یه سری مثه سالهای گذشته از ساعت 4 تو اون سرما تو صف وایساده بودن نتیجه دعوا و بحث زیادی بود که میکردن منم که از دعوا و اینا میترسم! از تو صف اومدم بیرون اون وسط شال گردنمم گم شد که البته بعد پیداش کردم ولی نمی دونم واقعا کار خدا بود که یکی از دخترایی که از شب باهم آشنا شده بودیم و اول صف بود گفت که ما از دیشب با هم بودیم من که جرات گفتنشو نداشتم در مقابل اون چند تا دختر بزن بهادر واقعا وحشی!
خلاصه من نفر سوم صف شدم و به عنوان دومین نفر بلیطامو گرفتم هر چند که اصلا بهم خوش نگذشت چون یک سری بلیط میدادن و من نتونستم برای دوستم که تو صف وایساده بود ولی امتحان داشت و زود رفت بلیط بگیرم جالبتر اینکه حتما همراه با بلیطهای مسابقه ایران باید یه سری هم بخش بین الملل میگرفتی که واقعا مسخره بود حالا تمام اینا رو موقعی که میرسی بالا و کاغذ تو میخوان تایید کنن و کارت دانشجوییت ببینن میگن انقدم رفتار اون مرده که کارتها رو چک میکنه بد بود هی میگفت اینا همون دانشجوهان که پدر استادا رو در می آرن اینا همونان که درس نمی خونن میگن استاد نمره نداد(همش یاد این پست امیر می افتادم) حالا من که نفر سوم بودم وای به حال نفرات آخر رفتار این آدم دانشجوی هر رشته ای باشی باهات فرق میکنه اون موقع که دانشجوی مکانیک بودم و رفته بودم بلیط جشنواره بگیرم خیلی مودب و مهربون گفت بفرمایید خانوم مهندس اینم تایید کاغذتون بعد پارسال که دانشجوی ایتالیایی بودم گفت (با یه حالت خیلی بد تمسخر آمیز) درس پارلاره ایتالیانو میخونی.. حالا هی بیان تو این مملکت تشویق کنین بچه که همش نباید مهندس و دکتر بشه این نمونه رفتار یه مسئول
تازه دم در سینما یه رفتارای بدی با پسرا میکردن که نگو هی می گفتن کارتاتون تقلبیه و یکی و گذاشته بودن دم در از مسئولای حراست که کارتها و چک میکرد یکی در میون میگفت کارتا تقلبیه! و هل میداد طرف و بیرون بعد استدلال و تو رو خدا : کارتت کپیه یه ورقه آوردی می گی کارته؟ نمی دونم کارتهای دانشگاه آزاد و دیدین یا نه یه تیکه ورقه که هر کی دلش خواست میره میده پرسش میکنن این پسر بدبختم نرفته بوده حالا طرف انقد اطلاعات نداشت که کارتها دانشگاه آزاد چه جوریه
خلاصه که این ماجرای جذاب با جریمه بنده در میدون هفت تیر کم کم به پایان رسید و ساعت 10 رسیدم دانشگاه که ساعت 10 : 30 امتحانمو بدم
حالا یه کشفی کردم که کلی خودم خندم گرفت هر سال بخش فیلمهای ایرانی 2 قسمت بود که ما معمولا دو قسمت و بلیطاشو می گرفتیم امسال کرده بودنش 4 بخش، هم برای پول بیشتر گرفتن هم اینکه چون می خوان
از17 بهمن مسابقه سینمای ایران و شروع کنن تو هر قسمت 6 تا فیلم باشه که برسه، همون طورم که گفتم مجبور بودیم یه بخش
بین الملل و دو بخش سینمای ایران از مجموع چهار بخش و انتخاب کنیم حالا فکر کنم اپراتوره اشتباه کرده به جای سانس پنجم سینمای بین الملل که ساعت 10 شب 12 تا 16 بهمن بوده به من ساعت 10 شب بخش سینمای ایران از 17 تا 22 بهمن و داده!!! این دیگه از معجزات بود:)
راستی من اونجا موقعی که تو صف و در حال فریز شدن بودیم هی میگفتم یه چند تا عکس و ویدئو از این جمعیت بگیرم بزارم رو وبلاگم واقعا شانس آوردم اینکارو نکردم از یه دختر و پسر بیچاره اون حراستیه دم در مبایلاشونو که داشتن فیلم میگرفتن گرفت و کلی در حال دعوا کردن بودن هر چیم میگفتن موبایلامونو پس بده با غلدری می گفت نمی دم میریم کلانتری صورت جلسه میشه بعد و خلاصه دردسری براشون درست کرد...
پ.ن: خوب شد نمی خواستم چیزی بگم:)
چهارشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۶
یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶
اولین باره که دارم ویدئو میذارم امیدوارم نوشته ام خراب خروب ! نشه
انقد اتفاقات میان و میرن که آدم ازشون عقب میوفته در عین اینکه یه جورایی زمان انگار ساکنه ولی ازش جا میمونی
این چند وقت سرما و برف موضوع حرف روزمره مردم شد هر چند که به نظرم زمستون حسابی باید سرد باشه ولی این بی گازیه که باعث ناراحتی مردم میشه خودمون دو شب گازمون قطع شد واقعا شب بدیو پشت سر گذاشتیم دیگه چه برسه به اونا که هفته ای گازاشون قطع بوده البته الان که برفا حسابی چرک و کثیف شدن اصلا دیگه حال نمیدن
از بحث برف که بیایم بیرون نمی دونم چرا این ماه دی پر بود از آدمهایی که از دست رفتن ودلسوزی برای نبودنشون یکی دیگه از اونا دکتر هرمز اسدی بود که واقعا متاسفم برای خودم چون بعد از مرگش باهاش آشنا شدم چون واقعا عاشق محیط زیستم و به نظرم هر کی تو این حوزه تو ایران کار میکنه واقعا آدم بزرگیه چون جایی کار میکنه که محیط زیست برای خیلی از افراد بی معنی و بی اهمیته...
امسال تاسوعا عاشورا چه زود گذشت تاسوعا که رفتیم خونه یکی از فامیلامون که نذری میداد البته نه از اینا که ملت میان دم در صف میکشن غذا رو بین فامیل و موسسه های خیریه پخش کردن عاشورا هم که مثه همیشه تکیه و دید بازدید فامیل برقرار بود فقط نمی دونم چرا امسال خیلی خاطره انگیز نشد دیشب که برای اولین در کل این تجریش ما دست کسی شمع و از این چیزا ندیدیم! خلاصه نوستول زدن ما هم تو این تاسوعا عاشورا همچنان ادامه داره
این ویدئو هم یه تیکه فیلم خیلی کوتاه از نخل بلند کردن تو تکیه پایین تجریشه
یه بار گفته بودم قبلا که مجذوب این همه رنگ و صدا ونوا ام تو این مراسما، یه جور هماهنگی که انگار بین همه مردم بوجود میاد البته برای کسایی که اهل بیرون رفتن باشن وگرنه اگر مثه ما که چند سال پیش همش تو خونه میموندیم این دو روز عذاب الیم میگذره...
سهشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۶
leave the fucking las vegas*
موقعی که داشتم میرفتم تشییع ... این عکسها رو گرفتم همین که وارد مدرس شدم ماشین و دیدم و واقعا همراهیش کردیم تا شیرودی...
دیشب خانومی تو خونشون میگفت به روح انسانها باید احترام گذاشت و حرفهای جالبی زد راجع سرنوشت آدمها و بخصوص آیدین...
*: این تیتر آخرین پست وبلاگ آیدینه
دیشب خانومی تو خونشون میگفت به روح انسانها باید احترام گذاشت و حرفهای جالبی زد راجع سرنوشت آدمها و بخصوص آیدین...
*: این تیتر آخرین پست وبلاگ آیدینه
شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۶
جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶
آیدین
احساس اتفاقای بد داشتم این روزا ولی نه به این بدی
آیدین عزیز تیم ملی بسکتبال مثه اینکه امروز توی تصادف ....
چی بنویسم حتی دلم نمی خواد بنویسم هنوز مگه چند وقت از قهرمانیشون گذشته
خونمون انگار یکی از نزدیکامون چیزیش شده عزا خونه شده
آیدین ...
آیدین عزیز تیم ملی بسکتبال مثه اینکه امروز توی تصادف ....
چی بنویسم حتی دلم نمی خواد بنویسم هنوز مگه چند وقت از قهرمانیشون گذشته
خونمون انگار یکی از نزدیکامون چیزیش شده عزا خونه شده
آیدین ...
بوهتو جان بحق
دیروز می خواستم راجع به یه چیزی بنویسم ولی وقتی خبر ترور بوتو رو دیدم یادم رفت اصلا راجع به چی می خواستم بنویسم
نمی خواهم حالا در رثاش بنویسم ولی یه جمله خوندم تو وبلاگ بلوطک که این چند وقت که همش تو ذهنمه:
دیکتاتوری فقط دست به دست می شود . از بین نمی رود.
پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶
یه چیزیو یادم رفت بنویسم و شایدم اعصابشو نداشتم که بنویسم این بود که پنج شنبه ای یه نیسان ... موقع رد شدن از بغل ماشینم محکم کوبید بهش و فرار کرد بله فرار کرد انقد نامرد بود که واینستاد حالا از اون روز کار من در اومده ساعتها وقت تلف کردن توی شورای حل اختلاف و کلانتری و شهرک آزمایش... و...
البته من در یه همچین مواقعی سعی میکنم لااقل روحیه بدبخت خودم خوب کنم و از جنبه مثبت به این رفت آمد ها نیگا کنم !!مثلا کلی با بدبختیهای ملت تو شورای حل اختلاف آشنا شدم تازه کلی موقع هواخوری افسرهای کلانتری حرفهای به نظرخودم واقعا باحالشونو گوش دادم و خلاصه هزار چیز دیگه
ولی خوب متاسفانه هنوزم به نتیجه نرسیدم
نمی دونم چرا دلم روشنه فردا میبینم نیسان رو:)
اول شماره اش 99 ل بود امیدوارم مشکلم حل شه چون با این اتفاقاتی که واسه ماشین میوفته سال دیگه نکشیده باید بندازمش تو اوراقی:|
جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۸۶
خوب دوباره نمیشه وارد بلاگر شد نمی دونم چه بلایی سرش آوردن مجبورم ای میلی بفرستم پستمو
دیشب خوابم نمیومد و حال و حوصله داشتم ساعت 11 شب بلند شدم رفتم خونه دوستم که با هم فیلم ببینیم تا صبح به صورت mp3 سه تا فیلم دیدم که الان که نگاه میکنم هر سه تاش به زنها مربوط میشد حالا هر کدوم به یه صورتی!
فیلمها اینا بود:
بعد از یک ساعت ور رفتن با imdb نتونستم پوستر فیلمها رو درست سیو کنم:|
پنجشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۶
من ایثار بزرگی امشب کردم نخندید لطفا، ولی برای من واقعا ایثار بود
همه تقریبا میدونن برای من کتابها و مجله هام از بچه هامم ! عزیز ترند طوری که حتی نمیدم کسی بهشون دست بزنه! دایی بزرگ ما امشب خونمون بود و بعد از چند وقت اومده ایران ، وسط حرفهاش یه دفعه گفت : از این شاعری که تازگی فوت کرده و تو انگلیس خیلی حرفشو میزدن کتابی داری؟ منم که دروغ نمی تونم بگم گفتم بله:| خلاصه کتابها رو آوردم ببینن وسطش گفت : خوب قشنگ یه خط یادگاری برام بنویس توش من ببرم بخونمش بعد برو برای خودت بخر:((((
یعنی فکر کن کتابایی که دیگه از چاپشون چند سال گذشته و دیگه اون مدلی احتمالا چاپ نمیشه رو مجبور شدم بدم بره، نه هم نمیتونستم بگم چون مادربزرگ گرامی بنده رو از وسط به دونیم میکردن تازه داییم هم خوب، گاهی یه حالی به ما میده بد بود می گفتم نمیدم
خلاصه که یادگاریهایی نوشتم دادم بهش فقط گفتم لطفا تمیز و مرتب نگهشون دار:|
توی یکی از کتابها یه چیزی یه دفعه به ذهنم اومد و نوشتم که منهای جمله آخرش که اند پاچه خواری محسوب میشه بقیه اش واقعیت محض بود!نوشتم:
کتابهایم جانم هستند
جانم را از جانم جدا میکنم و به عزیزتر از جانم هدیه میکنم:)))
نخندین و ببخشید که پست خیلی جواتی شد ولی اون جمله اول تمام ماجرا بود!
سهشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۶
دوشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۶
خوب شدم یعنی بهتر شدم زندگی هم روال همیشگیشو داره 24 تا واحد گرفتم این ترم هر روز به جز چهارشنبه ها باید برم دانشگاه وقت بیکاری هم به نسوان این مملکت 60 سال به بالا! کامپیوتر درس میدم شاگرد قبلیم ماشالا متولد 1931 بود ولی خیلی خوب زندگی کرده بود و میکنه کلاسم زود تموم کرد چون میخواست بره امریکا نصف دنیا رو هم گشته بود خدا از این سفرها نصیب ما هم بکنه!!
هوا هم قشنگ شده، بارونیو، برفیو، برگ های خوش رنگو.. فقط حس میکنم وقتی آدم همش سوار ماشینه انگار دیگه نمی تونه همه چیو لمس کنه برگها زیر پاش خش خش کنن و آدم کیفشو ببره آدمیزاده دیگه تا وقتی ماشین نداره غر میزنه خسته شدم و از دست این مردهای خیابونی که آدم اذیت میکنن ذله شدم وقتی هم ماشین داشته باشه میگه نمیتونم برگها رو لمس کنم:)
فقط یه چیزی:
آقایون محترمه قیافتون واقعا برام خنده دار میشه وقتی که می خوام بنزین بزنم همتون میپرین میاین که خانوم بده برات بنزین بزنیم نمی دونم چرا ولی خیلی خنده داره که هیچ جا حقوق زنها و مشکلاتشونو براتون اصلا مهم نیست بعد یه دفعه این جور جاها احترام گذاشتنتون گل میکنه و ... دلم میخواد اینجور وقتا با همون به قول دستگاه های تو پمپ بنزین با نازل پمپ بزنم تو کلتون وقتی یه جوری مثه نا توانانها با آدم برخورد میکنین
اینم از بدبینیا و سخت گیریهای من!
فعلا
شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶
مریضی آی مریضی
سلام
اینجا رو چه گرد و غباری گرفته این چند وقت چند بار مریض شدم چند بارم البته تنبلی کردم بیام اینجا چیزکی بنویسم
الان مثه چی مریضم سرفه هایی میکنم که آدمای 50 سیگاری اونطوری سرفه میکنن!!
ببین این مریضی چیه که من 4 روزه نیومدم توی نت!
فعلا
خوب شدم برمیگردم
اینجا رو چه گرد و غباری گرفته این چند وقت چند بار مریض شدم چند بارم البته تنبلی کردم بیام اینجا چیزکی بنویسم
الان مثه چی مریضم سرفه هایی میکنم که آدمای 50 سیگاری اونطوری سرفه میکنن!!
ببین این مریضی چیه که من 4 روزه نیومدم توی نت!
فعلا
خوب شدم برمیگردم
سهشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶
باز پلک دلم می پرد...
چشمام خوب نمی بینه
از بین پرده های اشک اینا رو مینویسم
یاد مجله های سروشم میوفتم که سالم سالم تو زیر زمین یه گوشه گذاشتمشون
که چقدر برام مهم بودن و هستن
و یاد مثل چشمه مثل رود
و اینکه بعضی از این شاعرا و نویسنده ها ما رو بزرگ کردن ، ما رو قلم دوش خودشون گرفتن تا بتونیم بالا ترها رو ببینیم
و چقدر من متنفرم که وقتی یکی می میره یادش میوفتیم...
این روزها كه میگذرد
شادم
این روزها كه میگذرد
شادم
این روزها كه میگذرد
شادم كه میگذرد
این روزها
شادم
كه میگذرد ...
این روزها
شادم
كه میگذرد ...
چهارشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۶
sad time
الان حسابی غمگینم بغض گلومو گرفته نمی دونم چرا همش اینطوری میشه دیشب ساعت 10 اومدم برم بنزین بزنم توی کوچه مون یه مردکی همچین سر پیچ گاز داد اومد بالا که آینه بغل من و کامل بست و مالید به عقب ماشین در حالیکه من استپ کامل بودم ... بعد از رفتار وحشی مردک که بگذریم و حرف هایی که بهم زد پلیس اومد و خوب منم گفته بودم میرم بنزین میزنم مدارک نبرده بودم تا رفتم از خونمون مدارکمو آوردم دیدم گفت خوب بیمه هاتو رد و بدل کنین و گواهینامه ات و بده و د برو که رفتن بعد میگم خوب چرا شما گواهینامه ات و نمیدی میگه آخه تو رو مقصر شناختن!!! فکر کن من نمی دونم واقعا به استناد چه قانونی منو مقصر اعلام کرد حالا این وسط هزار تا مشکل دارم بیمه به نام خودم نیست اون مرتیکه بل گرفته و میخواد یه برگ از بیمه و بکنه خودمم 50 تومن ماشینم خسارت دیده یکی به من بگه غیر بغض و گریه چیکار کنم!
جدی آشنا تو راهنمایی رانندگی ندارین؟
اینم از ماشین داری ما لعنتی
جدی آشنا تو راهنمایی رانندگی ندارین؟
اینم از ماشین داری ما لعنتی
دارم کتاب هزار خورشید تابان و میخونم
یه سئوال چرا مهدی غبرایی معروفه؟ چرا سمیه گنجی که مترجم به نظر من خیلی خوبیه ناشرش انقد کتاب و با کیفیت افتضاح و طراحی جلد بد داده بازار و اینا میدونین چقدر تاثیر داره توی فروش؟
جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶
Oggi e mia compleanno!
خوب امروز تولدم بود ولی مثه همیشه چندان کسی یادش نبود و جالبه که من معمولا تولد همه یادمه!
خیلی شیک خودم رفتم برای خودم کیک خریدم! موقع اومدن هم آقا کیوان پشت 1 سوم و دیدم ولی دیگه داشتم از خیابون رد میشدم نشد برم سلامی کنم!
خب چه خبرا ؟
الان به هر کی اینو میگی یا شروع میکنه راجع به اینکه کی عیده حرف میزنه یا راجع به سریالها!!
حالا من راجع به 1 ساعت بحث کردنمون امروز ظهر زیر تیغ آفتاب براتون بگم:
ما یه درس خواندن و درک داریم که متنهای ایتالیایی رو به فارسی ترجمه میکنیم متن ها این کتاب و احتمالا یکی از اعضای طالبان نوشته انقد که ضد زنه ! و خوب حسابی صدای بچه ها رو در میاره توی کلاسمون فقط یه پسر هست که اونم با استاد هماهنگ میشه و از متن دفاع میکنن امروز با 3 تا از بچه ها و این پسر کلاسمون که کلی ادعاهای مرد سالاری داره حرف زدیم و بحث کردیم برام جالب بود حرفهای این پسر و البته حرفهای یکی از دخترا وقتی بحث و کشیدیم به خیانت، که هنوزم خیلی از افراد متجدد ما خیانت زن و خیلی خیلی بدتر میدونن و خیلی چیزای دیگه دوست دارم هر روز با بچه ها بشینیم و بحث کنیم که چرا هنوز این تفکرا وجود داره...
راستی گفتم بادبادک باز تموم شد؟ آخراشو خیلی دوست نداشتم اولاش خیلی خوب بود ولی این کتاب خیلی وقتی تموم شد غمگینم کرد و باعث شد ساعتها ناراحت باشم سرنوشت آدمها خیلی شبیه همه
تو همین نزدیکیای ما اتفاقای وحشتناکی افتاده که ما شاید چندان بهش توجهی نداشتیم ...
یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶
بادبادک باز
کتاب بادبادک باز کتاب قشنگیه نثر جالبی داره و شاید خیلی به فرهنگ ما نزدیک باشه یا درست تر اینکه مشابه اتفاقاتی که برای امیر افتاده برای هزاران ایرانیم افتاده
برای من بخصوص که تموم کردن کتابهام تبدیل به یه معضل شده بود خوندن این کتاب، راحت و سریع میگذره
برای من ماجراهای کودکیش مثل بالا رفتن از یه قله بود و چقدر وقتی هی مینوشت این آخرین لبخند حسن بود قلبم درد میگرفت و نگرانش شده بودم ! بعد از اون ماجرا به نظرم کتاب داره از قله پایین میاد نه به معنای بد و ضعف داستان، به نظرم اتفاقا اینجوری اومدن
هنوز کتابو تموم نکردم دلم نمیخواد یه دفعه بخونمش حیفه یه دفعه طعمش تموم شه!
وقتی این برق وبلاگستان میره دیگه همه جا سوت و کور میشه
ترم جدید که شروع میشه وقتی بخصوص 24 تا واحد برداشته باشی و وسط هفته هم بری خونه مردم درس بدی دیگه خیلی وقتی باقی نمی مونه
الانم که ماه رمضونه که ماشالا وقت عمده مردم پای تلویزیون به باد میره !! فقط قبل از اینکه بیام اینا رو بنویسم یه اتفاق خنده داری افتاد وقتی این سریالا تموم میشه شبکه 5 برنامه بیخودی داره که فکر کنم اسمش جشن رمضان باشه یعنی پارسال که این بود حالا: مهران رجبی و دعوت کرده بود اونم حسابی داشت بامزه بازی در میاورد و مردم از دستش میخندیدن مهمون بعدی برنامه شیرین بینا بود مردم حسابی دست زدن و وقتی اومد روی سن مهران رجبی گفت :خانوم بینا من جای شما با آقایون دست میدم!! سوتیه جالبی بود و مامانم میگفت تا آخر برنامه همچنان سوتی هاش ادامه داشت...
یکی از بیخودیای سریالای ماه رمضون اینه که هر جا میری میبینی دارن راجع بهشون حرف میزنن و خیلی جدی راجع به سرنوشت شخصیتها چه بحثایی که نمیکنن فکر کنین سرکلاس وقتی استاد راجع حاج یونس و ...حرف بزنه دیگه فاتحه کلاس خونده به امید خدا یه هفته دیگه تموم میشن:) امیدوارم این یانگوم و .. هم به یه سرانجومی برسن یه ملتی خلاص شن
بابا اینا فیلمن لطفا انقد جدی نگیرین:)
خوب
خیلی وقت بود کتاب بادبادک باز و دیده بودم تو کتاب فروشیها ولی نمیدونم چرا هیچ وقت جذب نشدم برم بخرمش تا اینکه بچه های وبلاگستان که حسابی تعریفشو کردن تصمیم گرفتم برم بخرم "کتاب ما "
که نداشت البته داشت یه دونه ولی ترجمه غبرایی نبود و یه ذره هم کثیف بود که من اصلا نمیتونم تحمل کنم کتابم یه خورده هم، کثیف و ورقاش کج و کوله باشه! خلاصه یادم اومد دوست دوستم! تو شهر کتاب کار میکنه و تخفیفم میتونه بگیره اینه که راه اوفتادم و رفتم خریدمش البته یه کتاب ایرانیم که قبلا راجع بهش شنیده بودم هم خریدم :خط تیره آیلین
راستی رانندگیمم بهتر شده!
آخر هفته تولدمه ولی نمیدونم چرا حس خوبی ندارم ، چشام همش به ساعته ، میپرسم این حسیه یکی میگه خیانته:))
چون که فقط یه سی دی آئودیو تو خونه داشتیم اونم محسن چاووشی بود به خاطر همین همش اینو تو ملشین گوش میدم و هی صداش میاد تو ذهنم
فعلا
یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶
مهر
تقریبا از هفته پیش هر روز بیرونم و نزدیکای افطار میام خونه، شبم که خوابم نمی بره و باعث میشه کلا 3 - 4 بیشتر نخوابم و واقعا موقعی که روزه ای بیرون رفتن وحشتناکه تا تو معده ات خشک میشه!
هفته پیش من صاحب یک ماشین شدم اونم بعد از 5 سال که عاشق ماشین بودم و بهش نرسیدم حالا یه ماشینی دارم که خیلیم دوستش ندارم از روزی که آوردیمش ماجراها داریم
برای اینکه لو نرم بهتره نگم!!
خلاصه که من بعد 5 سال تو این تهران وحشتناک نشستم پشت ماشین ولی دیدم نمیشه واقعا خیلی باید تمرین کنم تا راحت بتونم برم تو خیابونا و حسابی لجم میگیره وقتی میبینم بعضی دوستام که بعد از چند دفعه امتحان دادن قبول شدن الان برای خودش راننده ای هستن ولی من تازه باید دوباره شروع کنم خلاصه که یه 6 جلسه ای مربی گرفتم تا ببینیم چی میشه نمیدونم چرا ترسو هم شدم خیلی اعصاب خیابون و سرعت و ندارم
خلاصه که همه میگن پا قدم دوچرخمون خوب بوده
الهی بمیرم چند روزه کز کرده گوشه حیاط و کسی سوارش نمیشه:)
دانشگاه هم شروع شده و منم نامردی نکردم 24 واحد برداشتم و اگه میبینین چیزی از انتخاب واحد ننوشتم برای اینه این دفعه خدا رو شکر، راحت درسهایی رو که میخواستم برداشتم روزهای چهارشنبه هم که تعطیلم میرم خونه یه خانوم 75 ساله!! بهش کامپیوتر درس میدم
اینم از زندگی ما
فقط تو رو خدا از این شروع مدرسه ها و بوی خوش کتاب دفتر ننویسین آدم یاد بدبختیهایی که کشیده میوفته!
البته از مهر چون توش به دنیا اومدم خیلی خوشم میاد!
شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶
من یه چپ دستم!
می دونم خیلی وقته از روز جهانی چپ دستها گذشته ولی اینو بخونین
ببین چه کله گنده هایی چپ دست بودن ایول به خودمون:)!
جشن خانه سینما هم رفتم با اینکه بلیط نداشتم رفتم دم در یه آقایی بهم بلیط داد، البته موقعی که مراسم شروع شده بود و همین باعث شد برای جا پیدا کردن مشکل پیدا کنم البته بازم جای خیلی خوبی بین اون همه جمعیت پیدا کردم فقط این کارتهای پذیرایی یکی بگه برای چی بود؟!
کنسرت علیزاده که وسطش جشن خانه سینما بود هم فوق العاده بود بخصوص خواننده های زنش که عالی بودن
کلیپ آخر برنامه و آتش بازی و اینای آخر برنامه هم فوق العاده بود و البته مثه همه مراسمها دیگه آژانسی واسه برگشت گیر نمیومد! و من پیاده به خونه برگشتم و حسابی حال کردم!!
هفته پیش با مامانم رفتیم یه جایی آخرهای دنیا که خیلی محیطش و ساختموناش برام جالب بود دوچرخه خریدیم چون مامانم عاشق دوچرخه است!! و حسابی این چند روز تو حیاط دوچرخه سواری میکنیم! وقتی موقع دوچرخه سواری باد میپیچه لای موهای آدم یه حس خیلی خوبی پیدا میکنی
پنجشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۶
nessun dorma
وبلاگم شبیه اعلامیه ترحیم شده
لوچانو ی ما هم مرد حالا که رفتیم ایتالیایی یاد گرفتیم و کلی با اپراهای فوق العاده اش کیف کردیم
چرا عمر آدمهای هنرمند کمه 72 سال واقعا کمه
فردا فیلمی که باعث شد من اسم وبلاگمو این بزارمو کانال 4 میده:
آخرین قدمهای یک محکوم به مرگ
سهشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶
شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶
مثه چی مریضم دارم میمیرم یه تب و لرز وسرماخوردگی حسابی خلاصه!
دختر داییم اینا هم رفتن و دوستمم دیشب رفت و من انقدر مریض بودم یادم رفت بهش زنگ بزنم دلم میخواد برم جشن خانه سینما بعضیها بهم میخندن وقتی میبینن دوست دارم برم ولی به نظرم حتی اگه بدم باشه رفتنش که بهتر از نرفتنشه که!
فقط باید بگردم دنبال کارت یا مثه پارسال شانسی دم تالار وحدت مامان دوستم کارتهاشو بده به من
چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶
این و خوندین؟ آنتونیو پوئرتا خیلی تراژیک درگذشت خیلی ناراحت کننده بود مردن در مقابل هزاران نفری که توی استادیومن و میلیونها بیننده تلویزیونی
سهشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

نمی دونم چرا وبلاگ نوشتنم نمیاد
هرچند که اتفاقهای نسبتا زیادی هم میوفته این مطلب شیرین جون رو حسابی درک میکنم چون ما هم این چند وقت که دختر دایی و پسرداییم اومدن تقریبا این طوری هستیم بخصوص که خونه ای نزدیک ما خریدن و رفت و آمدمون بیشتر شده البته خسته کننده و زیاد نیست دیروزم با دوستام رفتیم بیرون یکیشون میخواد بره خارج ادامه تحصیل بده بودن با دوستا خیلی خوبه فقط بدیش اینه که سالی یکی دوبار بیشتر نیست اونم طبق معمول منم که به همه زنگ میزنم و میگم بیاین!!
دیروز صبح با اینکه ظهرم میخواستم با دوستام برم بیرون هر کاری کردم خوابم نمیبرد البته درستر اینه بگم شبش خوابم نمی برد از شانس ما هم این بار مسابقه والیبال که فینال قهرمانی جهان بود دیر برگزار شد و من و مامانم یه دو ساعتی نشستیم ولی واقعا حال داد منتها من چون واقعا توان حرص خوردن و صبر کردن و نداشتم 2 ست و خوابیدم!ولی خیلی حال داد این تیم والیبال نوجوانان نسبت به تیم جوانان شانس بهتریم داشتن باختهاشون موقعی بود که تاثیری روی بالا اومدن از گروه نداشت ولی تیم جوانان با اینکه خیلی بهتر بودن ولی پای فینال باختن که خوب دیگه جبرانش نمیشد کرد
بازم ایول بهشون
دیروز با دوستام کلیم راجع به بسکتبالیستهای تیم که فامیل یکی از بچه ها بودن حرف زدیم و کلی خندیدیم:)
سهشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۶
این چند وقت چند تا فیلم دیدم که حالا گفتم راجع بهشون بنویسم
اولین فیلم زودیاک بود که مدتها دنبالش بودم و خوشحالم که فیلمو با کیفیت خیلی خوب و زیر نویس پیدا کردم دلیل اینکه دنبال فیلم بودم این بود که خیلی از جیک جیلنهال خوشم میاد! سر فامیلیشم حسابی لجم میگیره همه اشتباه مینویسن گایلنهال و گیلنهال و ... بابا خدا این سایت و واسه چی اختراع کرده آخه برین
یه ذره توش بخونین دیگه خیلی دلایل داره که ازش خوشم میاد که بیشتر ربط به فعالیت های اجتماعیش داره
حالا راجع به فیلم بگم که:فیلم ماجرای قتلهای زنجیره ای آدمیه با نام مستعار زودیاک که بی دلیل آدم میکشه و هر چی دنبالش می گردن نمی تونن پیداش کنن و اون کسی هم که به عنوان متهم پیدا میکنن مدارک کافی برای محکوم کردنش ندارن و جالب اینه که تا الان هم حتی با آزمایش دی ان ای نتونستن قاتل و پیدا کنن..به نظرم فیلم خیلی طولانی و تا حدودی خسته کننده بود البته معمولا سعی میکنم مدتی از دیدن فیلم بگذره بعد نظرم و بگم ولی مثلا در مقایسه با دپارتد که البته میدونم دوتا ماجرای متفاوت دارن ولی توی دپارتد فیلم از ریتم نمیوفته و تا آخر فیلم مدام اتفاقای غافگیر کننده میوفته کلا اکثر کسایی که دیدم می گفتن در مقایسه با آثار قبلی فینچر فیلم متوسطیه البته همچنان به خاطر جیک جیلنهال و البته کیفیت فیلم که به من خیلی حال داد دیدنش و بد نمی دونم!
انقد فیلمها زیاد بودن الان دی وی دی ها رو آوردم گذاشتم جلوم!

فیلم بعدی lila says
بود که ماجرای چند تا پسر عرب و یه دختر توی یکی از شهرهای مهاجرنشین فرانسه است به نظرم فیلم جالبی نبود
البته دوستم میگه فیلم رئال خوبی بوده فیلم ماجرای تجربه های کوچیک جنسی نوجوان است...

فیلم دیگه ای که دیدم nine lives بود که رودریگو گارسیا پسر گارسیا مارکز ساخته فیلمهای کوتاهیه راجع به زنها مثل فیلمهای تجربی میمونه به نظرم ، وبعضی قسمتهاش جالب و خوب در اومده یکی از قسمتها داستان زن و شوهریه که دارن میرن مهمونی یه سکانس داره که زنه از سوار آسانسور شن میترسه که به نظرم یکی جالب در اومده و یکی از قسمتها که خانواده ای برای شرکت تو مراسم ختم و یا تشییع جنازه است دارن میرن کلیسا که تا قبل از ورودشون جالبه ولی متاسفانه آخرش گند میزنه به نظرم کارگردان توی این قسمت! یه اصطلاحی هست که همیشه با دوستامون میگیم اونم دیالوگ پرتابیه! اینکه بازیگرا صبر میکنن نفر مقابل تمام دیالوگهاشو میگه بعد یه مکثی میکنن و انگار دارن از روی کاغذ میخونن شروع میکنن به
صحبت کردن خیلی خنده دار و مسخره است تازه مثلا دارن دعوا هم میکنن ولی وقتی دیالوگ پرتابی باشه عین صحبت کردن و بحث کردنهای معمولی محکم و پشت سر هم بازیگزا حرف میزنن...راستی من خیلی غم انگیز از این فیلم 2 تا خریدم هر کی میخواد بگه فیلم و بهش بدم
الانم یادم اومد اپیزود آخرشو ندیدم! برم الان ببینم
فیلم دیگه ای که دیدم فیلمی بود که چند سال بود میخواستم بخرم ولی نشده بودall about my motherفیلم با اینکه مال چند سال پیشه غافلگیریه جالبی داره که شاید به این بر میگرده که آلمادوآر گی بوده( میگفتن البته !) من بازی بازیگرای زن فیلم که تقریبا تمام نقشها رو بازی میکنن دوست داشتم کلا از فیلمهایی که شکل و موضوعی متفاوت از فیلمهای هالیوودی دارن خوشم میاد ماجرای فیلم هم اینه که زنی پسرش موقع امضا گرفتن از یک هنرپیشه میره زیر ماشین و میمیره( اینجا موضوع اهدای عضو هم هست که البته تو بقیه فیلم کمرنگ میشه)زن برمیگرده به شهرش و دنبال شوهرش که در واقعا حالا زن شده میگرده اونجا دختری و پیدا میکنه که از شوهر قبلی اون حامله است و البته ایدز هم گرفته مردن دختر همزمانه با اومدن لولا شوهر سابق زن...

و فیلم بعدی فیلم paris je `t aimeفیلمهای کوتاهیه چند تا از کارگردانهای معروف راجع به پاریسی که دوست دارن ساختن من یکی از همون اپیزودهای اول و دوست داشتم دختر عرب و پسر فرانسوی و البته چند تا اپیزود بود که زیرنویس انگلیسی نداشت که من نفهمیدم چی گفتن ولی فکر کنم جالب بوده مثل اپیزود ژرارد دوپاردیو ، توی یکی از اپیزود ها هم خواهر جیک مگی جیلنهال بازی
میکرد با اون صورت خاصش
اولین فیلم زودیاک بود که مدتها دنبالش بودم و خوشحالم که فیلمو با کیفیت خیلی خوب و زیر نویس پیدا کردم دلیل اینکه دنبال فیلم بودم این بود که خیلی از جیک جیلنهال خوشم میاد! سر فامیلیشم حسابی لجم میگیره همه اشتباه مینویسن گایلنهال و گیلنهال و ... بابا خدا این سایت و واسه چی اختراع کرده آخه برین
یه ذره توش بخونین دیگه خیلی دلایل داره که ازش خوشم میاد که بیشتر ربط به فعالیت های اجتماعیش دارهحالا راجع به فیلم بگم که:فیلم ماجرای قتلهای زنجیره ای آدمیه با نام مستعار زودیاک که بی دلیل آدم میکشه و هر چی دنبالش می گردن نمی تونن پیداش کنن و اون کسی هم که به عنوان متهم پیدا میکنن مدارک کافی برای محکوم کردنش ندارن و جالب اینه که تا الان هم حتی با آزمایش دی ان ای نتونستن قاتل و پیدا کنن..به نظرم فیلم خیلی طولانی و تا حدودی خسته کننده بود البته معمولا سعی میکنم مدتی از دیدن فیلم بگذره بعد نظرم و بگم ولی مثلا در مقایسه با دپارتد که البته میدونم دوتا ماجرای متفاوت دارن ولی توی دپارتد فیلم از ریتم نمیوفته و تا آخر فیلم مدام اتفاقای غافگیر کننده میوفته کلا اکثر کسایی که دیدم می گفتن در مقایسه با آثار قبلی فینچر فیلم متوسطیه البته همچنان به خاطر جیک جیلنهال و البته کیفیت فیلم که به من خیلی حال داد دیدنش و بد نمی دونم!
انقد فیلمها زیاد بودن الان دی وی دی ها رو آوردم گذاشتم جلوم!

فیلم بعدی lila says
بود که ماجرای چند تا پسر عرب و یه دختر توی یکی از شهرهای مهاجرنشین فرانسه است به نظرم فیلم جالبی نبود
البته دوستم میگه فیلم رئال خوبی بوده فیلم ماجرای تجربه های کوچیک جنسی نوجوان است...

فیلم دیگه ای که دیدم nine lives بود که رودریگو گارسیا پسر گارسیا مارکز ساخته فیلمهای کوتاهیه راجع به زنها مثل فیلمهای تجربی میمونه به نظرم ، وبعضی قسمتهاش جالب و خوب در اومده یکی از قسمتها داستان زن و شوهریه که دارن میرن مهمونی یه سکانس داره که زنه از سوار آسانسور شن میترسه که به نظرم یکی جالب در اومده و یکی از قسمتها که خانواده ای برای شرکت تو مراسم ختم و یا تشییع جنازه است دارن میرن کلیسا که تا قبل از ورودشون جالبه ولی متاسفانه آخرش گند میزنه به نظرم کارگردان توی این قسمت! یه اصطلاحی هست که همیشه با دوستامون میگیم اونم دیالوگ پرتابیه! اینکه بازیگرا صبر میکنن نفر مقابل تمام دیالوگهاشو میگه بعد یه مکثی میکنن و انگار دارن از روی کاغذ میخونن شروع میکنن به
صحبت کردن خیلی خنده دار و مسخره است تازه مثلا دارن دعوا هم میکنن ولی وقتی دیالوگ پرتابی باشه عین صحبت کردن و بحث کردنهای معمولی محکم و پشت سر هم بازیگزا حرف میزنن...راستی من خیلی غم انگیز از این فیلم 2 تا خریدم هر کی میخواد بگه فیلم و بهش بدم
الانم یادم اومد اپیزود آخرشو ندیدم! برم الان ببینم
فیلم دیگه ای که دیدم فیلمی بود که چند سال بود میخواستم بخرم ولی نشده بودall about my motherفیلم با اینکه مال چند سال پیشه غافلگیریه جالبی داره که شاید به این بر میگرده که آلمادوآر گی بوده( میگفتن البته !) من بازی بازیگرای زن فیلم که تقریبا تمام نقشها رو بازی میکنن دوست داشتم کلا از فیلمهایی که شکل و موضوعی متفاوت از فیلمهای هالیوودی دارن خوشم میاد ماجرای فیلم هم اینه که زنی پسرش موقع امضا گرفتن از یک هنرپیشه میره زیر ماشین و میمیره( اینجا موضوع اهدای عضو هم هست که البته تو بقیه فیلم کمرنگ میشه)زن برمیگرده به شهرش و دنبال شوهرش که در واقعا حالا زن شده میگرده اونجا دختری و پیدا میکنه که از شوهر قبلی اون حامله است و البته ایدز هم گرفته مردن دختر همزمانه با اومدن لولا شوهر سابق زن...

و فیلم بعدی فیلم paris je `t aimeفیلمهای کوتاهیه چند تا از کارگردانهای معروف راجع به پاریسی که دوست دارن ساختن من یکی از همون اپیزودهای اول و دوست داشتم دختر عرب و پسر فرانسوی و البته چند تا اپیزود بود که زیرنویس انگلیسی نداشت که من نفهمیدم چی گفتن ولی فکر کنم جالب بوده مثل اپیزود ژرارد دوپاردیو ، توی یکی از اپیزود ها هم خواهر جیک مگی جیلنهال بازی
میکرد با اون صورت خاصش
مشقات تئاتر رفتن
این چند روز با دوستان تصمیم گرفتیم بریم تئاتر و من احتمالا آرزو به دل خواهم مرد که یه بار اونا یه برنامه بزارن به من بگن بیا بریم یکشنبه هم میخواستم برم مجله زنان صحبتهای حامد قدوسی رو گوش بدم هم تصمیم گرفتیم بریم تئاتر عشقه ، زود راه افتادم و رفتم توی صف وایسادم ولی بلیط عشقه بهم نرسید و بلیط الکترا خریدم بعد رفتم مجله زنان(بماند که این وسط 4 نفر از کسایی که قرار بود بیان گفتن نمیان)دوستهای خوبم و دیدم و صحبتهای حامد قدوسی هم خیلی جالب بود هرچند که وسطش بلند شدم بیام تئاتر،تا اون 4 تا بلیط و بدم به کسی ورفتیم دم تالار سایه گفتن دیگه کسیو راه نمیدن تو ،حالا ساعت 7:33 بود حالا ما هر وقت منتظر کسی هستیم کسی وقت شناس نیست ولی به ما که میرسه دیگه سوییس میشه!(البته خوشحالم از نظم و انضباطشون) خلاصه ما موندیم و 6 تا بلیط که بعد از یک ساعت فک زدن بلیطمون و برای نمایش لبخند باشکوه آقای گیل برای فردا شبش تمدید کردن که منم اون طور که لیلی گفته بود حوصله نداشتم برم ببینمش حالا شروع شد فرداش به هرکی میگفتم بابا من بلیط دارم بیاین برین مگه کسی وقت داشت خلاصه این شد که رفتم دوباره این همه راه تا تئاتر شهر و بلیطها رو دادم به کسایی که میخواستن برن نمایش و ببینناین وسط یکی از دوستام که البته من دوستش دارم و یکی از خاطرات خوب گذشته منه نقش سوهان اعصاب و برام بازی کرد: توی مجله زنان هی پشت هم زنگ میزنه براش مینویسم اس ام اس بده بهش بر میخوره و میگه اس ام اس چیه جواب منو بده.. و خلاصه بعد هم که میای بیرون بهش زنگ میزنی جواب نمیده و خودشو لوس میکنه حالا بعد از اینکه بلیطا رو برای فرداش تمدید کردیم 3 بار بهش گفتم فردا به من خبر بده میای یا نه تا ساعت 5 بعد از ظهرم هر چی صبر کردم دیدم خبری نشد بلند شدم رفتم بلیطا رو دادم به کسی حالا فکر کنین وسط میدون هفت تیر زنگ ساعت 6 و نیم که من دارم میام و وقتی میگم بلیطا...
ولش کن دارم مثه یه خاله زنک غیبت میکنم دیگه بقیه رفتارهاش و نمی نویسم ولی برام جالبه آدما چرا رفتار اجتماعی یاد نمیگیرن چرا توی 24 سالگی انقدر بچه و لوس؟وقتی ظرفیت پایین آدمهای مختلف و میبینم همیشه فکر میکنم اینا یعنی هیچ مشکل بزرگی در زندگیشون نداشتن که اینقدر زود رنج و ننرن(آخرش باید اینو میگفتم!!)
ولش کن دارم مثه یه خاله زنک غیبت میکنم دیگه بقیه رفتارهاش و نمی نویسم ولی برام جالبه آدما چرا رفتار اجتماعی یاد نمیگیرن چرا توی 24 سالگی انقدر بچه و لوس؟وقتی ظرفیت پایین آدمهای مختلف و میبینم همیشه فکر میکنم اینا یعنی هیچ مشکل بزرگی در زندگیشون نداشتن که اینقدر زود رنج و ننرن(آخرش باید اینو میگفتم!!)
یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶
این چند روز بازیهای تیم بسکتبال دلخوشیهای روزمره ام بود انقد خوب بازی می کردن که یه وقتها شک می کردم این تیم ایرانه یا نه! امروز که خیلی خوشحال بودم که رفتیم فینال و داشتیم حسابی با مامانم بازیها رو میدیدیم و بازیکنا رو که بعضیهاشونو از نزدیک می شناختیم تجزیه تحلیل می کردیم که خالم زنگ زد و گفت صدای جیغ و داد و نمیشنوین؟ گفتم نه بعد معلوم شد که خانم همسایمون با 3 تا بچه فوت کرد و حسابی ناراحتمون کرد بقیه بازی و تو یه حالت ناباوری میگذروندم آخرای بازی ولی دیگه هیجان بازی منو گرفتو و فوق العاده خوشحال شدمامشبم پویا ی عزیز آورده بود تلویزیون که کاپیتان غایب تیم قهرمان بود!
خیلی تیم بسکتبال و بازیهاشو دوست دارم و یک صدم هیجانی که اینا به آدم میدن و اون تیم بیخود فوتبالمون نمیده:)
این چند روز دوباره رفتم چند تا فیلم خریدم و باهاش روزگار میگذرونم
سهشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۶
علی سنتوری

دلم می خواد گریه کنم چرا باید تنها فیلمی که تو جشنواره ندیدم و اینقد برای دیدنش زجر بکشم
مدتهاس دارم روز شماری میکنم دوباره به یه دلیل احمقانه ، هیچی به هیچی
کسی اینجا اهل طغیان و آشوب نیست؟ خودم هستم؟!
چند روزه می خوام برم این کنسرتها احتمالا همون روز آخرشو میرم حالا امیدوارم کنسرت خوبی باشه و من گروه خوبی و انتخاب کرده باشم( می خوام آنسامبل پیتر سلیمانی پور و برم)
سهشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۶
پگاه
دیروز صبح تلویزیون داشت من ترانه... رو نشون میداد همینطور که داشتم تو اینترنت می چرخیدم صداشو میشنیدم ، بعد یاد فیلم دختری با کفشهای کتانی و تداعی افتادم اینکه چقدر فیلم برای ما با همون شرایط سنی جالب بود اینکه چقدر تداعی مثل خیلی از ما بود که موقعی که تو شرایط سخت گیر میکردیم دلمون میخواست بزنیم بیرون و خلاص شیم...
دیشب بعد از ساعتها شب نشینی که فامیلامون خونه ما بودن و دیگه خواب از سرم پریده بود رفتم تو اینترنت و این خبر و دیدم فوق العاده ناراحت شدم این مملکت لعنتی ما که نمی دونم چرا همش اتفاقای بد اینجا میوفته و پوسیدگی طناب و هزار تا چیز دیگه
فقط امیدوارم اتفاق بدی براش نیوفته
اون تداعی خاطره های خیلی خوبی حداقل برای منه
عکس از این لینکه
جمعه، تیر ۲۲، ۱۳۸۶
جشن دنیای تصویر
خوب بعد از یک هفته عروسی و دردسرهاش! دیشب به لطف یه دوست مهربون تونستم برم جشن دنیای تصویر، این جور مراسم وقتی میری به نظرت میاد شاید خیلی چیز خاصی نبوده ولی اگر نری فکر میکنی یه اتفاق خیلی مهم رو از دست دادی منم حسابی این در و اون در زدم تا بلیطشو پیدا کنم البته به نظرم جشن پارسال خیلی بهتر بود هم از لحاظ نظم هم از لحاظ مهمونا و اتفاقای مراسم،
بدترین بخش مراسم صرف شام در ساعت حدود 1 نصف شب بود که بطور وحشیانه ای ملت حمله کرده بوده بودن و چیزی از غذا نموند که ما بخوریم تو قسمت VIP هم وضع بهتر نبود
امروز بعد از مدتها این فیلترشکن کار کرد و این وبلاگ یه ریختی پیدا کرد!
این شعر و عاشقش شدم:
دلم مرد میخواهد
نابینا خط بریل بداند
فصل به فصل تنم را بخواند
بازیهای ادبیام را کشف کند
...
شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶
این فیل و هر چی قلقلکش می دم خنده اش نمی گیره:|
چیزی برای نوشت نیست وقتی حتی نمی تونی وارد صفحه بلاگر بشی خوبه حالا این سیستم ای میلی هست
وقتی آنتی فیلتر از کار میوفته تازه روی دیگه این اینترنت وطنی و رو میبینی و اینو اضافه میکنی به همون هزاران اتفاقی که هر روز میوفته و اگه واقعا بخوای راحت زندگی کنی باید بقول نیما اندکی الدنگ و بی عار باشی..
این فیلترینگ حتی نذاشت مصاحبه با رادیو زمانه ام و گوش بدم
فکر کنم این اولین باریه که تو این وبلاگ خودم شدم!(یعنی خود واقعی مو لو دادم)
سه شنبه قبل و این سه شنبه عروسی داشتیم و داریم و ماشالا که چقدر لباس گرونه رقمهای 200 و 300 هزار تومن خیلی راحت روی لباسا بیخودی گذاشته شده واقعا عروسی رفتن ، بخصوص عروسی نزدیکها حسابی دردسره البته که من کلا بیخیالی طی میکنم ولی خوب خیلی راحت میشه تو صورت آدمهایی که میان عروسی ببینی که خیلی هم راضی نیستن وقتی بخصوص میگن حالا یه ذره میوه و غذا خوردیم فردا چقدر باید عرق کنیم!
مشکل پوله دیگه؟ نه؟
امروز کانال 4 دو تا برنامه جالب نشون داد یکیش برنامه یک فیلم یک تجربه که هر دفعه به مرور یه فیلم میپردازه و این دفعه فیلم سرب بود که کیمیایی ساخته معلوم بود به نیسبت قسمتهای قبلی زحمتهای بیشتری برای این برنامه کشیده بودن و با خیلی از عوامل حرف زدن نکته های جالبش اینا بود:
جایی که جلال معیریان از لحظه کچل کردن فریماه فرجامی جلوی دوربین و واکنشهای عصبی صورتش تعریف می کرد با اینکه خودش گفته بوده که میخواد کجل بشه
و ماجرای جابجایی فرامرز صدیقی با هادی اسلامی و لجبازیای کیمیایی!
و قشنگترین جاش برای من قسمتهایی بود که راجع به موسیقی فیلم ناصر چشم آذر و پولاد حرف زدن، موسیقی فیلم و مادر پولاد مرحوم گیتی پاشایی ساخته بوده و یه جاش از پولاد خواستن با پیانو این آهنگ و بزنه اول شروع کرد به زدن ولی بعد گفت نه نمیشه نمیتونم باید بیشتر تمرین کنم...
و برنامه بعدی سریال ظاهرا 4 قسمتی جین ایر محصول بی بی سی بود که به نظرم برخلاف ورژن های قبلیش این یکی جالتر در اومده( یا من خوشم اومده) یه جورایی به نظرم تاتری اومد!(نمیدونم چرا) سریال ماله 2006 و تو سایت بی بی سی اطلاعات جالبی راجع بهش هست دیالوگ های بامزه ای این قسمت داشت که دیدم تو imdb هم همین دیالوگ و نوشته
Edward Fairfax Rochester: Give me back nine. Jane, I have need of it!
(باید فیلم و ببینین تا نکته این تیکه دستتون بیاد! شنبه هم فکر کنم تکرار میشه)
اشتراک در:
پستها (Atom)







