پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

1. امتحانمو دادم به اون بدي که فکر ميکردم نبود 10 دقيقه دير رسيدم به امتحان در حاليکه خونه ما از همه بچه ها نزديکتره ! بعدش رفتيم دربند که واقعا دلم بابت اون 3 تومني که بابت اون آشغال دادم سوخت 50 تا تک تومنيم زياد بود براش،و بعد پياده روي با دوست جانم به مقدار زياد!! من معمولا يعني يادم نمياد دوست چيک تو چيک داشته بودم قبلا(چي شد) ولي از حرف زدن با اين دوستم واقعا لذت مي برم
2. تئاتر نرفتم هيچ کي نيومد بليطم که نداشتم حال پايين شهرم نداشتم حال نگاهاي گند مردم که به دختر هميشه تنها نگاه ميکنن هم نداشتم
3.بليط جشنواره گرفتم ولي اصلا خوشحال نيستم ، ساعت 4 صبح با آژانس رفتم خونه دوستم(واي که چه کيفي داد خيابوناي خلوت) که با دوستش بريم بليط بگيريم با اينکه از هر سال زودتر رفته بوديمو زودترم تو سينما بوديم بليط سينماي ايران 1 ساعت 4 سينما فرهنگ تموم شده بود و من يه ساعت 6 گرفتم يه ساعت 9 شب و موندم که با اين ساعت 9 چيکار کنم يکي بياد کمک
*: بعد من از اونام که واسه هر ناراحتيم يه توجيهي پيدا ميکنم براي اين مسئله ام توجيهم اينه که من نماز صبح نخوندم خدا هم گذاشت تو کاسه ام!! توجيه خوبي بود نه؟ آخه نکه من خيلي عابد و زاهدم از اون جهت!!

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

فردا امتحان دارم هنوز يه عالمه از کتابه مونده بعد ديدين که اين وسط آدم ياد کلي مطلب و فکر و کاراي ديگه ميوفته ياد احسان بخير اون وقتا چقد ماجراهاي قبل از امتحاناشو مي نوشت با بچه ها قرار گذاشتم بريم تاتر عشقه 5شنبه هم ميرم بليط جشنواره بگيرم واي که چقد دلم براي جشنواره تنگ شده فقط اگه امتحان فردا رو پاس شم کلي از مشکلاتم حله
تاسوعا عاشورا چقد زود اومد هر سال تاسوعا عاشورا يه سيکل تکراري نوستالژي بازي واسه منه فقط نگران اون مادريم که 2 پسرشو که هميشه بيشتر کاراي تکيه رو ميکردن امسال تو تصادف از دست داد جاي خالي آدما رو ديدن خيلي سخته
 خوب همه اينا رو که گفتم، اگه زنده باشم اتفاق ميوفته!

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

نمیدونم چرا چند شبه همش خواب میبینم تو استادیوم هستم؟؟!! بعد تو استادیوم پر زن و دختره همش به دوستام میگم میبینین اینا رو راحت راه دادن بعد هی میگن ورود زنها ممنوعه!! تا 8 مارس من باید انقد تلاش کنم تا زنها بتونن برن استادیوم
به خودم قول دادم!

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵

جمعه خوش گذروندم از اونايي که تا عمر داري تو ذهنت ميمونه
ولي دو سه روزه بد دپرسم خيلي کسل و خسته ام امتحان دارم همش دلم ميخواد يه چيزي بخورم
از عوارض خوشيهاي جمعه اس فک کنم....

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

پستهاي هسته اي

يه ذهن آماده داشتم واسه وبلاگ نويسي نمي دونم چرا بيشترش يادم رفت!خوب از کجا شروع کنم
از جشنواره که داره مياد ، دلم براي يکي از دوستام ميسوزه که ايران نيست و نميتونه بره جشنواره اگه همه فيلما هم مضخرف باشه نميدونم چرا بهمن که ميشه اگه نري جشنواره ميميري
خوب چون اين الدايمرم! نميذاره بقيه چيزايي که ميخواستم بگم و يادم بياد اين مسئله اي که حسابي داره تو ذهنم آلارم ميزنه رو ميگم
نميدونم چرا به خودمم به چشم يه کيس روانشناسي نگاه ميکنم روابطم با آدماي مختلف و اينجوري توجيه ميکنم تو اين مدت که امتحان داشتم تمام اتفاقامو تو اون دفتره گفتم مينوشتم حالا که بعد از چند روز بهش نگاه ميکنم يه لبخند خاصي تو ذهنم ميشينه همه روابط ادما بعد از يه مدت فک کنم اينطوري ميشه لحظات اوليه شروع يه رابطه آروم پيش ميره
بعد کم کم اين دريا متلاطم ميشه منتظر تماسش ميموني اگه زنگ نزنه دلخور ميشي از تعريفاش حسابي کيفور ميشي بعد چند روز که ميگذره ميبيني نه طرف همچين ماليم نبوده اصلا اون چيزي نيست که در حدت باشه
براي خودم جالبه نميدونم چطوري دقيق توضيح بدم اينکه چي باعث ميشه از يه آدم براي مدتي خوشم بياد ياد سال اول دانشگاه ميوفتم اون موقع مشابه همين اتفاق افتاد به نتيجه ميرسم ما هميشه معمولا عادت ميکنيم به يه نفر بعد هم که مدت نبينيمش يادمون ميره حتي اگه اين رفاقت(عادت) خيلي هم عميق باشه مثه همين دوستم(؟) که من خيلي از خصوصي ترين مسائلشو ميدونم در حدي که خيلي اوقات عذاب وجدان ميگيرم
به اين نتيجه ميرسم خيلي از ما گاهي اوقات احتياج به توجه و محبت داريم يکي اين توجه و به ما ميکنه و بهش عادت ميکنيم به انژي وجوديش، بعد از چند وقت ديگه ميبينيم نه اين اون کسي که هميشه فکر ميکرديم و انتظار داشتيم نيست
اين همه خزعبل بهم بافتم تا بخودم بگم
وقتي تو سالن امتحان ديديش چندين ساعت پشت اتاق استاد منتظر موندين فهميدين آدما اوني نيستن که پشت حرفاي قشنگشون پنهان ميشن خيلي اوقات ما تصوير ذهني کسيو که دوست داريم، تو قامت اون ميبينيم...
شايد!

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۵

من ، من خسته

امتحان ديروزمو با 15 پاس کردم لعنتي لعنتي همه خنگا با سئوالاي راحت 17 و اينا شدن، بعد استاد از من راجع به پوليتيک و اين چيزا سئوال ميپرسه منم فک ميکنم بايد حسابي حرف بزنم و معلومه استاد وسطش ميگه لشمو پرده الان ميان ميگيرن ميبرنت!! من دلم نمره خوب مي خواد به کي بگمممم
من مريضم واقعا! مدتها به يکي فکر ميکنم منتظر تلفنش مي مونم بعد ديشب که زنگ ميزنه و کلي ازم تعريف ميکنه وخود محبت کم بينيامو يه ذره جبران ميکنه آخر شب من به اين نتيجه ميرسم يارو همچين ماليم نيستا...
تا حالا به وابستگيمون به موبايل فکر کردين؟ الان که مادربزرگم گفت بده من موبايلو ببرم منم روم نشد بهش بگم نه فقط احساس کردم قلبم يخ زد البته دايورتش کردم ولي خوب وقتي نمي بينمش انگار يه چيزي کمه...

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

من يه ايراد بزرگ دارم اونم اينه که وقتي نزديک امتحانا ميشه اين ذهن خيال باف من بدجوري به کار ميوفته طوري که گاهي اوقات ميبينم 2 ساعته دارم براي خودم تخيل ميکنم و اصلا به کتاب و جزوه روبروم نگاهم نکردم.
اينه که يه تقويم گذاشتم جلوم تخيلاتم و روابطو با آدما رو مينويسم اينطوري باعث ميشه از هپروت زودتر بيام بيرون...
 اميدوارم فقط امتحانامو خوب بدم

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵

امتحانا نزديکه
ما که البته درس آنچناني نمي خونيم فقط هي ميگيم واي امتحان دارم يکشنبه ديگه امتحان دکتره و جالب اينکه شفاهيه و بنده خيلي شيک بايد ايتاليايي حرف بزنم
خدايااا
و امتحان فجيع بعدي 3 بهمن هستش چقد دلم براي کلاساي دکتر تنگ ميشه حس بدي بهم ميگه ديگه اصلا کلاسا و خنده هايي که سر کلاساش داشتيم تکرار نميشه
 سه شنبه هفته قبل براي دکتر تولد گرفتيم يعني گرفتم در ميان کلي استرس و بدقولي بعضيا، رفتم کيک خريدمو زنگ دوم چراغا رو خاموش کرديم و من اومدم تو کلاس خوش گذشت فقط دلم دوربين خوب ميخواست با اين موبايلا عکسا بدرد نمي خورن... 

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵



اين عکس روي کتاب زندگي جنگ و ديگر هيچ و هيچ وقت يادم نميره


امروز ديدم منصور توي وبلاگش گذاشته


اين نوشته ليلي خيلي جالب و واسم عجيب بود اولين پستي که من تو وبلاگم نوشتم دقيقا همين بود...


شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

زندگي جنگ و ديگر هيچ

من واقعا disappointment
شدم وقتی میبینم سر کلاسمون موقعی که استاد راجع به اوریانا حرف میزنه هیچ کس نمی شناسدش و وحشتناکتر اینکه وقتی دارم با دوستم درد و دل میکنم و میگم فک کن تو این کلاس ما هیچ کس اوریانا رو نمیشناسه میگه خوب منم نمی شناسم... خوب دیگه من چی بگم تو اون لحظه واقعا به وبلاگشتان افتخار کردم که واقعا وقتی فوتباله، همه با هم فوتبالین وقتی ماجراهای سیاسیه ، همه سیاسین و وقتی ادبی ، ادبی....
2.
تو یه هفته گذشته برخلاف معمول که کسی از این جاها رد نمیشه چند تا کامنت داشتم که بعضیاش یه جورایی روزمو بهم
ریخت ترس برم داشت فک کردم یکی از همکلاسیام اینجا اومده چون قبلا هم راجع بهش به صورت تابلویی نوشته بودم به خودم گفتم بی خیللش فوقشم اون باشه ولی گاهی فکر میکنم اگه کسی بخواد آدمو اذیت کنه راحت ترین راه پیدا کردم وبلاگشه

3.
دیروز وسط کلاس رفتم که قسط آخر حقوقمو بگیرم و این بمونه که حقوق یه بازبین که مثلا بطور منظم سر کلاسا حاضر شده و
نمره امتحانش بالا شده، کمترین حقوق بود :290هزار تومن و جالب تر اینکه از یک کار نیمه وقت مالیات کم کردن و 282 هزار تون
دادن و حالا دیروز من گفتم میرم می گیرم میام دیگه ، حالا اونجا که رسیدم انقد جمعیت زیاد بود گفتن باید تا 5 و 6 وایسین منم اصلا قبل از اینکه برم تو ، انقد استرس گرفته بودم دلم نمی خواست بعضی از همکارای بی خودمو ببینم چون همش در حال مسخره کردن هستند و یه حس بدی بهم دست میده وقتی میبینمشون، به زور رفتم تو و وقتی دیدم علافیه سریع برگشتم دوستمم زنگ زد میگه من تو
alla mensa
منتظرتم بیا، یه آژانس گرفتم و برگشتم بعد دیدین وقتی عجله دارین یه راننده مفنگی با ماشین
مفنگی ترش میاد دنبالتون؟! امروز صبح دوباره رفتم ساعت 2 برگشتم خونه...من نمی دونم چرا تو احساسم نسبت به آدما اینطوریم هر چی اذیت می کنن و مثلا می خوان لج منو در بیارن من هیچی نمی گم و تو خودم میریزم ولی وقتی از اون گروه جدا میشم تموم اون بدی ها هجوم میاره به ذهنم، سعی میکنم تا میشه فاصله بگیرم ازشون ، وقتی می بینمشون واقعا پریشون میشم به معنای واقعی عرق سرد میریزم، دقیقا این حسی بود که تو شریف و دانشگاه بعدیم داشتم، یه بار که مجبور شدم برم شریف واقعا حالم بد شده بود...

4.
شب یلداست اینا رو توی یه تقویم نوشتم تا بعدا تایپ کنم که البته این وسط یه عالمه از نوشته هام شامل سانسور شدن

این نوشته رو بخونین خصوصیات نسل ما و نسل قبلمون و زیبا توصیف کرده

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵

نمي دونم چرا دلم مي خواد برم کوبا!! کلا اين چند روز همش تو حس امريکاي لاتين بودم وقتي خوندم شايد فيدل مرده باشه ،وقتي هفته پيش مستند 4 فيلم يه دختر چريک کلمبيايي رو نشون داد ، وقتي پينوشه مرد ، وقتي ديشب يه مستند از مارادونا ديدم و خالکوبياي چه گوارا ش...
دلايلم خنده دارن ولي من الان خودمو تو شبهاي تابستوني هاوانا ميبينم!!

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

همیشه وقتی یکی با حرفش ، با حرکاتش گند می زنه به روز من
همیشه به خودم میگم تو می خوای از رو بری؟؟ تو قوی تری یا اون ؟؟
هر چی میخواد بشه من خودمم
همین
حتی اگه تو آیینه از خودم خوشم نیاد!

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

متاسفم که 2 ساعته دارم با اين بلاگر که قاطي کرده و هايپر لينک نميکنه ور ميرم از در و ديوار ميرسه مشالا...

تصوير آدم ها

1.

يه ساعته ميخوام يه چيزي بنويسم سرماي صبح کرختم کرده ساعت 10:30 بود خوابم برد طبق معمول که نمي تونم 5 ساعت بيشتر بخوابم ساعت 3 بيدار شدم نصف شبا تو نت ظاهران يه اپسيلون سرعت بيشتره لعنتي سرعت اينترنت دايال آپ و انقد کم کردن رواني ميشي دیگه فيلترينگ به کنار، شايد خيليا اينو درک نکنن يعني چي ولي خيليا مثه من واقعا فيلترينگ و سرعت کم عذابشون ميده مثه اينکه کسي راه نفس آدمو گرفته باشه اينو بخونين:

انتخابات برره اي

2.

این روزا یه حسی دارم نمی دونم اسمشو بزارم کمبود محبت ، میل به دوست داشته شدن ، واقعا نمی دونم اسمش چیه دلم بغل میخواد بخصوص از اون روزی که مطلبی که راجع بغل کردن بود خوندم که به نظرم خیلی درسته نوشته بود وقتی شما کسیو بغل میکنیم انرژی هاتون منتقل میشه ..

یه چیز خیلی جالب اینه من هر وقت به یه مسئله ای فکر میکنم و میگم بیام تو وبلاگ بنویسم وقتی وبلاگ لیلی رو باز میکنم میبینم اون دقیقا اون حرف و با یه نثر خوب گفته مثه

همین الان!

3.

وقتی وبلاگتو باز کردم اول کلی تعجب کردم هی میخوندم بعد دوباره آدرس و نگاه میکردم،درست اومدم؟ ماجرای کاتسف چیه؟

چه اتفاقایی، کم کم داره اشکم در میاد با همین لحن طنز انگار آدم داره سلاخی میشه! همین طور میخونم میام پایین چقدر این چند وقت اتفاق برات افتاده بوده..

تسلیت میگم (این کلمه تسلیت واقعا غمی و کم میکنه؟)

:) ایشالا زودترم حالت بهتر شه

4.

به این موضوع خیلی فکر میکنم که آدمای دور و اطرافم با این مشکلات زندگی چطوری زندگی میکنن توی این سالهای سگی

عمر کیا داره تلف میشه به خاطر مشکلات مالی؟

5.

پست پر غم و غصه ای شد! دیروز داشتم پستهای قبلیمو میخوندم انگار اونا رو یکی دیگه نوشته و من دارم میخونم و جالب تغییر کردن آدمهاس اینکه سر کلاسای خوش می گذره هم کلاسیه لوس و بی مزه خیلی بهتر شده و کلی سر کلاس اذیت میکنیم دقت کردین ما به تصویر آدما عادت میکنیم بعد از یه مدت اخلاق طرفه که قیافه شو تشکیل میده کلا یه جهش مثبت ولی چقدر زود داره میگذره نمی دونم چرا فکر میکنم اگه 24 سالم شه خیلی پیر شدم؟!

6.

چقدر از خود ظاهریم بدم میاد از تصویری که از من ظاهری تو ذهن دیگران هست...

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

من دوباره به زندگي برگشتم صبح زود سرکار و 8 شب برگشتن ديگه برام زندگي نذاشته بود البته افسردگي بعد از کار هم هست کار کردن علاوه بر همه تشنجهاش و خنده هاش به من نشون داد تو چه جامعه اي زندگي ميکنم ، تو جامعه مون چه خبره ياد گرفتم با مردم چطوري برخورد کنم وقتي مسخره ميشم و فحش ميخورم ... زندگي ميگذره اينم تجربه هاشه
يادتونه پارسال چه روزاي گنديو تو آذر گذرونديم مردن آدما آلودگي هواي شديد انگار دوباره داره تکرار ميشه
چرا اين هوا انقد کثيفه حالم داره بهم ميخوره
ديروز تو دانشگاه خواهرم يکي از دانشجوها رو دستي دستي با اهمال کاري بکشتن دادن انقد دست دست کردن تو رسوندن بچه به بيمارستان که تلف شده امروزم دانشگاه علامه تعطيل شده به همين خاطر
آخي ديدين بابک بيات هم ... نميتونم بگم مرد اصلا تو ذهن آدم نميگنجه انقدر هنرمند بود که بگم هميشه زنده است...

شنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۵

من بعضي وقتاعصباني ميشم بعد يه دفعه اين احساس تبديل به ترس ميشه
ترس تمام وجود آدم و ميگيره ، احساس خطر
نمي دونم چرا
از بچه هاي سايت خواستم عکسمو بردارن نميدونم چرا نشد...

همچنان هر روز ميرم ستاد سرشماري از صبح تا شب روزگار خوبي نيست پر از سوء تفاهم

چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

O -

الان چهارشنبه است همچنان در تعطیلات احمدی نژادی بسر میبریم!! خواستن از عربا و جاهای دیگه کم نیارن ...بعد میگن تعطیلات عید نوروز زیاده...
سرم درد میکنه ...معلوم نیست دم خونمون چه خبره صدایی شبیه انفجار میاد چند روز پیشا خواب می دیدم هواپیماهای آمریکایی دارن شیرچه میرن رو خونه ها خیلی ترسیده بودم.... بعدازظهری انقد حالم بد شد داشتم فوتبال میدیدم یه دفعه نمیدونم چی شد دو تا بازیکنا سراشون خورد بهم، بعد بازیکنا که دورش جمع شده بودن یه دفعه یکیشون زد تو سرش من فک کردم مرد یارو ..ازون حالتا که آدم یهو ته دلش خالی میشه ...
یه ماه روزه هم تموم شد فک کنم تو ایران یه 10 – 20 % بیشتر روزه نگرفتن واقعا باعث افتخاره!!
مهندس موسوی هم آزاد شد خدا رو شکر فقط از هومن خبری نیست امیدوارم اونم آزاد شده باشه....بلاگ رولینگم تریده واقعا ..اونوقتا که بلاگ رولینگ نبود ما چیکار میکردیم؟!...
دقت کردین غنا میخواد سیستم جدید اینترنت پر سرعت و تو تمام کشورش پیاده کنه!!! بعد یادتونه ما اصولا آفریقایی ها که هیچی کشورای دور و برمونم آدم حساب نمیکنیم.. چند وقت دیگه هیچ کس ذره ای ما رو به حساب نمیاره...
هوای بارونی تهران خیلی فوق العاده اس ولی وقتی حتی 2 ساعت ازش میگذره دوباره هوا کثیف میشه و همش بوی دود میاد و اونوقته که من از دنیا میرم ضربان قلبم میاد پایین و رو به احتضار میشم...
دلم سینما میخواد خیلی، چند وقته سینما نرفتم؟!
کلاسای سرشماری تموم شد با همه ایرانی بازیاش
ظاهرا تونستم بازبین بشم اگه استاد ه اذیت نکنه خاصیتش اینه که هی در خونه مردم نمیری البته من دوست داشتم واسه تنوع هم شده چند تا پرسشنامه پر کنم ولی خوب پر کردن 30 تا پرسشنامه هر روز اونم به مدت 3 هفته واقعا سخته بخصوص من که زانوم داغونه...
یه مسئله جالبی هست یه وقتا بعضیا هستن تا داری راجع به یه چیزی حرف میزنی میگن بابا تو چقد تنبلی و البته میگن چقد ک *ن گشادی خوب من این چند وقت حساب کردم من هر روز سر این کلاسای سرشماری و کلاسای یونی میرم ماشینم ندارم کل مسیرم پیاده میرم بعد اونایی که این حرفو به من میزنن اصولا یه کلاس بیشتر در هفته ندارن و با ماشینم میرن و خیلی از زندگیشون به تن پروری میگذره ولی همیشه سریع به دیگران مارک میزنن ....دور و برتون از این آدما نمی بینین؟

جمعه، مهر ۲۸، ۱۳۸۵

3.

:اینو بخونین مطلب جالبیه لینکشو تو وبلاگ پرستو دیدم
سرِ “گذشته” نیز شاید همین باشد: گذشته‌ای که به اندازه‌ی کافی گذشته. ما هنوز آن‌قدر با زمان حال آشنا نشده‌ایم که
بتوانیم شیفته‌اش باشیم. اما روزگار قدیم -که می‌تواند بیست سال پیش باشد یا سه ماه پیش- زمان لازم برای آن فرآیند
consolidation

را داشته است. آن‌چنان در حافظه‌مان حک‌شده است که گویا چیزی آشناتر و نزدیک‌تر از آن نمی‌شناسیم. آن وقت است که
هوس گذشته را می‌کنیم، افسوس‌اش را می‌خوریم، یا از آن به شگفتی یاد می‌کنیم، و گاهی حتی آرزو می‌کنیم که کاش الان
هم همین‌طور بود که قبلا بود. اگر با اراده باشیم، سعی می‌کنیم دوباره گذشته را برای خود بسازیم

2.

نمیدونم این فقط مشکل منه یا بقیه هم این مشکل و دارن من معمولا تو محیطای مختلف زود ارتباط برقرار میکنم راحتم با آدما
و جبهه گیری ندارم در مقابلشون، از جمله پسرا که معمولا سر کلاس شیطون ترم هستن و معمولا میان ته کلاس میشینن که
منم میشینم حالا مشکل من همیشه اینه که به پسره بفهمونم بابا جان این فقط یه رابطه کلاسیه اگه من میخندم و شوخی
میکنم معنیش این نیست که ازت خوشم میاد بعد وقتی اولین علایم این گیر دادنا پیدا میشه( که الحمدالله هم همیشه ما رو
چراغ نفتی میگیره و دریغ که یه آدم توپ پیدا شه)مجبورم برای اینکه از پچپچه های بقیه و خود یارو راحت شم فاصله بگیرم از جمع بعد معمولا اینو میزارن به حساب اینکه خودمو
گرفتم و این دور تسلسل باطل ادامه پيدا ميکنه بدبختیم اینه معمولا آدمای بدی نیستن ولی خوب در حد ادمی که من خوشم بیاد
نیستن خیلی دلم میخواد از یکی بپرسم تو این مواقع باید چیکار کنم چه جوری به یارو حالی کنم حد خودشو بفهمه در ضمن من نمیدونم چرا اصولا همه دنبال تریپ هستن با هم دیگه، من باحالترین خاطرات دانشجوییم با بچه هایی بوده که مثه
فقط دو تا همکلاسی فارغ از جنسیت شیطونی میکردیم...

1.

دلم میخواد خیلی چیزا بنویسم میترسم یادم بره خوبه به روش زیتونی شماره بزنم یا اصلا تو هر پست راجع بهش بنویسم
علی رغم اینکه دارم با اعمال شاقه تایپ میکنم:

خوب این روزا پر درس و کلاس ه برام.کلاس سرشماریو رفتم و میرم اگه زنده باشم، کلاس نکات زیادی داره که بخصوص وقتی
سرکلاسم دلم میخواد بیام تو وبلاگم بنویسم اول اینکه کلاسمون جو جالبی شاید تا کمی مضخرف! داره،
آدما اصولا اگه خارجکی بخوام بگم
cute
نیستن خوب اینم جو کلاسو کسل کننده میکنه بخصوص که قرار باشه از 8:30 تا 13:30 طول بکشه ولی خوب آدمایی مثه من
که اگه شیطونی نکنن سر کلاس میمیرن بالاخره راهی پیدا میکنن تا خسته نشن چند تا کیس جالب داره این کلاس ما که
اولیش خود استاده! یه پسر حدودا 30 ساله قد بلند که یه وقتایی واقعا هم حرص آدمو در میاره هم آدم خنده اش میگیره
بخصوص موقعی که عصبانی میشه تابلوی که یه پسر بچه ننه اس! که اگه ازش سئوال بپرسن تاحدودی عصبانی میشه و بریده
بریده حرف میزنه بعد آخره وقت تلف کنی و در عین حال استرس وارد کردنه!! خودش معمولا همش تیکه های بی مزه میندازه
ولی امروز یه پسر رو که به خاطر تیکه هایی که مینداخت اخراج کرد! البته ما نشنیدیم پسره چی گفته بود فقط موقع بیرون
رفتن به استاد گفت به تو ربطی نداره که خوب اندکی ما حال کردیم!! حالا رفته بیرون استاد مثه بچه کوچولو ها بهش فحش
لایت! میده معمولا هم اگه بیرون بهش انتقاد کرده باشن میاد با داد زدن های زیاد سر ما خالی میکنه درحالیکه قلبا نمیتونه آدم
بدی باشه بخصوص که امروز بعد از یه ساعت صغری کبری کردن سر کلاس گفت من باهاش تله پاتی دارم !!! فک کن! چرا؟
چون نمره یکی از بچه ها رو حدس زده بودم:)) آخرشه نه؟! من چون خودم درس میدم خیلی رو رفتار استادا زوم میکنم و
مقایسه میکنم مثلا ما تو دانشگاه یه استاد داریم واقعا نمونه از هر نظر، تازه استاد دانشگاهم نیست، پزشکه، که قراردادی
درس میده ،ما یه پسره تو کلاسمونه انقد این بشر بی مزه اس و چرند میگه حد نداره دفعه پیش که اصلا حرفاش بی ادبی شده
بود بعد این استاد انقد خوب اینو میپیچونه یه اصطلاحیم داریم که اینطوری نوشته میشه
lasciamo perdere
(لشمو پردره )
یعنی بگذریم، بیخیال، انقد هروقت این مزه میپرونه استاد این اصطلاحو میگه ما اسمشو گذاشتیم لشمو پردره!! بعد استاد
مودب، همه هم با عشق سر کلاساش میان من کلا به این نتیچه رسیدم معمولا استادایی که اشراف کامل به درسشون دارن روی اوضاع کلاس هم بهتر نظارت میکنن حالا
شاید بچه ها شلوغ کنن ولی خارج از چارچوب کلاس نیست
میام مینویسم دیگه مثنوی میشه!!
کیس بعدی کلاسمون یه زن و شوهر بسیار جالب هستن با لهجه غلیظ ترکی بعد حدوادی 50 ساله دانشجوی هم هستن
این دو تا مثه لیلی و مجنوننن انقد گوگولین بخصوص مرده که قراره من برم زنش شم:) با نمکم هستن خیلی دلم میخواد بدونم
بچه هم دارن یا نه چون آدم، دور و برش خیلی کم علاقه زن و شوهری تو سنین میان سالی میبینه بیشتر بهم عادت کردن
چشمای زنه وقتی به مرده نگاه میکنه نمیدونین چه جوریه:) الهییی!!!خوب این چیزایی بود که الان به ذهنم رسید کاش میتونستم پادکست هوا کنم
 Posted by Picasa

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

گاهی اوقات از اون چیزی که فکر میکنی خیلی نزدیک ترن وقتی داشتم بلاگ نیوز و نگاه میکردم شوک شدم وقتی اینو دیدم
جوونای ما به جرم کدوم گناه نکرده از این زندان به اون زندان میشن ....

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵

Now Again..

خوب تقزيبا 6 ساعت ديگه من به دنيا ميام!!!
تو اين يه هفته بد روزاي شلوغي داشتم وسط تابستون در اوج بيکاري و افسردگي رفتم براي سرشماري ثبت نام کردم حالا الان هر روز 8 تا 1:30 بعدازظهر کلاس آموزش دارم يکشنبه و سه شنبه ها هم که تا 7:30 شب دانشگام خدا به من رحم کنه
اين کلاساي آموزش جالبن از اين نظر که بعضيا مثلا چند تا خانوم با سن هاي بالا اومدن براي آموزش سرشماري بعد يه سئولايي ميکنن:))
خانمه ميپرسه ببخشيد استاد اگه رفتيم در يه خونه اي بعد معذرت ميخوام يه خانمي حامله بودن همون لحظه هم دردشون گرفته بود ما بچه شونو جزء آمار حساب کنيم يا نه!!!خدايااا
اميدوارم هيچ وقت پير نشم ميترسم
خلاصه که ديگه دلم ميخواد از کلاساي دانشگام بگم ولي انقد پشه داره منو ميزنه داغون شدم:))
فعلا
الحمدلله هم که هيچ کس تولد من هيچ وقت يادش نيست يه سال که روان پريش شده بودم براي خودم گريتينگ فرستادم:)

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

مراسم



 Posted by Picasa

آماده سازي سالن


 Posted by Picasa
خوب بعد از چند روز صحبت و نظر و تشويش (البته نه خيلي براي من) برنامه برگزار شد
مراسم صميمي و خوبي بود ساده برگزار شد و نشون دهنده اين بود بچه هاي استاديوم خيلي راحت تر وصميمي تر ميخوان همه با فعاليتهاشون آشنا شن.
بعضي از دوستا خيلي زحمت کشيدن واقعا ممنون
سالنمون يه مستطيل تقريبا دراز بود که به حياط ختم ميشد خانم طالبي که واقعا خيلي زحمت کشيد و با روي خوش حسابي کمکمون کرد صندليا و ميزا رو مرتب کرده بودن وقتي رسيديم اونجا فقط يه چند تا ميز و جابجا کرديم بعد هم نوبت هماهنگي صدا و ويدئو پروجکشن بود که شايد سخت ترين کار بود ما هم تو اتاق کناري حرفايي که ميخواستيم بزنيم و مرور ميکرديم نميدونم چرا ولي اضطراب پيدا کرده بودم!! رفتم توي دستشويي بغل اتاق تا يه ذره تمدد اعصاب کنم که البته بوي توالت نميذاشت! همين طوري که توي آينه نگاه ميکردم يه دفعه صداي پرستو رو شنيدم: برنامه شروع شده بود بعد محبوبه حرف زد بعد هم نوشين که چون تازه از راه رسيده و اصلا مرور نکرده بود حرفاشو، از همه باحالتر حرف زد!! البته خود بازيم تاثير داشت هيجان استاديوم بالاخره يه چيز ديگه بود بعد من حرف زدم تند تند ، یکي از مشکلاتي که داشتيم بلندگوهاي سالن بود طوري که بعد از اينکه حرفام تموم شد حس کردم 5 دقيقه رو نرو ملت راه رفتم!! و بعد نسرين بازي بوسني رو تعريف کرد بعد هم جعفر خان و شادمهر حرف زدن!! که خيلي جالب بود حرفاي شادمهر توي اميرکبيرم خيلي جالب بود
بعد صرف افطار که از نون و پنير ساده ما به آش و کتلت خوشمزه اي رسيده بود!! و بعد نمايش فيلم، منم که بار 10 ام بود داشتم فيلمو ميديم وسطش اومدم تو حياط و از حرف زدن با بچه ها لذت برديم بعد از فيلم هم مردم بلند شدن و سرود اي ايران آخر فيلمو خوندن که تا اومدم عکس بندازم چراغا رو روشن کردن خلاصه که جمع خيلي خوبي بود عکسا روزنامه نگارا و آدمهايي که فک کنم نظرشون بعد از اين مراسم نسبت به رفتن توي استاديوم تا حدودي عوض شد بقول جعفر خان اعتراض به محدوديت هاي کوچيک نشونه وجودمحدوديت هاي بزرگتره
يا يه همچين چيزي!! امروز تو بعضي وبلاگا از قول خودم يه چيزايي خوندم که موندم!! يادم نمياد من همچين حرفايي رو گفته باشم

راستي خدا ميدونسته منه تو چه روزي به دنيا بياره 19 مهر روز فوتبال و دخترانه!!!

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

نامه منتشر شده همه رو ياد خاطرات تلخي انداخت حتي اونايي که هيچ آسيبي از اين جنگ نبردن مطمئنا انقد فشار روحي بهشون اومده که از خوندن اين نامه متاثر بشن
البته يادمه تو برنامه صندلي داغ وقتي محسن رضايي رو آورده بودن خيلي راحت بيشتر محتويات اين نامه رو گفت خيلي برنامه جالبي بود يکي از معدود برنامه هاي صريح اين اواخر
يه چيزي اواخر نامه نوشته شده که وضعيت اقتصادي زير صفره ، يادمه اونوقتا هيچي نبود خيلي چيزا صفي و کوپني بود حتي پوشک بچه ولي نميدونم چرا حس ميکنم اونوقتا انگار راحت تر زندگي ميکرديم هر پنج شنبه خونه يکي از فاميل سفره هاي بزرگ پهن ميشد خوراکيا کم بود ولي خيلي خوشمزه تر از حالا بود ميوه خيلييي ارزونتر از حالا و توان خريدش بيشتر بود کلا مايحتاج زندگي خيلي راحت تر در دسترس مردم بود ولي حالا که نه جنگي هست ونفت ليتري 60 دلاره چرا انقد زندگي سخت شده و فشار مياره چرا خيلي آدما رو ميبيني که ظاهر آبرومنديم دارن ولي خريد ميوه هفتگيم براشون مساله اس چرا انقد خانواده هاي بازنشسته و مستمري بگير مثه بدبخت بيچاره ها زندگي ميکنن

:همه اينا رو گفتن اينم بگم واقعا سوء استفاده اين رسانه ها از هرچيزي خيلي حال بهم زن شده تيتر بي بي سي نوشته
اشاره به سلاح اتمي در نامه آيت الله خميني
حالا لابد ميخوان يه مدت سر اين بامبول درارن
هيچ کس به فکر اون جووناي شيميايي شده که دارن جون ميدن هر روز نيست....

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

اين خبر قلبمو حسابي بدرد آورد ميدونستم مثه رامين قرار نيست بهش حال بدن ما هميشه خوديا رو بيشتر اذيت ميکنيم
.....مهندس موسوي

مهر ماه

دوباره پاييز اومده نميدونم چرا ولي منو اضطراب گرفته!! با اينکه از مهر خوشم مياد چون توش به دنيا اومدم ولي امسال يه جوريم

نميدونم چرا بعضيا با حسرت از دوران مدرسه شون ياد ميکنن هي حرف معلم کلاس اول و دوم ميزنن شايدم خوشبحالشون! من که
همش ياد صبح هاي تاريک و سرد ميافتم و ياد رفتاراي بد مسئولاي مدرسه....

فردا ميرم دانشگاه نميدونم چي پيش مياد فعلا که بر جريان آب سوارم...

يادمه اولين بار که به اسم صدام کرد و گوشه دفترم نوشتم ، ديروز هم اولين بار{ } جان، صدام کرد:)
من رمانتيک نيستم ولي برام سير رفاقت آدما جالبه
...
پيش به سوي مهر راستي امسال ماه رمضون زود نيومد؟!

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

امروز همش تو آره يا نه ، رفتن يا نرفتن و کلا دودلي گذشت
انقد از اين ساختمون به اون ساختمون رفتم ..
کلا زندگي و ذهن خيلي قاطيي دارم
ولي ديدن فيلم رضا دقتي خيلي حال و هوامو عوض کرد ديدن آدمهاي باحال انرژي مضاعف بهم بداد

امروز همش به وبلاگم فکر ميکردمو باهاش درددل ميکردم ولي نميدونم چرا الان چيزي تو ذهنم نيست...

جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

Oriana Fallaci

ای بابا آخه چرا
از وقتی یک مرد دوباره دراومده خیلی دلم میخواست برم بخرمش ولی لامسب 6000 تومن بود تازه همش فک
میکردم نباید زیاد ترجمه خوبی داشته باشه که ظاهرا هم همین طوره ولی طراحیش خوشگله
میدونین همیشه میگم همه نوشته های یک نویسنده خوب نیست ولی اوریانا فالاچی تنها کسی بود که
تمام کتابایی که ازش خوندمو خیلی دوست دارم زندگی جنگ و دیگر هیچ و خیلی دوست دارم همین طور
به کودکی که هرگز زاده نشد
خوب خدا بیامرزش

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

جشن خانه سينما

من از اون آدمهايي هستم که يه ماه تو خونه ميشينن نه جايي دارن برن نه حالشو بعد يه دفعه در عرض يک روز 10 تا کار و بايد انجام بدن و 10 جا بايد برن 2 شنبه و 3شنبه هم همين طوري بود نشون دادن فيلم بهترين جا بود براي آشنا کردن بيشتر ديگران با کارامون،کل روز 2شنبه تا ساعت 5 صبح فرداش و بعد دوباره از ساعت 8:30 تا 12 صرف جمع کردن عکس و اطلاعات شد هر چند چيز خيلي جالبي در نيومده ولي در حد آماتوري لااقل اطلاعات خوبي به مخاطب ميده
بعد از نمايش فيلم حرفهاي جالبي بين فيلم نامه نويس و بچه هاي اونجا رد و بدل شد خيلي خوب بود
بعد هم تصميم گرفتيم بريم جشن خانه سينما!!رفتيم اونجا وايساديم تا بلکه يه بليطي چيزي گيرمون بياد ديگه نزديکاي مراسم بود که مامان دوست جان از راه رسيد و يکي از کارتهايي که داشت و داد به من...

خلاصه که مراسم چندان جالبي نبود مثلا نسبت به دنياي تصوير بيشتر جشن طرفداران سينما بود چون غير از 2 رديف جلو تقريبا چهره آشنايي نمي ديدي اول مراسم يه دفعه سالن تاريک شد و نور پروژکتورو انداختن رو رديف ما نگو بغل دستيه من جايزه بهترين فيلم کوتاه و گرفته اسم فيلمش تلالو بود بعد هم گفت احتمالا چند وقت ديگه فيلمشو شايد تو خانه هنرمندان نشون بده
صدر عامليم حسابي از دست مجلس شاکي بود.. يکي از بيخود ترين کاراشون آوردن آدماي بي ربط براي جايزه دادن بود مضخرف ترينشم احمدرضا درويش بود که بچه هاي شهيد کلاه دوز و آورده بود انقد تعريف ميکرد و وقت و ميگرفت که تابلو بود بخصوص دخترش حسابي معذب شده يه جورايي زياد خوشش نيومده بود انگار
آخه يه وقتايي تعريف زيادي بدتر گند ميزنه
همين چيزا باعث شد کلي ريتم برنامه کند شه بعد فک کنين رييس جمهور مير قنبرم البته با نمک بود يه 20 دقيقه اي حرف زد اينا ديگه وسطش قاطي کرده بودن ميگفتن وقت نداريم تو رو خدا بسه! بعد فک کنين مثلا حياتي اخبارگو هست با رويا تيموريان نميدونم خانم ابتکار با مريلا زارعي مضخرف ترينش اين بود: مهتاب کرامتي با اولين دانشمند هسته اي ايران!!! فک کن! خدا يا
ولي خوب چند تا هنرمند ديگه مثه آيدين آغداشلو اينا خوب بودن
بديشم اين بود خيلي از کسايي که انتخاب شده بودن نيومده بودن تقريبا غير از کسايي که جايزه ميدادن و ميگرفتن کمتر هنرپيشه درست حسابي ديگه اي هم اومده بود يه چند تا هستن که پاي ثابت اينجور مراسما هستن:)
بعد ديگه آهان من اصلا دقت نکرده بودم قراره از مجله فيلم تقدير شه فک کنين من يکي از کارتهاي مهمان هوشنگ گلمکانيو گرفته بودم بعد تو خود مراسم ازش تقدير شد ..
آهان راستي چيزاييم که ميدادن بخوري خيلي بيخود بود معلوم نبود مارکش چي بود
خلاصه که اين ماجراهاي دو روز من بود

جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵

فقط همین

5شنبه شب شب پر التهابی بود شایدم من اینطوری فکر میکردم
ساعت 2:45 دیدم اصلا خوابم نمیبره اومدم و شروع کردم تو سایتهای دانشگاه آزاد گشتن نزدیک ساعت 4 صبح صدای زنگ اس ام اس اومد:
قبول قطعی در رشته شهر اول!
کلی خوشحالی، خواهر کوچیکمم دانشگاه قبول شده برای خودم کلی برنامه ریزی کرده بودمساعت 11 رفتم روزنامه خریدم اونجا بود که تقریبا دیدم خوشحالیم بیخود بوده
شهریه یک ترم نزدیک به 700 هزار تومن فک کن!
پولشم اگه داشتم نمی رفتم
دلم برای خودم و برای همه اونایی که این پول مانع رسیدن به موفقیتشون بوده سوخت...

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵

دوباره سقوط

دوباره سقوط ، دوباره بی تفاوتی ، دوباره دو سه روز سروصدا بعد فراموشی...
تو جاده ها امنیت نداری تو هوا هم امنیت نداری، بشینی تو خونه ات تا یه زلزله بیاد تا تو هم بمیری اگه قبلش تو اوتوبوسی
هواپیمایی نباشی که در اثر تصادف مردم زنده توش میسوزن...
متاسفم خیلی زیاد
دیشب وقتی میخواستم برگردم آژانس نبود هرچیم منتظر 133 شدم نیومد نتیجه این شد که آژانسیه گفت شما 2 تا خانوم هم مسیر شین
تو آژانس که نشسته بودیم زنگ زد یه جا گفت امشب کجا باید بیایم!!!! بعد که سوار ماشین شدیم داشتم فکر میکردم من که همیشه با این لفظ دخترای خیابونی مخالف بودم و میگفتم مردای خیابونی خیلی خیلی بیشترن حالا بغل کی نشستم قبل از اینکه سوار شیم راجع به اینکه انقدر ماشینای عبوری وایمیسن جلوی پای آدم و خطرناکنو اینا حرف میزدیم و میگفت که چقدر این مردا بدن بخصوص این پیرا خیلی آدمو تو خیابون اذیت میکنن...
و من همش تو فکرش بودم بخصوص که ساعت 1 نصف شب داشت جایی میرفت که بلد نبود و مثه اینکه تاحالا پاسداران نیومده بود چون دوبار کل خیابونو رفتیم بالا و اومدیم پایین ... توی صورتش نگاه کردم خوب نبود زیاد، آرایش بی ریختیم داشت ولی به این فکر کردم که اون الان کجا میره و من کجا من الان میرم خونمونو مامانم منتظرمه دلم خیلی براش سوخت امیدوارم اینا زاییده ذهن مریض من باشه هرچند که زیاد مطمئن نیستم

جشن دنيای تصوير

ديروز يعني ديشب رفتم جشن دنياي تصوير خيلي دوست داشتم برم ولي وقتي از مجله زنگ زدن و گفتن بليطش 10 تومنه
گفتم نه ديگه انقد ارزش نداره حالا اگه يه کنسرتي بود يه چيزي! بعد يادم اومد که يکي از دوستام تو تالار وزارت کشور آشنا داره
خلاصه اش این شد که دیروز بهدازظهر خبر داد بلیطش جور شده منم کلی ذوقیدم! آخه هیچی به اندازه بلیط مجانی به آدم حال
نمیده بعد هم که رسیدم اونجا مشالا شلوغ، ملت هم که ندید بدید داشتم زیر دست و پا له میشدم انقد عکس و امضا
میگرفتن اونم حالا نه با چهار تا هنر پیشه درست و حسابی... دم درم یه کوپن(مثلا) کلاب ساندویچ های هوکامه میدادن بعد از
یه مدت معطلی رفتیم تو و این تالار بزرگ کشورم همچین که میگن نبود واقعا مملکت به این گندگی سالن خوبش این باید باشه
خلاصه که ما ردیف اي بودیموجلومونم هنر پیشه ها، موقع نشستن ماه چهره خلیلی با یکی دیگه اومدن جلوی ما بعد خانومه مسئول سالن اومد یه چیزی به هشون گفت اونا مجبور شدن بلند شن پسره اومد بغل من نشست ماه چهره هم رفت جلو برنامه هم با اجرای کسل کننده امیر حسین مدرس بیچاره شروع شد ! بعد لیلا اوتادی اومد یکسری چیزای بیخودی خوند
ملغمه ای از نثر باستان و نثر طنز نسیم شمال ! بعد یه ساعت تازه برنامه شروع شد این پسره بغل منم کلی تیکه میپروند و
سر وصدا میکرد ما میخندیدیم خلاصه مراسم جایزه دادن شروع شد و جایزه های خوبیم میدادن موبایل و ... ! دخترا هم که مشالا یکی از یکی زیباتر به دوستم گفتم ما انگار اومدیم کوه بخصوص که من قبلش در شیرجه ای که روی
چمنای خانه هنرمندان زده بودم حسابی گلی شده بودم بعد کلی لباسا و شلموارمو تمیز کرده بودم تا گلا برن...
بین این مراسم کل کلای شریفی نیا و معلم جالب بود با اداهایی که عزت انتظامیو مهرجویی در آوردن ملت کلی خندیدن البته یه جایی
مهرجویی گفت عزت اینا رو گفت که عقده هاش خالی شه بقیه یه ذره ناراحت شدن(البته شوخی میکرد) و این شد که
پرستویی که رفت اون بالا گفت حرفای استاد کاملا درسته و من حاضرم جونمو برای ایشون بدم ! خوب دیگه اینکه کلی
هنرپیشه بود البته آس ها خیلی نبودن! یه جاش همین آشنای دوستم وقتی دید ملت دارن پرستویی بیچاره رو میکشن یه
دفعه داد زد گلزار!! ملت یه دفعه همه پریدن اون ور و پرستویی تونست یه نفسی بکشه انقد بد بخت و ماچ کردن له شد یه چیز
خیلی جالبم پشت صحنه علی سنتوری بود که نشون داد و آهنگای محسن چاووشی و حرکات باحال مهرجویی پشت صحنه
خیلی دلم میخواد این آهنگاشو داشته باشم خیلی با آلبوم قبلی فرق داره این پسره هم میگفت گلشیفته تو فیلم خیلی خوب
بوده چند تا سوتیم اون وسط دادن ملت مثلا فرهاد آییش عینکشو نیاورده بود ولی نمیدونم چرا انقد سوادش نم کشیده بود امیر یل
ارجمند و خوند امیریل ارجمند مردمم حسابی خندیدن کلا من دقت کردم این هنرپیشه ها خیلیاشون افراد اطرافشونم درست
نمیشناسن... الان هرکدوم از هنرپیشه های دیشب که یادم میاد یاد حرفای پسر بغلیم میوفتم خنده ام میگیره! مثلا پوریا پور سرخ اومده یا حامد بهداد لاله و ستاره اسکندریم بودن ستاره خیلی خوب بود مهتاب کرامتیم بهش تبریک گفتن که سفیر یونیسف شده خانم سحر ذکریا هم رفت جایزه بده دیگه برنزه ه ه این پسره حالا هوار میکشید بابا جنیفر لوپز:) حسام نواب صفویم که دیگه الویس ! عکسم
گرفتم ولی هیچ کدومش خوب نشده یعنی چون حوصله نداشتم برم اون جلو عکس بندازم همش تیره و تاره..
وبلاگا رو دیدین موضوع میذارن واسه وبلاگشون نمیدونم اجتماعی ، ورزشی .. من اسم یه سری پستامو باید بزارم
جواد بازی:) .اینم جزو اوناس

اين عکسا خوبه ببينين، اين سيروس گرجستانيو ميبينين!!! فک کنم مست کرده بود تلو تلو ميخورد و آي چرت و پرت ميگفت:)

چهارشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۵

خوب مثه اینکه رامین هم از زندان آزاد شد خوبه داره موج آزادیها راه میوفته
امیدوارم هیچ کس به خاطر فکرش و عقیده اش تو زندان نیوفته

دوشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۵

دیروز رفتم کمپین مبارزه با قوانین تبعیض آمیز
طبق معمول که آدم دقیقه 90 ام تا برسم اونجا و بعد از اون آقای تو دکه " از من بپرس" بپرسم کوچه ششم کجاست اونم گفت میخوای بری موسسه رعد؟! بعد هم کلی راهمو دورتر کنه ، ساعت شده بود 6
دم در یه پژو با 4 تا مرد گنده بودن که بصورت تابلویی صدای بی سیمشون میومد در بسته بود سرایدار گفت مراسم لغو شده کلی افسوس خوردم که چرا دیر رسیدم بخصوص وقتی عکساشو دیدم این همه راه اومده بودم بعد هم کلی تو ترافیک بودم تا رسیدم
ولی هیچ اتفاقی بی زحمت نمیوفته ما باید یه فرقی با زنای کشورای اطرافمون داشته باشیم که حتی حق رای ندارن ، باید ناامید نشد همیشه فردایی هست...

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵


چند روزي بود خواهرام مي خواستن کفش بخرن ميخواستن برن پاساژ فردوسي
اول جمعه هفته پيش رفتيم همه جا بسته بود و خلوت ولي چقد جالب بود بافت قديم تهران کلي بدرد عکس گرفتن ميخورد اين سري که رفتيم با اينکه خيلي شلوغ بود تو اوتوبوس اول دلم ميخواست از سفارت يونان که خيلي قديميه عکس بگيرم ولي دوربين تا روشن شه رد شديم ازش نتيجه اين شد که از کليساي بغلش که داشتيم رد ميشديم عکس گرفتم خيلي دلم ميخواد يه دوربين خوب داشته باشم برم از بافت قديميه تهران عکس بگيرم

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

نميدونم شما چه احساسي نسبت به معلماتون دارين و داشتين من احساس خوبي نسبت به تقريبا هيچ کدوم از معلمام نداشتم حالا يه روز کامل توضيح ميدم چرا
بين اين معلمها وقتي کلاس سوم دبيرستان بوديم خانم جووني معلم درس زبانمون شد که خوب اين خانوم يکي از معدود معلم هاي من بود که به معناي واقعي معلم بود و دوست،
حرفهاي خيلي خوبي ميزد راجع به زندگيش راجع به رضا و غزلش
معلمي بود که داشت يه سال از زندگيشو با ما قسمت ميکرد برنامه های جالبی داشت یه برنامه نمایشی اجرا میکردیم راجع به اینکه زبانی که تو مدارس درس داده میشه کاربردی تو گفتگوهای روزمره نداره ماجرای یکی بود که بعد از دیپلمش میرفت لندن و فکر میکرد که زبان بلده ولی همه جا به مشکل بر می خورد برای کلی از معلمهای زبان و مسئولای ویرایش کتاب برنامه رو تو تالار فرهنگ اجرا کردیم که از سال بعدش کتاب و عوض کردن که البته تغییر خیلی مثبتی ظاهرا نیست
این معلم ما خیلی راجع به خونوادشو زندگیش برای ما تعریف میکرد یه زن مصمم و به واقع خوب بود
حالا چند روز پیش دیدم رضا یی که ازش کلی برای ما تعریف میکرد
جایزه پرنس کلاوس هلند و برده!! امیدوارم بعد از سالها بازم بتونم ببینمش

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۵

اين تلويزيون ايران چند وقته ناپرهيزي کرده صبح ها يه برنامه از شبکه 2 پخش ميکنه به اسم: مردم ايران سلام
پيشنهاد ميکنم حتما ببينيد
اينانلو که اصولا عشق منه و خيلي با برنامه ها و صداش حال ميکنم
قسمت ورزشي شو جهانگير کوثري اداره ميکنه قسمت سينما رو منصور ضابطيان
کلا از برنامه هاي مشابه اش خيلي قابل تحمل تره
اين مصاحبه با اينانلو رو بخونيد جالبه
اونو پسرش بعد از چند سال تونستن از يوزپلنگ و پلنگ ايراني فيلم بگيرن

سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

مانایی

در اوج عصبانیت هیچی نمی تونست بیشتر از این منو خوشحال کنه

مانا و مهرداد آزاد شدن!!

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

خوب مثه اينکه کسي صداي ما رو شنيد!
اينجا رو دقت کنين که شرق به نقل از ايرانيوز ، ايرانيوز هم به نقل از يه راديوي هلندي ماجراي نامه به فيفا رو نوشتن!!

جنگ

مدتهاس می خوام یه مطلبی بنویسم راجع به اینکه چرا وقتی ما درگیر جنگ 8 ساله با عراق بودیم هیچ کس یا بهتره بگم هیچ
کشوری از ما حمایت نکرد
چرا هیچ تظاهراتی برای دفاع از حق هزارها ایرانی که هر روز کشته میشدند ، نشد اینا چراهای ذهن خودمه که مدتهاس دارم بهش فکر میکنم
جنگ فک کنم یه مسئله جدا نشدنی از ذهن ما بچه های دهه 60 باشه
این مطلب و مصاحبه شرق با چند نفر از آزاده ها واقعا آدمو حسابی درگیر میکنه که چی به سر جوونای اون موقع رفته
دلم برای خودمون میسوزه

پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

letter to FIFA

Dear Sir or Madam:


15 August 2006

We are writing to you as a Group of the Campaign for Defending Women’s Right to Enter the Stadiums. This letter is coming to you with over a hundred thousand signatures supporting this petition.

As you may know, women football fans in Iran are not allowed to enter the stadiums and watch the games. We have tried during the past two years to convince the Iranian authorities to not deny us the civil right to watch football matches in stadiums. We should inform you that not only there has been no effort by the authorities to remedy the situation, but also we have been faced with physical violence and confiscation of our cameras and personal belongings. Furthermore, some women activists have been repeatedly arrested, interrogated and injured for demanding their rights to watch the games as football fans.

The so called “lack of security for women in sports arenas” has been the excuse for such gender discrimination while it only applies to the Iranian women and women from other nationalities enjoy the freedom to enter the stadiums and watch the games and cheer their national teams.

We believe that gender discrimination of football fans cannot be justified by any means. If the so called “security for women” is an issue, then we expect the Iranian football authorities to take appropriate steps in cooperation with law enforcement officers to ensure security of women audience in stadiums.

Hereby, we are asking for your immediate attention to this issue and we strongly hope your office can work closely with the Iranian football authorities to end discrimination against women football fans.

We appreciate your concern and thank you in advance for your efforts to end gender discrimination in football arenas.

Sincerely,

The Co-ordinator Group of the Campaign for Defending Women’s Right to Enter the Stadiums, On Behalf of Iranian Women Football Fans in Tehran,

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

تو ادامه پست قبلی اینو میخوام بگم:
این چند روز ماجرای عکس منصور نصیری رو خیلی جاها دیدیم همون سه شنبه شب که حدودای ساعت 1 شرق روزنامه فرداشو
ميزاره رو سایت، عکسو دیدم اول میخواستم ای میل بزنم بگم: عکستو دادی به شرق، پس چرا اسمتو کار نکردن؟
گفتم حالا شاید نخواسته باشه..
ولی فرداش که دیدم پرستو گفته که در واقع عکس دزدی بوده فهمیدم
پس بدون اجازه این کار کردن مثه خیلی از مجله ها و روزنامه ها که هیچ ارزشی واسه زحمت عکاسا قایل نیستن
این چند وقت خیلی به این مسئله حساس شدم شاید بیشتر از وقتي که، چند ماه پیش من چند تا عکس گرفته بودم گذاشته بودم تو گروپم،
بعد چند تا گروپ دیگه اومده بودن بدون اجازه یا حداقل لوگو، عکس و کارکرده بودن خوب نتیجهء ای-میل زدن من بهشون، چیزی جز فحش وتهدید نبود، ولی انقد پافشاری کردم که تلویحا معذرت خواهی کردن و
عکسو برداشتن ولی همچنان میگفتن من نباید بهشون میگفتم دزد!!
حالا حساب کنین که من نه عکاسم نه هزینه ای برای عکاسی صرف میکنم و انقد برام مهم بود، حالا یه کسی که یه جورایی جون خودشو به خطر میندازه چه حالی بهش دست میده
حالا برای من جالبتر این بود که اگه اعتراض کنی شاید ، شاید کسی جوابی بده ولی اونایی که اعتراض نمیکنن روزنامه یا مجله مربوطه حتی به خودش زحمت یه معذرت خواهی نمیده چیزی که دقیقا آزاده گفته.
جالتر اینکه مرتب میگن "دزدی نبوده " ....!
بابا جان شما قبل از اینکه یه عکس و کار کنی حداقل از صاحبش باید اجازه بگیری .....
اینم رو همه معضلات مملکت
پیشنهاد میکنم این 2 تا مطلب و بخونین
1 - 2
سلام
خوبین؟
من که مریضم سرما خوردم حسابی
انقد تو دنیا پر از خبره گاهی اوقات دلت میخواد سکوت کنی و
هیچی نگی دنیا یه طرف مملکت گل و بلبل یه طرف هر روز یه بامبول تازه خیلی چیزا هست که دلم میخواد راجع بهش بنویسم
چون میدونین یه وقتی بود این مملکت و میشد یه جوری تحمل کرد
ولي الان احساس میکنم واقعا داره به قهقهرا میره
دلم یه کار اساسی میخواد یه چیزی که این مملکت از این رو به رو کنه
فقط واسم تعجبه چرا کسی صداش در نمیاد...