جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۸۵

زندگی دیگه معنی نداره
بعد از مدتها برای فوتبال نشستم و گریه کردم
دفعات قبل آدم بیشتر حرصش می گرفت ولی این بار دلم سوخت واقعا
حیف شد حیف
آرژانتین من یعنی میتونی اینا رو ببری
الان انقد استرس دارم نمیتونم چیزی بنویسم فقط امیدوارم ببری

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

pessotto

این بچه پسوتو چش شده؟(
نیک بخت واقعا خیلیییییییییی بدجنسی ، هر تیمی میرفتی پرسپولیس نمی رفتی
Dتو خیابون ببینمت میکشمت:
میشه یه استقلالی با من همدردی کنه:(((

سه‌شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۵

غ غ

مي خواستم يه نطقي بکنم درباره شرايط سخت زندگي و از اين چيزا ولي همين دم آخري داشتم مطلب علي ميرفتاح تو شرق مي خوندم خيلي باحاله يه وقتا يعني اون وقتا که هي بدبختو سانسور نميکردن بعضي وقتا يه چيزاي خدايي مينوشت...
آقا چقد اين جام جهاني داره زود ميگذره اين تموم شه تا چند ماه از فوتبال خبري نيست نميشه مثه اين کنسرتا مردم ميگن دوباره دوباره يه بار فايده نداره ماهم همينو بگيم!! (الان آدريانو گل زد واسه برزيل)
مردم ميان روزي چقد از ماجراهاي زندگيشون تعريف ميکنن من چي بگم هيچ کار خاصي نميکنم هيچ اتفاقي نمي افته
غر غر هام هم همه پوليه
آخه خداييش من خانواده اي و نديدم(کل فاميلمونو ميگم) انقد زمين ممين! داشته باشن به هيچ کدومشم دسترسي نداشته باشن يا غصب شده يا مشتري پيدا نميشه بفروشيش جالبيشم اينم هروقت ما يه چيزي خريديم پس فرداش افت کرده اگرم چيزي فروختيم فرداش چندبرابر شده از شمروني بي عرضه تر خودشه اي خاک بر سر ما
به ليست اون زمين پايينيا يه خونه تو اقدسيه هم اضافه کنين که براي فروش گذاشته شده:))

جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۸۵

همين طوري

زندگی بیخودی دارم پر از وقت تلف کنیه. انقد هوا گرمه همش بی حالم مشالا فقر و فلاکت هم اجازه خرید کولر بهمون نمیده! اینه که یه لحظه که بیرون میرم میام دیگه جونی تو تنم نمی مونه انقد آب میخورم که بی حال میشم زندگی روزمره ام تو این خلاصه میشه که صبح های روزهای زوج میرم آموزشگاه درس میدم روزای فرد خونه یکی از شاگردام که البته دو تا خواهرن چیز جالب اینه که مدیرموزشگاه بهم گفته از تابستون دوره پودمانی هم درس بدم مثه اینکه تا حالا الاغی مثه من ندیده با ساعتی800 - 900 تومن انقد نفس بزنه! یه وقتا که انقد معده ام می سوزه که نگو...

دلم مسافرت می خواد فک کنم اینجا که الان 4 ساله شده(تاریخ دقیق تولد بچه ام مو نمیدونم آرشیو اولیه ام پاک شده!) هر سالش تو تابستون از این حرفا زدم خوشم میاد یه ذهن خلاقیم دارم هیچ وقتم ناامید نمیشه همش در حال برنامه ریزی برای آینده اس.
الان برنامه ریزیش خلاصه میشه به ادامه دوستی با همون پست قبلی که البته ماجرای اون یاروی که خودش 50% راضیه مونده 50% بقیه!!

انقد کار دارم انقد دوست دارم کارامو انجام بدم ولی همش وقت کم میارم، کندم تو زندگی، یه دلیلش اعتیاد به اینترنته که مشالا تو ایران انقد سرعتش بالای که حد نداره یه ایمیل چک کردن ساده 1.30 ساعت وقتمو میگیره...

دیگه اینکه میخوام کنکور شرکت کنم ولی لای کتابا رو باز نکردم واقعا مشالا!!یه عالمه کتاب نخونده و مجله نخونده دارم این شماره مجله فیلم هم با لوچیا مصاحبه کرده و لوچیا ازم خواسته واسش بفرستم یه چیز جالب دیروز دیدم اونم اینه که اون
متولد 1938 ه من 1983 دوستیه جالبی نه؟!

راستی راستی اگه کسیو میشناسین که میخواد زمین بخره تو شمال جون من بهش بگین بیاد زمینای ما رو بخره 2 تا زمین 360 متریه بین آمل و محمودآباد خدا خیرتون بده

فوریه ها....

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۵

زنده باش

خوب اصلا راجع به تیم ملی حرف نزنم بهتره دیگه از فحش و فضیحت هم کاری ساخته نیست

امروز شنبه بود 27 خرداد برای من روز خاصی بود چشمام برق میزنه!
شاید زیادی ندید بدیدم ولی خوب همیشه اولینها یادم میمونه حالا این که واقعا اولی نبود ولی یه جوری خوشحالم
نمی دونم اسم این حس چیه مثه بچه ای شدم که جاشو خیس کرده و لبخند شیطنت آمیزی میزنه!!!!

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

سهم زن؟

دیگه از فوتبالم کاری بر نمی آد انقد ناراحتم از این برخوردها و ناراحت تر که چرا خودم نرفتم،

احساس خیانت دارم امشب،

انقد ناراحتم که بازی ایتالیا هم نمی تونه باعث شه فوتبال ببینم این یعنی محال...
گور بابای فوتبال یکی راه نفس ما رو بسته من تا حالا باتوم نخوردم ولی دلم می خواد این تجمع ها این بیدار کردن هر بیشتر از روز پیش باشه ته دلم احساس خوبیه اینکه الان زنا فعال ترین قشر این جامعه اند انقدا هنوز بی تفاوت نشدن که هر بلایی سرشون میارن ساکت بمونن این شامل اون مردای آزادی خواهی که برای زندگی بهتر و سرنوشت بهتر تلاش میکنن هم هست

زندان، زندانیها بیچاره فریبا بیچاره دختر ایرانی بیچاره تر (این بیچاره به معنای بدبخت نیست)

زندگی مردم ادامه داره نمی دونم چرا رو هیچ چیزی مکس نمیکنن
دلم میخواد از اینجا برم خسته ام...

عکسای آرش وحشتناکن تن اون دختر روی اسفالت کشيده ميشه....

یکشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۵

ای مردشور هر چی تیم ببره
انقد حرص خوردمو و فحش دادم دارم سکته میکنم حالا خوبه که بازی و 2-1 به نفع مکزیک پیش بینی کرده بودم

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

جام جهاني2006

امروز جام شروع ميشه خيلی هيجان دارم يه ماه صبح تا شب فوتبال!

ولی نمی دونم چرا اين جام نوستالژی نداره فک کنم تنها نوستولش بابا دلی(دل‌پيرو) باشه تازه اگه بهش بازی برسه
فک کنم اسم اين جام ميذاشتن رونالدينيو بهتر بود
تنها بازيکن فوق العاده اين جامه هر چند که من از برزيل بدم بياد...

يه دفتر دارم خاطرات جامهای جهانيمو توش مينويسم رفتم از زير زمين آوردمش از جام ۹۸ با جزييات راجع به بازيا نوشتم خيلی جالب بود الان هم ۲ تا بازی امروز مينويسم

آلمان۴ - کاستاريکا ۲

اکوادور۲ - لهستان۰
من صبر کردن و شايد فراموش کردن و تو صورت اکبر و کسايی که دوستش دارن ديدم وقتی جايزه هاشو گرفت اشک تو چشمام جمع شد و احساس غرور کردم به عنوان يه انسان٬
ديدم يه آدم برای اينکه از ايده لوژيهاش کوتاه نياد بايد چقدر سختی بکشه و صبر کنه يه سال پيش خواب يه همچين روزيو اصلا نمی ديدم...

پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۵

ماجراهاي ما

در حاليکه گلوم حسابی درد ميکنه بس که داد زدم "ورود به استاديوم حق مسلم ماست" يا بقول بچه ها "استاديوم هسته‌ای حق مسلم ماست" (با احترام به روح نيکان!!)
اين دفعه کم ماجراتر از دفعه پيش بود غير برخوردای بدی که با ۲ تا از بچه ها کردن و البته گرفتن دوربين هر کس که ميخواست عکس بگيره تقريبا کمتر از فحشا و برخوردای دفعه پيش خبری بود تعدادمونم اين دفعه بيشتر بود اتفاق جالب اينکه وسط راه موتور اوتوبوس ترکيد و ما با تاکسی بقيه راه و رفتيم. اول جلوی چمن تجمع کرديم بعد يه سری رفتيم نزديک در که معراج محمدی و امير تاجيک و ديديم ومعراج محمدی اومد دم در و با کنجکاوی ما رو نگاه می کرد جالب اينکه اين بار از قبل پيش بينی کرده بودن و ۲۲ تا مامور زن آورده بودن!! اونا هم ما رو دوره کرده بودن بهشون می گفتيم خوب بزارين ما بريم تو اونجا دور ما وايسين٬ بچه سربازاشونم به نسبت دفعه پيش بهتر بودن يه جورايی ترديد می شد تو چهره شون ديد...
بعد ديديم هر چی گفتيم "طلايی کجايی کجايی" کسی نيومد و اونا هم دارن وقت تلف می کنن تا بازی تموم شه بلند شديم اومديم اولش تو اوتوبوس حالم خيلی گرفته بود احساس می کردم هيچ کار خاصی نکردم ولی بعد بچه ها روسرياشونو در آوردن و پرچما٬ و تا خود جايی که سوار شده بوديم شعار داديم و حسابی حال داد بهم همه تو خيابونا با تعجب ما رو نگاه ميکردن خلاصه که کيف داد کلی و خلاصه بقول معروف
نهضت ادامه دارد

برگشتن از استاديوم



یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

دیشب کلی جالب بود تو فرهنگسرای نیاورون نقد وبررسی آتش بس بود انقد خندیدم دلم درد گرفته بود کلی ماجرا داره برمیگردم می نویسم

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

دومين روز

هنوز اين کاريکاتور مانا تو وبلاگم هست که الان واقعا براي خودشم معني پيدا کرده اين براي دومين روز زنداني شدن مانا... Posted by Picasa

پنجشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۵

اينم بمونه

این فوت بچه های فامیلمون انقد غیر قابل باوره که من هنوز یه وقتایی فکر میکنم :این اتفاق واقعا افتاده یا نه خیلی سنگینه قبولش واسه آدم
انقد روز سومشون شلوغ شده بود که ما یک ساعت بیرون مسجد وایسادیم تا تونستیم بریم تو
شانسو میبینی مادر بیچارشون وقتی داشت میومد از مسجد بیرون، خورد زمین پاش شیکست

دلم می خواد گریه کنم...

برای اوضاع قمر در عقربمون چه خبره این مملکت، چرا اینا با ما این طوری میکنن، چرا دنبال جنگ داخلی اند؟
مانا بیچاره چه گناهی داره
باور کنین چند سال دیگه ما هم مث فلسطینیا باید سنگ دستمون بگیریم بریم این ترکا رو بیرون کنیم یعنی فرض کنین ما رفتیم بهشت زهرا خانومه می پرسه از کجا اومدین میگم تجریش میگه ا شما هم ترکین؟! آخه بابا مگه خودتون خونه زندگی و شهر و دیار ندارین از سوپور تا بقال و چقال همه ترکن حالا یکی به من بگه یه نمنه چه توهین بزرگیه به این جماعت ما هم که فارسیم هرجا هر چی گفتن باید بریزیم تو خیابون؟، چند نفرو از نون خوردن انداختین مانا بیچاره الهی بمیرم
اسمش میاد اشک تو چشمام حلقه میزنه
دلم شور می زنه امشب وقتی داشتم از مترو بیرون میومدم از زنی که داشت فال می فروخت یه فال خریدم چقدر قشنگ و جالب نوشته بود...
خسته ام.
دلم برای اونایی می سوزه که تو یه همچین روزایی رفتن و شهید شدن که حالا مملکت بیوفته دست کسایی که شمشیر رو واسه خواهر و برادرای کوچیکتر همونا از رو بسته...

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵

مرگ

مرد؟ یعنی چی مرد ، به همین راحتی 2 تا برادر 21-22 ساله تو یه اتفاق به ظاهر ساده از بین رفتن برای خانواده هیچی نمی تونه وحشتناکتر از این باشه که در یه لحظه 2 تا پسرشونو از دست بدن
سرم درد میکنه پلکام ورم کرده این بهشت زهرا داره می ترکه و داره به سمت شهر پیشروی میکنه
هیچی از مرگ بدتر نیست...

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵

مي خوام برم...

خوب ما هم اکنون منتظر خیل عظیم مهمونا هستیم که قرار بیان خونمون منم که اصلا حوصله مهمون ندارم اصلا توی فضای دیگه سیر میکنم الانم یکی از مهمونا که البته خودش صابخونه است ما مهمونیم، داشت خفه می شد نمی دونم چی پریده گلوش.

من واقعا رسم این مهمونیای ایرانیو نمیفهمم زنا چند روز خودشون و علاف و پای گاز داغون میکنن که در عرض چند ساعت ملت بیان بخورن و برن خودشونم از مهمونا هیچی نفهمن

بدترین جاشم ماچای ملته ایی!!!
بعدم شروع میکنن آدم بازجویی کردن :
دانشگات کی تموم میشه چیکارا میکنی.......الی آخر

دیشب تا ساعت 5 داشتم فیلم مودیگلیانی و میدیدم اونطور که دوستم خودشو واسش می کشت نبود بدم نبود اندی گارسیاش خوب بود نقش پیکاسو رم امید جلیلی!! بازی میکرد...
دلم میخواد برم جام جهانی!!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

زندگي در پيش رو

الان تلويزيون تبليغ آتش بس و نشون داد منم کلی يادش افتادم و خنديدم ما بچه بوديم اصلا اين تيزر فيلما چقد تو تلويزيون پخش ميشد وما ادای نريتور هاشو در مياوردين چند ساليه ديگه خيلی کم تيزر ميبينيم تازه زن های تو فيلمم خيلی کم نشون ميدن ولی اين تبليغ آتش بس جالب بود چون هم رضا گلزار و هم مهناز افشار که يه وقتايی ممنوع و تصوير بودن و نشون داد


چند روز پيش خواب ديدم روز ۱۰ خرداد که تيم فوتبال ايران و بوسنی با هم بازی دارن ما ها هم رفتيم دم استاديوم مثه همون دفعه
مشغول چونه زدن و جر بحث با ماموراييم که یه دفعه يکيشون تيراندازی ميکنه و من تير ميخورم!!! انقد درد ميکشيدم که نگو اين ذهن
ماليخوليام هم اين چند روز همش به اين فک ميکنه که کيا مثلا ميان عيادتشو چه اتفاقاتی براش ميوفته


پريشبم خواب ديدم دو تا مرد که شبيه اطلاعاتيان دنبالم کردن و منو به اسم صدا ميکنن ولی ميگم من نيستم و سعی ميکنم برم خونه
همسايمون قایم شم...
خنده داره ولی اين فضای اطلاعاتی آدمای معمولی مثه منم می ترسونه


اين چند وقت يه اتفاقای جالبی افتاد باعث يه ذره زبانم تقويت شه!! راجع به فوتبال و
رفتن زنا به استاديوم باهام مصاحبه کردن. دلفين دختر دوست داشتنيه فيگارو و رکسانا از بی بی سی (که چه صدای گندی من دارم اه اه) و چند جای ديگه با نمکترين تيتر و الخندرا تو بی بی سی موندو (اسپانيش) زده بود که ميشه گفت يه جورايی عين واقعيته نوشته بود: فقط يه معجزه ميتونه باعث بشه شما منو رو سکوهای ورزشگاه ببينين!!!
يکی از مشکلاتی که من دارم اينه که نمی‌تونم يا نمی‌خوام دروغ بگم ولی بعضيا ميان از اين خصوصيت من سو استفاده می‌کنن از وقتی ديگه نميتونم دانشگاه برم٬ اول که یه عده هر دفعه منو ميبينن ميگن پس کی درست تموم ميشه نمی دونم اين دانشگاه رفتن من چرا انقد تو چشم ايناس(گاهی اوقات فک ميکنم انقد بعضيا چشمشون دنبال اين دانشگاه رفتن من بود و موج منفی ميدادن دوره مون دچار مشکل شد و لغو شد) بعد هم يه عده اي که فهميدن٬ با يه حالت موذيانه اي ميگن اِ ديگه دانشگاه نميری خوب منم دلم نمی خواد دروغ بگم ميگم: نه نمی رم٬ ولی در اصل تو اين مملکت بعضيا بايد بدونن مسائل خصوصيه آدم٬ ربطی به اونا نداره ولی اگه بهشون بگی به شما ربطی نداره ناراحت ميشن و قهر ميکنن تازه يه عده هم شروع ميکنن ميگن لابد اخراج شده و مگه ميشه ديگه نرن و الی آخر....
دلم برای خودم ميسوزه جای من اينجا نيست ظرفيت من خيلی بالاتره ميتونم خيلی آدم مهم تر و تحصيل کرده تری باشم منتظر يه اتفاقم....

دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵

خوب امروز خونه بودم و يه نفسی کشيدم و شبم رفتم پياده روی زانوم حسابی درد ميکنه ...
شبی ه نميدونم چرا دلم ميخواد الکی هی اشکام بيان...
درد بی دردی؟نميدونم يه وقتی ميخواستم تو اين وبلاگ شخصيت ماليخوليايی خودمو رو کنم بگم که گاهی انقد تو خيال غوطه ميخورم که واقعيت کاملا از بين ميبره ولی انقد شخصيت متناقضی پيدا کردم اگه الان يه چيزی بگم امکان داره ۲ دقيقه بعد يه چيزی خلاف اونو بگم ديروز يه لحظه داشتم يه پست ۲ ماه پيشمو ميخوندم هی نيگا کردم گفتم من اينو نوشتم؟ نه ! من که هيچ وقت به اين چيزا فک نمی‌کنم...
خلاصه که گيری افتادم
شخصيت خياليم الان عاشقه٬ هی ذوق ميکنه و بازوهاشو فشار ميده انگار که کسی بغلش کرده انقد که رگ دستاش بلند شده...
بعضی وقتا هم دلش اشک ميخواد مثه امشب ..
سينما رو خيلی دوست دارم بيشتر از اون حرف زدن راجع به فيلم٬آتش بس بی تاثير نيست تو اين قاطی کردنا٬ از زبون دکتره يه چيزايی شنيدم که به نظرم خيلی خوب بود
کاش سی دی ش زودتر در بياد
بازم نميدونم اين بچه درون من خيلی چيزا ميخواد
آرزو به دلشه يه بار نمايشگاه کتاب بشه و اون يه عالمه پول داشته باشه تا به تونه يه عالمه کتاب بخره ولی خوب....
امشب سينما و ماورا کانال چهار جالب بود فيلم قشنگی و نشون داد به اسم پروانه
فيلم جالبی بود تو قسمت نقد و بررسيش منهای اينکه من از اکبر عالمی با اون ژستاش اصلا خوشم نمیاد ولی حرفای جالبی زدن يکی همين ماجرای کودک درون و ديگه اينکه يه جا عالمی به دکتر فاطمی گفت شما باعث افتخار مايين ايرانيای زيادی تو دنيا جزو اساتيد و دانشمندا هستن اميدوارم شما بيشتر به ايران بياين تا ما بيشتر بتونيم از شما استفاده کنيم...
با اين حرف ياد رامين جهانبگلو افتادم...
اينکه اولين بار تو مراسمه تقدير و بزرگداشت کيارستمی تو دانشگاه تهران ديدمش که يه مقاله خوند راجع به سينمای کيارستمی وقتی گفتن دستگير شده موندم يه همچين آدميو چرا گرفتن٬ استادی که درس و کارش فلسفه بود..
.من فکر کتاب خريدنمو اون داره زير فشار بازجويی ها از دست ميره
چقد دنيا ما آدما متفاوته
من عاشق تخيلاتم شدم و دلم چند قطره اشک ميخواد يکی از ترس گلوله بارون تا صبح نميخوابه..
.ما عجيبيم خيلی عجيب....

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵

روزمره

خیلی خوبه که آدم وبلاگ روزمره بنویسه بعدا که برمیگرده میخونه براش جالبتره چون ما معمولا اتفاقات مهم زندگیمونو فراموش نمیکنیم این جزییات که فراموش میشه
خودمم وبلاگایی که روزمره مینویسن و خیلی دوست دارم
یه تقویم دارم که ماله پارساله جنس ورقاش خوبه معمولا هرچی بخوام بنویسم تو اون مینویسم
معمولا همیشه یه خط راجع به هر روزم توش مینویسم از این به بعد شاید اون یه خط اینجا هم نوشتم
دوباره رفتم آتش بس و دیدم من بار اول بولینگ رفتم تو یه سالن خیلی کوچیک با کیفیت پایین تصویر در حالیکه بار دوم، فرهنگ رفتم، توی سالن پایین، که خوب بزرگه و با کیفیت خیلی خوب تصویر، ولی نمیدونم چرا تو اولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت سالن اولی پر پر بود بعد تقریبا همه دختر پسری اومده بودن هرچند که جمعیت خانوما بیشتر بود خوب این موضوعو که راجع روابط زن و مرد بودو جالبتر میکرد بعضی جاهاش مثلا مردا میخندیدن بعضی جاهاش زنا
آخرشم یه کار جالب کردن آهنگ فیلم گذاشته بودن وقتی که مردم دارن میرن ولی تو فرهنگ 70% زن بودن و نمی دونم خوب نمیگرفتن نکته ها رو، یا درست نمیشنیدن بعدم نصف سالن خالی بود آخرشم سریع پرده رو بستن که زودتر مردم برن
به من ثابت شده تقریبا جو سینما برای اینکه آدم از یه فیلم خوشش بیاد خیلی تاثیر داره خنده های مردم، سکوتشون و...
این دو هفته حسابی کلاس داشتم روزی 2 تا ، کلاسای روزای فردم تو موسسه خصوصی بود و پنج شنبه ای تموم شد شاگرد ساعت2 نیومد و من 2 ساعت اونجا سماغ مکیدم و چقد دلم میخواست خونه بودم و تکرار سه شنبه ها با موری و میدیدم ساعت بعدم مشالا کامپیوترشون که ساسر گرفته بود اینترنتشونم همش قطع میشد تا ساعت 6:30 شاگردم وایساد در حالیکه من انقدی درس ندادم بیچاره قراره بره سه شنبه ایتالیا اول من کلی بهش گفتم خوشبحالش ولی بعد معلوم شد برای درمان مادرش که سرطان داره دارن میرن خودشم دانشجوی پزشکیه..
فردا شنبه با شاگردای قدیمیم کلاس دارم باحال بودن دلم براشون تنگ شده بود البته همشون از من بزرگتر بودن..
.امروز انقد حال داد ساعت 6 بعدازظهر تو بارون کلی پیاده راه رفتم البته گوشم ترکید انقد آهنگ گوش دادم ولی خوب حس باحالی بود خیس شدن و باد و اینا...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

اين شماره مجله فيلم و حتما بخونين يه مصاحبه داره امير نادري که خيلي جالبه تقريبا از همه حرف زده از نصرت کريمي که چقد دلم براش تنگ شده و آخي تلويزيون نشونش داد چقد پير شده و يه تيکه جالب داره ميگه من از زن مسعود کيميايي يه عکس دارم موقعي که پسرشو حامله بوده که حالا نميدونم گجان و چيکار ميکنن
مطلبشم غزل خانوم از ايتاليايي ترجمه کرده Posted by Picasa

آتش بس

آتش بس و دیدم به نظرم فیلم خوبیه ولی فک کنم خیلیا به خاطر گلزار و تهمینه میلانی نبیننش
حیفه به نظرم

نکات خیلی خوب روانشناسی داره تو فیلم، که نمیخواد با میخ تو کلت فرو کنه، توی بطن یه سری ماجراهای جالب اونو میگه در ضمن فیلم طنز خوبیم داره حداقل برای خندوندن از کلمات رکیک یا شوخی جنسی استفاده نمیکنه که شما به خاطر خجالت بخندین چیزی که تو هوو پر بود کی بود گفته بود هوو مثه مصائب شیرینه؟؟؟ لطفا بیاد پول سینمای منو پس بده!

بابا

نگو که هیچ مشکلی ندارم و بی دردم الان چشمام پر اشکه اشکای درشت که قل میخورن میان پایین !!دارم روزنامه شرق میخونم لیپی لیست تیم ملی و اعلام کرده تو قسمت مهاجما هرچی نیگا میکنم اسم بابا رو نمیبینم گریه ام گرفته دوباره باید بنویسم ما بدون بابا جام جهانیم نداریم


نه مثه اینکه چشمام عیب کردن لیپی بابا رم دعوت کرده اونم اولین نفر:D

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵

دوربين خبرساز

داشت برنامه فوتبال ايرانی و نشون ميداد برنامه خيلی جالبيه از اون جام جهانی قبلی من دوسش داشتم ولی اين وسط يه چيزی ديدنش
خيلی دردناک بود خبرنگارايی که هنوز
C-130
اونا رو از بين ما نبرده بود بخصوص همکار جواد واحدی دوربين خبرساز٬ حسن حيدری.
دقت کردين چند وقته ديگه دوربين خبرساز نميده تقريبا از سال جديد نداده چندبار زنگ زدم صدا و سيما ولی جوابی ندادن فک کنم نذاشتن به کارشون ادامه بدن حيف شد بهترين برنامه شبکه خبر بود...
از اين قشنگترم ميشه؟؟

مادر ‌بزرگ

اردیبهشت ماه

در خیابان پهلو ی

دوره‌ی کشف حجاب

عاشق شد

دایی سیاوش

اردیبهشت ماه

در خیابان مصدق

وقت بگیر و ببند

عاشق شد
.......

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

این بلاگر زد هرچی نوشته بودم پاک کرد شایدم به خاطر سرعت خیلی کند این روزای کانکشن ها باشه خلاصه که راجع به خبر اجازه دادن به خانمها برای رفتن به استادیوم بود اول که خوشحال شدم خوب مثه اینکه اعتراضا بیهوده نبوده دیگه هم لازم نیست از دست اون سرهنگ بابایی که تو بازی استقلال و برق با افتخار داره مصاحبه میکنه ما خیلی عالی تمشاچیا رو کنترل کردیم (دیدم آخه تو زمین هیچ کس نبود) حرص بخوریم فک کنم اگه اون لحظه فوق العاده ای که ما برگشتیم و به اون اطلاعاتیا گفتیم برمیگردیم داره اتفاق میوفته هرچند که فکر میکنم فعلا در حد یه حرف بیشتر نیست تا بیاد به عمل برسه مونده...

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵

brokback mountain:))

نه تو رو خدا ببينين پاي اين عنايتي کجاس!!!!
اينا اصلا مشکل دارن بازي قبل بايد ميديدين اين اکبرپور کجاي عنايتي و ماچ ميکرد:))
ستاره هاي ... استقلال!!! Posted by Picasa

استقلال جون:p

خوب به سلامتی و میمنت و خوشبختی و نیکبختی!!! استق ما هم قهرمان شد
دم بچه ها گرم دم تماشاچیا هم گرم که دیگه تو ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود(کاش منم اونجا بودم)
من همش دیشب نگران این بودم فردوسی پور بازی و گزارش کنه با اینکه فقط وقتی فوتبال و فردوسی پور گزارش میکنه گوش میکنم ولی هیچ وقت برامون خوش یمن نبوده ولی این میرزایی سگ مصب بد خوش شانسی میاره برامون،ولی فقط اگه دم دستم بود خفه اش میکردم هر 10 دقیقه یه بار میگفت چرخه سوخت هسته ای باب آخه کدوم گزارشگری تو دنیا انقد چرند میگه بعدم همش به این بچه های برق ایراد میگرفت خداییش من تو هیچ بازی یی ندیدم تیمی که هیچ انگیزه خاصی نداره 4 تا گلم خورده باشه انقد بدوه و امیدوار باشه دقیقه 90 هم گل بزنه تلویزیونم که با فیلمبرداریش واقعا گند زد گل چهارمو که عنایتی زد و اصلا ما ندیدیم بعد هم بابا این چه وضعیه قلعه نویی داشت زیر دست و پا له میشد اصلا معلوم نیست کی به کیه این مملکت ما وقتی مردمشو شور میگیره دیگه همه فک میکنن ظهر عاشورا س!!
خلاصه که آبیته ه ه ه
هایشالا یووه هم ما رو روسفید کنه الهی آمین!!!

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

پوپک

شب عید بود داشتم فکر می کردم خیلیا الان پیش خونواده هاشون نیستن یه لحظه یاد پوپک گلدره افتادم توی دلم گفتم چی میشه همین سال تحویلی پوپک به هوش بیاد و چی تعریف می کنه از عالم کما،اخبار ساعت 10 که گفت پوپک دیگه نیستش همین طوری موندم کی می تونست فک کنه که اون به این زودی از بین بره یادم نمیاد هیچکدوم از هنرمندامون تو این سن از دست رفته باشنوقتی که خودتم خیلی ناراحتی یه همچین خبری کافیه تا اشکات سرازیر شهدلم برای خونوادش میسوزه بعد از این همه مدت ...دلم میخواد برم تشییع جنازه اش هرچند دلم نمیخواد فک کنم دیگه نیست....

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

زلزله

الان یه لحظه انقد ترسیدم که داشتم میمردم سگای همسایه همزمان شروع کردن به پارس کردن مرغ حق تو پارک هم شروع کرد به اضافه چند تا کلاغ گفتم زلزله اس پتومو برداشتم و رفتم تو حال موندم مامانمو بیدار کنم یا نهبینهایت ترسیدم یه عالمه دعا کردم این زلزله مخوف که مثه سایه داره ما رو تعقیب میکنه ولی هیچکس فکرش نیست..

23

امروز يکی ازم پرسيد چند سالته گفتم ۲۲...
يادم رفته بود ۱۹ روزه ۲۳ سالم شده
بچه که بودم فک ميکردم ۲۰ سالگی يعنی خيلی بزرگی يعنی آزادی داری که خيلی کارا کنی به خيلی جاها برسی
فکر ميکردم تا ۲۰ سالگی نصف دنيا رو فتح کردم...
۲۳ سالم شده و من هنوز تفاوت چندانی با بچگيم ندارم

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

امسال ما جام باشگاهها نداريم.
همين الان يوونتوس نتونست محض رضاي خدا يه گل به آرسنال بزنه و حذف شد، اين کاپلوي پررو ميمرد بابا الکس ما رو از اول مياورد تو بازي؟؟!
الهي بميري ما از دستت راحت شيم کاپلو
:p

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

حيفه يه دفعه جواد بشم ولي از اون جايي که کسي از اين ورا رد نميشه همين طوري اينو مينويسم!
اين سريال وفا هم خوب ملت سرکار گذاشته بودا حيف خرچنگ که آخرش مرد من از فيلم نسل سوخته کلي از اين فرهاد قائميان خوشم ميومد فرهاد اصلانيم که موقعي که راهنمايي بودم به اين نتيجه رسيدم از اون هنرپيشه هاي خوبيه که معمولا خيلي کم نقش آس بهشون ميرسه تو خانه اي در تاريکي خيلي باحال بود...
بعد اين جک جوادا از اين پسره خوششون مياد:D
هوق


الان بچه تو اخبار کانال ۳ گفت دانشجوی دکترای!!! فيزيولوژی گياهی يا يه همچين چيزيه:))
بابا دکتر