جمعه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۶

SS

خوب چی بگم آبرومون رفت آخه این ارنجه میزاری تو زمین برادر من؟کوییکه هم شد بازیکن
قهرمانی تو لیگ باعث میشه یه سال سر تو بگیری بالا و تو کری ها کم نیاری
ولی الان دیگه مگه معجزه بشه...
این علی دایی هم کم اعتماد بنفس داره دیگه وا ویلا اگه قهرمان بشه این
علی انصاریان هم که ما رو همش سکته میده اولش فکر کردم مرد انقد بد مصدوم
شد آخرشم که راهی بیمارستان شد...

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

مجموعه سعدآباد

دیروز بعد از کلاس رفتیم کاخ سعدآباد کاری که برای دانشگاه آزاد در حکم خودکشی بود!
اوتوبوس گرفته بودن برامون و تو راهم بهمون کیک و آبمیوه دادن موزه هم ورودیه ها رو پرداخت کرده بودن 
جای همه کسایی که از شلوغیهای این شهر دود و گرماش خسته شدن واقعا خالی
دیروز هوا تقریبا ابری بود و یه نم بارونی هم میزد بعد درختای اونجا بی نهایت زیبا شده بودن همش به دوستام میگفتم باور نمیکنم بیرون اینجا یه زندگی شلوغ شهری وجود داره
فقط من لعنتی! دوربین نبرده بودم هنوز دارم افسوس میخورم انقدر منظره های  اونجا و فضای سبز زیبا شده بود در کنار صدای رودخونه که اونجا کلی سرسبزو پرآب بود و مثل دم خونه ما داغونش نکرده بودن
اول رفتیم موزه ملت ، کاخ تشریفات شاه که متشکل از چند اتاق با سقف های خیلی بلند و البته به نظرم خیلی ساده بود در خیلی از اتاق ها بسته بود و اکثرا در سرسراها باز بود که با یه شیشه مسدود شده بود اکثر وسایل عتیقه های فرانسوی بود که چندان هم قشنگ نبود شایدم قشنگاشو برده بودن! ولی چیزایی که خیلی خودنمایی میکرد فرش های فوق العاده بزرگی بودن که تمام سرسراها رو پوشونده بودن و البته گچبری های زیبای سقف که متاسفانه دو سه تا از سقفها شکم داده بود و معلوم بود درست بهش نمیرسن دل مامور موزه هم پر بود از مسئولا و میگفت قدیمی ترین کاخ این مجموعه که کاخ احمد شاهیه دست سپاه و ایناست و برام جالبه بعضیا انگار تو این مملکت زندگی نمیکنن همچین با تعجب آه میکشیدن وقتی بعضی چیزا رو میشنیدن و بعد حسابی عصبانی میشدن که نگو!!
توی زیرزمین هم گالری فرح که الان نمایشگاه بود و سینمای شاه قرار داشت که اونم درش بسته بود روی کاغذهای راهنمای نزدیک اتاق ها نوشته بود که تو این سالن ها آخرین بار از کی پذیرایی شده: کارتر ، سلطان حسین و..کلا جالبه جاهایی راه میری که چند سال قبل یه عده با شکوه و جلالشون اینجاها راه میرفتن
برای من البته نخندینا! جالترین جای کاخ راهروهاش بود که از کنار اتاق کار شاه شروع میشد و میرفت بالا ودوباره از کنار یکی از اتاقهای بالا می اومد پایین چون اصولا عاشق این راههای مخفی(البته چندان مخفی نبود) و متفاوت تو همه خونه ها هستم و مرمرهای سبزش منو شدید یاد خونه قدیمی مادربزرگم انداخت
بعد اومدیم بیرون و یه پیاده روی حسابی که از نزدیک در زعفرانیه رفتیم دم در دربند، موزه صنایع دستی که بعد از اینکه عارف(معاون اول خاتمی) این کاخ و تحویل داده بوده صنایع دستی مختلفی و خریده بودن و موزه درست کرده بودن که البته من زیاد خوشم نیومد خیلی اونجا گرم بود و خسته شده بودم اومدیم بیرون و از فضای خوشگل بیرون استفاده کردیم گروه دانشگاه دیگه میخواستن برن ولی ما گفتیم میمونیم اول رفتیم موزه چهره های ماندگار که تازه درست کرده بودن چیز خاصی نبود 4-5 تا ال سی دی که مراسم و نشون میدادن و عکسهای چهره های ماندگار که البته همه مون میدونیم بعضی هاشون چندان هم ماندگار نیستن:)
 بعد هم اومدیم بریم موزه استاد فرشچیان که چون بلیطامونو خانوم مسئول گروه برده بود نتونستیم بریم تو و مشالاا.. با رفتار بسیار عالی سربازهای اونجا روبرو شدیم 
ولی خوب همین موقع یه گروه ایتالیایی دیدیم که اونا هم میخواستن برن در بالا :) خوب کار ما هم شد استراق سمع اونا(شرمنده ام واقعا!) دم در هم به مسئول اونجا گفتیم ما میریم ساندویچ میخریم میایم ما رو یادتون بمونه چون دیگه بلیط نداریم...
بعد خوردن نهار بغل رودخونه و روی علفای تازه سبز شده رفتیم به سمت موزه برادران امیدوار که بلیطشو به توصیه دوستمون خریده بودیم یه سربالایی جالب داشت با درختای چنار سر به فلک کشیده که خیلی منظره قشنگی بود و البته برای ما که از صبح داشتیم راه میرفتیم یه ذره سخت بود!
قشنگترین موزه فکر کنم اینجا بود، فوق العاده بود این سفر باورنکردنی، حتما یه بارم شده برین ببینین این موزه رو، پر از عکس و لوازم قبایل مختلف و تاکسیدرمی حیوانات مختلف هستش خیلی جالبه از در زعفرانیه که برین باید به سمت شمال برین کاملا تا انتهای باغ فقط حتما قبلش کلی راجع بهشون مطلب بخونین چون پسر راهنمای موزه باید هی سکه بندازین تو دهنش تا یه کلمه واستون حرف بزنه  ماشینشونم تو محوطه بود خلاصه که کلاس بعدازظهرم هم نرفتم و ساعت 4:30 به هوای بازی استقلال اومدم خونه که از بدشانسی زد و باختیم البته حدس میزدم:|
نکته وحشتناک این بازدید این بود که میدیدی کنار رودخونه پر آشغاله پر ظرفای یه بار مصرف و ما چقد گفتیم مردمی که میان اینجا چرا اینقدر بی فرهنگن ولی موقعی که رفتیم دم در دربند که بریم غذا بخریم در کمال ناباوری دیدیم مسئول در ورودی غذاشو که خورد ظرفشو پرت کرد تو رودخونه و اونجایی که ظرفشو پرت کرد پرآشغال بود یعنی خود کارمندای اونجا یکی از عوامل اصلی آلودگی ها بودن من که چند لحظه همین طور بهش خیره مونده بودم
نکته مهم دیگه عدم مدیریت درست بود شایدم عدم مدیریت یکپارچه اکثر افرادی که تو موزه هستن سربازن با لباسای خاکستری زشت که رفتاراشونم اصلا خوب نیست همون لحظه ورود با دو تا از دخترای ما دعوایی کردن که نگو کلا هم نمیدونم شرایطشون چه جوریه ولی خیلی بد خلق بودن ضمن اینکه بقیه سربازایی که با لباس پلنگی اونجا بودن یه ذره باعث تعجب و البته وحشت بخصوص خارجیا میشدن اگرم قراره گارد محافظی وجود داشته باشه با لباسای رسمی نه پلنگی باید باشن جنگ که نیست:)   
حالا یکی بگه همه معضلات مملکت حله همین یکیش مونده:)

یکشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۶

امروز صبح برنامه مردم ایران سلام تعدادی از مجری های رادیو رو آورده بود خانم مهین فر از گوینده ها قدیمی و با تیپ خاص همون خانمها! داشت توضیح میداد که بعضی از گوینده ها زبان معیار و رعایت نمیکنن و این حرفا
بعد با نطق قرایی میگفتن حتی اگر مردای گوینده یه سری عبارات رو بکار میبرن اشکال نداره ولی خانوممممهاییی ما نباید با این ادبیات هجو صحبت کنن:| دلم میخواست با مخ برم تو تلویزیون
باز خدا پدر مهران دوستی و بیامرزه که گفت این ربطی نداره به زن و مرد یه ادبیات مخصوص جوونهاس که دوست دارن راحت تر حرف بزنن
یه نکته ای چند وقته من ازش مصداق های جالبی میبینم بطور عادی وقتی صحبت از زن سنتی با افکارقدیمی میشه معمولا ما تصویر یه زن چادری(توهین نباشه) همون تیپای زنای خاله خام باجی تو ذهنمون نقش میبنده یعنی این تصویر و برامون درست کردن این چند وقت من مرتب زنایی رو میبینم با ظاهر امروزی بی حجاب اکثرا درس خونده های قدیمی و از اونهایی که به نسبت سنشون لابد از آزادی خوبی برخوردار بودن که اکثرا شاغل بودن بعد نمی دونین چه افکار متحجر احمقانه ای دارن یکیشون میگه چه خوب شد احمدی نژاد اومد جلوی این دخترا رو میگیره خاتمی زیادی بهشون آزادی داده بود یا مثلا همین خانم
چرا اینطوریه؟ این سئوال همش تو ذهنم تکرار میشه چرا زنهای قدیمی حتی تحصیلکرده ما اینطورین؟ 
باید اعتراف کنم تنها دلیلی که باعث شد پنجشنبه ای وسط اشک هام بلند شم و برم پیاده روی از اونایی که یکساله نرفته بودم و انقد راه میرم که دو تا باتری ام پی تری پلیر تموم شه نوشته پرستو بود!
می خواستم ماجرای اشکهامو بنویسم اینکه بیرون رفتن با مامانمو مادربزرگم عذاب الیمه چون انقد به آدم استرس میدن روانی میشی: بدو... زود باش.. ما رفتیما... این عبارات با توان 10 تکرار میشن معمولا هم اگه قرار باشه جایی پیاده برن محض رضای خدا حتی اگه 10 بار بگی منم میام منتظرت نمیشن انگار که حلوا خیر میکنن حالا فکر نکنین من از این دختر فس فسو ها هستما بهم بگن راس فلان ساعت آماده باش آماده ام حالا پنجشنبه هم با اینکه چند بار گفتم من میام  شب سال مسجد، وسط خوابمم بلند شدم و دوباره گفتم من میام ولی وقتی لباس پوشیده اومدم پایین دیدم طبق معمول گذاشتن و رفتن:|
اشکهامم نتیجه عصبانیت مفرط و بغض چند ساله ام بود:)
بعدم هر چی اصرار که بیا بریم شب خونشون برای شام و اینا نمی خواستم برم ولی از اونجایی که زن عمو هم خونه ما بود و اصولا وقتی روی چیزی اصرار میکنه دیگه باید قبول کنی چون اگه شده یک ساعت میگه به خاطر من حالا این دفعه... تا بیای،  ولی باید اعتراف دوم رو بکنم که وقتی مجبور شدم قبول کنم که برم و رفتم حموم دوباره تصمیم گرفتم بپیچونمو نرم ولی خیلی اتفاقی وسط حموم صدای زنگ موبایل و شنیدم(خیلی محاله) و حرفاش باعث شد که برم
به همین احمقانه ای! آخه من از اوناییم که وقتی دو به شکم کد ها یی که بهم داده میشه رو خیلی باور میکنم و بقول خودمون به فال نیک یا بد میگیرم...
 
چرا این پست و نوشتم؟ برای ثبت در تاریخ:))

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

دلم میخواست وبلاگ بنویسم ولی یه ذره مخم قر و قاطیه
کلمه ها یه جورایی هی میان تو ذهنم فلاش میزنن و میرن..
حسادت کار خوبی نیست ولی وقتی میشینم فکر میکنم میبینم این حسودی نیست این یه جور حرص خوردنه از اینکه میبینی یه دفعه یه آدمایی که اصلا کس خاصی نیستن هی هر روز اسمشون تکرار میشه هر جا میری اسمشونو میبینی مثه قارچ رشد میکنن
بعد فکر میکنی چرا اینطوریه هی تو ذهنت از خودت می پرسی چرا ؟ چرا...

ممنون برای ناهار امروز خوش گذشت
دور هم جمع شدنای اینطوری خیلی حال میده چون حداقل هفته ای یه بار آدمایی رو میبینی که ازشون کلی مطلب یاد میگیری مثه جاهای دیگه و دانشگاه نیست که هی باید راجع به هر چی میخوای حرف بزنی یه ربع فقط تاریخچه شو بگی تا طرف مطلب دستش بیاد..

کلی حال میکنم با این رونق روزنامه ها وقتی میبینم مردم از دم روزنامه فروشیا دست خالی برنمیگردن
امروز روز آخر نمایشگاه شاگردم بود این شاگرد که میگم فکر نکنین حالا مثلا 5 - 6 سالشه! ماشالا 50 و خورده ای سالشونه تو این یه هفته هر کاری کردم برم نمایشگاهش نشد امروز بعدازظهر عذاب وجدانی منو گرفته بود که چرا روز آخر نمایشگاهشم نرفتم تنها چاره شم این بود که بخوابم و بگم خوب خوابم برد دیگه!! حالا یه سری باید برم خونه اش از دلش در بیارم خوب چیکار کنم من زیاد از این شهر از این گرما و شلوغی خوشم نمیاد بخصوص وقتی هوا گرمه مگه مجبور بشم برم بیرون
و شما مردای این مملکت بدونین هر وقت میبینمتون با لباسای آستین کوتاه و خنک دارین قدم میزنین و حالشو میبرین بعد ما با مقنعه و مانتو و .. دلم میخواد ، دلم میخواد ...
هیچی بابا چیزی دلم نمیخواد

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

این چند شب انقد هوا گرمه نمیشه اصلا خوابید پر از پشه دم کرده
اینایی که شمال زندگی میکنن چه جوری دووم میارین؟؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۶

الهی بمیرم این فردوسی پور بدبخت هر وقت گزارش میکنه بازی لوس و بیخوده و 0-0 میشه
ولی این علیفر چی چی نشده هر چی بازی گزارش میکنه چی در میاد الان یه لحظه برگشتم دیدم بازی 5 - 2 شده
بازی رم و اینتر
امروز یه عالمه ویدئو باحال تو یوتیوب از بازیکنا ایتالیا دیدم خیلی با نمک بود
فکر کنم امسال اولین باریه که بعد از 15 - 16 سال نماسشگاه کتاب نرفتم
هر دفعه خواستم برم دوستام گفتن خیلی بیخود بود بعد هم هنوز چند تا کتاب نخونده دارم تازه جشنواره مطبوعات هم نیست که اصلا بدرد نمی خوره
کم کم امتحانا شروع میشه و باید حواسم باشه مثلا
مطلب سینا و خسرو و لیلی خیلی جالب بود این چند روز
برای من ولی همه نشون دهنده این بود که ما خیلی وقتا خودمون بعضیا رو گنده میکنیم هنوز هم داریم میکنیم لینک ها و مطلبها پشت هم ولی بادکنکی که زیادی باد شده زودتر از اونی که فکرشو میکنیم میترکه
هروقت تو هر جایی صحبت این افراط کاریهاس یاد یه مطلب میوفتم که موقعی که اول دبیرستان بودم چاپ شد تو نشریه ای که ابراهیم افشار ، اسداللهی ومشایخی و چند نفر دیگه مینوشتن توش فکر کنم به اسم :گزارش هفته
عنوان مطلب این بود: بی مهره ها در هوای آزاد
راجع به کرمهایی بود که بعد از بارون بیرون میان و انقد میخورن که میترکن ولی اونایی که عجله نکردن و افراط نکردن میمونن و زندگی و ادامه میدن...
مطلب خیلی درست و حسابی و قشنگی بود که من بعد 8 سال تا این حدودش تو ذهنمه...
ولی کاملا مصداق این ماجراهاس

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

خوب مثه اینکه این رییس جمهور هم اهل ماچ و بغل خانومها دراومده!!
فقط به این فکر کردم اگه این کارو خاتمی کرده بود تمام قم تکفیرش میکردن تمام طرفداراش ملحد شناخته میشدن کیهان و جبهه و ... وا مصیبتا سر میدادنو الی آخر
راستی این خانوم و تو طرح مبارزه با بد حجابی نمیگیرن؟؟
 
خدایا فکر کن، تا وقت دوم اضافه بزور خودمو نگه داشتم که خوابم نبره به حد مرگ خسته بودم نمیدونم چی شد که فکر کردم چلسی و خوزه عزیزم! برده
 صبح ساعت 7 لای چشمامو باز کردم ببینم کی گل زده دیدم اصلا لیورپول رفته فینال:(
مورینیو مسلما از خود تیمش جذاب تره ولی خوب دو سه تا از بازیکنا هم فوق العاده اند و حیف واقعا که حذف شدن، لیورپول تبدیل به یه تیم موزی شده بعید هم نیست تو فینالم برنده شه
و فکر کنم چون باید حالگیریا ادامه داشته باشه امشب هم بعید نیست منچستر ، میلان و ببره
اگه این بازی امشب و ندن فردوسی پور گزارش کنه زنگ میزنم کانال 3 هر چی از دهنم درآد میگم:))

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

ستاره خود تخریب

یعنی یه چیزی این خبرگزاری فارس نوشته بود من و سکته داد قبضه روح شدم
ال دیگوی ما مگه میتونه بره
اگه یه وقت زبونم لال چشمم کور اتفاقی میوفتاد، 7 شبانه روز عزای عمومی اعلام میکردم:(

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

اردیبهشت

هوای به معنای واقعی اردیبهشتی است با بارون امروز صبح هم خیلی قشنگ شده
هفته پیش دیدم که تو باغ جنب و جوش و تابلوی باغ هنر ایرانی و زدن خیلی خوشحالم که این معدود باغهای شمرون میتونن نجات پیدا کنن از دست برج سازا، برای خونواده های فرشچیان و حسابی ام خوب میشه چون اگه میخواستن برج بسازن نابود میشد خونه های اونا
باغ موزه موسیقی هم مثه اینکه میخواد افتتاح شه اونو که اگه ببینین دلتون میسوزه چون خیلی ساله که تابلوی موزه رو زده بودن بالاش یه برج ساختن که مخ هر کی تو این محله سوت میکشه تو کوچه ای که به زور ماشین ازش رد میشه بدون ذره ای عقب نشینی برجی ساختن که وحشتناکه تمام کوچه های اونوره رودخونه رم مشرف کرده از این اتفاقا تو این کوچه ها زیاده
و خنده دار اسم کوچه هاس که باقی مونده چناران بدون حتی یه درخت چه برسه به چنار!!

داشتم مثلا از هوا میگفتما به کجا رسیدم...

پارسالم نوشته بودم این شعر سارا رو بازم بخونینش:

مادر ‌بزرگ

اردیبهشت ماه

در خیابان پهلو ی

دوره‌ی کشف حجاب

عاشق شد....



تولد اردیبهشتیای وبلاگستان لیلی و خسرو و پدرامم مبارک:)
p.s:و البته امید که من یادم رفته بود تولدش اردیبهشته!!

پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

1.دیشب برنامه شب شیشه ای بهروز صفاریان و آورده بود وقتی خواهرم زنگ زد گفت بیا بهروز و آوردن انقد زود دویدم و اومدم که فکر کنم موقع پایین پریدن از پله ها پام پیچ خورد! بهروز واقعا حرفهای جالبی زد اینکه اگه اینا موسیقی و میخوان چرا اینطوری برخورد میکنن و ساز و نشون نمیدن اگرم نمی خوان که هیچی، این رشیدپور....هم که واقعا همش درحال ماله کشیه، بعد چون سری قبلی همه ازش تعریف کردن یه مقدار زیادی فکر کنم هوا ورش داشته و مهمتر از همه اصلا کیفیت سئوالاش خوب نیست غیر یکی دوتا برنامه بقیه اش اصلا خوب نبود حالا فکر کنین دیشب از پشت صحنه گفتن 7 دقیقه وقت داریم بعد شاید 2 - 3 دقیقه نگذشته بود که گفتن فقط 1 دقیقه وقت داریم که اونم رشیدپور با دوبار تکرار کردن حرفاش تمومش کرد بهروزم یه چیزی گفت که یعنی من کیف کردم:))
گفت ساعت 10 شده؟
خیلی باحال بود حالا امشب که امین تارخ و آورده بودن تا 10 و 10 دقیقه برنامه داشتن!!

2.چهارشنبه بعدازظهر 2 جا میخواستم برم یکیش مراسم بزرگداشت رضا کیانیان و اون یکی یه جای دیگه بود نمیدونم چرا انگار پاهای منو چسب زده بودن حوصله رفتن و هر کاری کردم پیدا نکردم حیف شد دلم میخواست هر دو شو برم...
هنوزم استادیومی که با هم رفتیم یادم نمیره اینکه تو رو چقدر اذیتت کردن
الان گیج موندم چرا ؟ چرا یه فعال زن باید این همه هزینه بده؟ دلم می خواست ببینمت...

چهارشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۶

خوب برق وبلاگستان رفته و تقریبا سوت و کوره
ولی خدا پدر google reader رو بیامرزه
یه وقتا فکر میکنم اون قبلنا که بلاگ رولینگ نبود ما چطوری با اون سرعت اینترنت(که البته با الان فرق آنچنانی نداشت) تمام وبلاگا رو چک میکردیم ببینیم کی آپدیت کرده!
cproxy هم مرده معلوم چشه!

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

از احوالات ما خواسته باشید همش یعنی بیشترش روزمرگیه رفتن دانشگاه ، برگشتن و البته یکشنبه ای، بنا به این قانون که من 364 روز بیکارم بعد یه دفعه در یک روز همه کارامو انجام میدم چند جا رفتم که یکیش دیدن دوستای دبیرستانم بود البته بماند که من فکر میکردم رستوران نادر پایینتر از نفته و یه عالمه راه پیاده رفتم که یه دفعه دیدم رسیدم ولیعصر و خبری از نادر نیست!!! آخه بابا نادر هم شد رستوران اصلا حال نمیده
وخلاصه دیدن چند تا دوست دیگه...
چند روز پیش دیدم چقد زود دوباره داره اردیبهشت میاد و من هنوز کتابایی که پارسال خریدم و هنوز یکی دوتاشو نخوندم از امروز دوباره کتابا رو آوردم شروع کردم به خوندن کتابا
هرچند کیوان بعضیاشو گفته بود جالب نبود ولی خوب بالاشون پول دادم:)
فیلم بعدی کریستوفر نولان هم پرستیژ بود که دیدم که جالب بود مثه شعبده بازی ، پر از غافلگیریه ولی فکر کنم همچنان از ممنتو بیشتر خوشم اومده ولی آخر همه فیلما قیافه و صورت اریک بانا تو مونیخ میاد تو نظرم و البته تصویر آخرین صحنه match point صورت جاناتان ریس میرز که با اینکه میدونه چه کارایی کرده از شانس خوبش خوشحاله یه حال بینابین...
و البته فیلم pride & prejudice که خیلی حال نکردم خندیدیم فقط! البته از اینکه فیلم صحنه نداشت خوشم اومد چون بعضی این فیلمای ملودرام دیگه حال بهم زن میشه
خوب فعلا ملالی نیست جز پول!!!

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

فیلم memento رو دیدم خیلی جالب بود
فکر کنین فیلم 5 دقیقه 5 دقیقه تقسیم شده باشه بعد هر 5 دقیقه رو از انتها تعریف میکنه تدوینش فوق العاده بود و بهضی دیالوگهاش
آخر فیلم همین طوری دهنت باز میمونه که یعنی چی
فیلم بعدی کریستوفر نولان رو هم امشب میبینم
حس سئوال و جواب شدن وحشتناکه
وقتی میبرنت حراست دانشگاه تا اون مرتیکه هیز هزار تا سئوال و جوابت کنه و سرت داد بزنه و تهدیدت کنه وحشتناکه
هرچند که تو هم متقابلا داد میزنی و کم نمیاری بعد هم میای بیرون میخندی ولی خودت بهتر میدونی که این معده درد دو سه روزاخیرت در اثر چیه
مطمئنا بازجویی های وحشتناک و سئوال و جوابای بیمورد شاید کم از شکنجه نباشه وقتی میبینم دوستا رو بی دلیل احضار میکنم خودمو یه لحظه میزارم جای اونا... واقعا کم میارم

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶

این ذهن لعنتی مقایسه گر


دیروز رفتم کلیسای جامع ربانی مرکز توی خیابون ایتالیا از دوستم ممنونم برای پیشنهادش واز اون یکی ممنونتر برای دی وی دی هایی که میخواست برام بیاره که باعث انگیزه بیشترم شد! چون راستش ترجیح میدادم بمونم خونه و فوتبال ببینم مراسم خیلی جالبی بود و من مدام داشتم مقایسه میکردم با اعمال دینی خودمون، و با مراسمی که مجید مفصل راجع به کلیسا رفتنش نوشته بود.

شلوغ بود و عده زیادی جا برای نشستن پیدا نکردن یه ردیف در سمت راست مخصوص آقایون بود و تمام طبقه بالا مال خانوما و بقیه قاطی نشسته بودن چند تا ژاپونی و چند تا سیاه پوستم بودن که یکیشون واقعا زیبا عبادت میکردچیزی که خیلی به نظرم اومد اعتقاد زیادشون بود توی اکثر دعاها بلند میشدن که چشماشونم پر اشک بود البته بگم مسلمونا هم زیاد بودن حتی خانومایی با چادر ،
نکته جالش این بود که اصلا صدای ارمنی حرف زدن نشنیدم در صورتیکه معمولا ارمنیا با هم ارمنی حرف میزنن لااقل دوستای من که اینطورن تمام شعرها و موعظه ها به زبان فارسی بود اول یه پدر جوان روحانی با کت شلوارو کراوات و با چهره ای دوست داشتنی میاد و چند تا دعا میگه بعد شعرها رو با 3 تا پروجکشن میندازن روی دیوار که همه بتونن بخونن ، دسته موزیک هم همراهی میکنه سر بعضی شعرا مردم بلند میشدن و در حالیکه دستاشونو به حالت دعا بالا گرفته بودن و اشک میریختن شعرا رو میخوندن بعد هم یه پدر دیگه می یاد که موعظه میکنه از روی آیات میخونه و تفسیر میکنه که تاحدودی کسل کننده اس( و به نظرم اگه قرار باشه هر هفته گوش کنی دیگه بدتره یه مقدار هم قدیمی به نظر میاد شاید چون من با اسلام مقایسه میکردم و تعداد منابع و اطلاعات و مقایسه میکردم) اونم چند تا از شعرا رو خوند چه صدای بم قشنگی هم داشت!!نکته جالب انتظامات ها بودن نه با اون تصوراتی که ما داریم 2 تا مردم شیک و پیک و 3 تیغه و بسیار مودب، یه عکس هم انداختم البته بازم میخواستم بندازم ولی گفتم شاید باعث ناراحتیشون بشه

دیروز تولد پیامبر بود ولی نه تو تلویزیون نه تو شهر خبری از شادی یا حتی همون 4 تا ریسه هم نبود داشتم فکر میکردم چرا فقط بلدین سفارت آتیش بزنین چرا بلند نیستین یه جشن درست و حسابی برای پیغمبرتون بگیرین رفتار ماست که تصویر دینمونو میسازه ، رفتارهای مودبانه افراد اونجا سکوت و آرامشش رو مقایسه کنین با بعضی از رفتارهای مسلمونا....

فردا 3 تا از دوستا باید برن دادگاه انقلاب قلبم با شماهاس شماها همیشه قوی هستین
مطمئن باشین

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۶

just movie

انقد حال میکنم با این وبلاگایی که هی مینویسن نبودم سفر بودم بازم نیستم باید برم مسافرت یا اصلا به خاطر مسافرت وبلاگشون آپ نمی کنن من که اگه مثه قدیما بهمون انشاء چگونه عید خودتان را گذراندین بدن هیچی ندارم بگم یعنی غیر 4 تا فیلمی که دیدم هیچی به هیچی بیرونم نرفتم ببینم این خلوتی که میگفتن چه شکلی بود مشالا فامیلمون که نذر دارن کلا بطور تمام کمال حتما بیان خونه ما هفته دومم که گوش درد پدرمو درآورد چقد سخته برگشتن به زندگی عادی ...
فیلمایی که دیدم اینا بود:
bad educated , match point , amadeus , munich , davinci code , tempo , before sunset , sea inside , babel , departed , volver ...
دیگه یادم نمیاد چیا ،نمیتونم بگم فیلمای بدی بودن همشون قابل دیدن بودن مچ پوینت و دوست داشتم قصه اش شاید یه فیلم فارسی ساده بود ولی نکته های جالبی بهش اضافه کرده بود قشنگترینش اونجاس که اول فیلم میگه ترجیح میدم بجای آدم خوب بودن آدم خوش شانسی باشم آخر فیلم میفهمیم چقد حرفش درست دراومده بحث هاش با نامزدش راجع به شانس هم جالب بود قیافه خود کریس هم جالب بود عین فوتو مدلها بود بعد دیدم مدل ورساچه بوده!
بی فور سانست(!) هم خیلی خوب بود بازیهای به شدت واقعی رفتارهای اولیه شون بی نهایت آشنا بود و حرفهای خیلی جالبی میزدن
راجع به مونیخ هم که نوشته بودم من از اون تیکه هایی که اریک بانا میترسید و همش توهم اینو داشت که میخوان بکشنشم خیلی خوشم میومد نصفه شب وقتی فیلم تموم شد رفتم پایین یه چیزی بخورم همش پشت سرمو نگاه میکردم و فکر میکردم یکی تو آشپزخونه اس این برای من که اصلا نمی ترسم از این چیزا یعنی خیلی! فیلم روم اثر گذاشته بود نمی دونم بقیه هم اینطورین یا نه من وقتی مثلا 2 ساعت یه فیلم انگلیسی زبون میبینم بعدش همش میخوام انگلیسی حرف بزنم بخصوص چون زیاد حوصله حرف زدن تو خونه رو ندارم..  

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

مونیخ

دیشب مونیخ و دیدم، حس خاصی دیدن این فیلم به آدم میده مدتها بود میخواستم این فیلم ببینم نمیدونم چی شد که اتفاقی دیشب دیدمش بازی خیلی خوب اریک بانا تدوین فوق العاده اش و خیلی چیزای حس لذت بخشی از گیجی میده، احساس میکنی اصولا هممون شاید بازیچه های این دنیا هستیم و دلمون میخواد از قواعد دست و پاگیر که برات حد و مرز میذارن فرار کنی...
مطابق معمول که وقتی فیلمی میبینم میام تو اینترنت و تو وبلاگا راجع بهش میخونم دیشب وقتی فیلمو دیدم فقط وبلاگ خسرو یادم بود که راجع بهش نوشته بود نیم ساعتی طول کشید تا مطلب و پیدا کردم چون با سرچ پیدا نمی شد بعد دیدم چه جالب که اون روزم بازی دربی استقلال پرسپولیس بوده!
 

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

SS

پیش بسوی بازی سال زیر این بارون قشنگ بازم شاهد حالگیری قرمز ها هستیم
ایشالا!!

دوشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۶

گوشم عفونت کرده مثه چی
چند روز بود درد میکرد هی گفتم نکنه از دندونم باشه ولی دندونام مشکلی نداشت تا اینکه دیروز دیگه رسما داشتم از درد می مردم رفتم دکتر و طبق معمول میخواست آمپول بده! بهش گفتم اگه آمپول مامپول بدین من نمیزنم گفت خوب مامپول نمیدم آمپول میدم!
خلاصه که یه کیسه قرص و قطره گوش که اینکه واقعا مرگه وقتی میره تو گوش احساس کر شدن پیدا میکنی بهم داد و فعلا دارم دردشو تحمل میکنم
چرا همبشه این عید لعنتی زود میگذره؟!بعد دوباره درس و....

شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۶

عید نوروز خود را چگونه میگذرانید!!

روتین عید چیه؟ عید دیدنی دیگه، یعنی نهایت مثلا خوش گذشتن:( به خانواده هایی که مسافرت نمی رن هی مهمون میاد هی پذیرایی کن هی مهمون میاد میری بالا قایم میشی که یعنی نیستی تا بتونی یه ذره نفس بکشی!!
دیروز داشتم مجله فیلم و میخوندم سروش صحت یه مطلب جالبی نوشته بود راجع به اینکه هر سال یه دونه از اون دفترای جلد محکم میخره که تمام خاطرات و روزشمار های سالشو توش بنویسه بعد چون خاطرات عید و اول سال و نمینویسه خوب از کار نصفه نیمه هم خوشش نمیاد بقیه سال هم توش چیزی نمی نویسه!! تیتر مطلبشم خیلی باحاله یه مطلب کوتاهه از خاطرات ظهیر الدوله که خیلی کوتاه به تاریخ یکشنبه 28 ذیقعده 1324 هجری قمری نوشته شده: از صبح تا غروب برف می بارید و من هم از پهلوی وزیرهمایون جم نخوردم" خیلی چیز ساده ایه و شاید بی معنا ولی همین که یک روز در تاریخ و تو ثبت کنی از نگاه خودت، مهمه و جالبه وقتی مطلبشو خوندم دیدم چقدر این وبلاگ نوشتن های ما معنی میتونه پیدا کنه سالها بعد خیلی راحت میشه با یه جمع آوری ساده، تاریخ یه تعداد زیادی از مردم ایران و تو مثلا فروردین 86 پیدا کنن
چیزه جالبیه ها!
حالا اگه از احوالات تلویزیون محترم جمهوری اسلامی خواسته باشین که کلی تبلیغ کرده بود تو عید چنین میکنیم و چنان خبری نیست برخلاف سالهای پیش نه سریال جذابی پخش میکنه ونه برنامه های جالبی
فقط شب عید با آوردن بنیامین به کانال پنج یه ذره ما رو شوک کردن که فکر کردیم انقلاب شده! بخصوص که تو کانال 3 دو تا خانوم دعوت بودن که روسری سرشون نبود!!(در راستای مطلب لیلا) و بعد دیشب که داشتم تیتراژ سریال رضا عطاران و میدیدم گفتم ای یارو ببین چجوری صدای محسن نامجو رو تقلید کرده بعد خیلی جالب سریال و ندیدم و وقتی برگشتم دوباره، تیتراژ آخر سریال داشت پخش میشد! که دیدم نه بابا خود محسن نامجو خونده تیتراژو، روش خوبیه برای استفاده از صداهایی که ارشاد مجوز نمیده بهشون،
خوب فعلا خدافظ

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶


La primavera!

ظاهرا  مث که  میگن که  بهار اومده!!
از سنت های ایرانی خیلی خوشم میاد کلا وقتی میبینم همه مردم هماهنگ با هم یه کاریو انجام میدن خیلی خوشم میاد!
ولی همیشه تو این وقتا دلم برای اونایی که دورن خارجن خیلی می سوزه خیلی ناراحتشون میشم وقتی مثلا تحویل سال سر کلاسن یا جایی هستن که هیچ بویی از عید نیست
نوروز شماها بخصوص ،خیلی مبارک

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

خوب محبوبه هم آزاد شده و بچه ها گفتن روحیه هر دوشون خوب بود
خوشحالم
از امیدک واقعا ممنونم که زندگی و به من برگردوند همون ماجرای cproxy...
امروز یه جوری بود با اینکه هیچ کار خاصی انجام ندادم و با اینکه به شدت بی حال بودم ولی همش منتظر بودم لعنتی همش انتظار
الان دیدم پرستو نوشته شادی آزاد شده بی نهایت خوشحال شدم ولی یه حس بدی بهم دست داد یعنی محبوبه آزاد نشده....
چرا برای من هنوز انگار عید و حال و هواش نیومده؟
نمی دونم
دارم پیر میشم و سنی و که از بچگی خیلی دوستش داشتم 23 سالگی داره میره بدون اینکه اتفاق خیلی خاصی افتاده باشه  بچه که بودم فکر میکردم کلی کار انجام میدم تا 23 سالگی ولی حالا....

شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

ترس از مردنی سخت در پی یک اتفاق آسان

زندگی بدون آنتی فیلتر همچنان ادامه داره
چرا تو این مملکت ما همیشه باید یه آنتی همراهمون باشه تا کارمون جلو بره توی تمام مسائلمون یه آلترناتیوی باید داشته باشیم تا بتونیم موفق شیم....
این شعر و ببینین خیلی جالبه
به عید نزدیک میشیم ولی دوستامون همچنان نیستن وثیقه 200 میلیونی واسشون صادر شده...
تو این چند روز چند تا فیلم دیدم
sea inside , tempo...
دلم یه چیزی میخواد یه تغییر، یه جای دیگه، زندگی یه جای دیگه غیر از اینجا...

جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

واقعا زندگی بدون آنتی فیلتر غیر ممکنه
از وقتی کامپیوتر و درست کردم این cproxy
آپدیت نمیشه لعنتی این ولیدیشین ویندوز هم از بین رفته نمی تونم نرم افزارمو آپدیت کنم
مثه مرغ پر کنده شدم...
 
چرا هیچ خبری از محبوبه و شادی نیست؟دلم خیلی براشون شور میزنه...

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

چشم انتظار

راستش انقد از دیروز تا حالا ناراحتم بخصوص بعد از خوندن وبلاگ آسیه که دیگه چیزی برای گفتن ندارم
مگه دیگه حرفیم مونده برای گفتن؟
یاد پارسال افتادم دم عید بود سر تجریش بودم پرستو اس ام اس زد گنجی آزاد شد چقدر خوشحال شدیم....
دلم میخواد دوباره یه دونه از این اس ام اس ها بیاد....

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

یه عالمه چیز نوشته بودم پرید حیف نوشته بودم که امروز چون یه ذره هوا بهتر شده بود رفتم پیاده روی بعد موقعی که داشتم حرص می خوردم از این همه آپارتمان، پام تو یه چاله گیر کرد و رگ به رگ شده
بعد هم راجع به این سیگارتا و نارنجکهای کوفتی نوشتم و آدمایی مثه من که قلب ندارن و زهره می ترکونن!!
بعد هم یه عکس....

کلیکک می کنیم:
300 the movie

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

8 march

خوب اکثر بچه ها البته بجز محبوبه و شادی و ژیلا بنی یعقوب آزاد شدن
دیشب رفتم برنامه سایت میدان اگه  این برنامه نبود مطمئنا حالم تا چند روز بد بود ولی دست همه درد نکنه توی مدت کوتاهی این برنامه رو ترتیب داده بودن که واقعا به من خوش گذشت اکثر بچه ها اومده بودن و از دیدنشون واقعا خوشحال شدم بقول شهلا انتصاری این بازداشت ها باعث شد اتحاد و همبستگی بچه ها و افراد خیلی بیشتر شه
گلهای قشنگشون الان جلوی رومه
ممنون از همتون
روزتون مبارک!

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

نسرین جونم روحیه ات و حفظ کن راه سختیه ولی تو قوی تر از این حرفایی
وقتی وبلاگ نیما رو خوندم اشک تو چشمام حلقه زد یاد اون روز افتادم که هر دو تامون داشتیم خاطره لگدی که به نوشین زده بودن و تعریف میکردیم تو دفتر شادی
از اینکه ما اشک تو چشمامون جمع شده بود و اون آخ نگفته بود
الان هم تو قوی باش ما همه اینجا به فکر شماها هستیم به فکر شادی و محبوبه که حتی اجازه تلفن زدن هم ندارن...

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

خوب بالاخره چند تا از بچه ها آزاد شدن از صبح بچه ها جلوی دادگاه انقلاب بودن بخصوص روزبه که خیلی مزاحمش شدم امروز ساعت 5 در یه لحظه نا امیدی درسی شدید وقتی از کلاس اومدم بیرون خبر آزادی بچه ها باعث شد همه چیو فراموش کنم زنگ زدم به ساقی با هاش و بعد با پرستو حرف زدم آروم شدم هرچند که فک کنم به ساقی سخت گذشته بود ولی پرستو همچنان مثل همیشه پرانرژی بود امیدوارم زودتر ببینمشون
درضمن اصلا نباید بقیه رو فراموش کرد شادی محبوبه و بقیه
که ظاهرا اعتصاب غذا هم کردن:(
هنوز منتظریم
نیما میگه امروز شاید چند تا از بچه ها آزاد شن(چه کلمه ای آزاد) بعضی از بچه ها از صبح رفتن جلوی دادگاه انقلاب هنوز خبری نیست
بازم منتظر می مونیم

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

هنوز خبری نیست ولی نمی دونم از وقتی که فرناز تو نوشته هاش وضعیتشو تو زندان نوشته بود اون هیولای سیاه اوین برام دیگه به وحشتناکی قبل نیست شایدم اونا شانس آوردن
خوشحالم که لااقل همه شون با هم هستن اینطوری تحمل سختی خیلی راحت تره فقط نگران اوناییم که مادر هستن بخصوص ساقی که بچه هاش کوچیک هستن یه جوریایی دلم میخواست من جای یکی از اونا بودم همیشه بیرون بودن خیلی سخت تره احساس می کنم دور افتادم ازشون
امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه
این عکسا رو اون روز که نمایش فیلم افساید داشتیم برای وکلای جوان گرفتم خیلی کیفیت نداره برای برای یادآوری خوبه

ساقی و نسرین

پرستو:


محبوبه و شادی و نسرین نوشینم تو عکس هست

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

دل توی دلم نیست
چرا هنوز آزادشون نکردن همه بچه ها هم هستن بقول آزاده نمیشه از جایی خبر گرفت
مریم شبانی لینک ها وبلاگا و سایت ها رو گذاشته:
بازداشت بيش از 40 تن از فعالين حقوق زنان/خبر روزنا

دستگيري گسترده زنان در برابر دادگاه انقلاب/ فهیمه خضرحیدری

دستگیری فعالان زن در آستانه 8 مارس /آمنه شیرافکن

حالی درون پرده بسی فتنه ها می رود.../ایمان پاک نهاد

هشت مارس در زندان/ ساسان آقایی

بازداشت زنان در مقابل دادگاه انقلاب/نفیسه زارع کهن

سرمقاله ای برای اجرا/مهدی افشارنیک

بازداشت 27 تن از فعالان زن /هنوز

لینکهای جدید:

بچه ها ظاهرا به بند 209 زندان اوین منتقل شدن

بازداشت شدگان/ امشاسپندان

دستگیری زنان/اسپارترا

وبلاگ لیلا موری هم لینکهای مختلفی گذاشته

بازداشت فعالان جنبش زنان

چه خبر شده چیکار کردن با بچه ها
دوباره شروع شد؟:(
واقعا نمی دونم چطوری از این شوک یک هفته ای بیرون اومدم، شنبه پیش، روز خیلی خوبی بود افتتاحیه تماشاگران بود که خیلی باحال بود . خوش گذشت با اینکه تنها بودم ولی چون همیشه نوشته هاشونو می خونی احساس میکنی با همشون رفیقی!
فردا صبحش اومدم ماجرای دیشب و بنویسم دیدم ویندوز بالا نمیاد انقدر تلاش کردم دوتا کتاب و نگاه کردم هر کلکی بلد بودم سوار کردم ولی مگه درست میشد دیگه کم کم گریه میکردم! شبا ساعت 9 - 10 می خوابیدم روان پریش شده بودم به معنای کامل! اینم نتیجه اعتیاد به کامپیوتر و اینترنت! حالا دقیقا قبل از این خراب شدن داشتم به مامانم میگفتم فلانی چقدر کم تحمله اگه یه وقت اتفاق ناراحت کننده ای براش بیوفته میخواد چیکار کنه بعد فک کنم خدا گفت بزار خودشو امتحان کنم!!
البته چون یه دلیل این خرابی و فیوز پروندن مادربزرگم میدونستم از مامانم 50 تومن غرامت گرفتم و خودمم پولامو گذاشتم یه هارد نو و دی وی دی رایتر نو خریدم:) این اتفاقا موقعی افتاد که من دقیقا جمعه اش به خواهرام میگفتم این کامپیوتر مثه دختر من میمونه وقتی بهش دست میزنین انگار دارین بهش ت*جاوز میکنین!!
خلاصه که اینم از هفته خیلی سخت
سختی دیگش روز حذف و اضافه، درگیریاش و عدم موفقیت من در گرفتن درس مورد علاقه ام بود(و جالب اینکه عده ای به راحتی این درس و گرفتن!) ولی امروز به این فکر کردم شاید قسمتم این باشه با این استاده درس بگذرونم (البته ازاین توجیها حالم بهم میخوره)

خوب در آستانه روز جهانی زن شما می خواین چیکار کنین؟
به این فکر کردم که اصلا چند نفرتو دانشگاهمون میدونن 8 مارس چه خبر هست؟ تصمیم دارم یه کارایی اگه شد انجام بدم بخصوص راجع به تبعیض شدید جنسیتی تو دانشگاه

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

1 2 3 زندگي

خوب زندگي ادامه داره...  يه برنامه نامرتبي دارم با 15 واحد هي بايد برم بيام تو اين تهرون لعنتي
اين سئوال هر روز منه وقتي بيرون ميرم اين مردمي که هي از اين ور به اون ور مي دون و ويراژ ميدن از اين وضعيت خسته نشدن؟ از ترافيک و آلودگي هوا هر روزه خسته نشدن؟ چرا نميذارن برن شهر و ديارشون؟ و البته خودم هزار تا جواب دارم به اين سئوال خودم دلم ميسوزه براي مردممون براي آدمايي که لياقتشون خيلي بالاتر از اين حرفاس ولي دارن توي دالونهاي پيچ در پيچ زندگي براي بدست آوردن يه لقمه نون نابود ميشن
دقت کردين چقد هممون تا حدودي ماليخوليايي شديم تصوراتمون که همه توي پولدار شدن ميگذره
اينکه پولدار ميشم تا حال همکلاسيا و اطرافيامو که بهم بي محلي ميکننو بگيرم، پول دار ميشم تا رييسم به خودش اجازه نده هر چي دلش خواست بهم بگه و من هيچي نتونم بگم و هزار تا چيز ديگه
امروز که داشت برنامه ميلاني و نشون ميداد به اين فکر ميکردم چقدر اين تصاوير از ما دوره ، کوه ودشتي بزرگ که توش حتي يه تير چراغ برق هم نبود يه آسمون آبيه آبي
 
جلسه تدوين منشور زنان هم جالب بود زير بارش شديد تگرگ رفتم و البته وقتي رسيدم ديدم اونجا زمين خشک خشکه! صحبتهاي جالبي شد و البته من طبق معمول اين جلسه ها بيشتر روي رفتار آدمها يا بازيشون تو سکوت زوم ميکنم! و به کلي نتيجه جالب ميرسم:)
 
اين حکايت استقلال انقد واسه ما استقلاليا خجالت آوره که حتي نمي خوايم راجع بهش حرف بزنيم آبروريزي بيشتر از اين،  نميدونم چرا ولي وقتي به اکثر مديريتهاي اين چند وقت نيگا ميکنين تو تمام زمينه ها يه سير نزولي خيلي وحشتناک ميبيني در حد فاجعه...
 
ديگه بايد راجع به چي فکر کنم؟ به مستندهاي مجموعه فرهنگي آسمان و دور هم جمع شدن تماشاگرانيا و ديگه نميدونم چي!
راستي به همين زودي خسته شدم از دانشگاه رفتن! فک کنم تا آخر عمرم يه 10 تا رشته خونده باشم هرکدوم نصفه و نيمه !! چقدم باحاتره نه؟!!
 

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

حقوق ناديده

امروز رفتم 482 هزار تومن ناقابل ريختم تو شيکم اين دانشگاه آزاد بماند که واحدهاي دلخواهم همه پر بود و بانک جلوي دانشگاه سيبا نداشت و چه و چه ..
نکته مهم که از صبح داره روحمو ميخوره رفتار زشت مسئول امور دانشجوييه من کلا سعي ميکنم خيلي با احترام و لبخند و اين چيزا با افراد برخورد کنم، آقا روي در اتاقش زده تا ساعت 1 بعدازظهر جوابگو هستش بعد در که ميزني (و البته در معمولا فقله) يه خانوم در باز ميکنه و آقاي محترم که چهره کريهش از ذهنم بيرون نميره ميگه جواب نميده و در ميبندن بعد از يک ربع يکي از پسرها خيلي راحت ميره تو و من که بعدشون ميرم تو مرتيکه ميگه من تشخيص ميدم جواب تو رو ندم ميگم مگه من احيانا اساعه ادبي کردم ميگه اگه کرده بودي که از دانشگاه مينداختمت بيرون
به نهايت مرگ عصباني شدم از دستش، مرتيکه بي شخصيت که آخر لاس زنه تو دانشگاه، دلم نميخواد وقتي عصبانيم از فحش و تهمت اتفاده کنم ولي اين واقعا هست هر کي بهش پا نميده و موس موسشو نميکنه مجبور اين رفتاراشو تحمل کنه
مغزم داره سوت ميکشه و دلم ميخواد به شدت تلافي کنم
اين دانشگاه ما (تهران شمال زبان) نمونه بارز تبعيض جنسيه که من ميخوام دنبالشو بگيرم، از رفتار وقيحانه استاداي زن که تبديل به جوک دانشگاه شده ميگذرم که کاملا رفتار متناقضي در قبال پسرها دارن نمونه اش اينکه يکي از استادامون به شدت به موبايل حساسه طوريکه دوبار ميخواست دانشجوهاي دختر و بندازه بيرون براي اين و جالب اينکه يکي از پسرها خيلي راحت سر کلاس يه قرداد کاري بست و حدود يه ربع با تلفن حرف زد و استاد مربوطه به روي خودش نياورد
ديروز که انتخاب واحد بود من که فاميليم الف هست اولش وقتي رفتم تعداد زيادي از کلاسا پر شده بود و جالب اينکه امروز وقتي پرينت يکي از پسرامون که فاميليش صاد هستش و ديدم متوجه شدم دو تا از درسايي که ما به شدت ميخواستيم حتما توش باشيم و پر شده بود براي آقا زده بودن در حاليکه براي هيچ کدوم از دختراي ديگه نزدن!!
واقعا شرم آوره نميدونم با نامه نوشتن به ساختمان اصلي اتفاقي ميوفته يا نه ولي من مينويسم
بخصوص چون قبلا تجربه دانشگاه داشتم نديدم به اين واضحي حقوق دخترا ناديده گرفته شه

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۵

کم کم راجع به فيلمايي که ننوشتم مينويسم

داغ سنتوري بدجوري مونده رو دلم، بهرام مبارکش باشه سيمرغ تنها کسي بود که تو سيمرغش کسي شک نداشت

کاش واقعا به قول اون تو اين مملکت سانسور نبود...


فردا انتخاب واحد دارم و دلم نميخواد درسهاي مضخرف ديني قرآن بگيرم ولي واحدام به 14 نميرسه چيکار کنم

نميدونم چرا دانشگاه چندان ديگه برام جذابيت نداره از قيد و بنداش بدم مياد

چرا من انقد لباس بايد بپوشم برم بيرون؟؟

یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۵

اتوبوس شب و ديدم خوب بود بد نبود
ولي الان دارم گريه ميکنم چون با اينکه گفته بودن تو بعدا اعلام مي شود ها ميديم ولي ندادن تقريبا امروز هيچ سينمايي نشون نمي داد
من مي خواممم
بهرامم جايزه گرفته
با اين داورياي امسال که واقعا نوبر بود 
رييس رو ديدم مجاني تو موزه سينما از صدقه سر آدمايي که چندان سر از سينما در نميارن و بليط مجاني واسشون ريخته و دم در بي تفاوت بليطشانو ميدن و ميره 
فقط اينکه پولادش کم بود!! و در مجموع خوب نبود همه چي نصفه بود صحنه هاي اضافه ديالوگ هاي اضافه خيلي داشت حکم خيلي بهتر بود
ولي مستند آقاي کيميايي باحال بود پر موزيک هاي جالب
باز هم سيب داريو هم نصفه ديدم
و آرزوم امروز ديدن بي دردسر سنتوريه
از يه آدم رو به موت همين يه ذره رو قبول کنين 

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

رييس-سنتوري

روز پنج شنبه پاداش سکوت ، روز سوم
روز جمعه: قاعده بازي ، پارک وي
يعني ميشه من تو اين دو روز باقيمونده

اين:


يا اين:
ببينم؟؟
روز سه شنبه طبق معمول رفتم که بلیط ساعت 4 مو بفروشم قرار بود فیلم مخمصه باشه که جاش دست های خالی طالبی رو گذاشتن منم دیر رسیده بودم دیگه نا امید شده بودم که کسی بلیطمو بخره که یه دفعه دو تا دختر اومدن و خریدن! بعد هم وایسادم تا ساعت 6 که فرش ایرانی رو ببینم البته در این وسط یه ذره خودمو تقویت کردم!!
فرش ایرانی: فیلم تعدادی از کارگردانهای مطرح کشورمون در مورد فرش فیلم تا حدودی خسته کننده است و من البته وسطش یه چرت هم زدم ولی دیدنش ضرر نداشت فیلم رخشان بنی اعتماد جالب بود راجع فرشی 3 بعدی تو اصفهان که واقعا زیبا بود بقیه شونم بد نبودن
و بعد هم میدونستم موزه فیلم اخراجیا رو گذاشته با دوستم رفتیم سوار ماشین شدیم، ماشینی که منو شدید یاد نفس عمیق مینداخت دو تا پسر افسرده که دقیقا مثل کامران و منصور حرف میزدن و تازه وسط راه ازشون پرسیدیم ولیعصر میرین اونم گفت آره و خلاصه روبروی موزه پیاده شدیم جمعیت که پر بود جلوی موزه فکر کنین همه هم دنبال بلیط بعد خیلی اتفاقی از 3 تا مرد که داشتن میرفتن تو دوستم پرسید بلیط دارین اونم گفت آره دنبالم بیا بعد هم هر چی گفتم پول بلیطشو نگرفت ظاهرا بلیط مجانی داشتن و البته یکیشون به شدت گیر بود و همش دور من میپلکید که دیگه حسابی اعصابم خورد شده بود به خاطر همین رفتم 3 تا ردیف عقب تر نشستم سینمای موزه و جو ش اصلا بدرد جشنواره نمیخوره یه سری آدمای اکثرا کله گنده میان که وقتی گذرونده باشن اصلا عشق سینما و فیلم نیستن بعد فکر کنین یه پسر با قیافه حزب الهی که ریش تنک و بلیز رو شلوارن اومد بغل من نشست بعد 40 کیلو ! وقتی میخندید 3 متر میپرید هوا و مثه اسب می خندید الهی که بمیره نمی ذاشت دیالوگها رو بفهمیم اونجا هم گرم صدای فیلم هم خراب خلاصه که تحمل کردیم فیلم یه فیلم تجاری خوبه علاوه بر خنده هاش من آخراش اشک تو چشام جمع میشد واقعیت جنگ و خشونت عریان جنگ پاهای رو مین جا مونده تانکایی که از رو پای رزمنده ها رد میشد... ساعت 11:30 شبم در حالی که نم نم بارون میومد پیاده رفتم خونه حالی بردم:)
 
روز چهارشنبه هم بلیط گوشواره رو که روز قبل به بغل دستیم فروخته بودم بلیط آفتاب بر همه... هم فروختم و با دلی آرام و  قلبی مطمئن اومدم خونه!!!
 
آقا دیشب دیدین برنامه فوق العاده دادگاه خسرو گلسرخی رو گذاشت؟؟؟!!!!!!!! هرچند که بعدش یه مثلا تحلیل گذاشته بود و چرند گفت مردک ولی خیلی برام جالب بود گفت این فیلم اولین بعد از انقلاب داره پخش میشه 

سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵

دوشنبه هم بلیط سبیل مردونه مو فروختم و تو سرما منتظر شدم تا ساعت 6 برم اقلیما که فکر میکردم با توجه به قدمگاه فیلم خوبی باشه که نبود پانته آ بهرام و حسین یاری زن و شوهر ثروتمندی بودن که زن دچار توهم میشد قبلا هم سابقه بیماری داشت چون مادرش سر زا رفته بود و اون خودش و مسئول مرگ مادرش میدونست فیلم مثلا قرار بود راز آلود و ترسناک باشه که خوب اصلا نبود فقط صدای بلند موزیک رو متن که مثلا قرار بود تاثیر گذار باشه تو سینما فرهنگ باعث گوش درد میشد! یه دلیل اینکه چتد تا فیلمی که دیدم ضعف داشتن این بود که پارتنر ها خوب نبودن بهم نمیخوردن
حالا امروز که سه شنبه است شاید رییس برسه امیدوارم بلیط بهم برسه و تمام نامردایی که از تو لیست ما رییس و روز سوم و اخراجی ها رو حذف کردن بمیرن!!
یکشنبه رفتم سنگ کاغذ قیچی که البته اندکی دیر رسیدم و تیتراژ فیلمو ندیدم:(  فیلم پروداکشن حسابی با بازیگرای خوب داره ولی هرز رفتن مهمترین مشکلش اینه که اصلا دیالوگهای خوبی نداره و نمیفهمم چرا اندیشه باید اینطوری باشه گاهی مواقع بی دلیل مثلا مخالفت میکرد با کل گروه و یه جورایی اصلا نقش جالبی نبود امین حیایی و نیلوفر خوش خلق زن و شوهر بودن که رامتین پناهی ظاهرا از نیلو خوشش میومد و کاری میکنه که امین میوفته زندان اونجا همکلاسی قدیمیش شهرام حقیقت دوست و میبینه که اندیشه هم دوست  شهرام حقیقت دوسته!تو این مدت نیلوفر معلوم نبود چرا غیبش زده بود(معلول شده بود که به امین حیایی نگفته بودن) اینا میرن دفتر رامتین خداپناهی و گروگان میگیرنش چون اونم رفته بوده تو گاوصندوق قایم شده بوده با گاوصندوق میدزدنش و میرن توی یه آسایشگاه جانبازا حالا اینجاش مثلا نیروهای ویژه ریخته بودن از در و دیوار آویزون شده بودن و کلی خارجی بازی ولی معلوم نشد چرا هیچ کاره بودن و هیچ غلطی نتونستن بکنن:) نیلوفر بد بازی نکرد و اون لحظه ای که امین بعد از مدتها میبینش دیگه اشک این بغل دستیام بود که در اومده بود!! 
 
روز شنبه ساعت 4 و 6 من دو تا فیلم داشتم اول وایسادیم تو صف برای بچه های ابدی و بعد یه اتفاق خوب افتاد از کسی که سری بلیطای ساعت 4 رو داشت سری بلیطاشو خریدم بعد هم شبش سری بلیطای ساعت 9 مو فروختم انگار که یه بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد!!
حالا فیلمای روز شنبه:
بچه های ابدی : حسابی خسته شدم از دیدن این فیلم کارگردان انگار هر تصویری گرفته بود و گذاشته بود تو فیلم الهام حمیدی که انگار نقشش این ود تو هر سکانس لباس عوض کنه و آرایششو غلیظ تر کنه شهاب حسینیم خیلی جالب نبود ولی نکته این یه پسر باحال سندروم داون بود که واقعا از هنرپیشه های حرفه ای بهتر بازی کرد! نمک فیلم بود و از کسالتش کم میکرد و فیلم تقریبا دوپاره بود از قسمتی از فیلم که پانته آ بهرام وارد میشه فیلم یه ذره جالبتر میشه پانته آ بهرام تقریبا خوب بازی کرده بود واین تیکه از فیلم همراه با مهدی میامی بهتر شده بود
بقول پرستو یه اشکال فیلما اینه که خودت از فیلما جلوتری  میدونی که بعدش چی میشه و خوب این باعث میشه فیلم دیدن کسالت بار بشه
مصائب شیرین: خدایا منو بکش که رفتم این فیلمو دیدم! افتضاح بود فکر کنین فیلم راجع به یه خانواده های ارمنی بود که جالبه هیچ کدومشون لهجه نداشتن بعد داییه که بهزاد فراهانی بود لهجه غلیظ داشت خانواده دختر این و نذر حضرت ابوالفضل کرده بودن و اسمش تو شناسنامه فاطمه بود حالا میخواست با پوریا پورسرخ که از یه خانواده متعصب بود میخواست عروسی کنه بعد با یکی تصادف میکنه و مهدی پاکدل وارد میشود ...اصلا فیلم مضخرف که تعریف کردن نداره