چهارشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۵
دوشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۵
یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵
جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵
دومين روز
پنجشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۵
اينم بمونه
این فوت بچه های فامیلمون انقد غیر قابل باوره که من هنوز یه وقتایی فکر میکنم :این اتفاق واقعا افتاده یا نه خیلی سنگینه قبولش واسه آدم
انقد روز سومشون شلوغ شده بود که ما یک ساعت بیرون مسجد وایسادیم تا تونستیم بریم تو
شانسو میبینی مادر بیچارشون وقتی داشت میومد از مسجد بیرون، خورد زمین پاش شیکست
دلم می خواد گریه کنم...
برای اوضاع قمر در عقربمون چه خبره این مملکت، چرا اینا با ما این طوری میکنن، چرا دنبال جنگ داخلی اند؟
مانا بیچاره چه گناهی داره
باور کنین چند سال دیگه ما هم مث فلسطینیا باید سنگ دستمون بگیریم بریم این ترکا رو بیرون کنیم یعنی فرض کنین ما رفتیم بهشت زهرا خانومه می پرسه از کجا اومدین میگم تجریش میگه ا شما هم ترکین؟! آخه بابا مگه خودتون خونه زندگی و شهر و دیار ندارین از سوپور تا بقال و چقال همه ترکن حالا یکی به من بگه یه نمنه چه توهین بزرگیه به این جماعت ما هم که فارسیم هرجا هر چی گفتن باید بریزیم تو خیابون؟، چند نفرو از نون خوردن انداختین مانا بیچاره الهی بمیرم
اسمش میاد اشک تو چشمام حلقه میزنه
دلم شور می زنه امشب وقتی داشتم از مترو بیرون میومدم از زنی که داشت فال می فروخت یه فال خریدم چقدر قشنگ و جالب نوشته بود...
خسته ام.
دلم برای اونایی می سوزه که تو یه همچین روزایی رفتن و شهید شدن که حالا مملکت بیوفته دست کسایی که شمشیر رو واسه خواهر و برادرای کوچیکتر همونا از رو بسته...
انقد روز سومشون شلوغ شده بود که ما یک ساعت بیرون مسجد وایسادیم تا تونستیم بریم تو
شانسو میبینی مادر بیچارشون وقتی داشت میومد از مسجد بیرون، خورد زمین پاش شیکست
دلم می خواد گریه کنم...
برای اوضاع قمر در عقربمون چه خبره این مملکت، چرا اینا با ما این طوری میکنن، چرا دنبال جنگ داخلی اند؟
مانا بیچاره چه گناهی داره
باور کنین چند سال دیگه ما هم مث فلسطینیا باید سنگ دستمون بگیریم بریم این ترکا رو بیرون کنیم یعنی فرض کنین ما رفتیم بهشت زهرا خانومه می پرسه از کجا اومدین میگم تجریش میگه ا شما هم ترکین؟! آخه بابا مگه خودتون خونه زندگی و شهر و دیار ندارین از سوپور تا بقال و چقال همه ترکن حالا یکی به من بگه یه نمنه چه توهین بزرگیه به این جماعت ما هم که فارسیم هرجا هر چی گفتن باید بریزیم تو خیابون؟، چند نفرو از نون خوردن انداختین مانا بیچاره الهی بمیرم
اسمش میاد اشک تو چشمام حلقه میزنه
دلم شور می زنه امشب وقتی داشتم از مترو بیرون میومدم از زنی که داشت فال می فروخت یه فال خریدم چقدر قشنگ و جالب نوشته بود...
خسته ام.
دلم برای اونایی می سوزه که تو یه همچین روزایی رفتن و شهید شدن که حالا مملکت بیوفته دست کسایی که شمشیر رو واسه خواهر و برادرای کوچیکتر همونا از رو بسته...
یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵
مرگ
مرد؟ یعنی چی مرد ، به همین راحتی 2 تا برادر 21-22 ساله تو یه اتفاق به ظاهر ساده از بین رفتن برای خانواده هیچی نمی تونه وحشتناکتر از این باشه که در یه لحظه 2 تا پسرشونو از دست بدن
سرم درد میکنه پلکام ورم کرده این بهشت زهرا داره می ترکه و داره به سمت شهر پیشروی میکنه
هیچی از مرگ بدتر نیست...
سرم درد میکنه پلکام ورم کرده این بهشت زهرا داره می ترکه و داره به سمت شهر پیشروی میکنه
هیچی از مرگ بدتر نیست...
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵
مي خوام برم...
خوب ما هم اکنون منتظر خیل عظیم مهمونا هستیم که قرار بیان خونمون منم که اصلا حوصله مهمون ندارم اصلا توی فضای دیگه سیر میکنم الانم یکی از مهمونا که البته خودش صابخونه است ما مهمونیم، داشت خفه می شد نمی دونم چی پریده گلوش.
من واقعا رسم این مهمونیای ایرانیو نمیفهمم زنا چند روز خودشون و علاف و پای گاز داغون میکنن که در عرض چند ساعت ملت بیان بخورن و برن خودشونم از مهمونا هیچی نفهمن
بدترین جاشم ماچای ملته ایی!!!
بعدم شروع میکنن آدم بازجویی کردن :
دانشگات کی تموم میشه چیکارا میکنی.......الی آخر
دیشب تا ساعت 5 داشتم فیلم مودیگلیانی و میدیدم اونطور که دوستم خودشو واسش می کشت نبود بدم نبود اندی گارسیاش خوب بود نقش پیکاسو رم امید جلیلی!! بازی میکرد...
دلم میخواد برم جام جهانی!!
من واقعا رسم این مهمونیای ایرانیو نمیفهمم زنا چند روز خودشون و علاف و پای گاز داغون میکنن که در عرض چند ساعت ملت بیان بخورن و برن خودشونم از مهمونا هیچی نفهمن
بدترین جاشم ماچای ملته ایی!!!
بعدم شروع میکنن آدم بازجویی کردن :
دانشگات کی تموم میشه چیکارا میکنی.......الی آخر
دیشب تا ساعت 5 داشتم فیلم مودیگلیانی و میدیدم اونطور که دوستم خودشو واسش می کشت نبود بدم نبود اندی گارسیاش خوب بود نقش پیکاسو رم امید جلیلی!! بازی میکرد...
دلم میخواد برم جام جهانی!!
یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵
جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵
زندگي در پيش رو
الان تلويزيون تبليغ آتش بس و نشون داد منم کلی يادش افتادم و خنديدم ما بچه بوديم اصلا اين تيزر فيلما چقد تو تلويزيون پخش ميشد وما ادای نريتور هاشو در مياوردين چند ساليه ديگه خيلی کم تيزر ميبينيم تازه زن های تو فيلمم خيلی کم نشون ميدن ولی اين تبليغ آتش بس جالب بود چون هم رضا گلزار و هم مهناز افشار که يه وقتايی ممنوع و تصوير بودن و نشون داد
چند روز پيش خواب ديدم روز ۱۰ خرداد که تيم فوتبال ايران و بوسنی با هم بازی دارن ما ها هم رفتيم دم استاديوم مثه همون دفعه
مشغول چونه زدن و جر بحث با ماموراييم که یه دفعه يکيشون تيراندازی ميکنه و من تير ميخورم!!! انقد درد ميکشيدم که نگو اين ذهن
ماليخوليام هم اين چند روز همش به اين فک ميکنه که کيا مثلا ميان عيادتشو چه اتفاقاتی براش ميوفته
پريشبم خواب ديدم دو تا مرد که شبيه اطلاعاتيان دنبالم کردن و منو به اسم صدا ميکنن ولی ميگم من نيستم و سعی ميکنم برم خونه
همسايمون قایم شم...
خنده داره ولی اين فضای اطلاعاتی آدمای معمولی مثه منم می ترسونه
اين چند وقت يه اتفاقای جالبی افتاد باعث يه ذره زبانم تقويت شه!! راجع به فوتبال و
رفتن زنا به استاديوم باهام مصاحبه کردن. دلفين دختر دوست داشتنيه فيگارو و رکسانا از بی بی سی (که چه صدای گندی من دارم اه اه) و چند جای ديگه با نمکترين تيتر و الخندرا تو بی بی سی موندو (اسپانيش) زده بود که ميشه گفت يه جورايی عين واقعيته نوشته بود: فقط يه معجزه ميتونه باعث بشه شما منو رو سکوهای ورزشگاه ببينين!!!
چند روز پيش خواب ديدم روز ۱۰ خرداد که تيم فوتبال ايران و بوسنی با هم بازی دارن ما ها هم رفتيم دم استاديوم مثه همون دفعه
مشغول چونه زدن و جر بحث با ماموراييم که یه دفعه يکيشون تيراندازی ميکنه و من تير ميخورم!!! انقد درد ميکشيدم که نگو اين ذهن
ماليخوليام هم اين چند روز همش به اين فک ميکنه که کيا مثلا ميان عيادتشو چه اتفاقاتی براش ميوفته
پريشبم خواب ديدم دو تا مرد که شبيه اطلاعاتيان دنبالم کردن و منو به اسم صدا ميکنن ولی ميگم من نيستم و سعی ميکنم برم خونه
همسايمون قایم شم...
خنده داره ولی اين فضای اطلاعاتی آدمای معمولی مثه منم می ترسونه
اين چند وقت يه اتفاقای جالبی افتاد باعث يه ذره زبانم تقويت شه!! راجع به فوتبال و
رفتن زنا به استاديوم باهام مصاحبه کردن. دلفين دختر دوست داشتنيه فيگارو و رکسانا از بی بی سی (که چه صدای گندی من دارم اه اه) و چند جای ديگه با نمکترين تيتر و الخندرا تو بی بی سی موندو (اسپانيش) زده بود که ميشه گفت يه جورايی عين واقعيته نوشته بود: فقط يه معجزه ميتونه باعث بشه شما منو رو سکوهای ورزشگاه ببينين!!!
يکی از مشکلاتی که من دارم اينه که نمیتونم يا نمیخوام دروغ بگم ولی بعضيا ميان از اين خصوصيت من سو استفاده میکنن از وقتی ديگه نميتونم دانشگاه برم٬ اول که یه عده هر دفعه منو ميبينن ميگن پس کی درست تموم ميشه نمی دونم اين دانشگاه رفتن من چرا انقد تو چشم ايناس(گاهی اوقات فک ميکنم انقد بعضيا چشمشون دنبال اين دانشگاه رفتن من بود و موج منفی ميدادن دوره مون دچار مشکل شد و لغو شد) بعد هم يه عده اي که فهميدن٬ با يه حالت موذيانه اي ميگن اِ ديگه دانشگاه نميری خوب منم دلم نمی خواد دروغ بگم ميگم: نه نمی رم٬ ولی در اصل تو اين مملکت بعضيا بايد بدونن مسائل خصوصيه آدم٬ ربطی به اونا نداره ولی اگه بهشون بگی به شما ربطی نداره ناراحت ميشن و قهر ميکنن تازه يه عده هم شروع ميکنن ميگن لابد اخراج شده و مگه ميشه ديگه نرن و الی آخر....
دلم برای خودم ميسوزه جای من اينجا نيست ظرفيت من خيلی بالاتره ميتونم خيلی آدم مهم تر و تحصيل کرده تری باشم منتظر يه اتفاقم....
دلم برای خودم ميسوزه جای من اينجا نيست ظرفيت من خيلی بالاتره ميتونم خيلی آدم مهم تر و تحصيل کرده تری باشم منتظر يه اتفاقم....
دوشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۵
خوب امروز خونه بودم و يه نفسی کشيدم و شبم رفتم پياده روی زانوم حسابی درد ميکنه ...
شبی ه نميدونم چرا دلم ميخواد الکی هی اشکام بيان...
درد بی دردی؟نميدونم يه وقتی ميخواستم تو اين وبلاگ شخصيت ماليخوليايی خودمو رو کنم بگم که گاهی انقد تو خيال غوطه ميخورم که واقعيت کاملا از بين ميبره ولی انقد شخصيت متناقضی پيدا کردم اگه الان يه چيزی بگم امکان داره ۲ دقيقه بعد يه چيزی خلاف اونو بگم ديروز يه لحظه داشتم يه پست ۲ ماه پيشمو ميخوندم هی نيگا کردم گفتم من اينو نوشتم؟ نه ! من که هيچ وقت به اين چيزا فک نمیکنم...
خلاصه که گيری افتادم
شخصيت خياليم الان عاشقه٬ هی ذوق ميکنه و بازوهاشو فشار ميده انگار که کسی بغلش کرده انقد که رگ دستاش بلند شده...
بعضی وقتا هم دلش اشک ميخواد مثه امشب ..
سينما رو خيلی دوست دارم بيشتر از اون حرف زدن راجع به فيلم٬آتش بس بی تاثير نيست تو اين قاطی کردنا٬ از زبون دکتره يه چيزايی شنيدم که به نظرم خيلی خوب بود
کاش سی دی ش زودتر در بياد
بازم نميدونم اين بچه درون من خيلی چيزا ميخواد
آرزو به دلشه يه بار نمايشگاه کتاب بشه و اون يه عالمه پول داشته باشه تا به تونه يه عالمه کتاب بخره ولی خوب....
امشب سينما و ماورا کانال چهار جالب بود فيلم قشنگی و نشون داد به اسم پروانه
فيلم جالبی بود تو قسمت نقد و بررسيش منهای اينکه من از اکبر عالمی با اون ژستاش اصلا خوشم نمیاد ولی حرفای جالبی زدن يکی همين ماجرای کودک درون و ديگه اينکه يه جا عالمی به دکتر فاطمی گفت شما باعث افتخار مايين ايرانيای زيادی تو دنيا جزو اساتيد و دانشمندا هستن اميدوارم شما بيشتر به ايران بياين تا ما بيشتر بتونيم از شما استفاده کنيم...
با اين حرف ياد رامين جهانبگلو افتادم...
اينکه اولين بار تو مراسمه تقدير و بزرگداشت کيارستمی تو دانشگاه تهران ديدمش که يه مقاله خوند راجع به سينمای کيارستمی وقتی گفتن دستگير شده موندم يه همچين آدميو چرا گرفتن٬ استادی که درس و کارش فلسفه بود..
.من فکر کتاب خريدنمو اون داره زير فشار بازجويی ها از دست ميره
چقد دنيا ما آدما متفاوته
من عاشق تخيلاتم شدم و دلم چند قطره اشک ميخواد يکی از ترس گلوله بارون تا صبح نميخوابه..
.ما عجيبيم خيلی عجيب....
شبی ه نميدونم چرا دلم ميخواد الکی هی اشکام بيان...
درد بی دردی؟نميدونم يه وقتی ميخواستم تو اين وبلاگ شخصيت ماليخوليايی خودمو رو کنم بگم که گاهی انقد تو خيال غوطه ميخورم که واقعيت کاملا از بين ميبره ولی انقد شخصيت متناقضی پيدا کردم اگه الان يه چيزی بگم امکان داره ۲ دقيقه بعد يه چيزی خلاف اونو بگم ديروز يه لحظه داشتم يه پست ۲ ماه پيشمو ميخوندم هی نيگا کردم گفتم من اينو نوشتم؟ نه ! من که هيچ وقت به اين چيزا فک نمیکنم...
خلاصه که گيری افتادم
شخصيت خياليم الان عاشقه٬ هی ذوق ميکنه و بازوهاشو فشار ميده انگار که کسی بغلش کرده انقد که رگ دستاش بلند شده...
بعضی وقتا هم دلش اشک ميخواد مثه امشب ..
سينما رو خيلی دوست دارم بيشتر از اون حرف زدن راجع به فيلم٬آتش بس بی تاثير نيست تو اين قاطی کردنا٬ از زبون دکتره يه چيزايی شنيدم که به نظرم خيلی خوب بود
کاش سی دی ش زودتر در بياد
بازم نميدونم اين بچه درون من خيلی چيزا ميخواد
آرزو به دلشه يه بار نمايشگاه کتاب بشه و اون يه عالمه پول داشته باشه تا به تونه يه عالمه کتاب بخره ولی خوب....
امشب سينما و ماورا کانال چهار جالب بود فيلم قشنگی و نشون داد به اسم پروانه
فيلم جالبی بود تو قسمت نقد و بررسيش منهای اينکه من از اکبر عالمی با اون ژستاش اصلا خوشم نمیاد ولی حرفای جالبی زدن يکی همين ماجرای کودک درون و ديگه اينکه يه جا عالمی به دکتر فاطمی گفت شما باعث افتخار مايين ايرانيای زيادی تو دنيا جزو اساتيد و دانشمندا هستن اميدوارم شما بيشتر به ايران بياين تا ما بيشتر بتونيم از شما استفاده کنيم...
با اين حرف ياد رامين جهانبگلو افتادم...
اينکه اولين بار تو مراسمه تقدير و بزرگداشت کيارستمی تو دانشگاه تهران ديدمش که يه مقاله خوند راجع به سينمای کيارستمی وقتی گفتن دستگير شده موندم يه همچين آدميو چرا گرفتن٬ استادی که درس و کارش فلسفه بود..
.من فکر کتاب خريدنمو اون داره زير فشار بازجويی ها از دست ميره
چقد دنيا ما آدما متفاوته
من عاشق تخيلاتم شدم و دلم چند قطره اشک ميخواد يکی از ترس گلوله بارون تا صبح نميخوابه..
.ما عجيبيم خيلی عجيب....
شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵
روزمره
خیلی خوبه که آدم وبلاگ روزمره بنویسه بعدا که برمیگرده میخونه براش جالبتره چون ما معمولا اتفاقات مهم زندگیمونو فراموش نمیکنیم این جزییات که فراموش میشه
خودمم وبلاگایی که روزمره مینویسن و خیلی دوست دارم
یه تقویم دارم که ماله پارساله جنس ورقاش خوبه معمولا هرچی بخوام بنویسم تو اون مینویسم
معمولا همیشه یه خط راجع به هر روزم توش مینویسم از این به بعد شاید اون یه خط اینجا هم نوشتم
دوباره رفتم آتش بس و دیدم من بار اول بولینگ رفتم تو یه سالن خیلی کوچیک با کیفیت پایین تصویر در حالیکه بار دوم، فرهنگ رفتم، توی سالن پایین، که خوب بزرگه و با کیفیت خیلی خوب تصویر، ولی نمیدونم چرا تو اولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت سالن اولی پر پر بود بعد تقریبا همه دختر پسری اومده بودن هرچند که جمعیت خانوما بیشتر بود خوب این موضوعو که راجع روابط زن و مرد بودو جالبتر میکرد بعضی جاهاش مثلا مردا میخندیدن بعضی جاهاش زنا
آخرشم یه کار جالب کردن آهنگ فیلم گذاشته بودن وقتی که مردم دارن میرن ولی تو فرهنگ 70% زن بودن و نمی دونم خوب نمیگرفتن نکته ها رو، یا درست نمیشنیدن بعدم نصف سالن خالی بود آخرشم سریع پرده رو بستن که زودتر مردم برن
به من ثابت شده تقریبا جو سینما برای اینکه آدم از یه فیلم خوشش بیاد خیلی تاثیر داره خنده های مردم، سکوتشون و...
این دو هفته حسابی کلاس داشتم روزی 2 تا ، کلاسای روزای فردم تو موسسه خصوصی بود و پنج شنبه ای تموم شد شاگرد ساعت2 نیومد و من 2 ساعت اونجا سماغ مکیدم و چقد دلم میخواست خونه بودم و تکرار سه شنبه ها با موری و میدیدم ساعت بعدم مشالا کامپیوترشون که ساسر گرفته بود اینترنتشونم همش قطع میشد تا ساعت 6:30 شاگردم وایساد در حالیکه من انقدی درس ندادم بیچاره قراره بره سه شنبه ایتالیا اول من کلی بهش گفتم خوشبحالش ولی بعد معلوم شد برای درمان مادرش که سرطان داره دارن میرن خودشم دانشجوی پزشکیه..
فردا شنبه با شاگردای قدیمیم کلاس دارم باحال بودن دلم براشون تنگ شده بود البته همشون از من بزرگتر بودن..
.امروز انقد حال داد ساعت 6 بعدازظهر تو بارون کلی پیاده راه رفتم البته گوشم ترکید انقد آهنگ گوش دادم ولی خوب حس باحالی بود خیس شدن و باد و اینا...
خودمم وبلاگایی که روزمره مینویسن و خیلی دوست دارم
یه تقویم دارم که ماله پارساله جنس ورقاش خوبه معمولا هرچی بخوام بنویسم تو اون مینویسم
معمولا همیشه یه خط راجع به هر روزم توش مینویسم از این به بعد شاید اون یه خط اینجا هم نوشتم
دوباره رفتم آتش بس و دیدم من بار اول بولینگ رفتم تو یه سالن خیلی کوچیک با کیفیت پایین تصویر در حالیکه بار دوم، فرهنگ رفتم، توی سالن پایین، که خوب بزرگه و با کیفیت خیلی خوب تصویر، ولی نمیدونم چرا تو اولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت سالن اولی پر پر بود بعد تقریبا همه دختر پسری اومده بودن هرچند که جمعیت خانوما بیشتر بود خوب این موضوعو که راجع روابط زن و مرد بودو جالبتر میکرد بعضی جاهاش مثلا مردا میخندیدن بعضی جاهاش زنا
آخرشم یه کار جالب کردن آهنگ فیلم گذاشته بودن وقتی که مردم دارن میرن ولی تو فرهنگ 70% زن بودن و نمی دونم خوب نمیگرفتن نکته ها رو، یا درست نمیشنیدن بعدم نصف سالن خالی بود آخرشم سریع پرده رو بستن که زودتر مردم برن
به من ثابت شده تقریبا جو سینما برای اینکه آدم از یه فیلم خوشش بیاد خیلی تاثیر داره خنده های مردم، سکوتشون و...
این دو هفته حسابی کلاس داشتم روزی 2 تا ، کلاسای روزای فردم تو موسسه خصوصی بود و پنج شنبه ای تموم شد شاگرد ساعت2 نیومد و من 2 ساعت اونجا سماغ مکیدم و چقد دلم میخواست خونه بودم و تکرار سه شنبه ها با موری و میدیدم ساعت بعدم مشالا کامپیوترشون که ساسر گرفته بود اینترنتشونم همش قطع میشد تا ساعت 6:30 شاگردم وایساد در حالیکه من انقدی درس ندادم بیچاره قراره بره سه شنبه ایتالیا اول من کلی بهش گفتم خوشبحالش ولی بعد معلوم شد برای درمان مادرش که سرطان داره دارن میرن خودشم دانشجوی پزشکیه..
فردا شنبه با شاگردای قدیمیم کلاس دارم باحال بودن دلم براشون تنگ شده بود البته همشون از من بزرگتر بودن..
.امروز انقد حال داد ساعت 6 بعدازظهر تو بارون کلی پیاده راه رفتم البته گوشم ترکید انقد آهنگ گوش دادم ولی خوب حس باحالی بود خیس شدن و باد و اینا...
سهشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵
اين شماره مجله فيلم و حتما بخونين يه مصاحبه داره امير نادري که خيلي جالبه تقريبا از همه حرف زده از نصرت کريمي که چقد دلم براش تنگ شده و آخي تلويزيون نشونش داد چقد پير شده و يه تيکه جالب داره ميگه من از زن مسعود کيميايي يه عکس دارم موقعي که پسرشو حامله بوده که حالا نميدونم گجان و چيکار ميکنن
مطلبشم غزل خانوم از ايتاليايي ترجمه کرده
مطلبشم غزل خانوم از ايتاليايي ترجمه کرده
آتش بس
آتش بس و دیدم به نظرم فیلم خوبیه ولی فک کنم خیلیا به خاطر گلزار و تهمینه میلانی نبیننش
حیفه به نظرم
نکات خیلی خوب روانشناسی داره تو فیلم، که نمیخواد با میخ تو کلت فرو کنه، توی بطن یه سری ماجراهای جالب اونو میگه در ضمن فیلم طنز خوبیم داره حداقل برای خندوندن از کلمات رکیک یا شوخی جنسی استفاده نمیکنه که شما به خاطر خجالت بخندین چیزی که تو هوو پر بود کی بود گفته بود هوو مثه مصائب شیرینه؟؟؟ لطفا بیاد پول سینمای منو پس بده!
حیفه به نظرم
نکات خیلی خوب روانشناسی داره تو فیلم، که نمیخواد با میخ تو کلت فرو کنه، توی بطن یه سری ماجراهای جالب اونو میگه در ضمن فیلم طنز خوبیم داره حداقل برای خندوندن از کلمات رکیک یا شوخی جنسی استفاده نمیکنه که شما به خاطر خجالت بخندین چیزی که تو هوو پر بود کی بود گفته بود هوو مثه مصائب شیرینه؟؟؟ لطفا بیاد پول سینمای منو پس بده!
بابا
نگو که هیچ مشکلی ندارم و بی دردم الان چشمام پر اشکه اشکای درشت که قل میخورن میان پایین !!دارم روزنامه شرق میخونم لیپی لیست تیم ملی و اعلام کرده تو قسمت مهاجما هرچی نیگا میکنم اسم بابا رو نمیبینم گریه ام گرفته دوباره باید بنویسم ما بدون بابا جام جهانیم نداریم
نه مثه اینکه چشمام عیب کردن لیپی بابا رم دعوت کرده اونم اولین نفر:D
نه مثه اینکه چشمام عیب کردن لیپی بابا رم دعوت کرده اونم اولین نفر:D
شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۵
جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵
دوربين خبرساز
داشت برنامه فوتبال ايرانی و نشون ميداد برنامه خيلی جالبيه از اون جام جهانی قبلی من دوسش داشتم ولی اين وسط يه چيزی ديدنش
خيلی دردناک بود خبرنگارايی که هنوز
C-130
اونا رو از بين ما نبرده بود بخصوص همکار جواد واحدی دوربين خبرساز٬ حسن حيدری.
دقت کردين چند وقته ديگه دوربين خبرساز نميده تقريبا از سال جديد نداده چندبار زنگ زدم صدا و سيما ولی جوابی ندادن فک کنم نذاشتن به کارشون ادامه بدن حيف شد بهترين برنامه شبکه خبر بود...
خيلی دردناک بود خبرنگارايی که هنوز
C-130
اونا رو از بين ما نبرده بود بخصوص همکار جواد واحدی دوربين خبرساز٬ حسن حيدری.
دقت کردين چند وقته ديگه دوربين خبرساز نميده تقريبا از سال جديد نداده چندبار زنگ زدم صدا و سيما ولی جوابی ندادن فک کنم نذاشتن به کارشون ادامه بدن حيف شد بهترين برنامه شبکه خبر بود...
از اين قشنگترم ميشه؟؟
مادر بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلو ی
دورهی کشف حجاب
عاشق شد
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد
.......
مادر بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلو ی
دورهی کشف حجاب
عاشق شد
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد
.......
سهشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵
این بلاگر زد هرچی نوشته بودم پاک کرد شایدم به خاطر سرعت خیلی کند این روزای کانکشن ها باشه خلاصه که راجع به خبر اجازه دادن به خانمها برای رفتن به استادیوم بود اول که خوشحال شدم خوب مثه اینکه اعتراضا بیهوده نبوده دیگه هم لازم نیست از دست اون سرهنگ بابایی که تو بازی استقلال و برق با افتخار داره مصاحبه میکنه ما خیلی عالی تمشاچیا رو کنترل کردیم (دیدم آخه تو زمین هیچ کس نبود) حرص بخوریم فک کنم اگه اون لحظه فوق العاده ای که ما برگشتیم و به اون اطلاعاتیا گفتیم برمیگردیم داره اتفاق میوفته هرچند که فکر میکنم فعلا در حد یه حرف بیشتر نیست تا بیاد به عمل برسه مونده...
جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵
brokback mountain:))
استقلال جون:p
خوب به سلامتی و میمنت و خوشبختی و نیکبختی!!! استق ما هم قهرمان شد
دم بچه ها گرم دم تماشاچیا هم گرم که دیگه تو ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود(کاش منم اونجا بودم)
من همش دیشب نگران این بودم فردوسی پور بازی و گزارش کنه با اینکه فقط وقتی فوتبال و فردوسی پور گزارش میکنه گوش میکنم ولی هیچ وقت برامون خوش یمن نبوده ولی این میرزایی سگ مصب بد خوش شانسی میاره برامون،ولی فقط اگه دم دستم بود خفه اش میکردم هر 10 دقیقه یه بار میگفت چرخه سوخت هسته ای باب آخه کدوم گزارشگری تو دنیا انقد چرند میگه بعدم همش به این بچه های برق ایراد میگرفت خداییش من تو هیچ بازی یی ندیدم تیمی که هیچ انگیزه خاصی نداره 4 تا گلم خورده باشه انقد بدوه و امیدوار باشه دقیقه 90 هم گل بزنه تلویزیونم که با فیلمبرداریش واقعا گند زد گل چهارمو که عنایتی زد و اصلا ما ندیدیم بعد هم بابا این چه وضعیه قلعه نویی داشت زیر دست و پا له میشد اصلا معلوم نیست کی به کیه این مملکت ما وقتی مردمشو شور میگیره دیگه همه فک میکنن ظهر عاشورا س!!
خلاصه که آبیته ه ه ه
هایشالا یووه هم ما رو روسفید کنه الهی آمین!!!
دم بچه ها گرم دم تماشاچیا هم گرم که دیگه تو ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود(کاش منم اونجا بودم)
من همش دیشب نگران این بودم فردوسی پور بازی و گزارش کنه با اینکه فقط وقتی فوتبال و فردوسی پور گزارش میکنه گوش میکنم ولی هیچ وقت برامون خوش یمن نبوده ولی این میرزایی سگ مصب بد خوش شانسی میاره برامون،ولی فقط اگه دم دستم بود خفه اش میکردم هر 10 دقیقه یه بار میگفت چرخه سوخت هسته ای باب آخه کدوم گزارشگری تو دنیا انقد چرند میگه بعدم همش به این بچه های برق ایراد میگرفت خداییش من تو هیچ بازی یی ندیدم تیمی که هیچ انگیزه خاصی نداره 4 تا گلم خورده باشه انقد بدوه و امیدوار باشه دقیقه 90 هم گل بزنه تلویزیونم که با فیلمبرداریش واقعا گند زد گل چهارمو که عنایتی زد و اصلا ما ندیدیم بعد هم بابا این چه وضعیه قلعه نویی داشت زیر دست و پا له میشد اصلا معلوم نیست کی به کیه این مملکت ما وقتی مردمشو شور میگیره دیگه همه فک میکنن ظهر عاشورا س!!
خلاصه که آبیته ه ه ه
هایشالا یووه هم ما رو روسفید کنه الهی آمین!!!
پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵
دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵
پوپک
شب عید بود داشتم فکر می کردم خیلیا الان پیش خونواده هاشون نیستن یه لحظه یاد پوپک گلدره افتادم توی دلم گفتم چی میشه همین سال تحویلی پوپک به هوش بیاد و چی تعریف می کنه از عالم کما،اخبار ساعت 10 که گفت پوپک دیگه نیستش همین طوری موندم کی می تونست فک کنه که اون به این زودی از بین بره یادم نمیاد هیچکدوم از هنرمندامون تو این سن از دست رفته باشنوقتی که خودتم خیلی ناراحتی یه همچین خبری کافیه تا اشکات سرازیر شهدلم برای خونوادش میسوزه بعد از این همه مدت ...دلم میخواد برم تشییع جنازه اش هرچند دلم نمیخواد فک کنم دیگه نیست....
یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵
یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵
زلزله
الان یه لحظه انقد ترسیدم که داشتم میمردم سگای همسایه همزمان شروع کردن به پارس کردن مرغ حق تو پارک هم شروع کرد به اضافه چند تا کلاغ گفتم زلزله اس پتومو برداشتم و رفتم تو حال موندم مامانمو بیدار کنم یا نهبینهایت ترسیدم یه عالمه دعا کردم این زلزله مخوف که مثه سایه داره ما رو تعقیب میکنه ولی هیچکس فکرش نیست..
23
امروز يکی ازم پرسيد چند سالته گفتم ۲۲...
يادم رفته بود ۱۹ روزه ۲۳ سالم شده
بچه که بودم فک ميکردم ۲۰ سالگی يعنی خيلی بزرگی يعنی آزادی داری که خيلی کارا کنی به خيلی جاها برسی
فکر ميکردم تا ۲۰ سالگی نصف دنيا رو فتح کردم...
۲۳ سالم شده و من هنوز تفاوت چندانی با بچگيم ندارم
يادم رفته بود ۱۹ روزه ۲۳ سالم شده
بچه که بودم فک ميکردم ۲۰ سالگی يعنی خيلی بزرگی يعنی آزادی داری که خيلی کارا کنی به خيلی جاها برسی
فکر ميکردم تا ۲۰ سالگی نصف دنيا رو فتح کردم...
۲۳ سالم شده و من هنوز تفاوت چندانی با بچگيم ندارم
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵
سهشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵
حيفه يه دفعه جواد بشم ولي از اون جايي که کسي از اين ورا رد نميشه همين طوري اينو مينويسم!
اين سريال وفا هم خوب ملت سرکار گذاشته بودا حيف خرچنگ که آخرش مرد من از فيلم نسل سوخته کلي از اين فرهاد قائميان خوشم ميومد فرهاد اصلانيم که موقعي که راهنمايي بودم به اين نتيجه رسيدم از اون هنرپيشه هاي خوبيه که معمولا خيلي کم نقش آس بهشون ميرسه تو خانه اي در تاريکي خيلي باحال بود...
بعد اين جک جوادا از اين پسره خوششون مياد:D
هوق

الان بچه تو اخبار کانال ۳ گفت دانشجوی دکترای!!! فيزيولوژی گياهی يا يه همچين چيزيه:))
بابا دکتر
اين سريال وفا هم خوب ملت سرکار گذاشته بودا حيف خرچنگ که آخرش مرد من از فيلم نسل سوخته کلي از اين فرهاد قائميان خوشم ميومد فرهاد اصلانيم که موقعي که راهنمايي بودم به اين نتيجه رسيدم از اون هنرپيشه هاي خوبيه که معمولا خيلي کم نقش آس بهشون ميرسه تو خانه اي در تاريکي خيلي باحال بود...
بعد اين جک جوادا از اين پسره خوششون مياد:D
هوق

الان بچه تو اخبار کانال ۳ گفت دانشجوی دکترای!!! فيزيولوژی گياهی يا يه همچين چيزيه:))
بابا دکتر
شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵
یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵
سال سفر ه امسال؟
دختر عموم ديشب گفت ميای بريم مسافرت؟ گفتم کجا گفت بندر عباس قشم گفتم نميدونم گفت فقط پول بليط هواپيماتو بدهتو دلم گفتم من از هواپيما ميترسم از پارسال٬ اونا هم داشتن ميرفتن بندر عباس...ديروز فايل جعبه سياه هواپيما احمد کاظمی و گوش کردم چقدر وحشتناک بود...شايد منم مردمنميدونملطفا اگه اذيتتون کردم منو ببخشيد
سهشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۵
مدتها بود میخواستم اینو بنوسم تو روزنامه شرق خانوم شکوفه آذر مطالبی و راجع به سفراش می نویسه که خیلی خیلی جالبه برای من که یه جورایی باور نکردنی بوده که ایشون چه جاهایی رفته چه خطرایی و پشت سر گذاشته حیف که این بار ظاهرا آخرین قسمتش بوده ولی از آرشیو شرق روزای 5شنبه میتونین بخونینش
اين شرق 5شنبه بعضي نوشته هاش خيلي بانمک بود اين مطلب فرورتيش رضوانيه رو بخونين!
اين شرق 5شنبه بعضي نوشته هاش خيلي بانمک بود اين مطلب فرورتيش رضوانيه رو بخونين!
خیلی از بچه های وبلاگستان تو این چند وقت نگران گنجی بودن و با آزاد شدنش واقعا خوشحال شدن یه سال سراسر مضخرف و با یه خبر خوب تموم کردن، تو این وبلاگ یه مطلب خیلی قشنگ نوشته بود شب قبل از آزادی گنجی ، بخونینش:
چند روزی بیشتر نمانده به روزی که قرار است بیایی٬ شش سال نبودهای٬ خیلیها فراموشت کردهاند٬ خیلیها خسته شدهاند٬ خیلیها هنوز هم میگویند حقت بوده است٬ .....
چند روزی بیشتر نمانده به روزی که قرار است بیایی٬ شش سال نبودهای٬ خیلیها فراموشت کردهاند٬ خیلیها خسته شدهاند٬ خیلیها هنوز هم میگویند حقت بوده است٬ .....
انقد دست دست کردم تو نوشتن که یه سال گذشت راستش سر ماجرای روز زن انقد شوکه شده بودم اصلا نمیدونستم باید چی بنویسم من اون روز صبح کلاس داشتم ساعت حدود 12:30 رسیدم مجتمع شقایق برنامه خیلی خوبی بود ساعت 3:30 دوباره کلاس داشتم خیلی دلم میخواست فیلم ماده 61 و ببینم که به خاطر جابجایی برنامه نشد، حتی نتونستم نمایش و ببینم بعدم که برگشتم داشتم میرفتم کلاس، یکی از دوستا زنگ زد گفت برنامه کنسل شده دیگه فک نمیکردم یه همچین برخورد وحشیانه ای کرده باشن یه جورایی احساس خیانت میکردم من رفته بودم خوش گذرونده بودم ولی بچه ها کتک و فحشش و خورده بودن دو سه تا لینک بود دوست داشتم برای خاطرات خودم بذارم تو وبلاگم که سالای بعد اگه زنده بودم ببینم چه بلاهایی سرمون آوردن:
این عکسای جالبی داره
این یکی که جالبترینه
این دوستمون یه سری مطالب خیلی جالب راجع به مسایل زنان داشتن که بین همه مطالبی که خوندم این به نظرم جالبتر اومد
این عکسای جالبی داره
این یکی که جالبترینه
این دوستمون یه سری مطالب خیلی جالب راجع به مسایل زنان داشتن که بین همه مطالبی که خوندم این به نظرم جالبتر اومد
شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴
معصومه شفیعی
اونجای سعيد دروغگو !!ديشب اشک تو چشمام جمع شده بود همش فک می کردم چرا گنجی نبايد آزاد بشه تو بزا شب عيد پيش خونواده اش باشه بعدش ۲۰ روز زندانيش کنامروز تو تجريش بودم که پرستو اس ام اس زد گنجی آزاد شد واقعا امسال هر چی گند بود در تمام زمينه ها به خبر خوش آخر سالش می ارزيد واقعا از سال۷۹ گنجی زندان بود؟! برای ما چقد زود گذشته و لابد برای خودش و خونواده اش چقدر وحشتناک و ديراز خودش و خونواده اش معذرت ميخوام برای اينکه خيلی وقتا دلم ميخواست از دنيا بره تا انقد زجر نکشه بخصوص اون موقع که تو اعتصاب غذا بود و يه دفعه کلی داغون شده بود.اين آزادی و خوشحاليشو بايد تقديم کرد به زنی که به ما صبر کردن ياد داد:معصومه شفيعی
یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴
C-130
ياد اين ميوفتم موقعی که تو ميدون آزادی مينی بوس گرفتيم که برگرديم دوباره استاديوم تو مينی بوس بچه ها میگفتن اين دفعه به جای اينکه سوار اتوبوسمون کنن سوار هواپيمامون ميکنن که ديگه نتونيم به اين راحتيا برگرديم بعد يه دفعه چند تامون با هم گفتيم
C-130 ...
C-130 ...
فکر ميکنم يه تصوير میتونه کار هزاران صفحه حرف و انجام بده
پنهان نمیکنم میترسم ٬ از اينکه داريم با سرعت زيادی به قهقهرا میريم
يعنی اوضاع شده سال ۱۳۶۷ ملتی با وضع اقتصادی خيلی بد که خودشونو فقط میکشن تا به فردا برسن و خفقان شديد سياسی حرف زدن=زندان٬شکنجه...
يکی از فاميلامون ميگفت رييسشون رييس دانشکده نيروی انتظامی تو فرمانيه است بهش گفتن بايد تو خيابون ايست بازرسی بزاره اونم گفته من تو فرمانيه وسط اين ترافيک بيام ايست بزارم که چی بشه هفته بعد از کار بی کارش کردن...
میدونی من به حمله امريکا هم فکر کردم میدونم میشيم مثه عراق٬کلا ما تو کل تاريخمون روزای آروم خيلی کم داشتيم فک کنم تاريخ ما چپکی نوشته شده کوروش و داريوش ۲۵۰۰ سال جلوتر از ما بودن و ما هی داريم يه قدم به عقب برمیداريم...
دقت کرديم تو اين مذاکرات تخمی کاملا داريم نقش ابوموسی اشعری و بازی میکنيم....
يه وقتی از اين تلويزيون فقط اخبار میديدم و فوتبال حالا خيلی وقته که ديگه اخبارای بيش از حد تکراری و مضخرفم نمی بينم
يه بغض تو گلوی ما هست که داره هر لحظه بزرگتر میشه ...
من ۲۲ سالمه يه دختر ۲۲ ساله تا الان واقعا حس ميکنم به هيچ جای خاصی تو زندگيم نرسيدم... دوست دارم برسم تلاشمو میکنم ولی انقد موانع سر راه هست که....
جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴
اينم ادامه مطلبم:
اولش يه سرهنگ تقريبا قد بلند اومده بودو هی ميگفت تجمع نکنين برين ماهم که اصلا نيگاش نميکرديم و به روی خودمون نمی آورديم تا اينکه يه دفعه يه سرهنگ...که خيليم وحشی بود اومد و با توپ و تشر و عربده هايی که ميکشيد ميخواست ما رو متفرق کنه هم زمان ما ديديم چند تا از بچه ها خودشونو رسوندن به روبروی در غربی بالای چمنا همون لحظه شروين زنگ زد گفت پرستو اينا اومدن بالا شماهاهم تک تک بيان منم اون وسط در حاليکه تقريبا پست سرم صدای عربده های بلند اون يارو می اومد تند تند تو چمنا ميومدم و به بچه ها زنگ ميزدم ميگفتم که بيان بالا ...دقيقا ياد فيلم آفسايد افتاده بودم اونجا که اون دختره از ايست بازرسی فرار کرد و تند تند ميدويد ولی آخرش سربازه گيرش انداخت من و پريسا همون دوستی که از شهرآرا برداشتيمش و اومديم تند تند سربالايی اسفالت و ميومديم بالا که سربازه داد میزد برگرد خانوم برگرد و جلوی ما رو گرفته بود ما هم الکی ميگفتيم وسايلمون دست دوستامونه ميريم بگيريم و زديم تو چمنا همون لحظه اون وحشی(بابايی) پارچه نوشته بچه هايی که شايد با ما ۲ متر فاصله نداشتنو به زور گرفت و فک کنم زدشون يه لحظه انقد ترسيده بودم جرات نداشتم پشت سرمو ببينم تا رسيديم بالا... اينجا مرحله اول اعتراضامون شروع شد که نيرو انتظامی تقريبا به گفتن متلک و حيف نون و آدم نيستينو اينا ميگذروند در عوض بچه ها توپشون پر بودو حسابی داد بيداد ميکردن چقد جالب بوديم! اينکه به صف شديم روسريا رو کشيديم جلو که نگن يه مشت بی حجاب اومده بودن پسرای گل استاديوم ما رو منحرف کنن! يکی از بچه ها داشت يادداشت ميکرد سرهنگه پريد به زور دفترشو گرفت ميگه(تو رو خدا اينجاشو)داری مينويسی کاور سبز کاور نارنجی به کی ميخوای اطلاع بدی اينا رو ميگيم خوب مگه اين سربازا کاورشون سبز و نارنجی نيست؟! و يارو روشو اونور ميکنه... اينجاهاش من خيلی چيزی نگفتم يه جورايی هنوز اون عربده هايی که پشت سرم شنيده بودم تو گوشم بود بعد از به قول خودشون مذاکرات (چقد ما مهم بوديم) با قسم و آيه گفتن بيان برين سوار اوتوبوس شين اول يه تعداد کمی رفتن من و چند تا ديگه نرفته بوديم فک ميکردم ما رو ميبرن نا کجا آباد!! ولی بعد ديدم بچه ها ميگن ۲ تا راه داريم يا سوار اوتوبوس شيم و يه قدم به هدفمون نزديک تر بشيم يا همين جا بمونيمو حالمونو بگيرن!! البته از نيشخندای چندش آورشون معلوم بود چه هدفی دارن ولی وقتی قسم ميخوردن ...خلاصه که سوار شديم هيجان زده بودم با شروين و مريم تماس گرفتم يا گرفتن! گفتم که ما رو سوار اوتوبوس کردن اول دور زد به چه طرز فجيعی (من ياد اين افتادم که اوتوبوس نويسنده ها و شاعرا رو ميخواستن بندازن تو دره) بعد از سر پايينی اومد پايين بچه ها جيغ ميکشيدن ما رو کجا داری ميبيری بعضيا گفتن داره ميبره در شرقی دوباره هيچی نگفتيم از در شرقيم رد شد تا اون لحظه اميدوار بودم ميگفتم قسم خورد.. رفت سمت چيتگر اون لحظه که سر پيچ پارک چيتگر دور زد فهميدم داره میپيچينتمون بعد دوباره اوتوبان کرج٬ بچه ها ترسيده بودن خيلياشون همچين جاهايی رد نشده بودن تازه سنشون کمتر از اين حرفا بود من جای اونا بودم از ترس مرده بودم يه لحظه رو پل روبروی اکباتان با چنان سرعتی چرخيد گفتم تموم شد بچه ها همچنان جيغ ميزدن من که پايه بودم يکی يه فس همشونو ميزديم بخصوص اون مرده که نيشش باز بود ميخواستم زنگ بزنم ۱۱۰ بگم ما رو دزديدن بغليم ميگه ۱۱۰ کين همينان ديگه! انقد جيغ زديم حاشيه جنوبی ميدون آزادی پياده مون کردن به اون ياروی خوش خنده ميگم نيشتو بند مرتيکه بغليم ميزنه بهم! بلند ميگم دروغ گفتن تو دين شما گناه نيست؟؟و میپرم از ماشين پايين به هم ميگيم دوباره برميگرديم استاديوم با نازنين رفتيم جلوتر و واسه مينی بوسا دست تکون ميداديم راننده ها با تعجب نيگامون ميکردن دو سه تا مسافرکش وايسادن که دو سه تا از بچه ها سوار يکيش شدن تو همين گير و دار که بقيه داشتم ميگفتن مينی بوس گير نمياد سواری بگيريم يه مينی بوس خالی ديديم رفتم جلو و حسابی دست تکون دادم تا متوجه ما شد بهمون گفت بيان پايين تر سوارتون کنم به بچه ها گفتيم بدو اين... فک کنم نازنين بود رفت به آقاهه گفت که دربست ميخوايم بريم استاديوم اونم گفت بياين مرد جالبی بود بهش گفتيم ميخوايم بريم بازيو ببينيم گفت بازی کجا کجاس من تا حالا استاديوم نرفتم بهش گفتم ما ميريم جا واسه دختر شما هم باز شه بعد سر قيمت باهاش چونه زديم اول گفت ۵۰۰۰ تومن ما گفتيم ما با اوتوبوس دربست تازه ۲دورم چرخوندمون مجانی اومديم!! مرجان گفت من همون کرايه هميشگيو ميدم نفری ۱۵۰ تومن! آخرشم همون ۵۰۰۰ تومن شد که نازنين اينا پولا رو جمع کردن فک کنم کسريشم خودشون روش گذاشتن و دادن به بهش حالا آقاهه ميگه بزار برسونمتون بعد !بچه ها ميگن ايشالا ميرسونی يکی ميگه گل دومم زدن (گل اول موقعی که جلو استاديوم بوديم زدن) ميگيم کی زده ميگه علی دايی هممون ميگيم هوق! حميده وای که کلی از دستش خنديديم و نقش اصلی همه عکساش ميگه(با لهجه ترکی) علی دايی همشهريمونه اينه همشهری گيرت(غيرت) داره و ادای اون يارو که ميگفت تو استرليا اون کانگورو تور دروازه رو پاره کرد ای بی تربيت... در مياورد آقاهه هم که آدم خوب و خوش اخلاقی بود هی بهش ميگفت پرچمتو بيار تو!هممون خوشحال بوديم اثری از دقايق قبل تومون نبود خوشحال بوديم حالشونو گرفته بوديمو برگشته بوديم! پايين چمنا پياده شديم اميد و شروين و ديدم که ميگفتن برين بالا پياده شين ولی راننده برای اينکه جريمه نشه ميگفت سريع بپرين پايين الان افسر جريمه ميکنه و ما پياده شديم اون مامورای اون بالا تا بيان متوجه ما بشن ما خودمونو رسونديم بالای چمنا دورمونو يه حلقه مامورا که اکثرا سرباز بودن گرفتن بعضی بچه ها خداحافظی کردن و رفتن بعضيا ديگه انگار انگبزه نداشتن تازه ساعت ۴:۳۰ بود گفتم بابا چرا نا اميدين هنوز يه نيمه مونده چرا يه کله گندشون نمياد باهاش حرف بزنيم ...کم کم به جمع سربازا افسرا هم اضافه شدن اولش سربازا هی دهن به دهن ما ميشدن دخترا که اصولا اين جور وقتا کم نميارن سرهنگه ميگه شماها تربيت ندارين به سرباز ه فحش دادين ميگم اول خودش شروع کرد يه سرباز درجه دار که احتمالا تحصيلکرده اس مياد جلو دهن سربازه(که به شدت شبيه سربازه نيشابوريه فيلم افسايده همون که دختر رو برد دستشويی) رو ميگيره ميگه حرف نزن ما يه قدم ميريم جلو سرهنگه ميترسه جامه عفت سربازاش لکه دار شه! داد ميزنه فاصله رو حفظ کنين ما هم به سربازا ميگيم اوو نامحرميا فاصله رو حفظ کن نتيجه اين ميشه که پشتشونو ميکنن به ما٬ ما هم که خسته شديم از وايسادن زياد٬ ميريم روی تپه چمنی ميشينيم ميگم حالا که اينا پشتشون به ماس ما هم پشتمونو کنيم!!همه از اون وری ميشيم آروم ميگيم اينجا منطقه قزوينه و ميخنديم کاش يه عکس ازش داشتيم(۱) شما هرچی عکس ميبينين واقعا بايد به عکاس شجاعش تبريک بگين انقد وحشی بودن که به راحتی دوربينم ميشکوندن تقريبا اکثر عکسا يواشکی گرفته شده بچه ها هم که ديگه اميدی به تو رفتم نداشتن بليطاشون سوراخ کردن و از يه نهال آويزون کردن... (۲) باز خسته شديم از وقت تلف کردن اين وسطم دوتا عوضی همش فيلم ميگرفتن که کفر ما رو بالا آورده بودن به سرهنگ گفتيم اگه مردی فيلم دوربين اينو بشکون صد البته که نشکوندن! يه لحظه سربازا به خيال اينکه ما بيخيال شديم رفتن اون ور ما هم سريع رفتيم رو اسفالت نشستيم! يه دفعه دادشون در اومد اومدن دوره مون کردن و سرهنگاشون شروع کردن:به من ميگه اون موقع که ما جبهه بوديم شما اصلا به دنيا اومده بودين ميگم مگه من بچه دبستانيم که اون موقع به دنيا نيومده باشم ما زير موشک بارون بزرگ شديم نوشين ميگه من خودم موقع جنگ تو اهواز بودم! يکی ديگه شون ميگه تربيت ندارين اگه تربيت داشتين ميرفتين تو چمن که ما بلند ميزنيم زير خنده ميگيم يعنی هر کی با تربيته تو چمنه (يارو حسابی حالش گرفته شد)اون يکی ميگه حيف نون که بدن شماها بخورين ميگيم باشه حيف نونحميده مثه همه ما عصبانيه وايساده ميگه درست صحبت کنين ما ميخوايم بريم فقط بازيو ببينيم يا رو ميگه حرف نزن تربيت ندارين شماها تربيتتون نکردن ميگم ما مگه حرفی زديم شماهايين که دارين حرف ميزنين بچه ها به حميده ميگن بشینه اون يکی ميگه اينا همش مشکلات تهرانه تو شهرستان کدوم دختری اينکارا رو ميکنه من اگه دخترم اين کارو بکنه پوستشو ميکنم(دلم ميخواست دخترشو ببينم) سرهنگ قد کوتاهه همون عربده کشه که از قضا بغل منم وايساده ميگه زياد حرف بزنين همچين ميزنمتون که... حيف که حکم نداريم ميگم بزن زدن يه دختر که هنر نيست منم ميزنم خواهر کوچيکمو اينو يواش به بچه ها گفتم البته میگم چه خوب که مشکل مملکت ۴ تا دختره که ميخوان برن استاديوم نه معتادی هست نه دزدی نه قاتلی...به بچه ها ميگم مبايل کدومتون صدا ضبط ميکنه صدای اينا رو ضبط کنين ميگن که چيکارش کنيم اينا اطلاعاتين خودمونو بيچاره ميکنيم ولی کاش ضبط کرده بودن لااقل به درد به وبلاگ که ميخورد خلاصه همين طور فحشاييه که بهمون ميدادن و ما هم انگار نه انگار بعد ديدن نه ما از رو نميريم رفتن يه وانت سياه آوردن جلوی ما که کسی ما رو نبينه ما هم بلند شديم رفتيم اون ور تر نشستيم يکی گفت بچه يه جوری بشينين درختمون وسط باشه! يه دفعه يه لباس شخصيه خيلی وحشی اومد جلو و واسه زهر چشم گرفتن موبايل يکيو به زور گرفتن و بردن کم کم خيلی داشتن وحشی ميشدن اومده ميگه من يه کلمه بهتون ميگم بلند شين برين خواهش ميکنم تمنا ميکنم که ديگه بالاتر از اين نداريم شماها هم اگه منطق دارين برين پرستو اينا ميگن يه لحظه حرفای ما رو گوش بدين که يارو وسط حرفاشون می پره و ميگه هو دارم با يه نفر حرف ميزنم پرستو شروع ميکنه حرف زدن بازم حرفشو قطع ميکنه ميگه زياد حرف ميزنين يا به زبون خوش ميرين يا همتون جمع ميکنيم ميبريم هرچی ديدين از چشم خودتون ديدين ساعت حدود ۲۰ دقيقه به ششه. من سرم پايينه برق پوتينا رو ميبينم که بهم نزديک ميشه ميگه خانوم بلند شو من رومو کردم اون ور که يعنی متوجه نيستم با منی ۳ دفعه ميگه مطمئنم که بار بعدی با لگد ميزنه تو پهلوم ياد بچه ها جلوی دانشگاه تهران ميوفتم و باتوما که يه دفعه ميبينم بچه ها بلند شدن ميگن ارزش نداره کتک بخوريم ضمن اينکه بازيم داره تموم ميشه راست ميگفتن يه ۵۰ متری که ازشون فاصله گرفتيم برگشتيمو علامت ويکتوری نشون داديمو داد زديم ما برميگرديم!! واقعيت اينه هيچ کدوممون به اون معنا ناراحت نبوديم از اينکه چهار تا افسر کله گنده رو مچل خودمون کرده بوديم به معنای واقعی٬خوشحال بوديم باور کنين حسابی کم آورده بودن توقع نداشتن يه مشت دختر بدون هيچ ترسی از تير تفنگ و باتومشون وايسن تو روشون برگشتيم تو چمنای پايين همين طور داشتيم ميرفتيم که خدافظی کنيم اميد گفت حيف نيست عکس دسته جمعی نندازيم گفتم چرا برو به بچه ها بگو نتيجه اش شده اين چند تا عکسی که ميبينين اکثر عکسا رو منصور و نوشين گرفتن که اون وسطا ما ديديم يه ماشين تيریپ خفنی وايساد ولی حميده پريد طرفشون که ديديم ناظمی گوينده خبر ورزشيه شروع کردن پرسيدن اينکه چی شده و اينا ما هم که توپمون پر!!! حسابی داشتيم تعريف ميکرديم که به حميده گفت همينا رو باهات مصاحبه ميکنم بگو٬ در گوش حميده گفتم مقنعه اتو بکش جلو بعدا نگن موهاش بيرون بود نميتونستيم نشون بديم!! حميده هم خوب حرف زد يه جاش گفت چرا عنايتی که آقای گله نبايد تيم ملی باشه اونم ازش پرسيد طرفدار کدوم تيمی اونم گفت فرقی نداره تيم ملی٬ ما از پشت سر هی گفتيم بابا راستشو بگو ناظمی گفت معلومه استقلالی هستی اونم گفت نه اتفاقا قرمزم ولی تو تيم ملی بهترينا بايد بازی کنن قرمز و آبی نداره که همه ترکيدن از خنده بعد ناظمی رو کرد به من گفت حالا با اين خانوم مصاحبه ميکنيم راستش من يه خورده ترسيدم نميدونم چرا ولی منصور از دور اشاره کرد گفت نه حرف بزن منم سريع گفتم باشه مصاحبه ميکنم ولی فيلم بردارشون گفت فيلم تموم شده اينم شانس ما بعدش شروع کرديم با خود ناظمی حرف زدن دوست حميده٬ زهره فک کنم گفت که دوستاشون با لباس پسرونه راحت رفتن تو و ناظمی کلی تعجب کرد به فيلمبردارشون گفت هيچی فيلم نمونده ديگه؟ گفتم ميخواين بريم براتون بياريم گفت مگه بتاکم دارين گفتم نه اگه مه موری ميخوره!(يه چيزی خواستم گفته باشم) بعد ۲ تا موتوری اومدن علی رغم قيافه تابلوشون وحشی نبودن ازمون پرسيدن چی شده تو جيباشون کارت AFC بود وقتی گفتيم چه فحشايی دادن بهمون باورش نميشد هرچند که اونم توجيح ميکرد که اينجا امنيت نداره...خلاصه که بعد پرستو جون لطف کرد ما سوار ماشينش شديم ۴ نفر عقب ۳ نفر جلو!!! هم زمانم بازی تموم شد حميده هی پرچمشو تکون ميداد که نتيجه اش شده اون عکس قشنگه که منصور نصيری انداخته ولی بعدش يه پسره پرچمشو قاپيد!تو اتوبانم هرجا پليس ميديديم نوشين بيچاره مجبور ميشد بره پايين که جريمه نکنن آخه پرستوی بيچاره يه سری جريمه اش کرده بودن موقعی که ماشينشو پارک کرده بوده تو ماشينم خلاصه يه سری صحبت کرديم راجع به اين مسئله ....روز چهارشنبه برای من در کنار همه اين مسائل دوستای خوبی بود که پيدا کردم و واقعا خوشحالم اونايی که خيلی نگاهشون با اطرافيانم فرق داره براشون خيلی مسائل مهمه و نسبت بهش واکنش دارن و منفعل نيستن دوستايی که اميدوارم خيلی زود بازم ببينمشون...اين وسط چند تا مرد بودن به معنای واقعی که در کنار ما بودن و نگران ما به خاطر ما با اينکه بليط داشتن استاديوم نرفتن و ما رو تنها نذاشتن تو اين جمع شدنم نقش اصلی رو داشتن اميد ٬ شروين ٬ منصور نصيری عکاس و ...آقای راننده مينی بوس!!
راستی اين وسط يلدا معيری رو ديدم که واقعا دوست داشتم از نزديک ببينمش و کلی خوشحال شدم و آس عکسا مال اونه دقت کنين که ما اون موقع هرکدوممون از يه ور داشتيم فرار ميکرديممن اميدوارم به اينکه بتونيم مجوز ورود بگيريم بايد يه سری کار انجام بديم از ای ميل به فيفا تا ملاقات با مسئولا تا تنور داغه بايد يه کاری کنيم6:19 AM 3/3/2006
اولش يه سرهنگ تقريبا قد بلند اومده بودو هی ميگفت تجمع نکنين برين ماهم که اصلا نيگاش نميکرديم و به روی خودمون نمی آورديم تا اينکه يه دفعه يه سرهنگ...که خيليم وحشی بود اومد و با توپ و تشر و عربده هايی که ميکشيد ميخواست ما رو متفرق کنه هم زمان ما ديديم چند تا از بچه ها خودشونو رسوندن به روبروی در غربی بالای چمنا همون لحظه شروين زنگ زد گفت پرستو اينا اومدن بالا شماهاهم تک تک بيان منم اون وسط در حاليکه تقريبا پست سرم صدای عربده های بلند اون يارو می اومد تند تند تو چمنا ميومدم و به بچه ها زنگ ميزدم ميگفتم که بيان بالا ...دقيقا ياد فيلم آفسايد افتاده بودم اونجا که اون دختره از ايست بازرسی فرار کرد و تند تند ميدويد ولی آخرش سربازه گيرش انداخت من و پريسا همون دوستی که از شهرآرا برداشتيمش و اومديم تند تند سربالايی اسفالت و ميومديم بالا که سربازه داد میزد برگرد خانوم برگرد و جلوی ما رو گرفته بود ما هم الکی ميگفتيم وسايلمون دست دوستامونه ميريم بگيريم و زديم تو چمنا همون لحظه اون وحشی(بابايی) پارچه نوشته بچه هايی که شايد با ما ۲ متر فاصله نداشتنو به زور گرفت و فک کنم زدشون يه لحظه انقد ترسيده بودم جرات نداشتم پشت سرمو ببينم تا رسيديم بالا... اينجا مرحله اول اعتراضامون شروع شد که نيرو انتظامی تقريبا به گفتن متلک و حيف نون و آدم نيستينو اينا ميگذروند در عوض بچه ها توپشون پر بودو حسابی داد بيداد ميکردن چقد جالب بوديم! اينکه به صف شديم روسريا رو کشيديم جلو که نگن يه مشت بی حجاب اومده بودن پسرای گل استاديوم ما رو منحرف کنن! يکی از بچه ها داشت يادداشت ميکرد سرهنگه پريد به زور دفترشو گرفت ميگه(تو رو خدا اينجاشو)داری مينويسی کاور سبز کاور نارنجی به کی ميخوای اطلاع بدی اينا رو ميگيم خوب مگه اين سربازا کاورشون سبز و نارنجی نيست؟! و يارو روشو اونور ميکنه... اينجاهاش من خيلی چيزی نگفتم يه جورايی هنوز اون عربده هايی که پشت سرم شنيده بودم تو گوشم بود بعد از به قول خودشون مذاکرات (چقد ما مهم بوديم) با قسم و آيه گفتن بيان برين سوار اوتوبوس شين اول يه تعداد کمی رفتن من و چند تا ديگه نرفته بوديم فک ميکردم ما رو ميبرن نا کجا آباد!! ولی بعد ديدم بچه ها ميگن ۲ تا راه داريم يا سوار اوتوبوس شيم و يه قدم به هدفمون نزديک تر بشيم يا همين جا بمونيمو حالمونو بگيرن!! البته از نيشخندای چندش آورشون معلوم بود چه هدفی دارن ولی وقتی قسم ميخوردن ...خلاصه که سوار شديم هيجان زده بودم با شروين و مريم تماس گرفتم يا گرفتن! گفتم که ما رو سوار اوتوبوس کردن اول دور زد به چه طرز فجيعی (من ياد اين افتادم که اوتوبوس نويسنده ها و شاعرا رو ميخواستن بندازن تو دره) بعد از سر پايينی اومد پايين بچه ها جيغ ميکشيدن ما رو کجا داری ميبيری بعضيا گفتن داره ميبره در شرقی دوباره هيچی نگفتيم از در شرقيم رد شد تا اون لحظه اميدوار بودم ميگفتم قسم خورد.. رفت سمت چيتگر اون لحظه که سر پيچ پارک چيتگر دور زد فهميدم داره میپيچينتمون بعد دوباره اوتوبان کرج٬ بچه ها ترسيده بودن خيلياشون همچين جاهايی رد نشده بودن تازه سنشون کمتر از اين حرفا بود من جای اونا بودم از ترس مرده بودم يه لحظه رو پل روبروی اکباتان با چنان سرعتی چرخيد گفتم تموم شد بچه ها همچنان جيغ ميزدن من که پايه بودم يکی يه فس همشونو ميزديم بخصوص اون مرده که نيشش باز بود ميخواستم زنگ بزنم ۱۱۰ بگم ما رو دزديدن بغليم ميگه ۱۱۰ کين همينان ديگه! انقد جيغ زديم حاشيه جنوبی ميدون آزادی پياده مون کردن به اون ياروی خوش خنده ميگم نيشتو بند مرتيکه بغليم ميزنه بهم! بلند ميگم دروغ گفتن تو دين شما گناه نيست؟؟و میپرم از ماشين پايين به هم ميگيم دوباره برميگرديم استاديوم با نازنين رفتيم جلوتر و واسه مينی بوسا دست تکون ميداديم راننده ها با تعجب نيگامون ميکردن دو سه تا مسافرکش وايسادن که دو سه تا از بچه ها سوار يکيش شدن تو همين گير و دار که بقيه داشتم ميگفتن مينی بوس گير نمياد سواری بگيريم يه مينی بوس خالی ديديم رفتم جلو و حسابی دست تکون دادم تا متوجه ما شد بهمون گفت بيان پايين تر سوارتون کنم به بچه ها گفتيم بدو اين... فک کنم نازنين بود رفت به آقاهه گفت که دربست ميخوايم بريم استاديوم اونم گفت بياين مرد جالبی بود بهش گفتيم ميخوايم بريم بازيو ببينيم گفت بازی کجا کجاس من تا حالا استاديوم نرفتم بهش گفتم ما ميريم جا واسه دختر شما هم باز شه بعد سر قيمت باهاش چونه زديم اول گفت ۵۰۰۰ تومن ما گفتيم ما با اوتوبوس دربست تازه ۲دورم چرخوندمون مجانی اومديم!! مرجان گفت من همون کرايه هميشگيو ميدم نفری ۱۵۰ تومن! آخرشم همون ۵۰۰۰ تومن شد که نازنين اينا پولا رو جمع کردن فک کنم کسريشم خودشون روش گذاشتن و دادن به بهش حالا آقاهه ميگه بزار برسونمتون بعد !بچه ها ميگن ايشالا ميرسونی يکی ميگه گل دومم زدن (گل اول موقعی که جلو استاديوم بوديم زدن) ميگيم کی زده ميگه علی دايی هممون ميگيم هوق! حميده وای که کلی از دستش خنديديم و نقش اصلی همه عکساش ميگه(با لهجه ترکی) علی دايی همشهريمونه اينه همشهری گيرت(غيرت) داره و ادای اون يارو که ميگفت تو استرليا اون کانگورو تور دروازه رو پاره کرد ای بی تربيت... در مياورد آقاهه هم که آدم خوب و خوش اخلاقی بود هی بهش ميگفت پرچمتو بيار تو!هممون خوشحال بوديم اثری از دقايق قبل تومون نبود خوشحال بوديم حالشونو گرفته بوديمو برگشته بوديم! پايين چمنا پياده شديم اميد و شروين و ديدم که ميگفتن برين بالا پياده شين ولی راننده برای اينکه جريمه نشه ميگفت سريع بپرين پايين الان افسر جريمه ميکنه و ما پياده شديم اون مامورای اون بالا تا بيان متوجه ما بشن ما خودمونو رسونديم بالای چمنا دورمونو يه حلقه مامورا که اکثرا سرباز بودن گرفتن بعضی بچه ها خداحافظی کردن و رفتن بعضيا ديگه انگار انگبزه نداشتن تازه ساعت ۴:۳۰ بود گفتم بابا چرا نا اميدين هنوز يه نيمه مونده چرا يه کله گندشون نمياد باهاش حرف بزنيم ...کم کم به جمع سربازا افسرا هم اضافه شدن اولش سربازا هی دهن به دهن ما ميشدن دخترا که اصولا اين جور وقتا کم نميارن سرهنگه ميگه شماها تربيت ندارين به سرباز ه فحش دادين ميگم اول خودش شروع کرد يه سرباز درجه دار که احتمالا تحصيلکرده اس مياد جلو دهن سربازه(که به شدت شبيه سربازه نيشابوريه فيلم افسايده همون که دختر رو برد دستشويی) رو ميگيره ميگه حرف نزن ما يه قدم ميريم جلو سرهنگه ميترسه جامه عفت سربازاش لکه دار شه! داد ميزنه فاصله رو حفظ کنين ما هم به سربازا ميگيم اوو نامحرميا فاصله رو حفظ کن نتيجه اين ميشه که پشتشونو ميکنن به ما٬ ما هم که خسته شديم از وايسادن زياد٬ ميريم روی تپه چمنی ميشينيم ميگم حالا که اينا پشتشون به ماس ما هم پشتمونو کنيم!!همه از اون وری ميشيم آروم ميگيم اينجا منطقه قزوينه و ميخنديم کاش يه عکس ازش داشتيم(۱) شما هرچی عکس ميبينين واقعا بايد به عکاس شجاعش تبريک بگين انقد وحشی بودن که به راحتی دوربينم ميشکوندن تقريبا اکثر عکسا يواشکی گرفته شده بچه ها هم که ديگه اميدی به تو رفتم نداشتن بليطاشون سوراخ کردن و از يه نهال آويزون کردن... (۲) باز خسته شديم از وقت تلف کردن اين وسطم دوتا عوضی همش فيلم ميگرفتن که کفر ما رو بالا آورده بودن به سرهنگ گفتيم اگه مردی فيلم دوربين اينو بشکون صد البته که نشکوندن! يه لحظه سربازا به خيال اينکه ما بيخيال شديم رفتن اون ور ما هم سريع رفتيم رو اسفالت نشستيم! يه دفعه دادشون در اومد اومدن دوره مون کردن و سرهنگاشون شروع کردن:به من ميگه اون موقع که ما جبهه بوديم شما اصلا به دنيا اومده بودين ميگم مگه من بچه دبستانيم که اون موقع به دنيا نيومده باشم ما زير موشک بارون بزرگ شديم نوشين ميگه من خودم موقع جنگ تو اهواز بودم! يکی ديگه شون ميگه تربيت ندارين اگه تربيت داشتين ميرفتين تو چمن که ما بلند ميزنيم زير خنده ميگيم يعنی هر کی با تربيته تو چمنه (يارو حسابی حالش گرفته شد)اون يکی ميگه حيف نون که بدن شماها بخورين ميگيم باشه حيف نونحميده مثه همه ما عصبانيه وايساده ميگه درست صحبت کنين ما ميخوايم بريم فقط بازيو ببينيم يا رو ميگه حرف نزن تربيت ندارين شماها تربيتتون نکردن ميگم ما مگه حرفی زديم شماهايين که دارين حرف ميزنين بچه ها به حميده ميگن بشینه اون يکی ميگه اينا همش مشکلات تهرانه تو شهرستان کدوم دختری اينکارا رو ميکنه من اگه دخترم اين کارو بکنه پوستشو ميکنم(دلم ميخواست دخترشو ببينم) سرهنگ قد کوتاهه همون عربده کشه که از قضا بغل منم وايساده ميگه زياد حرف بزنين همچين ميزنمتون که... حيف که حکم نداريم ميگم بزن زدن يه دختر که هنر نيست منم ميزنم خواهر کوچيکمو اينو يواش به بچه ها گفتم البته میگم چه خوب که مشکل مملکت ۴ تا دختره که ميخوان برن استاديوم نه معتادی هست نه دزدی نه قاتلی...به بچه ها ميگم مبايل کدومتون صدا ضبط ميکنه صدای اينا رو ضبط کنين ميگن که چيکارش کنيم اينا اطلاعاتين خودمونو بيچاره ميکنيم ولی کاش ضبط کرده بودن لااقل به درد به وبلاگ که ميخورد خلاصه همين طور فحشاييه که بهمون ميدادن و ما هم انگار نه انگار بعد ديدن نه ما از رو نميريم رفتن يه وانت سياه آوردن جلوی ما که کسی ما رو نبينه ما هم بلند شديم رفتيم اون ور تر نشستيم يکی گفت بچه يه جوری بشينين درختمون وسط باشه! يه دفعه يه لباس شخصيه خيلی وحشی اومد جلو و واسه زهر چشم گرفتن موبايل يکيو به زور گرفتن و بردن کم کم خيلی داشتن وحشی ميشدن اومده ميگه من يه کلمه بهتون ميگم بلند شين برين خواهش ميکنم تمنا ميکنم که ديگه بالاتر از اين نداريم شماها هم اگه منطق دارين برين پرستو اينا ميگن يه لحظه حرفای ما رو گوش بدين که يارو وسط حرفاشون می پره و ميگه هو دارم با يه نفر حرف ميزنم پرستو شروع ميکنه حرف زدن بازم حرفشو قطع ميکنه ميگه زياد حرف ميزنين يا به زبون خوش ميرين يا همتون جمع ميکنيم ميبريم هرچی ديدين از چشم خودتون ديدين ساعت حدود ۲۰ دقيقه به ششه. من سرم پايينه برق پوتينا رو ميبينم که بهم نزديک ميشه ميگه خانوم بلند شو من رومو کردم اون ور که يعنی متوجه نيستم با منی ۳ دفعه ميگه مطمئنم که بار بعدی با لگد ميزنه تو پهلوم ياد بچه ها جلوی دانشگاه تهران ميوفتم و باتوما که يه دفعه ميبينم بچه ها بلند شدن ميگن ارزش نداره کتک بخوريم ضمن اينکه بازيم داره تموم ميشه راست ميگفتن يه ۵۰ متری که ازشون فاصله گرفتيم برگشتيمو علامت ويکتوری نشون داديمو داد زديم ما برميگرديم!! واقعيت اينه هيچ کدوممون به اون معنا ناراحت نبوديم از اينکه چهار تا افسر کله گنده رو مچل خودمون کرده بوديم به معنای واقعی٬خوشحال بوديم باور کنين حسابی کم آورده بودن توقع نداشتن يه مشت دختر بدون هيچ ترسی از تير تفنگ و باتومشون وايسن تو روشون برگشتيم تو چمنای پايين همين طور داشتيم ميرفتيم که خدافظی کنيم اميد گفت حيف نيست عکس دسته جمعی نندازيم گفتم چرا برو به بچه ها بگو نتيجه اش شده اين چند تا عکسی که ميبينين اکثر عکسا رو منصور و نوشين گرفتن که اون وسطا ما ديديم يه ماشين تيریپ خفنی وايساد ولی حميده پريد طرفشون که ديديم ناظمی گوينده خبر ورزشيه شروع کردن پرسيدن اينکه چی شده و اينا ما هم که توپمون پر!!! حسابی داشتيم تعريف ميکرديم که به حميده گفت همينا رو باهات مصاحبه ميکنم بگو٬ در گوش حميده گفتم مقنعه اتو بکش جلو بعدا نگن موهاش بيرون بود نميتونستيم نشون بديم!! حميده هم خوب حرف زد يه جاش گفت چرا عنايتی که آقای گله نبايد تيم ملی باشه اونم ازش پرسيد طرفدار کدوم تيمی اونم گفت فرقی نداره تيم ملی٬ ما از پشت سر هی گفتيم بابا راستشو بگو ناظمی گفت معلومه استقلالی هستی اونم گفت نه اتفاقا قرمزم ولی تو تيم ملی بهترينا بايد بازی کنن قرمز و آبی نداره که همه ترکيدن از خنده بعد ناظمی رو کرد به من گفت حالا با اين خانوم مصاحبه ميکنيم راستش من يه خورده ترسيدم نميدونم چرا ولی منصور از دور اشاره کرد گفت نه حرف بزن منم سريع گفتم باشه مصاحبه ميکنم ولی فيلم بردارشون گفت فيلم تموم شده اينم شانس ما بعدش شروع کرديم با خود ناظمی حرف زدن دوست حميده٬ زهره فک کنم گفت که دوستاشون با لباس پسرونه راحت رفتن تو و ناظمی کلی تعجب کرد به فيلمبردارشون گفت هيچی فيلم نمونده ديگه؟ گفتم ميخواين بريم براتون بياريم گفت مگه بتاکم دارين گفتم نه اگه مه موری ميخوره!(يه چيزی خواستم گفته باشم) بعد ۲ تا موتوری اومدن علی رغم قيافه تابلوشون وحشی نبودن ازمون پرسيدن چی شده تو جيباشون کارت AFC بود وقتی گفتيم چه فحشايی دادن بهمون باورش نميشد هرچند که اونم توجيح ميکرد که اينجا امنيت نداره...خلاصه که بعد پرستو جون لطف کرد ما سوار ماشينش شديم ۴ نفر عقب ۳ نفر جلو!!! هم زمانم بازی تموم شد حميده هی پرچمشو تکون ميداد که نتيجه اش شده اون عکس قشنگه که منصور نصيری انداخته ولی بعدش يه پسره پرچمشو قاپيد!تو اتوبانم هرجا پليس ميديديم نوشين بيچاره مجبور ميشد بره پايين که جريمه نکنن آخه پرستوی بيچاره يه سری جريمه اش کرده بودن موقعی که ماشينشو پارک کرده بوده تو ماشينم خلاصه يه سری صحبت کرديم راجع به اين مسئله ....روز چهارشنبه برای من در کنار همه اين مسائل دوستای خوبی بود که پيدا کردم و واقعا خوشحالم اونايی که خيلی نگاهشون با اطرافيانم فرق داره براشون خيلی مسائل مهمه و نسبت بهش واکنش دارن و منفعل نيستن دوستايی که اميدوارم خيلی زود بازم ببينمشون...اين وسط چند تا مرد بودن به معنای واقعی که در کنار ما بودن و نگران ما به خاطر ما با اينکه بليط داشتن استاديوم نرفتن و ما رو تنها نذاشتن تو اين جمع شدنم نقش اصلی رو داشتن اميد ٬ شروين ٬ منصور نصيری عکاس و ...آقای راننده مينی بوس!!
راستی اين وسط يلدا معيری رو ديدم که واقعا دوست داشتم از نزديک ببينمش و کلی خوشحال شدم و آس عکسا مال اونه دقت کنين که ما اون موقع هرکدوممون از يه ور داشتيم فرار ميکرديممن اميدوارم به اينکه بتونيم مجوز ورود بگيريم بايد يه سری کار انجام بديم از ای ميل به فيفا تا ملاقات با مسئولا تا تنور داغه بايد يه کاری کنيم6:19 AM 3/3/2006
پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴
nooo
همین الان دوربین خبرساز جواد واحدی از علی آبادی پرسید شنیده میشد که امروز قراره تعدادی بانوان بیان استادیوم با توجه به اینکه امروز هم تعدادیشون اومده بودن استادیوم ولی با اوتوبوس برگشت داده شدن به میدون آزادی شما نظرتون چیه؟اونم گفت ما
خوشحال میشیم اونا بیان ولی باید امنیت فیزیکی!!! و روحیشون تامین باشه البته این روزها جو استادیوم خیلی بهتر از قبله...
لحظاتي بعد واحدي به کسي که فک کنم جزو مسئولين حراست بودگفت امروز تعدادي از خانمها اومده بودن استاديوم به صورت بدي اونها رو با اوتوبوس برگردوندن ميدون آزادي نظر شما چيه يارو هم گفت بله ما هم شنيديم البته با ما هماهنگ نشده بود من از سرهنگ (فک کنم گفت بابايي) هم پرسيدم ايشونم گفت ما اطلاعي نداشتيم!!! من فک ميکنم اگه هماهنگ ميکردن حتما ميتونستن برن استاديوم درست مثل خانومايي که بازي ژاپن و آلمان رفتن تو!!!!!!!!! در هر حال اين يه قانون نانوشته اس که خانوما تو هيچ جاي ايران نرن استاديوم البته بايد تامين امنيت بشه تا بتونن برن واحدي گفت به هر حال بايد کاري بشه تا اينا هم بتونن بيان استاديوم-يه همچين چيزي- تکرارش فردا بعد از ساعت 7:30 صبحه انقد هيجان زده شدم دستام ميلرزه دارم تايپ ميکنم
بچه ها فک کنم داره يه اتفاقاتي ميوفته ادامه بدين راهو...
خوشحال میشیم اونا بیان ولی باید امنیت فیزیکی!!! و روحیشون تامین باشه البته این روزها جو استادیوم خیلی بهتر از قبله...
لحظاتي بعد واحدي به کسي که فک کنم جزو مسئولين حراست بودگفت امروز تعدادي از خانمها اومده بودن استاديوم به صورت بدي اونها رو با اوتوبوس برگردوندن ميدون آزادي نظر شما چيه يارو هم گفت بله ما هم شنيديم البته با ما هماهنگ نشده بود من از سرهنگ (فک کنم گفت بابايي) هم پرسيدم ايشونم گفت ما اطلاعي نداشتيم!!! من فک ميکنم اگه هماهنگ ميکردن حتما ميتونستن برن استاديوم درست مثل خانومايي که بازي ژاپن و آلمان رفتن تو!!!!!!!!! در هر حال اين يه قانون نانوشته اس که خانوما تو هيچ جاي ايران نرن استاديوم البته بايد تامين امنيت بشه تا بتونن برن واحدي گفت به هر حال بايد کاري بشه تا اينا هم بتونن بيان استاديوم-يه همچين چيزي- تکرارش فردا بعد از ساعت 7:30 صبحه انقد هيجان زده شدم دستام ميلرزه دارم تايپ ميکنم
بچه ها فک کنم داره يه اتفاقاتي ميوفته ادامه بدين راهو...
چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴
my mind is over queta
نمی دونم چرا به همه گفتم خوش گذشت گفتم رفتم استاديوم جالبه که ميگفتن بازی چطور بود و لبخند ميزدم يه جوری بودم حوصله توضيح دادن نداشتم بگم که چی شد چی کار کردن با هامونالان با اينکه مخم داره ميترکه ميخوام بنويسم مثه کسی که تير خورده ولی داره به زحمت خودشو رو زمين ميکشه...صبح بايد ميرفتم درس ميدادم پولام جور نبود چقد دويدم اين ور اونور ساعت ۱۲:۳۰ رسيدم خونه سريع رفتم حموم دو سه دفعه با بچه ها حرف زدم با ۲ تا دوست جديد قرار گذاشتم با آژانس با هم بريم خلاصه که راه افتادم و يه اتفاق جالب افتاد يه دختری بود که ما هر روز تقريبا تو جشنواره همديگرو ميديديم بدون اينکه اسم همديگرو پرسيده باشيم بعد فرض کنين من با يکی از بچه ها دم پمپ بنزين ولنجک قرار داشتم و ديدم دقيقا همون دوستم که تو جشنواره با هم بوديمه...اونم گفت چفد دنيا کوچيکه..بعد رفتيم دنبال دوست ديگمون تو شهرآرا يه جور هيجان خاص داشتيم مثه بچه هايی که اجازه بهشون ميدن تنهايی اولين بار جايی برن ترس و خوشحالی و اضطراب...رسيديم دم در بچه ها رو ديديم که چقد همشون خوب بودن با چندتاشون تلفنی حرف زده بودم..کم کم جمع ميشيم راه ميافتيم به سمت در غربی اول عکس العملی نيست از دور قيافه ۲ - ۳ تا مامور پيدا ميشه بچه ها پرچم و در ميارن روش نوشته ما نميخواهيم در آفسايد باشيم ميخواهيم در کنار برادرانمان!!! فوتبال نيگا کنيم ... بچه ها يه مقداری پراکنده ان سعی ميکنيم جمع بشيم يه جا يه گروه هستن با بر و بچه که ما اول فک کرديم اونا هم واسه فوتبال اومدن در صورتيکه ظاهرا برای ژيمناستيک اومدن يه اوتوبوس هم از هتل المپيک اومد بيرون فک کرديم تيم کاستاريکا س کلی باهاشون بای بای کرديم !! خلاصه که سر و کله بربکس نيرو انتظامی پيدا شد و سرهنگا و همون اول کاری ميگفتن برين به هيچ وجه راهتون نميديم...ادامه دارد
آزادی
لحظه موعود نزدیک است آیا ما میتونیم؟امیدوارم، یه دلشوره خوبی دارم در واقع یه جور هیجان، استادیوم آزادی آیا سکوی آزادی ماست؟فردا از اون روزاییه که مطمئنا توی دفتر عمر من روز خاصیه
مطمئنم
مطمئنم
اشتراک در:
پستها (Atom)


























