سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

اين شماره مجله فيلم و حتما بخونين يه مصاحبه داره امير نادري که خيلي جالبه تقريبا از همه حرف زده از نصرت کريمي که چقد دلم براش تنگ شده و آخي تلويزيون نشونش داد چقد پير شده و يه تيکه جالب داره ميگه من از زن مسعود کيميايي يه عکس دارم موقعي که پسرشو حامله بوده که حالا نميدونم گجان و چيکار ميکنن
مطلبشم غزل خانوم از ايتاليايي ترجمه کرده Posted by Picasa

آتش بس

آتش بس و دیدم به نظرم فیلم خوبیه ولی فک کنم خیلیا به خاطر گلزار و تهمینه میلانی نبیننش
حیفه به نظرم

نکات خیلی خوب روانشناسی داره تو فیلم، که نمیخواد با میخ تو کلت فرو کنه، توی بطن یه سری ماجراهای جالب اونو میگه در ضمن فیلم طنز خوبیم داره حداقل برای خندوندن از کلمات رکیک یا شوخی جنسی استفاده نمیکنه که شما به خاطر خجالت بخندین چیزی که تو هوو پر بود کی بود گفته بود هوو مثه مصائب شیرینه؟؟؟ لطفا بیاد پول سینمای منو پس بده!

بابا

نگو که هیچ مشکلی ندارم و بی دردم الان چشمام پر اشکه اشکای درشت که قل میخورن میان پایین !!دارم روزنامه شرق میخونم لیپی لیست تیم ملی و اعلام کرده تو قسمت مهاجما هرچی نیگا میکنم اسم بابا رو نمیبینم گریه ام گرفته دوباره باید بنویسم ما بدون بابا جام جهانیم نداریم


نه مثه اینکه چشمام عیب کردن لیپی بابا رم دعوت کرده اونم اولین نفر:D

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۵

دوربين خبرساز

داشت برنامه فوتبال ايرانی و نشون ميداد برنامه خيلی جالبيه از اون جام جهانی قبلی من دوسش داشتم ولی اين وسط يه چيزی ديدنش
خيلی دردناک بود خبرنگارايی که هنوز
C-130
اونا رو از بين ما نبرده بود بخصوص همکار جواد واحدی دوربين خبرساز٬ حسن حيدری.
دقت کردين چند وقته ديگه دوربين خبرساز نميده تقريبا از سال جديد نداده چندبار زنگ زدم صدا و سيما ولی جوابی ندادن فک کنم نذاشتن به کارشون ادامه بدن حيف شد بهترين برنامه شبکه خبر بود...
از اين قشنگترم ميشه؟؟

مادر ‌بزرگ

اردیبهشت ماه

در خیابان پهلو ی

دوره‌ی کشف حجاب

عاشق شد

دایی سیاوش

اردیبهشت ماه

در خیابان مصدق

وقت بگیر و ببند

عاشق شد
.......

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

این بلاگر زد هرچی نوشته بودم پاک کرد شایدم به خاطر سرعت خیلی کند این روزای کانکشن ها باشه خلاصه که راجع به خبر اجازه دادن به خانمها برای رفتن به استادیوم بود اول که خوشحال شدم خوب مثه اینکه اعتراضا بیهوده نبوده دیگه هم لازم نیست از دست اون سرهنگ بابایی که تو بازی استقلال و برق با افتخار داره مصاحبه میکنه ما خیلی عالی تمشاچیا رو کنترل کردیم (دیدم آخه تو زمین هیچ کس نبود) حرص بخوریم فک کنم اگه اون لحظه فوق العاده ای که ما برگشتیم و به اون اطلاعاتیا گفتیم برمیگردیم داره اتفاق میوفته هرچند که فکر میکنم فعلا در حد یه حرف بیشتر نیست تا بیاد به عمل برسه مونده...

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵

brokback mountain:))

نه تو رو خدا ببينين پاي اين عنايتي کجاس!!!!
اينا اصلا مشکل دارن بازي قبل بايد ميديدين اين اکبرپور کجاي عنايتي و ماچ ميکرد:))
ستاره هاي ... استقلال!!! Posted by Picasa

استقلال جون:p

خوب به سلامتی و میمنت و خوشبختی و نیکبختی!!! استق ما هم قهرمان شد
دم بچه ها گرم دم تماشاچیا هم گرم که دیگه تو ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود(کاش منم اونجا بودم)
من همش دیشب نگران این بودم فردوسی پور بازی و گزارش کنه با اینکه فقط وقتی فوتبال و فردوسی پور گزارش میکنه گوش میکنم ولی هیچ وقت برامون خوش یمن نبوده ولی این میرزایی سگ مصب بد خوش شانسی میاره برامون،ولی فقط اگه دم دستم بود خفه اش میکردم هر 10 دقیقه یه بار میگفت چرخه سوخت هسته ای باب آخه کدوم گزارشگری تو دنیا انقد چرند میگه بعدم همش به این بچه های برق ایراد میگرفت خداییش من تو هیچ بازی یی ندیدم تیمی که هیچ انگیزه خاصی نداره 4 تا گلم خورده باشه انقد بدوه و امیدوار باشه دقیقه 90 هم گل بزنه تلویزیونم که با فیلمبرداریش واقعا گند زد گل چهارمو که عنایتی زد و اصلا ما ندیدیم بعد هم بابا این چه وضعیه قلعه نویی داشت زیر دست و پا له میشد اصلا معلوم نیست کی به کیه این مملکت ما وقتی مردمشو شور میگیره دیگه همه فک میکنن ظهر عاشورا س!!
خلاصه که آبیته ه ه ه
هایشالا یووه هم ما رو روسفید کنه الهی آمین!!!

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

پوپک

شب عید بود داشتم فکر می کردم خیلیا الان پیش خونواده هاشون نیستن یه لحظه یاد پوپک گلدره افتادم توی دلم گفتم چی میشه همین سال تحویلی پوپک به هوش بیاد و چی تعریف می کنه از عالم کما،اخبار ساعت 10 که گفت پوپک دیگه نیستش همین طوری موندم کی می تونست فک کنه که اون به این زودی از بین بره یادم نمیاد هیچکدوم از هنرمندامون تو این سن از دست رفته باشنوقتی که خودتم خیلی ناراحتی یه همچین خبری کافیه تا اشکات سرازیر شهدلم برای خونوادش میسوزه بعد از این همه مدت ...دلم میخواد برم تشییع جنازه اش هرچند دلم نمیخواد فک کنم دیگه نیست....

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

زلزله

الان یه لحظه انقد ترسیدم که داشتم میمردم سگای همسایه همزمان شروع کردن به پارس کردن مرغ حق تو پارک هم شروع کرد به اضافه چند تا کلاغ گفتم زلزله اس پتومو برداشتم و رفتم تو حال موندم مامانمو بیدار کنم یا نهبینهایت ترسیدم یه عالمه دعا کردم این زلزله مخوف که مثه سایه داره ما رو تعقیب میکنه ولی هیچکس فکرش نیست..

23

امروز يکی ازم پرسيد چند سالته گفتم ۲۲...
يادم رفته بود ۱۹ روزه ۲۳ سالم شده
بچه که بودم فک ميکردم ۲۰ سالگی يعنی خيلی بزرگی يعنی آزادی داری که خيلی کارا کنی به خيلی جاها برسی
فکر ميکردم تا ۲۰ سالگی نصف دنيا رو فتح کردم...
۲۳ سالم شده و من هنوز تفاوت چندانی با بچگيم ندارم

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

امسال ما جام باشگاهها نداريم.
همين الان يوونتوس نتونست محض رضاي خدا يه گل به آرسنال بزنه و حذف شد، اين کاپلوي پررو ميمرد بابا الکس ما رو از اول مياورد تو بازي؟؟!
الهي بميري ما از دستت راحت شيم کاپلو
:p

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

حيفه يه دفعه جواد بشم ولي از اون جايي که کسي از اين ورا رد نميشه همين طوري اينو مينويسم!
اين سريال وفا هم خوب ملت سرکار گذاشته بودا حيف خرچنگ که آخرش مرد من از فيلم نسل سوخته کلي از اين فرهاد قائميان خوشم ميومد فرهاد اصلانيم که موقعي که راهنمايي بودم به اين نتيجه رسيدم از اون هنرپيشه هاي خوبيه که معمولا خيلي کم نقش آس بهشون ميرسه تو خانه اي در تاريکي خيلي باحال بود...
بعد اين جک جوادا از اين پسره خوششون مياد:D
هوق


الان بچه تو اخبار کانال ۳ گفت دانشجوی دکترای!!! فيزيولوژی گياهی يا يه همچين چيزيه:))
بابا دکتر

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

سال سفر ه امسال؟

دختر عموم ديشب گفت ميای بريم مسافرت؟ گفتم کجا گفت بندر عباس قشم گفتم نميدونم گفت فقط پول بليط هواپيماتو بدهتو دلم گفتم من از هواپيما ميترسم از پارسال٬ اونا هم داشتن ميرفتن بندر عباس...ديروز فايل جعبه سياه هواپيما احمد کاظمی و گوش کردم چقدر وحشتناک بود...شايد منم مردمنميدونملطفا اگه اذيتتون کردم منو ببخشيد

سه‌شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۵

مدتها بود میخواستم اینو بنوسم تو روزنامه شرق خانوم شکوفه آذر مطالبی و راجع به سفراش می نویسه که خیلی خیلی جالبه برای من که یه جورایی باور نکردنی بوده که ایشون چه جاهایی رفته چه خطرایی و پشت سر گذاشته حیف که این بار ظاهرا آخرین قسمتش بوده ولی از آرشیو شرق روزای 5شنبه میتونین بخونینش

اين شرق 5شنبه بعضي نوشته هاش خيلي بانمک بود اين مطلب فرورتيش رضوانيه رو بخونين!
خیلی از بچه های وبلاگستان تو این چند وقت نگران گنجی بودن و با آزاد شدنش واقعا خوشحال شدن یه سال سراسر مضخرف و با یه خبر خوب تموم کردن، تو این وبلاگ یه مطلب خیلی قشنگ نوشته بود شب قبل از آزادی گنجی ، بخونینش:
چند روزی بیشتر نمانده به روزی که قرار است بیایی٬ شش سال نبوده‌ای٬ خیلی‌ها فراموشت کرده‌اند٬ خیلی‌ها خسته شده‌اند٬ خیلی‌ها هنوز هم می‌گویند حقت بوده است٬ .....
انقد دست دست کردم تو نوشتن که یه سال گذشت راستش سر ماجرای روز زن انقد شوکه شده بودم اصلا نمیدونستم باید چی بنویسم من اون روز صبح کلاس داشتم ساعت حدود 12:30 رسیدم مجتمع شقایق برنامه خیلی خوبی بود ساعت 3:30 دوباره کلاس داشتم خیلی دلم میخواست فیلم ماده 61 و ببینم که به خاطر جابجایی برنامه نشد، حتی نتونستم نمایش و ببینم بعدم که برگشتم داشتم میرفتم کلاس، یکی از دوستا زنگ زد گفت برنامه کنسل شده دیگه فک نمیکردم یه همچین برخورد وحشیانه ای کرده باشن یه جورایی احساس خیانت میکردم من رفته بودم خوش گذرونده بودم ولی بچه ها کتک و فحشش و خورده بودن دو سه تا لینک بود دوست داشتم برای خاطرات خودم بذارم تو وبلاگم که سالای بعد اگه زنده بودم ببینم چه بلاهایی سرمون آوردن:
این عکسای جالبی داره
این یکی که جالبترینه

این دوستمون یه سری مطالب خیلی جالب راجع به مسایل زنان داشتن که بین همه مطالبی که خوندم این به نظرم جالبتر اومد

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴

معصومه شفیعی

اونجای سعيد دروغگو !!ديشب اشک تو چشمام جمع شده بود همش فک می کردم چرا گنجی نبايد آزاد بشه تو بزا شب عيد پيش خونواده اش باشه بعدش ۲۰ روز زندانيش کنامروز تو تجريش بودم که پرستو اس ام اس زد گنجی آزاد شد واقعا امسال هر چی گند بود در تمام زمينه ها به خبر خوش آخر سالش می ارزيد واقعا از سال۷۹ گنجی زندان بود؟! برای ما چقد زود گذشته و لابد برای خودش و خونواده اش چقدر وحشتناک و ديراز خودش و خونواده اش معذرت ميخوام برای اينکه خيلی وقتا دلم ميخواست از دنيا بره  تا انقد زجر نکشه بخصوص اون موقع که تو اعتصاب غذا بود و يه دفعه کلی داغون شده بود.اين آزادی و خوشحاليشو بايد تقديم کرد به زنی که به ما صبر کردن ياد داد:معصومه شفيعی

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

C-130

ياد اين ميوفتم موقعی که تو ميدون آزادی مينی بوس گرفتيم که برگرديم دوباره استاديوم تو مينی بوس بچه ها می‌گفتن اين دفعه به جای اينکه سوار اتوبوسمون کنن سوار هواپيمامون ميکنن که ديگه نتونيم به اين راحتيا برگرديم بعد يه دفعه چند تامون با هم گفتيم
C-130 ...

فکر ميکنم يه تصوير می‌تونه کار هزاران صفحه حرف و انجام بده
پنهان نمی‌کنم می‌ترسم ٬ از اينکه داريم با سرعت زيادی به قهقهرا می‌ريم
يعنی اوضاع شده سال ۱۳۶۷ ملتی با وضع اقتصادی خيلی بد که خودشونو فقط می‌کشن تا به فردا برسن و خفقان شديد سياسی حرف زدن=زندان٬شکنجه...
يکی از فاميلامون ميگفت رييسشون رييس دانشکده نيروی انتظامی تو فرمانيه است بهش گفتن بايد تو خيابون ايست بازرسی بزاره اونم گفته من تو فرمانيه وسط اين ترافيک بيام ايست بزارم که چی بشه هفته بعد از کار بی کارش کردن...
می‌دونی من به حمله امريکا هم فکر کردم می‌دونم می‌شيم مثه عراق٬کلا ما تو کل تاريخمون روزای آروم خيلی کم داشتيم فک کنم تاريخ ما چپکی نوشته شده کوروش و داريوش ۲۵۰۰ سال جلوتر از ما بودن و ما هی داريم يه قدم به عقب برمی‌داريم...
دقت کرديم تو اين مذاکرات تخمی کاملا داريم نقش ابوموسی اشعری و بازی می‌کنيم....
يه وقتی از اين تلويزيون فقط اخبار می‌ديدم و فوتبال حالا خيلی وقته که ديگه اخبارای بيش از حد تکراری و مضخرفم نمی بينم
يه بغض تو گلوی ما هست که داره هر لحظه بزرگتر می‌شه ...
من ۲۲ سالمه يه دختر ۲۲ ساله تا الان واقعا حس ميکنم به هيچ جای خاصی تو زندگيم نرسيدم... دوست دارم برسم تلاشمو می‌کنم ولی انقد موانع سر راه هست که....

جمعه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۴





اينم ادامه مطلبم:
اولش يه سرهنگ تقريبا قد بلند اومده بودو هی ميگفت تجمع نکنين برين ماهم که اصلا نيگاش نميکرديم و به روی خودمون نمی آورديم تا اينکه يه دفعه يه سرهنگ...که خيليم وحشی بود اومد و با توپ و تشر و عربده هايی که ميکشيد ميخواست ما رو متفرق کنه هم زمان ما ديديم چند تا از بچه ها خودشونو رسوندن به روبروی در غربی بالای چمنا همون لحظه شروين زنگ زد گفت پرستو اينا اومدن بالا شماهاهم تک تک بيان منم اون وسط در حاليکه تقريبا پست سرم صدای عربده های بلند اون يارو می اومد تند تند تو چمنا ميومدم و به بچه ها زنگ ميزدم ميگفتم که بيان بالا ...دقيقا ياد فيلم آفسايد افتاده بودم اونجا که اون دختره از ايست بازرسی فرار کرد و تند تند ميدويد ولی آخرش سربازه گيرش انداخت من و پريسا همون دوستی که از شهرآرا برداشتيمش و اومديم تند تند سربالايی اسفالت و ميومديم بالا که سربازه داد می‌زد برگرد خانوم برگرد و جلوی ما رو گرفته بود ما هم الکی ميگفتيم وسايلمون دست دوستامونه ميريم بگيريم و زديم تو چمنا همون لحظه اون وحشی(بابايی) پارچه نوشته بچه هايی که شايد با ما ۲ متر فاصله نداشتنو به زور گرفت و فک کنم زدشون يه لحظه انقد ترسيده بودم جرات نداشتم پشت سرمو ببينم تا رسيديم بالا... اينجا مرحله اول اعتراضامون شروع شد که نيرو انتظامی تقريبا به گفتن متلک و حيف نون و آدم نيستينو اينا ميگذروند در عوض بچه ها توپشون پر بودو حسابی داد بيداد ميکردن چقد جالب بوديم! اينکه به صف شديم روسريا رو کشيديم جلو که نگن يه مشت بی حجاب اومده بودن پسرای گل استاديوم ما رو منحرف کنن! يکی از بچه ها داشت يادداشت ميکرد سرهنگه پريد به زور دفترشو گرفت ميگه(تو رو خدا اينجاشو)داری مينويسی کاور سبز کاور نارنجی به کی ميخوای اطلاع بدی اينا رو ميگيم خوب مگه اين سربازا کاورشون سبز و نارنجی نيست؟! و يارو روشو اونور ميکنه... اينجاهاش من خيلی چيزی نگفتم يه جورايی هنوز اون عربده هايی که پشت سرم شنيده بودم تو گوشم بود بعد از به قول خودشون مذاکرات (چقد ما مهم بوديم) با قسم و آيه گفتن بيان برين سوار اوتوبوس شين اول يه تعداد کمی رفتن من و چند تا ديگه نرفته بوديم فک ميکردم ما رو ميبرن نا کجا آباد!! ولی بعد ديدم بچه ها ميگن ۲ تا راه داريم يا سوار اوتوبوس شيم و يه قدم به هدفمون نزديک تر بشيم يا همين جا بمونيمو حالمونو بگيرن!! البته از نيشخندای چندش آورشون معلوم بود چه هدفی دارن ولی وقتی قسم ميخوردن ...خلاصه که سوار شديم هيجان زده بودم با شروين و مريم تماس گرفتم يا گرفتن! گفتم که ما رو سوار اوتوبوس کردن اول دور زد به چه طرز فجيعی (من ياد اين افتادم که اوتوبوس نويسنده ها و شاعرا رو ميخواستن بندازن تو دره) بعد از سر پايينی اومد پايين بچه ها جيغ ميکشيدن ما رو کجا داری ميبيری بعضيا گفتن داره ميبره در شرقی دوباره هيچی نگفتيم از در شرقيم رد شد تا اون لحظه اميدوار بودم ميگفتم قسم خورد.. رفت سمت چيتگر اون لحظه که سر پيچ پارک چيتگر دور زد فهميدم داره میپيچينتمون بعد دوباره اوتوبان کرج٬ بچه ها ترسيده بودن خيلياشون همچين جاهايی رد نشده بودن تازه سنشون کمتر از اين حرفا بود من جای اونا بودم از ترس مرده بودم يه لحظه رو پل روبروی اکباتان با چنان سرعتی چرخيد گفتم تموم شد بچه ها همچنان جيغ ميزدن من که پايه بودم يکی يه فس همشونو ميزديم بخصوص اون مرده که نيشش باز بود ميخواستم زنگ بزنم ۱۱۰ بگم ما رو دزديدن بغليم ميگه ۱۱۰ کين همينان ديگه! انقد جيغ زديم حاشيه جنوبی ميدون آزادی پياده مون کردن به اون ياروی خوش خنده ميگم نيشتو بند مرتيکه بغليم ميزنه بهم! بلند ميگم دروغ گفتن تو دين شما گناه نيست؟؟و میپرم از ماشين پايين به هم ميگيم دوباره برميگرديم استاديوم با نازنين رفتيم جلوتر و واسه مينی بوسا دست تکون ميداديم راننده ها با تعجب نيگامون ميکردن دو سه تا مسافرکش وايسادن که دو سه تا از بچه ها سوار يکيش شدن تو همين گير و دار که بقيه داشتم ميگفتن مينی بوس گير نمياد سواری بگيريم يه مينی بوس خالی ديديم رفتم جلو و حسابی دست تکون دادم تا متوجه ما شد بهمون گفت بيان پايين تر سوارتون کنم به بچه ها گفتيم بدو اين... فک کنم نازنين بود رفت به آقاهه گفت که دربست ميخوايم بريم استاديوم اونم گفت بياين مرد جالبی بود بهش گفتيم ميخوايم بريم بازيو ببينيم گفت بازی کجا کجاس من تا حالا استاديوم نرفتم بهش گفتم ما ميريم جا واسه دختر شما هم باز شه بعد سر قيمت باهاش چونه زديم اول گفت ۵۰۰۰ تومن ما گفتيم ما با اوتوبوس دربست تازه ۲دورم چرخوندمون مجانی اومديم!! مرجان گفت من همون کرايه هميشگيو ميدم نفری ۱۵۰ تومن! آخرشم همون ۵۰۰۰ تومن شد که نازنين اينا پولا رو جمع کردن فک کنم کسريشم خودشون روش گذاشتن و دادن به بهش حالا آقاهه ميگه بزار برسونمتون بعد !بچه ها ميگن ايشالا ميرسونی يکی ميگه گل دومم زدن (گل اول موقعی که جلو استاديوم بوديم زدن) ميگيم کی زده ميگه علی دايی هممون ميگيم هوق! حميده وای که کلی از دستش خنديديم و نقش اصلی همه عکساش ميگه(با لهجه ترکی) علی دايی همشهريمونه اينه همشهری گيرت(غيرت) داره و ادای اون يارو که ميگفت تو استرليا اون کانگورو تور دروازه رو پاره کرد ای بی تربيت... در مياورد آقاهه هم که آدم خوب و خوش اخلاقی بود هی بهش ميگفت پرچمتو بيار تو!هممون خوشحال بوديم اثری از دقايق قبل تومون نبود خوشحال بوديم حالشونو گرفته بوديمو برگشته بوديم! پايين چمنا پياده شديم اميد و شروين و ديدم که ميگفتن برين بالا پياده شين ولی راننده برای اينکه جريمه نشه ميگفت سريع بپرين پايين الان افسر جريمه ميکنه و ما پياده شديم اون مامورای اون بالا تا بيان متوجه ما بشن ما خودمونو رسونديم بالای چمنا دورمونو يه حلقه مامورا که اکثرا سرباز بودن گرفتن بعضی بچه ها خداحافظی کردن و رفتن بعضيا ديگه انگار انگبزه نداشتن تازه ساعت ۴:۳۰ بود گفتم بابا چرا نا اميدين هنوز يه نيمه مونده چرا يه کله گندشون نمياد باهاش حرف بزنيم ...کم کم به جمع سربازا افسرا هم اضافه شدن اولش سربازا هی دهن به دهن ما ميشدن دخترا که اصولا اين جور وقتا کم نميارن سرهنگه ميگه شماها تربيت ندارين به سرباز ه فحش دادين ميگم اول خودش شروع کرد يه سرباز درجه دار که احتمالا تحصيلکرده اس مياد جلو دهن سربازه(که به شدت شبيه سربازه نيشابوريه فيلم افسايده همون که دختر رو برد دستشويی) رو ميگيره ميگه حرف نزن ما يه قدم ميريم جلو سرهنگه ميترسه جامه عفت سربازاش لکه دار شه! داد ميزنه فاصله رو حفظ کنين ما هم به سربازا ميگيم اوو نامحرميا فاصله رو حفظ کن نتيجه اين ميشه که پشتشونو ميکنن به ما٬ ما هم که خسته شديم از وايسادن زياد٬ ميريم روی تپه چمنی ميشينيم ميگم حالا که اينا پشتشون به ماس ما هم پشتمونو کنيم!!همه از اون وری ميشيم آروم ميگيم اينجا منطقه قزوينه و ميخنديم کاش يه عکس ازش داشتيم(۱) شما هرچی عکس ميبينين واقعا بايد به عکاس شجاعش تبريک بگين انقد وحشی بودن که به راحتی دوربينم ميشکوندن تقريبا اکثر عکسا يواشکی گرفته شده بچه ها هم که ديگه اميدی به تو رفتم نداشتن بليطاشون سوراخ کردن و از يه نهال آويزون کردن... (۲) باز خسته شديم از وقت تلف کردن اين وسطم دوتا عوضی همش فيلم ميگرفتن که کفر ما رو بالا آورده بودن به سرهنگ گفتيم اگه مردی فيلم دوربين اينو بشکون صد البته که نشکوندن! يه لحظه سربازا به خيال اينکه ما بيخيال شديم رفتن اون ور ما هم سريع رفتيم رو اسفالت نشستيم! يه دفعه دادشون در اومد اومدن دوره مون کردن و سرهنگاشون شروع کردن:به من ميگه اون موقع که ما جبهه بوديم شما اصلا به دنيا اومده بودين ميگم مگه من بچه دبستانيم که اون موقع به دنيا نيومده باشم ما زير موشک بارون بزرگ شديم نوشين ميگه من خودم موقع جنگ تو اهواز بودم! يکی ديگه شون ميگه تربيت ندارين اگه تربيت داشتين ميرفتين تو چمن که ما بلند ميزنيم زير خنده ميگيم يعنی هر کی با تربيته تو چمنه (يارو حسابی حالش گرفته شد)اون يکی ميگه حيف نون که بدن شماها بخورين ميگيم باشه حيف نونحميده مثه همه ما عصبانيه وايساده ميگه درست صحبت کنين ما ميخوايم بريم فقط بازيو ببينيم يا رو ميگه حرف نزن تربيت ندارين شماها تربيتتون نکردن ميگم ما مگه حرفی زديم شماهايين که دارين حرف ميزنين بچه ها به حميده ميگن بشینه اون يکی ميگه اينا همش مشکلات تهرانه تو شهرستان کدوم دختری اينکارا رو ميکنه من اگه دخترم اين کارو بکنه پوستشو ميکنم(دلم ميخواست دخترشو ببينم) سرهنگ قد کوتاهه همون عربده کشه که از قضا بغل منم وايساده ميگه زياد حرف بزنين همچين ميزنمتون که... حيف که حکم نداريم ميگم بزن زدن يه دختر که هنر نيست منم ميزنم خواهر کوچيکمو اينو يواش به بچه ها گفتم البته می‌گم چه خوب که مشکل مملکت ۴ تا دختره که ميخوان برن استاديوم نه معتادی هست نه دزدی نه قاتلی...به بچه ها ميگم مبايل کدومتون صدا ضبط ميکنه صدای اينا رو ضبط کنين ميگن که چيکارش کنيم اينا اطلاعاتين خودمونو بيچاره ميکنيم ولی کاش ضبط کرده بودن لااقل به درد به وبلاگ که ميخورد خلاصه همين طور فحشاييه که بهمون ميدادن و ما هم انگار نه انگار بعد ديدن نه ما از رو نميريم رفتن يه وانت سياه آوردن جلوی ما که کسی ما رو نبينه ما هم بلند شديم رفتيم اون ور تر نشستيم يکی گفت بچه يه جوری بشينين درختمون وسط باشه! يه دفعه يه لباس شخصيه خيلی وحشی اومد جلو و واسه زهر چشم گرفتن موبايل يکيو به زور گرفتن و بردن کم کم خيلی داشتن وحشی ميشدن اومده ميگه من يه کلمه بهتون ميگم بلند شين برين خواهش ميکنم تمنا ميکنم که ديگه بالاتر از اين نداريم شماها هم اگه منطق دارين برين پرستو اينا ميگن يه لحظه حرفای ما رو گوش بدين که يارو وسط حرفاشون می پره و ميگه هو دارم با يه نفر حرف ميزنم پرستو شروع ميکنه حرف زدن بازم حرفشو قطع ميکنه ميگه زياد حرف ميزنين يا به زبون خوش ميرين يا همتون جمع ميکنيم ميبريم هرچی ديدين از چشم خودتون ديدين ساعت حدود ۲۰ دقيقه به ششه. من سرم پايينه برق پوتينا رو ميبينم که بهم نزديک ميشه ميگه خانوم بلند شو من رومو کردم اون ور که يعنی متوجه نيستم با منی ۳ دفعه ميگه مطمئنم که بار بعدی با لگد ميزنه تو پهلوم ياد بچه ها جلوی دانشگاه تهران ميوفتم و باتوما که يه دفعه ميبينم بچه ها بلند شدن ميگن ارزش نداره کتک بخوريم ضمن اينکه بازيم داره تموم ميشه راست ميگفتن يه ۵۰ متری که ازشون فاصله گرفتيم برگشتيمو علامت ويکتوری نشون داديمو داد زديم ما برميگرديم!! واقعيت اينه هيچ کدوممون به اون معنا ناراحت نبوديم از اينکه چهار تا افسر کله گنده رو مچل خودمون کرده بوديم به معنای واقعی٬خوشحال بوديم باور کنين حسابی کم آورده بودن توقع نداشتن يه مشت دختر بدون هيچ ترسی از تير تفنگ و باتومشون وايسن تو روشون برگشتيم تو چمنای پايين همين طور داشتيم ميرفتيم که خدافظی کنيم اميد گفت حيف نيست عکس دسته جمعی نندازيم گفتم چرا برو به بچه ها بگو نتيجه اش شده اين چند تا عکسی که ميبينين اکثر عکسا رو منصور و نوشين گرفتن که اون وسطا ما ديديم يه ماشين تيریپ خفنی وايساد ولی حميده پريد طرفشون که ديديم ناظمی گوينده خبر ورزشيه شروع کردن پرسيدن اينکه چی شده و اينا ما هم که توپمون پر!!! حسابی داشتيم تعريف ميکرديم که به حميده گفت همينا رو باهات مصاحبه ميکنم بگو٬ در گوش حميده گفتم مقنعه اتو بکش جلو بعدا نگن موهاش بيرون بود نميتونستيم نشون بديم!! حميده هم خوب حرف زد يه جاش گفت چرا عنايتی که آقای گله نبايد تيم ملی باشه اونم ازش پرسيد طرفدار کدوم تيمی اونم گفت فرقی نداره تيم ملی٬ ما از پشت سر هی گفتيم بابا راستشو بگو ناظمی گفت معلومه استقلالی هستی اونم گفت نه اتفاقا قرمزم ولی تو تيم ملی بهترينا بايد بازی کنن قرمز و آبی نداره که همه ترکيدن از خنده بعد ناظمی رو کرد به من گفت حالا با اين خانوم مصاحبه ميکنيم راستش من يه خورده ترسيدم نميدونم چرا ولی منصور از دور اشاره کرد گفت نه حرف بزن منم سريع گفتم باشه مصاحبه ميکنم ولی فيلم بردارشون گفت فيلم تموم شده اينم شانس ما بعدش شروع کرديم با خود ناظمی حرف زدن دوست حميده٬ زهره فک کنم گفت که دوستاشون با لباس پسرونه راحت رفتن تو و ناظمی کلی تعجب کرد به فيلمبردارشون گفت هيچی فيلم نمونده ديگه؟ گفتم ميخواين بريم براتون بياريم گفت مگه بتاکم دارين گفتم نه اگه مه موری ميخوره!(يه چيزی خواستم گفته باشم) بعد ۲ تا موتوری اومدن علی رغم قيافه تابلوشون وحشی نبودن ازمون پرسيدن چی شده تو جيباشون کارت AFC بود وقتی گفتيم چه فحشايی دادن بهمون باورش نميشد هرچند که اونم توجيح ميکرد که اينجا امنيت نداره...خلاصه که بعد پرستو جون لطف کرد ما سوار ماشينش شديم ۴ نفر عقب ۳ نفر جلو!!! هم زمانم بازی تموم شد حميده هی پرچمشو تکون ميداد که نتيجه اش شده اون عکس قشنگه که منصور نصيری انداخته ولی بعدش يه پسره پرچمشو قاپيد!تو اتوبانم هرجا پليس ميديديم نوشين بيچاره مجبور ميشد بره پايين که جريمه نکنن آخه پرستوی بيچاره يه سری جريمه اش کرده بودن موقعی که ماشينشو پارک کرده بوده تو ماشينم خلاصه يه سری صحبت کرديم راجع به اين مسئله ....روز چهارشنبه برای من در کنار همه اين مسائل دوستای خوبی بود که پيدا کردم و واقعا خوشحالم اونايی که خيلی نگاهشون با اطرافيانم فرق داره براشون خيلی مسائل مهمه و نسبت بهش واکنش دارن و منفعل نيستن دوستايی که اميدوارم خيلی زود بازم ببينمشون...اين وسط چند تا مرد بودن به معنای واقعی که در کنار ما بودن و نگران ما به خاطر ما با اينکه بليط داشتن استاديوم نرفتن و ما رو تنها نذاشتن تو اين جمع شدنم نقش اصلی رو داشتن اميد ٬ شروين ٬ منصور نصيری عکاس و ...آقای راننده مينی بوس!!
راستی اين وسط يلدا معيری رو ديدم که واقعا دوست داشتم از نزديک ببينمش و کلی خوشحال شدم و آس عکسا مال اونه دقت کنين که ما اون موقع هرکدوممون از يه ور داشتيم فرار ميکرديممن اميدوارم به اينکه بتونيم مجوز ورود بگيريم بايد يه سری کار انجام بديم از ای ميل به فيفا تا ملاقات با مسئولا تا تنور داغه بايد يه کاری کنيم6:19 AM 3/3/2006

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴

nooo

همین الان دوربین خبرساز جواد واحدی از علی آبادی پرسید شنیده میشد که امروز قراره تعدادی بانوان بیان استادیوم با توجه به اینکه امروز هم تعدادیشون اومده بودن استادیوم ولی با اوتوبوس برگشت داده شدن به میدون آزادی شما نظرتون چیه؟اونم گفت ما
خوشحال میشیم اونا بیان ولی باید امنیت فیزیکی!!! و روحیشون تامین باشه البته این روزها جو استادیوم خیلی بهتر از قبله...
لحظاتي بعد واحدي به کسي که فک کنم جزو مسئولين حراست بودگفت امروز تعدادي از خانمها اومده بودن استاديوم به صورت بدي اونها رو با اوتوبوس برگردوندن ميدون آزادي نظر شما چيه يارو هم گفت بله ما هم شنيديم البته با ما هماهنگ نشده بود من از سرهنگ (فک کنم گفت بابايي) هم پرسيدم ايشونم گفت ما اطلاعي نداشتيم!!! من فک ميکنم اگه هماهنگ ميکردن حتما ميتونستن برن استاديوم درست مثل خانومايي که بازي ژاپن و آلمان رفتن تو!!!!!!!!! در هر حال اين يه قانون نانوشته اس که خانوما تو هيچ جاي ايران نرن استاديوم البته بايد تامين امنيت بشه تا بتونن برن واحدي گفت به هر حال بايد کاري بشه تا اينا هم بتونن بيان استاديوم-يه همچين چيزي- تکرارش فردا بعد از ساعت 7:30 صبحه انقد هيجان زده شدم دستام ميلرزه دارم تايپ ميکنم

بچه ها فک کنم داره يه اتفاقاتي ميوفته ادامه بدين راهو...

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۴

my mind is over queta

نمی دونم چرا به همه گفتم خوش گذشت گفتم رفتم استاديوم جالبه که ميگفتن بازی چطور بود و لبخند ميزدم يه جوری بودم حوصله توضيح دادن نداشتم بگم که چی شد چی کار کردن با هامونالان با اينکه مخم داره ميترکه ميخوام بنويسم مثه کسی که تير خورده ولی داره به زحمت خودشو رو زمين ميکشه...صبح بايد ميرفتم درس ميدادم پولام جور نبود چقد دويدم اين ور اونور ساعت ۱۲:۳۰ رسيدم خونه سريع رفتم حموم دو سه دفعه با بچه ها حرف زدم با ۲ تا دوست جديد قرار گذاشتم با آژانس با هم بريم خلاصه که راه افتادم و يه اتفاق جالب افتاد يه دختری بود که ما هر روز تقريبا تو جشنواره همديگرو ميديديم بدون اينکه اسم همديگرو پرسيده باشيم بعد فرض کنين من با يکی از بچه ها دم پمپ بنزين ولنجک قرار داشتم و ديدم دقيقا همون دوستم که تو جشنواره با هم بوديمه...اونم گفت چفد دنيا کوچيکه..بعد رفتيم دنبال دوست ديگمون تو شهرآرا يه جور هيجان خاص داشتيم مثه بچه هايی که اجازه بهشون ميدن تنهايی اولين بار جايی برن ترس و خوشحالی و اضطراب...رسيديم دم در بچه ها رو ديديم که چقد همشون خوب بودن با چندتاشون تلفنی حرف زده بودم..کم کم جمع ميشيم راه ميافتيم به سمت در غربی اول عکس العملی نيست از دور قيافه ۲ - ۳ تا مامور پيدا ميشه بچه ها پرچم و در ميارن روش نوشته ما نميخواهيم در آفسايد باشيم ميخواهيم در کنار برادرانمان!!! فوتبال نيگا کنيم ... بچه ها يه مقداری پراکنده ان سعی ميکنيم جمع بشيم يه جا يه گروه هستن با بر و بچه که ما اول فک کرديم اونا هم واسه فوتبال اومدن در صورتيکه ظاهرا برای ژيمناستيک اومدن يه اوتوبوس هم از هتل المپيک اومد بيرون فک کرديم تيم کاستاريکا س کلی باهاشون بای بای کرديم !! خلاصه که سر و کله بربکس نيرو انتظامی پيدا شد و سرهنگا و همون اول کاری ميگفتن برين به هيچ وجه راهتون نميديم...ادامه دارد

آزادی

لحظه موعود نزدیک است آیا ما میتونیم؟امیدوارم، یه دلشوره خوبی دارم در واقع یه جور هیجان، استادیوم آزادی آیا سکوی آزادی ماست؟فردا از اون روزاییه که مطمئنا توی دفتر عمر من روز خاصیه
مطمئنم

یکشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۴

the life is beautifull

دچار رکود بدی شدم کلی نوشته ميخوام اينجا بذارم از روز عاشورا از ميگونی که رفتيم ديگه.. از کلاسايی که ميرم درس ميدم از بليط فوتبالی که نمی دونم برم بگيرم يا نه و خلاصه از روزمرگيام...خيلی بده آدم وسط جوونيش احساس کنه تو يه دريا ی خروشان افتاده و اين جريان آبه که اونه اين ور و اون ور ميبره... سعی ميکنم به خودم اميدواری بدم هرچند که ميدونم بيهوده اس

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۴

دلم میخواد این چند تا نوشته رو بخونین واقعا حسب حال ماس
نوشته خورشید خانوم یه چیزیه که منه خیال پرداز هر روز بهش فکر میکنم و اشک تو چشمام حلقه میزنه بخصوص اون تیکه روایت فتح منم دقیقا همین طوری بودم از صدای آوینی که هر شب جمعه پخش میشد میترسیدم خیلی و بعدا خیلی فرق کرد....
نوشته گلناز تاریخ انقضا نداره اون آرزوش که گفته دلش یه کلت خوش دست میخواسته آرزوی منه هر وقت که بیرون میرم، این شهر این کشور این دنیا فرصتی برای نفس کشیدن نذاشته این فیلترینگگگگ که هر شب منو عصبی تر از شب قبل میکنه بوی بدبختی...کارایی که اینا دارن میکنن سرکوبا از بین بردن درختا که هنوز موندم چرا مردم جو گیر ما برای انرژی تخمی تظاهرات میکنن ولی برای نفس کشیدنشون و ریه های این شهر ارزش قائل نیست تا چقد میخوان اتوبان بکشن یعنی نمیدونن چاره این شهر اتوبان نیست باید به شهرای کوچیک و شهرستانا رسید تا همه مجبور نباشن برای استفاده از یه سری امکانات بیان شهرای بزرگ مای بدبخت چه گناهی کردیم این وسط شدیم چوب دو سر.. به خدا انقد اوضاع قاراشمیشه که هیچ کاری نمیشه کرد آدامای خیال پردازی مثه من
میتونن آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی و گوش کنن که من بیشتر از آهنگ
Imagine
ازش خوشم میاد به نظرم انسانی تره بوی نهیلیستی کمتر ازش میاد آهنگ جان لنون و وقتی گوش میدم دلم میخواد خودکشی کنم و راحت شم...

روز تاسوعا

چند روز ميخوام بنويسم ولی همش امروز و فردا ميکنم دقت کردم با اينکه ۴ تا تاسوعا عاشورا گذشته ولی هيچی ازش ننوشتم تو اين وبلاگ٬ خودم که ميدونم چرا حالا...
داشتم خاطراتمو تعريف ميکردم روز تاسوعا بدو رفتم که به مراسم برسم همش هم ميگفتم ديدی تموم شد بسکه دير کردی تنها هم بودم خلاصه رفتم ديدم نه خبری نيست فک و فاميلم نيستن هی داشتم اون پشتا خودم قايم ميکردم که صدای دختر عموم و بچه هاشو شنيدم اومدم بيرون و سلام و عليک و ديديم هيچ خبری نيست يه سر رفتيم امازاده اونجا هم خبری نبود مثل پارسال ظهر تاسوعا بی نصيب مونديم بعد هم روش گند غذا دادن و خلاصه هيچی تموم شد ما ۲ سال پيش ميخواستيم بريم ولنجک که نخل بلند ميکنن بعد از ظهر تاسوعا٬ ولی هر چی گشتيم پيدا نکرديم امسال هم تصميم گرفتيم بريم خلاصه خونه عمه ام نزديک بود هی اصرار کردن برم اونجا گفتم نه ميرم خونه خودمون يه ربع ديگه ميام دم ماشين سر کوچه کاشف ٬ من فک کنم نزديک به ۱ ساعت سر کوچه وايساده بودم موش و دادشش رد شدن نميدونم چرا داشت لنگ ميزد! همسايه مون رد شد خلاصه که آبرومون رفت هيچی راه افتادم رفتم خونه عمه ام اونجا معلوم شد اينا پيش خودشون نتيجه گيری کردن من قسمتم نبوده بيام!!! پس زنگ زده بودن به پسر عمه ام بياد٬ خلاصه که رفتيمو و حسابيم شلوغ بود جالب بود که ما اون سال تا کوچه پايينيش رفته بوديم ولی پيدا نکرده بوديم..
مراسم جالبی بود جالبترش اين بود که تو هوای آزاد بود تو يه روز ابری و نيمه بارونی رو يه تپه . دوست مو بلند هم اونجا بود و طبق معمول داشت عکس مينداخت چقدرم اونجاها نذری ميدادن مردم ٬ اونجا آقای سوخته سرايی رو هم ديديم با پسرش که مشالا کم از باباش نداشت بعد هم پسر عمه مو تو جمعيت گم کرديمو و خودمون برگشتيم فرض کنين اونجا قشنگ بالای کوه بود اونوقت بايد ميومدين ميديدين چه آپارتمان هايی ساخته بودن اون نوک طوری که شما اون بالا هيچ نمايی از تهرانو نميتونستين ببينين...
بعد هم اومديم خونه و تا شب٬ که شب عاشورا باشه و من خيلی برنامه شو دوست دارم...

دوشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۴

محرم در تجريش 0

سلام هین نمیدونم از کجا بنویسم هر سال تاسوعا عاشورا با اینکه کلی خاطرات واسم درست میشه ولی نمیدونم چرا نمیتونم بنویسمش الان فیلمشو گذاشتم ببینم بلکه بتونم یه چیزی بنویسم اول از رسم و رسومات بگم تجریش 2 تا محله داره محله بالا و محله پایین بچه های هر محل میرن تکیه خودشون شب تاسوعا پایینیا میرن تکیه بالا، شب عاشورا هم تکیه بالا هم میاد پایین که به نظر من بهترین شب همینه، ظهرا هم اول دسته میره امامزاده بعد برمیگرده تکیه، مراسم دارن... یه دلیل اینکه هر سال میرم تکیه پایین غیر هر مسئله ای دلیل اصلیش اینه که به زنا حداقل این اهمیت میدن که توی یه پستو خونه اون بالا قایمشون نمیکنن یا مثلا اونا از لای شیشه ها پنجره ها از اون بالا مردا رو نیگا کنن تو تکیه پایین دور تا دور رواق هست که زنا میرن اونجا در واقع هم ردیف مردا عزاداری میکنن اینم فمنیست بازی ما! تکیه پایین یه نخل قدیمی و سنگین داره شب عاشورا جوونا و چند تا از دل جوونا میرن میارنش دور تا دور میچرخونن و اون وسط شش خون میگیرن که من فلسفه شو نفهمیدم یه دلیل دیگه که من اینجا رو ترجیح میدم اینه که از طبل کوبی و زنجیر زنی خبری نیست آخه طبلا انقد صدای بلندی دارن قلب آدم درد میگیره اگه بعضی چیزا بزاره عزاداریه خوبی دارن اون چند تا چیز عده ای ان که به هوای غذا میان و وسط عزاداریم مشغول حرف زدنن و خلاصه غریبه ها بخصوص که تو این سالا انقد تکیه شلوغ شده گاهی اوقات واقعا ترسناک میشه مثل دو سال پیش که ما طبق معمول ردیف اول زنا وایساده بودیم که نخل و آوردن و من واقعا مرگ و به چشمم دیدم انقد زنا پشت سر تجمع کرده بودن و از جاشون تکون نمیخوردن ما داشتیم زیر دست و پا له میشدیم من اصلا نمیتونم جیغ بزنم فوقش داد میزنم ولی فک کنم اون سال از ته دل جیغ میزدم از اون به بعدم فوبیاش از بین نرفته هر وقت نخلو میارن من میرم زیر سقف میترسم یه بدی دیگه مدل غذا دادنشونه به خدا ما از ته دل میخوایم شام نهار ندن که انقد جنگ و دعوا نشه بعد از یه عزاداری شان خودمون در حد یه حیوون میاریم پایین بس که حمله میکنن نمیدونم این تز و کی داده که هر سال میان صحن و از مردا خالی میکنن و تو اون شلوغی زنا، شروع میکنن فرش انداختن ملت با کفش و اینا میرن روشو.. و خلاصه گندی میشه بیا و ببین بعد موقع غذا دادن وای دلت میخواد خودتو بکشی درا، رم میبندن نمیتونی بری بیرون خلاصه که از این چیزا هم هست اصولا ایرانی جماعت باید همیشه یه جای کارش بلنگه تو تکیه ما هر سال تقریبا میریم دید بازدید همه فامیلمونو هر سال اینجا بطور کامل میبینیم اولین بارهایی که یادم میاد اومدم تکیه، (منهای 3 سالگیم که جای دیگه رفته بودیم) مامانم هر روز بهم میگفت اگه بعدازظهر بخوابی بابات میبرت شب تکیه این خوابیدنم برای منی که پیر بی خواب بودم عذاب علیم بود خلاصه که میخوابیدمو بعد خودم و یادم میاد که دستم تو دست بابامه یه بچه کوچولو با یه بابای قد بلند دست بچه یه ذره کشیده میشه و بابایی که یه دستی یه گوشه سینه میزنه(راستی شما هم اینطوری هستین که تو خاطرات بچه گیتون خودتونم ببینین؟) بعدم اومدن خونه چند سال بعد از بابام، کسی منو نمیبرد تکیه مامانم که نمیومد تا اینکه خودمون بزرگ شدیم و راه افتادیم الان چند روزیه فک میکنم من چند ساله میام تکیه شاید 8 سال باشه تو این مدت آدمایی بودن که من اونا رو سالی یه بار اونم فقط تو این ایام دیدم یه جورایی هممون با هم بزرگ شدیم تو این جمع دو تا شون همیشه هستن همون نوستالژیا!البته من از خودم بدم میاد که چرا وسط عزاداریم چشمم دنبال پسراس این خیلی بده کلا آدم دیگه هیچ وقت تمرکز نداره ... چون هر سال همه فامیلامونم جمع میشن اونجا، یه چند تا شب خاطره انگیز داشتیم باهم، سال 1380 عیدش که محرم بود شب شام غریبان با همه بر بچه های فامیلمون رفته بودیم امامزاده، خیلی خوب بود ولی اون سال یه اتفاقایی افتاد چند تا از فامیلای نزدیک فوت کردن و ما جمع دختر پسرا شاید بیشتر از 2 هفته شب و روز با هم بودیم و 2 تا از پسرای فامیل که من مثلا رابطه معمولیم باهاشون داشتم یه تصوراتی پیش خودشون کرده بودن ولی نمیدونستم این تصورات اونا باعث میشه رفتارای دخترای فامیل با من بد شه و پشت سرم حرفای بد بزنن چون خودشون تابلو بودن میخواستن منم خراب کنن فک کنم سال 80 دو تا محرم داشت یکی اول سال یکیم آخر سال به خاطر تفاوت سال شمسی و قمری، من یه تاسوعا عاشورایی داشتم اول از همه چون دانشگاه نرفته بودم کلی دعا کرده بودم بتونم برم دانشگاه بدم همش چشمم علاوه بر نوستالژیام به اون دو تا پسر فامیلمونم بود که کی میان کی میرن با کی حرف میزنن ولی بعد از اربعین بود که فهمیدم دو تا دختر عموم با یکی از اون پسرا نسخه منو پیچیدن -منم که دیدم این طوریه کلا قطع رابطه کردم باهاشون، چون مالیم نبودن که من بخاطرشون بخوام آبروم بره و پشت سرم حرف بزنن خلاصه تو شبسال فامیلامون کلا یه حال گیری راه انداختم ولی چون دانشگاه رفته بودم اونم شریف بعضیا گذاشتن به حساب این، هرچند که روز بعدش دختر عمه مم زنگ زدو گفت خیلی خوشم اومد که هم راستشو راجع به دانشگات گفتی هم خودتو اصلا نگرفتی(ببخشید که مجبورین خزعبلات خاله زنکی بخونین اینا برای ثبت در زندگی من لازمه ضمن اینکه اون روزا واقعا بهم سخت میگذشت آش نخورده و دهن سوخته شده بودم الان که مدتها گذشته راحت دارم تعریفش میکنم) خلاصه که از اون سال به بعد تو روی پسرای فامیلمونم نیگا نکردم و تاسوعا عاشورا شد فقط همون دو تا نوستالژیام!!یکی از خاطره انگیز ترین شبام پارسال بود که یکی از نوستالژیام دقیقا شب عاشورا که واقعا زیباترین شب عزاداری تو تکیه اس با مداحی آقای میرزایی( که آدم محترم و نورانییه و با بعضی مداحا فرق داره) جلوی من وایساده بود فرض کنین دماغمو یه سانت میبردم جلو میخورد به کتفش:)) منم اونشب تحت تاثیر فضا بودم(که یعنی فضا خیلی روحانی بوده چون من خیلی کم تحت تاثیر قرار میگیرم) و اشک و گریه ای و :دی آخرای مراسم پسرم برگشت یه جورایی که البته منظورش با همه ما چند تا خانومی که پست سرش بودیم ،بود گفت ببخشید پشتم بهتون بود!! وایی البته اون منو نیگا میکرد ولی من نیگاش نکردم:( آخی یه نوستالژی دیگه هم اسمشو گذاشتم موشی!! مثه موش میمونه خیلی بانمکه البته اونو چون دو تا کوچه از ما بالاتر زندگی میکنن غیر از محرمم دیدمش یه بارم به رسم خودم از ساعت پرسیدم:)) واقعا چه نوشته جوادی!!ماجراهای امسال درباره هر شبش می نویسمو میزارم
فعلا

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۴

ميخوام راجع به محرم و تاسوعا عاشورا بنويسم همراه با حواشی معمولا زيادی که هر سال برای من داره در حاليکه زانوم داره ميترکه و خسته ام
امشب که شب عاشورا بود دوربينمو يادم رفته بود ببرم دلم ميخواد فردا اگه زنده بودم دوربينو ببرم عکس بگيرم بخصوص از دو تاموجودی که ۵ - ۶ ساله جزء لاينفک اين مراسم برای منن ديدنشون يه جور نوستالژيه
خلاصه که ما بچه های محله پايين هر سال ميريم تکيه پايين تجريش اصلا هم درست نيست که به تکيه بالا ميگن تکيه بزرگ تجريش برين خودتون قضاوت کنين تازه ما يه نخل خيلی گنده داريم با بيش از ۱۰۰ سال سن(بايد برم فردا دقيقشو بپرسم) گهواره علی اصغر که نذر مادربزرگم برای به دنيا اومدن بابای خدا بيامرزم بوده(همه شمرونيا فهميدن من ِ تابلو٬ کيم٬ آبروم رفت) پس حداقل ۵۰ سال قدمت داره با يه عالمه هارمونی و نوا و رنگ و پر از غريبه های...
ماجرا مفصل تر از اين حرفاس سر فرصت همه شو مينويسم
ای پسر تو نوستالژيای منی چرا نميفهمی خره؟؟

دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

من از حمل اين جنازهء هوشيار خسته ام*

يه جور غم
يه جور افسردگی همراه با فکر کردن...
زندگی در سکوت...
حال و هوای الانمه٬ يه زمانی بود صدای نوحه و عزاداری يا حتی صوت قرآن عذابم ميداد ياد مرگ ميوفتادم ولی امشب چند تا نوحه دی ال کردم و گوش کردم بلکه گريه کنم دوست دارم گريه کنم نميدونم چر
اامروزمثه سرگردونا تو خيابونا ميگشتم بعد از ۳ سال رفتم گواهی آفيسم و از مديريت صنعتی گرفتم ٬ رفتم خواجه نصير گفتن نميشه ...
توی هياهوی خيابون وليعصر آدمايی و ميديدی که بيخيال دنيا همين طور دارن خريد ميکنن کيسه های بزرگ خريدشونو سپردن به يه باربر که تا ماشينشون بياره پسر کوچولوی واکسی ساکت٬ مرد هيز دم پاساژ٬ جوون کارگری که تو سرگشتگياش غرق بود چقد اختلاف طبقاتی بده ...
دوستم ميگه سر کوچشون يه نوزاد گذاشته بودن سر راه که در اثر سرما مرده:( ولی کاش ميشد نيست بشيم نه؟ آخه مردن مکافات بيشتری از اين دنيا داره رد شدن از پل صراطی که از مو باريکتر و از شمشير تيز تره, کار سختيه حتما...تو اين حال و هوا فقط يه چيزی لااقل پوزخند و به لبم آورد عشرت السلطنه (جی جی بيگم!) شده رييس امور ورزشهای بانوان استقلال!! وقتی گفتن يه زنم هست فک کرديم يه کاری ميکنه لااقل بريم بازيای استق و ببينيم چه ميدونستيم بابای مريم کاظمی گند ميزنه...
تو وبلاگ گردباد يه مطلب خيلی قشنگ بود با شعری از *انديشه فولادوند که من صداشو از لابلای شعر ميشنيدم کاش حميدرضا صداشو(صدای انديشه رو) برای منم ميفرستاد هر چی خواستم کامنت بزارم باز نشد...

یکشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۴

تهران شهر بي دفاع

اشکام قلپ قلپ پايين ميان
دلم برای خودمون ميسوزه ما چقدر تنهاييم..
ياد کی ميوفتين؟ زمان جنگ؟ وقتی همين ۳ تا کشورم طرف ما نبودن تنهای تنها اين کشورهای ديگه‌ی دنیا واقعا خيلی بی شرفن حالا يه حکومتيم يه گهی ميخوره به شما چه يه بازی سياسی تبليغاتی راه انداختن ۲ ساله اين شد که شديم تنهاترين ..
.من ميترسم ولی دلم ميخواد بخندم جنگ کدومه ترسو آ...
عيد چند سال پيش عراقيا٬ برای ما تکرار نشه٬ من يکی که واقعا تحملشو ندارم جوونای الان بچه های جنگن و خيلی بی اعصابتر و شکننده تر از اونين که نشون ميدن...
چرا يکی اين بازيو تموم نمی‌کنه

شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۴


امضاي جعفر پناهي زير بارش برف خيس شد...

دور و دلتنگ

يه ساعت ميخوام بروشور فيلم آفسايد و که جعفر پناهی امضا کرده بود برام و اسکن کنم اين سی دی اسکنر کار نميکنه
يا قيف نيست يا قير نيست يا هر دوش!
فردا بايد از بچه های کلاس امتحان بگيرم حالا يه عمری خودم از امتحان متنفر بودم...
ميخوام فردا که آخرين مهلت دانشگاه آزاده کنکور شرکت کنم زبان ايتاليايی چه ميدونم اين چرخ گردون با ما چه بازيايی داره...
دنبال کار ميگردم.
.دانشگاه و بگو شديم موش آزمايشگاهی
کسی اگه جايی و ميشناسه بشه پولی رفت دانشگاه بگه.
.اوضاع ممالک محروسه بد قاراشميشه نظرسنجی کردن ايران و آمريکا منفی ترين تصوير جهانی و دارن آخه نکه ما سالی يه دفعه حمله ميکنيم به يه کشوری و گوانتانامو داريمو ما اگه حکومتمون گهه ٬ به خودمون ريده نه به ديگران(چه اديبانه نوشتم!)..
کاش ميشد مسئولای حکومتی کل هم اجمعين سوار هواپيما شن بعد طبق معمول هواپيما سقوط کنه و از عدل هم بيوفته رو قم چه شود....
اين بوش و داردسته شم وبا بگيرن يه دنيا از دستش راحت شن بخصوص اون ملکه جنگ خانم برنج!
هر سال که نزديک تاسوعا عاشورا ميشه دعا ميکنم خدا يه کار خيری برام پيش بياره نرم اين تکيه پايين که همش دنبال نظر بازی و چشمم دنبال پسرا باشه که نکنه چشم تو چشمش شم چون حالم ازش بهم ميخوره ووو خلاصه هر چی که آدم از فضای معنوی دور ميکنه دلم ميخواد يه جا برم که تو هوای آزاد بشينم عزاداری مردمو ببينم و حسابی گريه کنم خسته ام از روزمرگيها از دلتنگيا از اخبارای ناراحت کننده مثلا کشورمون...
بقول اون سايته بابا نان ندارد / بابا انرژی هسته ای دارد...
با اين شعره هم خيلی حال کردم خداييش خوب جواب داده...