چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۴

منی که میتونستم باشم

دوباره دچار نوستالژی شدم
به اين فکر ميکنم که ۲۲ سالمه چقد کارا دلم ميخواست تو اين مدت انجام بدم که هيچ کدومشو انجام ندادم هميشه تو درون خودم آدم خيال پردازی بودم تا حالا چند بار تو اين خيال پردازيام يه زندگيو کامل تموم کردم و مردم!!
دلم ميخواست ميرفتم يه عالمه از جاهای دنيا رو ببينم و يه عالمه از جاهای ايران ؛ هنوز اون کاغذايی که از رو نقشه واسه خودم طرح سفر ميريختم و دارم ۳ روز اينجا ۲ روز اونجا ياد فيلم خانه ای روی آب افتادم و نقش عزت جون؛ اونجا که به نوه اش تو خونه سالمندان ميگه امروز از رو اطلس رفتم فرانسه رفتم پاريس کاباره ليدو...
چقد شبيه نه؟!
دلم ميخواست حداقل دو تا زبون ياد بگيرم؛ يه ورزشکار درست و حسابی شم نه برای قهرمانی برای حس خوب فعاليت کردن و ورزش کردن برای تیپ خاص ورزشی بودن..
هنر ياد بگيرم طراحی مينياتور مجسمه سازی نگارگری که البته يه خورده بلدم؛ کلاس خوشنويسی هر چند که خطم خوبه ولی دلم نسخ و نستعليق حرفه ای ميخواست...
موسيقی؛نوا و ساز که ميميرم براش دلم ميخواست يه استاد داشتم از ب بسم الله موسيقی و آهنگ سازيو يادم ميداد ياد خيال بافيای ۶ - ۷ سال پيشم ميفتم که مثلا ميرفتم يه کلاسی که يه روز هنر بود يه روز ادبيات يه روز موسيقی با بهترين استادای دنيا...دلم از بچه گی ماشين و رانندگی ميخواست آرزو داشتم سالها بدون گواهينامه با ماشين برم مدرسه قوی باشم و سخت، ماشينمو خودم تعمير کنم!! يکی نيست بياد ببينه الان ۳ - ۴ ساله گواهينامه دارم بدون اينکه لحظه ای رانندگی کرده باشم...
دلم ميخواست تا رده های بالا تحصيلاتی برم يه عشقی داشتم از موقعی که ۷ سالم بوده و تا دم مرگ با منه اونم اينه که فضانورد بشم اين شايد تنها چيزيه از من و خيالاتم که همه ميدونن واقعا دلم ميخواد يه روز از اين زمين کنده بشم و از دور ببينمش ديدن چيزيای پرابهت هميشه هيجان انگيزه مثل بار اولی که ميری استاديوم نميدونم اگه برم!!! دلم ميخواد اصلا برگردم زمين يا نه شنا کنم تا ته دنيا!!!!
تو خيالاتم هميشه زود مُردم در حاليکه يه دختر و پسر کوچولو داشتم
و اعتراف ميکنم همين جا در حضور همه که پول بزرگترين مانع زندگی من تو تموم بلند پروازيای من بود چيزيايی که آرزو داشتم هيچ کدومش برام محال و غير قابل دسترس نبود اگه $پول $ داشتم...

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۴

من که اینم بچه ام چی میشه

کليد تو در ميچرخه و در باز ميشه مياد تو دارم تلويزيون نگاه ميکنم بازم جنگ و کشت و کشتار نگاش ميکنم يه جوريه در حال و پشت سرش نبسته بعد از مدتها مياد جلو و بلند سلام ميکنه جوابشو ميدمو سرگرم بالا پايين کردن کانالا ميشم هنوز وايساده ميگم درو يادت رفت ببندی ميخوای بازم جايی بری اين وقت شب؟ سايه نرمی از لای در رد ميشه سرمو برميگردونم کنار ديوار کسی وايساده دقت ميکنم ميبينم دختر ظريفی با يه قيافه مظلوم اون گوشه وايساده مانی مياد جلوتر ميگه آمی جون دوستم امشب اومده پيش ما بعد صداش ميزنه تا بياد جلو؛ عصبانی شدم قرار گذاشته بوديم تو خونه مون هيچ وقت از اين حرفا نداشته باشيم رسم و رسومای اخلاقی و رعايت کنيم به قوانين من تو خونه احترام بذاره ؛ متوجه عصبانيتم ميشه ميگه آمی جون دوستمو که يادت هست تو مدرسه همکلاسيمه تو جشن مدرسه ديده بوديش ؛ ديده بودمش البته نه در اين حالت اون موقع خيلی سرحال و سرزبون دار بود نه مثل حالا نميخواستم پا پس بکشم بهش گفتم که منو تو از موقعی که رفتی دبيرستان با هم صحبت کرديمو قرار گذاشتيم به اخلاقيات احترام بذاری دوستای دخترتو نياری خونه تو هم قبول کرده بودی ؛ دختره رنگ به رنگ شد يه ذره دلم براش سوخت مانی يه ذره اين پا و اون پا کرد و گفت آمی فقط همين يه دفعه گناه داره همچين ميگفت گناه داره انگار چه خبر بود حيف که دلم نميخواد کاری کنم که پسره برای زندگی راحت تر منو ترک کنه ولی نميتونم ببينم شب دختر بياره خونه ؛از چشاش التماس ميباره ...
با يه حالتی که روش زياد نشه و فردا هم اينو ور داره بياره گفتم همين يه بار کاناپه بالا رو درست کن اونجا بخوابه برق خوشحالی تو چشاشون ميدوه دختره ميره بالا که وسايلشو بزاره پسر هم مياد جلو مثلا بقول خودش بغلم ميکنه و ميگه مرسی مامان آمی خودمی بعدم ميخنده ميره از تو يخچال ميوه برميداره همين طور که داره خيار ميخوره می ره بالا ولی مثه اينکه نظرش عوض شده باشه مياد پشت سرمو يکی از اون خنده های مخصوص خودش(که من عاشقشمو) ميکنه و من بر ميگردم نيگاش ميکنم دلم ميخواد حسابی بغلش کنم و بوسش کنم ميگه آمی جون زياد بهش سخت نگير دختر خيلی خوبيه امروز حالش زياد خوب نبود رفتيم دکتر دکتر گفت حامله است!چشمکی ميزنه و ميگه داری مادربزرگ ميشی......

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴

مرگ

آخی یه دفعه شوکه شدم مرتضی ممیزی که خیلی دوسش داشتم رفت منوچهر آتشی هم که...این وسط جرج بست بازیکنی که خاطره مشترک من و یکی از دوستامه هم مرد مردن چقد بده همیشه هم آدمای خوب میمیرن

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

خسته ام خسته

بوی خود کشی ازم بلنده دلم میخواد 10 تا قرص آرام بخش بخورم یه مدت دیگه نباشم قاطیم، دارم روانی میشم نمیدونم چرا، آدم گاهی اوقات که 1000 تا دلیل داره میگه نمیدونم چرا دلم میخواد همه چیو بشکونم بعدم بزنم زیر گریه و خودمو بکشم پس کی راحتی میرسه نه این دنیا نه اون دنیا حتی برد عالی یووه جانم هم حالمو عوض نمیکنه انقد اعصابم خورده که یه ریز فحش میدم به در و دیوار و حتی یه دیقه هم نمیتونم بشینم عصبانیم عصبانی زانومم خیلی درد میکنه

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴

من وَترسم!

من فردا ميرم خون بدم يعنی برای آزمايش خون به شدت ميترسم دارم ميميرم هيچکيم بهم قوت قلب نميده به دوستم ميگم ميخوام برم آزمايش خون ميترسم ميگه بابا اون که درد نداره ميگم سر واکسن سرخک هم که گفتی درد نداره درد داشت ميگه نه اون موقع يه چيزی وارد بدنت ميشه ولی الان يه چيزی داره خارج ميشه کلی توفير داره تو معامله(image placeholder) اينم از تفسير ايشون
خلاصه حلالم کنين اگه مردم(image placeholder)البته کسی اينجا نمياد اصلا که بخواد بخونه اين حرفای منو

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

جي جي

رجايی دوم يا بنی صدر دوم؟؟زندگی واقعا اينجا سخت شده دلم يه اتفاق يه شبه ميخواد يه کودتا يه چيزی که فرداش ببينم هيچ کدوم از اين احمقايی که دارن اين مملکت و به جنگ و قحطی ميکششونن وجود ندارن...
ديدين لاريجانی در فشانی کردنو گفتن ايرانيا برای روزای سخت آمادگی دارن
واقعا يکی نيست بياد بگه ايرانيا که مرگ يه عزيزشون يه نزديکشون واقعا اونا رو نزديک مرگ ميبره و به شدت ناراحت و افسرده شون می کنه آمادگيه چيو دارن جوونايی که هنوز وقتی صدای آژير اون روزا رو ميشنون اعصابشون خراب ميشه آمادگيه چيو دارن لعنتيااا
دلم ميخواد از اينجا برم جايی که بهترين هوا رو داشته باشه برای يه قطره بارون التماس نکنم صبحا با صدای پرنده ها از خواب پاشم از هر تکونی نترسم و فک کنم زلزله اومده يه جای دور که مرزی و نشناسه به انسانيت آدما احترام بزاره...
خدايا مشکلات همه مردم و رفع کن!
نميدونم سرانجامم چی ميشه اين دانشگاه لعنتی از روبرو شدن با واقعيت ميترسم

چهارشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۴

همین دور و ورا

سلام هيننن (از اين هين گفتنای خودم خندم ميگيره)ای زندگی کجاش بوديم آهان اونجاش که چون من معمولا با تايپ مشکل دارم اونم به اين دليل که هميشه نصفه شبا آن ميشم اين کيبورد بی پدرم انقد صدا ميده همه از خواب پا ميشن آخه ميز کامی ما تو حال ه؛ القصه چند روزی به شيوه مکتب رو ها، کامی و آوردم تو اتاقم و گذاشتم روی يه عسلی کوچيک و کيبورد جان٬ رو زمينو٬ اينجانب هم اکنون مشغول تایپ؛ البته پام از رو زمين نشستن درد گرفته به اضافه کان مبارک!! منم اين مطلبمو شماره بندی ميکنم که هم يادم نره هم زيادی ور نَوِرَم :
۱.سلام عليکم اين روزا و شبا شب قدر و معنوياته ؛اين زندگيا همچين بيخود شده که معنويات به کل ازش رفته با اينکه مملکت ما مثلا اسلاميه فک کنم يکی از لائيک ترين کشور دنياييم خلاصه که همچين روزايی پارسال من کاملا در حال نابودی بودم يعنی انقد مشکلات بهم فشار آورده بود که واقعا واسم غير قابل تحمل شده بود نتيجه اين شد که من يه مراسم احياء پر سوز و گداز برگزار کردم تا اندکی بتونم از يک ماورای طبيعه يه قدرت مافوق بشر کمک بگيرم و آروم شم مشکلات من بعد از ماه رمضون اندک اندک حل شد تا اومديم اين ماه رمضون نميدونم به خاطر اينکه چهار نفر جلوم نسشته بودم من دريغ از يه قطره اشک بودم يا اينکه امسال دارم بی خيالی طی ميکنم فکر که ميکنم امسال مشکلاتم کم از پارسال نيست در يه بلاتکليفی فجيع بسر ميبرم .....امسال ولی من نميدونم چرا خيلی بيشتر از خودم همش به آدمای اين دنيا فک ميکردم اونا که تو فقر و گرسنگين اونا که تو جنگن اونا که تو اين سرما زلزله اومده و مجبورن شب بيرون بگذرونن خيابون خوابا و هزار تا آدم ديگه به نظرم اين تولد و مرگ خيلی خيلی بی ارزشه آخه چرا مثلا يه بچه بايد زير وحشيگری خانوادش بميره چرا يکی بايد وسط ميدون جنگ و دلهره به دنيا بياد يکی تو فقر محض و يکی وسط ناز و نعمت بی حد ....

.مورد دو کلا جز جيره روزانه غر غر من از اين شهر و آدمای بيخودشن آقا ما يه گهی خورديم رفتيم داروخانه باقری دارو بگيريم که چهار تا عمله رو دور خودش جمع کرده اسمشو گذاشته داروخانه و دراگ استور(واقعا هم دراگ فروشيه)اول که ميگم فلان دارو رو داری ميگه نه اصلا اين دارو ديگه نيست تو هيچ داروخونه ای هم نيست اگرم باشه پاکستانيشه ما هم گفتيم خب بعد چشممون افتاد به مام ها گفتيم يه مام جديد بگيريم يه ليدی استيک گرفتيم يه نيوه آ واسه مامانم؛ ما هم موقعی که اومديم خونه من ديدم اين قرقره پايين استيک که اصلا کار نميکنه تازه سرشم خراب بود بوی پيف پافم ميداد مامانم که ميگه مال تو رو ما بعد از اينکه تست کرديم از رديف پشتی درآورد يعنی جابجاش کرد خلاصه فرداش رفتم دوباره اونجا با يه لحن خيلی دوستانه گفتم اين قرقره اش خرابه بوی خوبيم نميده ميخواستم با يه دونه نيوه آ عوض کنم گفت نه اصلا نميشه رفتی بازش کردی استفاده کردی... حالا بلند جلو همه اونم واسه ۲۲۰۰ تومن! منم يه دفعه خيلی ناراحت شدم مام همون جا گذاشتم اومدم بيرون هی گفت نه خانوم بيا ورش دار گفتم مال خودت بندازش سطل آشغال حالا بغضمم گرفته بود عصبانيم شده بودم هم از دست اونا هم از دست خودم که چرا يه دفعه اين طوری شدمو داره گريه ام ميگيره حالا بعدشم رفتم داروخانه البرز همون دارو رو که اينا گفتن پيدا نميشه داشت تازه اصلم بود حالا فاصله اين ۲ تا داروخونه يه ايستگاه بيشتر نيست ميدون قدس تا سر رضاييه..
.۳.شماره سه رو دقيق يادم نمياد چی ميخواستم بگم فقط اينکه دلم برای همه اطرافيانم ميسوزه وقتی ميبينم پول چه جوری داره با زندگيشون بازی ميکنه هيچ کدومشون لبخند ندارن تو اين شهر کثيف و شلوغ اونا فقط به خاطرات گذشته خوشن که قديم اينجا همه باغ بود ماشين نبود و الی آخر واقعا الان فک ميکنم زندگی برای شمرونيا خيلی سخت شده از يه طرف اونا با خاطرات بچگيشون و باغای بزرگ و زندگی راحت دارن سر ميکنن از يه طرف توی اين کمرکش زندگی افتادن انقد قيمتا بالا رفته که تقريبا هيچ شمرونی رو نميبينم بتونه مثلا يه خونه خوب مثه قديما اين ورا بخره تازه اونا اصلا با بافت شهرنشينی شلوغ کنار نيومدن همشون اکثرا دارن ميرن شهرستان و شمال و اون ورا زندگی کنن واقعا دارن منقرض ميشن اکثرشون غصه زمينای پدری برباد رفته به قيمت کم و ميخورن از جمله خود ما که بهتره طرف دريا نريم چون خشک ميشه انقد بدشانسيم تو خريد و فروش واقعا اين حکومت و شهرداراش بزرگترين خيانت و به شمرونيا قديمی کردن اونا که الانم بری خيلياشون هنوز تو قيد بند پول نيستن زندگيای ساده و معمولی دارن اون بالاشهری که همه تو ذهنشون دارن تو ذهن اينا وجود نداره اگر مثلا يه تحقيقاتی کنن ميبينن قديما انقد اينجا ملک معمولی بوده اکثر مردم ملکاشونو وقف کرده بودن مثلا از سر ميدون قدس به پايين از سمت راست خيابون شريعتی اکثر مغازه های ميلياردی الان وقف بوده وقف پدر مادربزرگم که وقف ۹۹ساله امام حسين کرده بوده که اتفاقا چند سال پيش ۹۹ سالش تموم شد اوقاف گفت منظور از وقف۹۹ ساله يعنی مادام العمر!!!!واقعا دلم ميسوزه و ميدونم تا يه فاجعه پيش نياد هيچ کس فکر نيست در هر صورت ما شمرونيا که منقرض داريم ميشيم(راستی من يه ذره تحقيقات کردم متوجه شدم اين نسل تجريشيا احتمالا در ۲۰۰-۳۰۰ سال پيش مهاجرت کردن احتمالا از شمال ايران حالا يه بار کامل مينويسم مطلبمو جداگانه) ببينيم اونا که خيلی علاقه به برج و باروهای اين محل دارن چه خاکی تو سرشون ميکنن ...
۴.آهان اين شماره چهار رو الان يادم اومد رفته زيرزمين دنبال يه چيزی بگردم تو وسايلام ديدم يه دفترم که با دوستم سر کلاس تصميم گرفته بوديم همه حرفای سرکلاسی که مجبور بوديم تو ورق بنويسيمو تو اين بنويسيم اونجاس بازش کردم شروع کردم به خوندن آخی ياد دوست جون عزيزم با يه عالمه اطلاعات بخير چه بحث هايی با هم کرده بوديم راجع به فوتبال و سياست و سينما و موسيقی و ... يه جای دفتر نوشته بودم دلم خيلی برای نيک آهنگ ميسوزه به خاطر يه کاريکاتور رفته زندان دلم ميخواد برم قم تمساح و بکشم!!!! تو اين روزايی که نيک آهنگ خاطراتشو مرور ميکرد واسم خيلی خاطره بود اون نوشته نيک آهنگ اولين کاريکاتوريستی بود که من شناختم يادم نميره وقتی اولين بار اومده بود تلويزيون چقد ذوق کرده بودم معمولا خاطرات بچگی آدم وقتی بزرگ ميشه جالب ميشن فکر و علاقه ها ؛اين وبلاگ خيلی خوبه آدم يه جوريايی خودشو نزديکترين دوست نويسنده وبلاگ حس ميکنه وقتی داره خصوصی ترين خاطراتشو ميخونه اين تحليلهای زمين شناسی نيکان هم خيلی خوبه برای مايی که تو تهران هر لحظه منتظر زلزله و مرگيم....

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

مرگ

احساس میکنم دور و برم پرسه میزنه همین نزدیکیاس
مرگ و میگم
نمیدونم چرا ولی به شدت حسش میکنم شاید یه زلزله باشه نمیدونم با اینکه هر بار میرم بیرون فقط به این فکر میکنم که یه زلزله میتونه این تهران گند و لجام گسیخته رو نجات بده ولی تصورش هم به شدت وحشتناکه... مرگ لطفا از نزدیکی من برو کنار حتی تحمل اینکه کسی از اطرافیانم چیزیش بشه رو ندارم...

گند خونه

امروز وحشتناک بود دیروز رفتم پست خونه برای فرم گذرنامه و کارت ملی مادربزرگم گفتن باید صبح بیای خلاصه امروز صبح بلند شدم تو این هوای گرم و خشک و پر از دود رفتم پست خونه فرم گذرنامه که نداشت برای کارت ملی هم دیدم باید برم یه فیش 250تومنی بریزم بانک ملی و از کارت ابلاغ کپی بگیرم رفتم و حالا مردک هی ایراد میگیره از عکس میگه گردیه صورتش معلوم نیست تازه عکس نباید با عکس شناسنامه یکی باشه تازه شم اصلا این عکس بافت داره و شفاف نیست مردشورا... حالا تو اون گرما و نمیدونم چرا ترافیک شدید سر تجریش، اومدم تا دمه بیمه (دلیل اصلی مشقتش اینه که یه عده موجود مذکر در مسیر هستن روزیشونو از مالوندن و الگولک کردن میگذرونن)گفتم برم دفترچه بیمه مو تمدید کنم اومدم بیرون و تصمیم گرفتم برم پست خونه سر صدر فرم گذرنامه بگیرم یه عالمه آدم تو ستیغ آفتاب وایساده بودن دریغ از اوتوبوسی و حتی تاکسی که مستقیم بره مونده بودم چه خبره که بعد 20 دقیقه اوتوبوس مترو اومد و بعد از اینکه مردم همه نشستن میگه تا سر پل رومی میرم از اونجا از بلوار کاوه میرم چون تا سر صدر و بستن مونده بودیم چه خبره خلاصه پیاده شدم و اومدم خونه تو راه واقعا داشتم از تشنگی میمردم اومدم خونه بعد تعریف ماجراها و استراحت 5 دقیقه ای مادر بزرگم رفت گشت و 2تا عکس جدید پیدا کرد مامانمم گفت دم کتاب ما و بیمه احتمالا فرم گذرنامه میدن خلاصه از اونجایی که قصد کرده بودم این کا رو تموم کنم اومدم دم کتاب ما و یارو گفت فرم تموم شده منم اومدم این ور خیابون یه ماشین سوار شم برم پست خونه سر تجریش مگه ماشین میومد بعد یه ربع پیاده رفتم تا دمه بیمه اونجا هم گفت نداریم تو اون گرما خسته هم شده بودم اومدم این ور بعد از 5 دقیقه یه ماشین اومد مثلا میبرد میدون تجریش حالا من میدون قدس سوار شده بدم چه قد تو ترافیک موندیم مردک جلوتر از سینما آستارا نیگر داشت مثلا تجریش بود اونجا و  100 تومنم گرفت یه 2 تا فحش آبدار به خودم دادم و رفتم پست خونه ساعت دیگه 1 شده بود مردک بداخلاق که دیروز بهم میگفت با من حرف نزن من روزه ام حوصله ندارم منم بهش گفتم پس واسه چی میای سرکار نشسته بود اونجا و حواسش به بقیه همکاراش بود که جمع شده بودن داشتن دلیل ترافیک و بسته بودن شریعتی رو میگفتن که بعله تونل مترو ریزش کرده چون به قنات رسیدن!!!قابل توجه زمین شناسا و نقشه بردارا دیگه ضد زلزله بودن پیش کش خلاصه منم بعد از چند دفعه فرم پر کردن و 420 تومن دیگه مدارک مادربزرگمو دادم(اینم بگم که اگه کارت ابلاغ بنفش رنگ و دارین اول بایدبیرن ثبت احوال عدم سوئ پیشینه و تاییدیه بگیرین یارو اگه خوشش بیاد از شما میفرستون یه ماه دیگه برین پست مدارکتونو تحویل بدین اگر نه تا 4 ماه جا داره بعد هم مدارک به پست تحویل دادین 5 ماه باید در انتظار باشین!!!)بعد که اومدم بیرون گفتم برم شناسنامه شم که آب ریخته بود روش نوشته هاش رفته بود و تعویض کنم رفتم 1000تومن ریختم به حساب  ثبت هرچند بار اول شماره حساب و اشتباه نوشته بودم رفتم اون ور خیابون سوار ماشین شم برم زعفرانیه حالا مگه ماشین میومد خلاصه یکی بعد از توضیحات من که گفتم میخوام برم ثبت احوال وایسادو آقا خیلی شیک منو سر پسیان تو ولیعصر پیلده کرد و دوباره من یه پول الکی سلفیدم البته یه خوبی داشت که داماد همسایمون مهرداد اسکویی رو دیدم تازه یادم افتاد که امروز فیلم نصرت کریمی میخواستن بزارن چقد دلم برای خودش و خانومشو و ماندانا تنگ شده الان جای خونشون یه آپارتمان بیریخت پر سر و صدا گرفته خنده مم گرفته از این ماجرا اخه طرف تا جوون کسی محلش نمیذاشت و بیچاره کاکتوس پرورش میداد و زندگی میکرد البته یه خونه زندگی خیلی قشنگ داشتن حالا که پیر شده تازه یادشون افتاده نصرت کریمیم هست سرتونو درد نیارم رفتم ثبت هر چی التماس کردم گفتن خودش باید بیاد حالم بهم میخوره که تو این مملکت یا واسه هر چی باید تو صف وایسی یا باید التماس کنی بعدم اومدم بیرون واقعا رمق نداشتم سوار یه تاکسی شدم رانندش از اون چش سبزای ازرق شامی هیززز تا ته ک.و.ن منو سیر میکرد پفیوز....
بعدم این مقصودبیک و که شده اتوبان!! هن هن اومدم خونه دیدم فوتبالم شرو شده چه فوتبال زیبایی برانکو واقعا با غد بازیش نمیدونم میخواد به کجا برسه
(من همیشه ام انقد غرغرو نیستما!)

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

دور از همه

هين از روزگار نميدونم همه جای دنيا اين طوريه يا فقط مملکت ما اين طوريه که اصولا نبايد شما مطمئن باشی هيچ وقت امنيت جونی داری به خصوص که  رکورد دار تصادفات و کشته شدگان هم هستيمخلاصه ديروز من رفتم ختم برادر حميدرضا دلم ميخواست برم يه جايی که بشينم قشنگ يه ساعت گريه کنم غم های آدمای دور و بر ، بدبختيا و هزار چيز ديگه بدجوری بهم فشار آورده بود يه مقدار البته دير راه افتادم ولی تا رسيدم اونم چه رسيدنی (سوار يه پيکان واقعا دالاق با يه راننده عملی فجيع، ديگه وسط راه هی ميگفتم آقا تو رو خدا آروم تر رانندگی کن)ساعت ۴:۳۰ شده بود ختمم تا ساعت ۵ بود  از يه زنه که دم در بود پرسيدم ختم تموم شد گفت آره منم ديگه کفرم در اومده بود ديروزشم يکی از فاميلامون که خونشون کن ه گفته بود اگه رفتم ختم بدش برم خونه اونا خلاصه زنگ زدم گفتم ميام، اونم گفت دخترمو ميفرستم دنبالت تا اون بياد منم دم در مسجد وايساده بودم هی اين زنا و مردا ميومدن و منم هی نيگا ميکردم اينا رو، پيش خودم ميگفتم اينا مثلا پسر جوون از دست دادن پس چرا اصلا ناراحت نيستن خلاصه نزديکای ساعت ۵ بود گفتم بزار برم تو صحن مسجد ببينم چه خبره ديدم از اون پله پشتيا تازه خانوما دارن ميان پايين حميد هم دم در مردونه وايساده تازه دوزاريم افتاد اينجا ۲ تا ختم بوده، اون یکی ختمه ،ختم یه خانوم پیر بوده که احتمالا فامیلاش دلیلی واسه اینکه خیلی از خودشون ناراحتی نشون بدن نداشتن، خوب از دست خودم عصبانی شدم(image placeholder) ولی به هر جهت ...خيلی فضای ناراحت کننده ای بود همش آدم بغضش ميگرفت ايشالا واسه هيچ کس پيش نياد، بعدم از دور کيوان خان و ديديمو خلاصه يه دفعه دختر فاميلمونو ديدم و رفتيم خونشون...

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۴

حمید عزیزززز

نهههه
شوکه شدم
حمید عزیز و همیشه خندون آخه چرا....امروز همش تو این فکر بودم بالاخره من یه روز توی تصادف شدید میمیرم بسکه هر روز یه خطر از سرم میگذره همین طوری داشتم وبلاگ خداداد و میخوندم یه دفعه دیدم نوشته برادر حمیدرضا تو تصادف از دست رفت..... بغض گلومو گرفته...

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴


logo Posted by Picasa

اسپاگتی

رفتم اسپاگتی در ۸ دقيقه تهنايی!!بد نبود چيز خاصی نبود هر چی بود بهتر از نوک برج بود شايدم سوابق کارگردان اين ذهنيت رو برای آدم ايجاد ميکنه به هر حال از فيلم اول کسی که کار اصليشم بازيگری يه توقع خيلی کمتره دلم برای کيومرث پور احمد می سوزه به قول حميدرضا واقعا با اين ۲ دو فيلم آخرش خودشو دار زد

سه‌شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۴

تياتر

هين ن ن روزا دارن مثه برق و باد ميگذرن و ما هم هيچی به هيچی زندگی دور از جونتون نيمچه گهيه(ادبيات چاله ميدوني)يکشنبه ای رفتيم نمايش پنجره ها همچينم چيزه مالی نبود ما هم که هر چی دنبال بليط فنز بوديم بهمون نرسيد فوری گفتيم بليط اينو پيش خريد کنيم البته به نظر من مهمترين چيز تبليغات ه ؛همين سايتی که واسه پنجره ها درست کردن و امکان رزرو آن لاين بليط خودش يه انقلاب در تئاتر مملکت مائه وای اون چهارشنبه ۲ هفته پيش صبح زود رفتم بليط بگيرم برای فنز ملت از ديشب اومده بودن تو صف و اسم نوشته بودن اگر اين دختر خاله هام امروز فردا نميکردنو منم خودم موقع پيش فروشش پول داشتم الان انقد دلم نميسوخت خدا کنه دوباره اجراش کنن...

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

بدون عنوان

اول اينکه واقعا من نميدونم با اين مملکت چيکار کنم
اصلا واسه چی ما اينجاييم
نميدونم کدوماتون تو تهرون زندگی ميکنين واقعا زندگی تو اين شهر فرساينده اس آلودگی هوا -محيط زيست -صوتی و يه شهر پر از عمله اين عمله ها ظاهرشون مثه گداها نيستا
اينا همون مردای خيابونين خيلی بيشتر از زنای خيابونی اونا با تو که با ساده ترين پوشش ممکن ميری بيرون کاری ميکنن که احساس کنی از اول جی جی به دنيا اومدی نخندين من اينا رو از ته قلبم و با بغض ميگم من خسته شدم خسته شدم از اينکه از صبح که پا ميشم از اولين مرد ايرانی که ميبينم بهم متلک ميندازه و تو نهايتش ميگی خفه شو سوار تاکسی ميشی مرد کناريت اصلا متوجه نيست که تو خودتو داری مچاله ميکنی که به اون نخوری سر هر پيچ خودشو ول ميده رو تو و تو با هر تماس سرت درد ميگيره حالت بد ميشه... و اون نميفهمه تو از بس دستگيره رو گرفتی انقدر چسبيدی به در استخون ساعدت مو برداشته....
بعد که پياده ميشيو منتظر اوتوبوس هستی هر کس و ناکسی برات بوغ ميزنه از پسر شهرستانی با قيافه تابلو و پيکان جوانان تا مرد جا افتاده با ماشين مدل بالا هر يه بوغ باعث ميشه برگردی به خودت نيگا کنی و بگی مگه من چمه کجای لباس و قيافه ام تابلوی؟؟
اين روح غالب اين شهر و مردماشه شهری که ديگه مردی توش نيست....
و الان حالم واقعا خرابه انقدر اين فيلترينگ عذاب آور شده که واقعا غير قابل تحمله آخه يکی بگه وبلاگ نيما يا سايت آرش چه مشکلی دارن فقط يکی بگه اينا پاشونو گذاشتن رو راه تنفس ما...
نميدونم چيکار کنم
درسای نخونده
خونه نيمه کاره چون پول نداريم تمومش کنيم
اين شهر و اين مملکت
تو بگو من واسه چی اينجام، چرا زنده ام؟
اينجا شده پر شده از اسکندرها و پر از زينالايی که دچار سوء تفاهمن و مايی که اين وسط مونديم و هر روز به ساز يکی ميرقصيم
!

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳

تلخ تلخ

ميدونی که رفتم تاتر هم من از کجا عشق از کجا هم بی شير شکر هم خوابگاه دختران تو سينما ميدونی که سر هر کدومش چقدر مشقت کشيدم چقدر حالم گرفته شد اشکم در اومد ولی من بازم مقاومم هميشه به خودم ميگم الان به اين دردسری که پيش اومده فکر نکن بعدا همه چی فراموشت ميشه و فقط خاطره خوب اون تاتر يا فيلم برات ميمونه
موندم خودم که من اگه اين روحيه مقاومو نداشتم چه بلاهايی سرم ميومد؟!

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۳

??????? ???? ??? ????? ????
???? ????? ?? ?? ????? ???
??? ???????? ??? ??? ????
?????? ???? ???? ?? ?????
????? ?????? ?? ?? ???? ???? 5
?????
???? ???? ??? ??? ?? ????
????? ?? ?????? ?? ????? ??????.
??????? ???? ??? ?????
???? ???? ????? ?? ?? ?????
??? ??? ???????? ??? ??? ????
?????? ???? ???? ?? ????? ?????
?????? ?? ?? ???? ???? 5
????? ???? ???? ??? ??? ??
???? ????? ?? ?????? ?? ????? ??????.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۳

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۲

یادم نمی یاد کی این وبلاگمو باز کردم
چون اون وقتا هیچ وقت فکر یک سالگیشو نمی کردم
تنها تاریخی که دارم همین مطلب قبلیه
ولی میدونم که مدت ها قبل از این این وبلاگو داشتم
بچه من تاریخ تولد نداره
ولی حالا میدونم یک سالشه
راستی کسی نمیدونه چه جوری میتونم بفهمم این وبلاگو کی درست کردم شاید بلاگر اطلاعاتی داشته باشه