یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۱

این چند روز خیلی زیاد به دوستهام و دوستی هام فکر می کنم
شاید چون یکیشون داره می‌ره
تو این 2-3 سال اخیر دوستیمو با خیلی آدمهایی که دوستی باهاشونو دوست داشتم از دست دادم مشخصا آدمهای باسواد و کسایی که وقت ای که باهاشون می گذرونی نه تنها حروم نمیشه بلکه کلی هم چیز یاد می گیری.
در عین حال رابطه ام و با چند تا از دوستهای ظاهرا نزدیکم هم قطع کردم فکر کردم دیگه تو این سن فرصت دوستیهای اعصاب خورد کن و ندارم و وقتمو تلف نکنم،
 یکیشون مشخصا 15 سال دوست نزدیکم بوده ولی الان که رابطه مو قطع کردم تازه می‌فهمم چقد تلفنهاش بهم استرس می داد چقد تکه کلام های فحش دارش حال بهم زن بود برام، و اون عدم احترام.. نمی دونم چطوری بگم ولی بعضی آدما با اینکه آدمهای بدی نیستن و اتفاقا آدمهای خوبی هم شاید باشن ولی به اون محدوده شخصی آدم، اون خط هایی که آدم دور خودش می‌کشه و لیمیتهاش هستن، تجاوز می کنن یا احترام نمی‌زارن؛
فقط مساله اینه که هنوز خیلی جا نیافتاده آدمها از دوست نزدیک به دوست معمولی راحت تبدیل شن منم دیگه حوصله حرف زدن و توضیح و چلنج با آدما رو ندارم.

کلا داشتم حساب می کردم فامیلهامو یا دوستامو چند وقته ندیدم دیگه فاصله دیدن ها سالی شده اصن همه چی به طرز غریبی سرد شده هفته پیش خونه عموم سر شام سکوت عجیبی بود انگار دیگه حرف مشترکی برامون(کل اون جمع) نمونده هر چند من سعی کردم هی شوخی کنم و یه ذره فضا سبکتر شه ولی کلا یه بلایی سر ما اومده

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۹۰

شبی که سمیه توحیدلو نوشت حکم شلاقش اجرا شده شب سختی بود گریه ام گرفته بود ازون گریه های داغ و از سر ناباوری، تصور اینکه چه جوری اون حجم درد و تحقیر قرون وسطایی رو تحمل کرده برام خیلی آزار دهنده بود
تا فرداش که فهمیدم کیفیت اجرای حکم چطوری بوده و تحقیرش بیشتر بوده
و بعد کلی مطلب و نظر که راجع به اجرای حکم و نحوه مطرح و ... نوشته شد
چند روز پیش حکم پیمان عارف رو واقعا اجرا کردن، دیدن تصویر کمر مجروحش دل آدمو خون می کرد ولی دیگه از اون همه آه و ناله و شعر و مطلب خبری نبود

داشتم فکر می کردم واقعا اونا می دونن با اجرای سوری یک حکم شلاق و اشک های بعدش ، انگار قبح یه موضوع و از بین می برن و انگارکه دیگه ما بی حس شده باشیم و از اجرای واقعیش ابایی ندارن
یا
چی شد که ما ، اتفاقات هر چقدر هم بزرگ و سنگین باشه بعد از یه مدتی شایعه یا ندونستن ماجرای واقعی انقدر نسبت بهش بی تفاوت شدیم
ولی یه چیزی ته ذهنم همش وجود داره که به هیچ بهانه ای آدمهایی که با احساساتشون با خبرها برخورد می کنن و رو بی اعتماد نکنیم
...

 

چهارشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۰

دو سال پیش همچین روزایی یعنی دقیقا شب مبعث یکی از دوستان زندان بود و گفته بودن احتمالا آزادش می کنن
ما هم رفته بودیم دم زندان فکر کنم از سال 2:30  اونجا بودیم یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای زندگی من اونجا بود همین طور جوونایی بودن که آزاد می شدن و میومدن بیرون بعد همه دورشون جمع می شدن و باهاشون حرف می زدن
خانواده های زیادی اونجا بودن ولی انگار  هممون یه خانواده بودیم و هر کس داستان خودش و عزیزشو تعریف می کرد
یه خانمی بود که شوهرشو گرفته بودن و حالا منتظر بود شوهرش بیاد، یه خانواده با کلاس و البته پر جمعیت که دو تا پسرشون اون تو بودن ، یه خانواده شمالی که برادرشون اونجا بود و ما ، هممون زیر پل نشسته بودیم درد ها رو با هم تقسیم می کردیم بعد ناخودآگاه گریه مون می گرفت تا چند ماه قبلش تصور یه همچین روزایی رو نداشتیم
هر چند دقیقه یکبار یکی از زیر سایه پل میومد بیرون و از پله ها می رفت بالا تا ببینه اسمی نزدن تا اینکه کم کم چند نفری و آزاد کردن
یکیشون یه پسری قد بلند و آفتاب سوخته ای بود باباش با چشم های گریون و یه جوریایی از حدقه درومده نگاهش می کرد  لباساش پاره بود و صورتش کبود و از پارگی لباس کبودی های تنش هم معلوم بود یه کفش یکی دو سایز بزرگتر از پاش هم پاش بود.
یه عده ریختن دورش و ازش راجع به اطرافیانشون که زندان بودن پرسیدن انقدر خوشحال بود از اینکه اومده بیرون که رو پاش بند نبود بالا پایین می پرید و به باباش هی می گفت بریم دیگه و خیلی زود از اونجا دور شدن
خانواده با کلاس! همچنان در رفت و آمد بودن و مادرشون که معلوم بود خیلی سختی و ناراحتی کشیده تو این چند روز هی می رفت و می آمد تا اینکه یه دفعه صدای خوشحالیش اومد یه پسر جوون 19 - 20 ساله که می لنگید در آغوشش بود و اشکای من که قلپ قلپ می ریخت پسر کلی ازین ور به اون ور می رفت به سئوالای همه جواب می داد و می گفت چه اتفاقایی براش افتاده و کیا رو دیده و چیزای دیگه ، همه به مادرش تبریک می گفتن ولی گفت دوباره از فردا پس فردا آواره اینجاست چون اون یکی پسرش هنوز اون توئه . پسر خیلی آدم سمپاتیکی بود کلی به همه انرژی داده بود و آخر سر از پایین تپه زیر پل براش نا خود آگاه دست تکون دادم و اونم یه لبخندی زد و دستی تکون داد و سوار ماشین شدن و رفتن
دیگه نوبت خانم چادری و غمگین بود که شوهرشو گرفته بودن و با یکی دو تا از همکارای شوهرش اومده بودن دنبال شوهرش ، می گفت براش تو اداره زدن .. شوهر خانم اومد و بالای پله ها یه مدت طولانی همدیگرو بغل کرده بودن و باز این پایین من گریه ام گرفته بود کلا زیادی رقیق و قلب شده بودم!‏
گرم بود بچه های س بازی می کردن و از گرما کلافه بودن ما خسته بودیم و غمگین که خبری نیست از دوستمون و کنار خانواده شمالی نشسته بودیم و حرف می زدیم م اومد با همه خانم های اون خانواده هم دست داد و ما کلی خنده مون گرفت و گفت فکر کرده ما ها با هم هستیم
یه دختری بیرون اومد با یه قیافه خیلی معصوم ، باباش همون موقع رسیده بود نمی دونین چه جوری بغلش کرده بود همه گریه شون گرفته بود
خودم دیگه خجالت می کشیدم انقد گریه کرده بودم:)‏
دیگه کسی بیرون نمیومد بازم نشستیم گفتیم شاید یه ساعت دیگه بازم آزاد کردن ولی دیگه کسی رو آزاد نمی کردن قیافه همه اونایی که از ظهر اونجا بودن و عزیزشون نیومده بود خیلی خسته به نظر می رسید و  نزدیک غروب تصمیم گرفتیم بر گردیم  سوار ماشین شدیم و ح گفت که چه برنامه هایی برای آینده داشتن و این دستگیری و ضبط کردن بعضی وسایلشون چقدر باعث شده بعضی کاراشون دچار مشکل بشه...‏

همه این خاطرات با جزیبات بیشتر، این چند روز همش داره از جلو چشمام رژه میره و باز دو نفر دیگه از دوستام اون تو هستن هر چند شاید دیگه مثه قبل کسی دور اوین جمع نشه و صمیمیت ها و رقیق القلبی ها مثه قبل نیست ولی هنوزم امیدوارم دوستام و خیلی از اونایی که این دو سال همش دارم بهشون فکر می کنم و یه لحظه از نظرم بیرون نرفتن از پشت دیوارها بیان
 

پنجشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۹

چی می تونم راجع به فیلم agora بگم
غیر از اینکه توی تمام تاریخ، بنیادگرایی مذهبی صدای آدمای آزادیخواه و خفه کرده
یادم نمیاد فیلمهای خارجی اشکمو در آورده باشن ولی این فیلم و مقایسه هایی که با الان می کردی اشک آدمو در میاورد
یک سال اخیر انگار آستانه تحملمونو پایین آورده
می تونیم با هر آدم تحت ظلمی در تمام طول تاریخ همذات پنداری کنیم

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

نوستالژی

این روزا وقتی تو خیابونا میرم همش یاد پارسال میوفتم
اشک تو چشمام جمع میشه وقتی یادش میوفتم وقتی هوا مثه شبای انتخابات پارسال میشه که یه بوی خاصی داشت
چقدر پرامید بودیم
امروزم وقتی داشتم از تمایش یک دقیقه سکوت یر می گشتم بازم همون حس ها و خاطره ها تو ذهنم تداعی میشد
آخرین بار که رفته بودم تالار کوچک مولوی نمایش خواب های خاموشی بود که اون هم راجع یه سالهای تلخ بچگیمون توی دهه 60 بود
دیروز بلیط گرفتم ولی ورودی توحید رد کردم و دیر به نمایش رسیدم این شد که امروز دوباره رفتم
نمایش جالبیه و تلخ
و پر از دیالوگ های جالب و بازی های خوب
فقط کاش مردم با خودشون دستمال ببرن! ‏
زمان داره به سرعت برق و باد می گذره و من همش احساس می کنم عقب موندم
کاش انقد امتحانام طولانی نبود
کاش قبل از جام جهانی تموم میشد

جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۹

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

آنتی فمنیسم

یکی دو هقته ای هست روی برد بسیج دانشجویی دانشگاه چند تا پوستر برای مقابله با فمنیسم! نصب کردن

اون روز اول که من داشتم از عصبانیت می مردم ولی رفتم اول به چند تا از بچه ها گفتم چون معمولا اکثرشون توجهی به برد ها ندارن

بعد به یکی از مسئولای دانشگاه گفتم: شما این پوسترا رو دیدن؟ لااقل تو این دانشگاه که 90% اش رو زنها اداره می کنن اینو نمی زدن ، ابراز تاسف کرد ولی بعدش گفت ببین اینا بسیجین بهتره کاری بهشون نداشته باشی:|

یکی دو روز بعد به معاونت دانشگاه گفتم :گفت واقعا عجیبه من حتما بهشون تذکر می دم خودتم بهشون بگو ، گفتم آخه می گن اینا بسیجین کاری بهشون نداشته باش گفت نه اینا هم دانشجو هستن برو باهاشون حرف بزن.

دو روز پیش هم استاد اندیشه به بهانه تولد حضرت زینب یه نیم ساعتی برای ما از مدیریت و نقش ایشون در جامعه و روشنگری هاشون در مورد عاشورا... صحبت کرد، آخرش بهش گفتم شما این پوسترها رو دیدن؟ گفت نه ، گفتم اونطور که اینا می گن همه زنها باید خونه نشین بشن و از شوهر و بچه شون نگه داری کنن اگه اینطوری باید باشه که پس حضرت زینب هم باید توی خونه میشسته و به خونه زندگیش می رسیده ، یه لبخند زورکی زد و رد شد...

تو این فاصله دو تا از پوسترها پاره شدن که از تو برد درشون آوردن

یکیش که خیلی توهین آمیز بود کاش لااقل این موسسه خیبر یه سرچ تو اینترنت کرده بود قیافه فمنیستها و افکارشونو خونده بود بعد اون کارتون بیخود و درست کرده بود...
خلاصه دیروز بالاخره تونستم ازشون عکس بگیرم

1.jpg2.jpg3.jpg4.jpg

پی نوشت: برای یکی از عکسها مجبور شدم با فلاش عکس بگیرم چون بدون فلاش نوشته ها خونده نمی شد.
پی نوشت 2 : ظاهرا اکثر سایت های آپلود عکس فیلتر شدن ، عکسها بدون فیلتر:

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

0/0/89

می دونی حتی نمی تونم تو فیس بوک برای دوستام مسیج بفرستم
بی بی سی رو هم قطع کردن
از صدای مجری های لوس تلویزیون لجم می گیره
دلم می خواد بعد از سال تحویل برم دم زندان
چقدر حس های منفی دارم

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

فیلم بینی

امروز دو تا فیلم دیدم
hurt locker و brothers
هر دو در مذمت جنگ
brothers البته جیک جیلنهال داره ! فیلم بدی نیست موضوع خوبی داره ولی یه مقدار سردستی کار شده
و یه بچه کوچک تو فیلم هست که به همه فیلم می ارزه
فیلم چند تا هنرپیشه ایرانی هم داره که همگی نقش افراد طالبان! رو بازی می کنن













hurt locker هم که فیلم برنده اسکاره
نمی شه گفت شاهکاره ولی فیلم خوبیه فیلم جزییاته بیشتر تا داستان و روایت
وقتی داشتم می دیدمش همش یاد فیلم بدرود بغداد میوفتادم و مقایسه می کردم
بدرود بغداد فیلم خوش ساختیه تقریبا شاید مشابه شو تو سینما ایران ندیده باشیم فقط فکر می کنم ریتم فیلم ، به فیلم ضربه زده یه جاهایی خسته کننده میشه
هنرپیشه هرت لاکر خیلی زیاد منو یاد مزدک میر عابدینی بازیگر فیلم بدرود بغداد مینداخت















همش از خودم می پرسم چه چیزی باعث میشه فیلمی مثه هرت لاکر این همه اسکار دریافت می کنه و فیلم مثه بدرود بغداد حتی به مسابقه سینمای ایران هم راه پیدا نمی کنه
منظورم هم عوامل بیرونیه هم خود این دو فیلم

جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۸

وقتی نمی تونم برم تو توییترم چیکار کنم؟
دلم براش تنگ شده
میکرو بلاگینگ یه چیز دیگه است

1.با اینکه نزدیک عیده ولی هوا چه غمگینه
2.اغراق نمی کنم اگه بگم هر لحظه منتظر رلرله ام ، یه وقتی میشیم مبدا تاریخ - یعنی می گن دو سال بعد از زلزله تهران ...
3.یه آهنگ دارم گوش می کنم که خیلی انرژی های منفی مو داره تخلیه می کنه بخصوص باعث میشه صدای این مردکی که داره تو تلویزیون حرف می زنه و مادربزرگم صداشو زیاد کرده نشنوم
4. یه غم بزرگی دارم که نگو
برای بار دوم هاردم خراب شد بدونین که حتما برای ماردهای مکستور و سی گیت باید فریم ورک نصب کرد وگرنه یه روز چشم باز می کنین میبینین سیستم ، هارد و نمی شناسه و بدانید که از آن لحظه بدبخت شده اید بخصوص اگه مثه من  500 گیگ هارد پر داشته باشین ، بر گردوندنشون وقت و پول زیادی می بره بالای 200 - 300 تومن
فعلن که رفتم یه هارد 160 گرفتم کامپیوتر و راه انداختم ولی غم بزرگی دارم
توش پر فیلم و عکس بود
5. عاشق فستیوالهای موسیقی ام از جمله سن رمو،  ولی وای به حال دنیا که بزرگترین مراکز مد و سلیقه اش از ایتالیا میاد ، من که رسما نا امید شدم ازشون، با این انتخاب بهترین آهنگ سال ، همچنین اضافه کنم برنده مسابقه امسال گرانده فرتلو ( بیگ برادر ایتالیا) که واقعا مضخرف(می دونم اشتباهه ولی به نظرم اینطوری قشنگتره!) و بیخود بود
6. وقتی دیر به دیر وبلاگ می نویسی یه سری از مشکلات بوجود اومده بعد طی دوران سختی شون دیگه تقریبا حل شدن
از جمله مشکلات درسی ، واحد هایی که باید بر می داشتم و یه ماهی فکر و ذهنم و درگیر کرده بود...
گاهی اوقات وقتی به عقب بر می گردم میبینم من هیچ وقت ( کمی اغراق!) مثه آدم راحت و آسون به چیزی نرسیدم همیشه اولش باید زجر بکشم بعد بهش برسم
7.یه کفش ریبوک دارم که خیلی دوسش دارم ولی شده آینه دقم ، حراج بود  75 تومن خریدمش با اینکه می دونستم سایزش 42.5 و برای من دو سایز بزرگه ولی فکر کردم با کفی درست میشه! که نشد حالا هر کاری می کنم هیچ کی و پیدا نمی کنم لااقل ازم بخردش کمتر دلم بسوزه
8. دلم سفر می خواد جاهای قشنگ ولی حیف که تو این مملکت هم مسافرت رفتن گرونه هم دردسرهای خودشو داره  

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

8 مارس امسال چقدر سخت گذشت
فکر کردن به تمام گروه های فمنیستی ای که داشتیم و شاید الان دیگه نمی تونن کار کنن
فکر کردن به سالهای گذشته که حداقل می تونستیم اعتراض کنیم می تونستیم دور هم جمع شیم
امسال عجب سالی بود
همه چی کن فیکون شد
بیشتر از همه چی امسال به زنهایی فکر کردم که زندگیشون در راه آزادی گذشت شایدم از بین رفت
توی زندانها
سختیهای یک زن زندانی بی شماره
یاد تمام دوستام می افتم وقتی از مشکلاتشون توی زندان می گفتن
بقول یکی از دوستان پارسال خیلی امیدوار بودیم که سال بعد سال خیلی بهتری داشته باشیم
ولی نشد
امیدوارم حکایتمون نشه سال به سال دریغ از پارسال

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۸

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۸

دوباره فصل امتحاناست و من بیشترین وقتم و در نت می گذرونم
کاش آدم میشدم کاش

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

وقتی یه وبلاگ خوب پیدا می کنم میشینم تمام آرشیوشو می خونم واقعا لذت می برم
وبلاگ پرسه خوانی یه حس خاصی داشت ..
از لینک هایی که داده بود رفتم یوتیوب و حرفهای فرزندان شهدا و گوش کردم
توی ویدئو حسین بروجردی آخرش یه حرف جالب میزنه می گه تو این شرایط میرحسین یه فرصت برای این مملکته که اگه این فرصت از دست بره بدون شک به بزرگترین تهدید علیه انقلاب تبدیل خواهد شد!

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۸

بارون

مدتها بود ، نمی دونم چند وقت ، چند سال، این صدا رو دیگه نمی شنیدم
الان که تو سکوت نیمه شب پای کامپیوتر نشستم صداش داره میاد و چه حس خوبی به من میده
صدای رودخونه صدای هوهوی جریان آب

مدتهای خیلی زیادی بود که دیگه ستاره ای تو آسمون نمیدیدیم نهایتا یه سیاره زهره رو می تونستی ببینی
ولی امشب بعد اون بارون سیل آسا آسمون صاف و پر از ستاره شده

تازه تهرون داره خوشگلیاشو نشون میده برگهای درختا خیلی خوشگل شدن بیچاره ها تازه از شر یه عالمه خاک و خل خلاص شدن
بارون حال هممونو خوب کرده

من راجع به بارون و کلا هوای خوب آدم خرافیم البته از نظر خودم خرافات نیست! ولی آخه شما ببینین یه هفته حسابی بارون اومده ولی درست الان دم دمای صبح آسمون صافه صافه
خودشو آماده کرده برای یه روز خاص
حتی خدا هم طرف ماست:-)

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸

اون آدم رفت خونه دوستش حس خوبی نداشت انگار که بی خانمان باشه...
ماجرا در سکوت هنوز ادامه داره و سرنوشت نامعلومی هم احتمالا داره
از فکر کردن مدام به این مسئله اعصابش خورد میشه

امروز استادمون نیومد ولی تولد یکی دیگه از استادامون بود و رفتیم سر کلاس اونا باحال بود بعد هم تو این هوای باحال رفتیم پارک جمشیدیه چقد اکسیژن داشت!
راستی استادمون گفت جمعه دیگه توی رادیو گفتگو ساعت 10:30 شب در مورد فیلم صداها صحبت می کنن توی برنامه فرزاد حسنی
به نظر من که اصلا فیلم خوبی نبود نهایتن باید ازش دوتا فیلم کوتاه در میاوردن نمی دونم چرا انقد بعضی کارگردانهای ما که البته کلی هم ادعای کارگردانی دارن نسبت به مسائل فنی کار بی توجهن


وقتی دیشب زیرنویس تلویزیون دیدم مسعود رسام فوت کرده شوکه شدم کسایی می میرن که اصلا انتظارشو نداشتی
بیاد چاق و لاغر و کلی برنامه های باحال که توی بچگیمون برامون ساختین

 

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

یه آدمی هست مریضه یعنی سرما خورده تب داره حالش خوب نیست
خانواده اش فردا ناهار می خوان برن خونه عموش یعنی دعوت دارن اونم دعوت داره ولی دلش نمی خواد بره حوصله احمدی نژادیا رو نداره به اضافه ماچ و کلی تعارف و ...
مادر بزرگ این آدم برداشته کلی مهمون سرخود دعوت کرده یعنی عوض اینکه بتونی راحت بشینی خونه استراحت کنی و بخوابی باید از یه عالمه آدم بیخود هم پذیرایی کنی
این آدم کلی گریه کرده دلش برای خودش می سوزه برای اینکه آسایش نداره از دست آدمهای اطرافش از اینکه پسر مادر بزرگ یه نیش و کنایه هایی بهش میزنه که کلی گریه اش می گیره برای خودش،
 برای اینکه مادر بزرگ عادت داره هروقت چیزی برخلاف میلش باشه کلی جیغهای بنفش می کشه و میگه به پسرم میگم بیاد تکلیفمو معلوم کنه ولی هیچ وقت تکلیفش معلوم نشده
و پسرمادربزرگ چون به این آدم کمک مالی کرده داره پدرشو درمیاره بس که اذیتش می کنه
این آدم الان مونده فردا بمونه خونه و فحش ها و پررویی ها و .. آدمهای دیگه و رو که بر علیه اش سنگر بندی کردن تحمل کنه گریه کنه از خودش دفاع کنه مثه الان سرش بخواد بترکه ولی بازم آخرش همه اونو مقصر بدونن
یا بزنه بیرون بره کجا آخه جایی هست که بشه رفت راحت گریه کرد و کسی نگه چرا ( پیشنهاد امامزاده و مسجد ندین)
اون فقط فقط دلش می خواد یه روز جمعه آروم و راحت تو خونه ، توی اتاقش بشینه و استراحت کنه( لباس بشوره بره اینترنت کتاب بخونه و ... اینا استراحتهای منه) منتظر شه تا لوکا بده .. و با کسی حرف نزنه آروم باشه و هیچ فکر اضافه ای رو مخش نباشه

دلش می خواد همه ظرفا رو بشکونه قابلمه فسنجون و بریزه کف آشپزخونه و تمام چیزایی که دیگران بهش دادن و پس بده و لباساشو جمع کنه و بره
و به تموم اون مدعی ها بگه آخه چقدر منو اذیت می کنین چقدر پررویین چرا انقد ظلم می کنین
من توانایی مقابله با اذیتهای شما رو ندارم...
فردا رو چیکار کنم

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

من 6 صبح 19 مهر به دنیا اومدم
امسال چند ساعتی قبل از سالگرد تولدم ، پسری رو کشتن
26 سالگی جذابی خواهد شد احتمالا:|